افغانستان در چند قدمی تجزیه

١٥ جوزا (خرداد) ١٣٩٠

افغانستان کشوری است با تنوع قومی و زبانی نا متجانس و با موقعیت حساس جغرافیایی در میان کشورهای "متقابل منافع" که جازبه ای شده است برای مداخله ی همسایگان. پس از لشکر کشی شوروی سابق در دهه ی هفتاد میلادی، علاقه مندی کشورهای غربی هم برای مداخله در افغانستان تحریک شد.

در آن زمان امریکا و کشورهای اروپایی متحد او برای زمین گیر کردن تنها رقیب جهانی خود-شوروی سابق- تصمیم گرفت تا در همکاری کشورهای جهان اسلام به ویژه کشورهای پرنفت عرب خواستار حمایت از گروه های جهادی شوند.

اما نقطه ی وصل کمک های جهانی با گروه های مجاهدان افغانستان پهلوی دیگر سیاست گزاری جنگ با شوروی بود. از میان کشور های همسایه سه همسایه ی شمالی و شمال غربی افغانستان –تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان- جز کشورهای زیر تسلط شوروی بود.

چین هم در آن زمان با آن که اسلحه و جنگ افزار برای مجاهدان می سپرد ولی این حمایت در رقابت با شوروی و همسویی با غرب نبود بلکه این حمایت در رقابت با هند که حامی دولت کابل بود، صورت می گرفت.

همسایه ی غربی افغانستان ایران، دچار تحول معکوس به غرب شده بود. ایران که پیش از آن کشور مقتدر منطقه و متحد غرب به شمار می رفت، با مسلط شدن اسلامگراها بر نظام شاهی آن کشور، با غرب سر دشمنی گرفت. آیت الله خمینی رهبر انقلاب اسلامی ایران امریکا و دیگر کشورهای غربی را تاغوط و استکبارگر لقب داد.

از سوی دیگر نگاه ایران به افغانستان در برابر شوروی نگاه ایدیالوژیک بود؛ دفاع از مجاهدان دفاع از برادران مسلمان زیر شعار اخوت اسلامی خمینی بود  نه دفاع از مجاهدان به عنوان شریک های استراتژیک. البته این نگاه ایران در آغاز به دلیل یک دست سنی بودن همه رهبران مجاهدان بود که به پاکستان پناه برده بودند.

در میان این رهبران آیت الله محسنی از رهبران شیعه هم بود ولی او هرگز به شهرت گلبدین حکمتیار و برهان الدین ربانی و حتا سیاف در میان رهبران مجاهدین در پاکستان نبود.

ایران در آن زمان در پی ایجاد رهبری مجاهدان تشیع شد که نتیجه اش ایجاد هشت گروه رهبری از میان مجاهدان شیعه مذهب افغانستانی بود.

در میان همسایگان افغانستان، گوی چوگان به دست پاکستان افتاد. پاکستان که در آن زمان از اقتدار امروزی برخوردار نبود، با پناه دادن به مجاهدان افغانستان، کمک های قابل ملاحظه ی از غرب دریافت نمود که شامل جواز ساختن بمب هسته ای و کمک های نظامی از جمله ده ها هواپیمای اِف 16 را از امریکا بود.

افزون بر آن  پاکستان خواست در مسایل افغانستان دست باز داشته باشد و از میان گروه های مجاهدان هر گروهی را که می خواهد حمایت نماید.

سازمان استخباراتی پاکستان در میان مجاهدان نفوذ چشمگیر نمود و بیشتر حرکت های مجاهدان توسط این سازمان هدایت و برنامه ریزی می شد که بعد ها تنظیم مورد حمایت این سازمان حزب اسلامی به رهبری حکمتیار عنوان می شد.

اما در داخل افغانستان فرماندهان جهادی که به صورت آرمانی به جهاد و رهبران مجاهدان می نگریستند، سخت سرگرم مبارزه با قوت های شوروی و دولت کابل بودند.

هرچند تنظیم های جهادی برای تفوق در میدان سیاست درگیری های شدید هم با خود داشتند.

تا این که نیروهای شوری پس از یک یورش بد فرجام، نیروهایش را از افغانستان بیرون کشید  و دولت کابل هم پس از مدتی وادار به سقوط شد.

در این تحولات از جمله تغییرات عمده در افغانستان این بود که ساختار تک قومی قدرت شکست.

پیش از آن که قدرت افغانستان به صورت کل پشتونیزه بود، با سقوط نجیب الله آخرین رییس حکومت کمونستی، قدرت یک دست پشتونی به کانون های چند گانه در میان اقوام تاجیک، هزاره و ازبیک تقسیم شد. مقتدر ترین تنظیم جهادی پشتون ها به رهبری حکمتیار هم نتوانست اقتدار کلی را به دست آورد.

این مسئله برای سیاست مداران پشتون چه رهبران جهادی شان مانند حکمتیار و همفکران او و چه پشتون های پناه برده به غرب، خیلی انزجار آور و غیر قابل قبول بود. در این میان پاکستان و آی اس آی هم از این وضعیت نا رضایتی نشان داد.

حکومت مجاهدان پس از دوره ی موقت و گرفتن ریاست دولت توسط برهان الدین ربانی و قدرت کلان نظامی در اختیار احمد شاه مسعود، از تبار تاجیک معادله ی قدرت در افغانستان را به صورت کل تغییر داد.

اینجا بود که حکمتیار با حمایت پاکستان و شماری از کشور های عربی وارد جنک با دولت برهان الدین ربانی شد.

هرچند حزب جمعیت و حزب اسلامی که در میان اکثر اقوام افغانستان طرفداران و فرماندهانی داشتند؛ اما در کلیت ذهنیت سیاسی حکمتیار نخست بر مبنای قومی بنا نهاده شده بود تا مبنای اسلامی که در آن تبعیض روا نیست.

اینجا بود که آغازین جرقه های جنگ قومی در قالب جنگ تنظیمی آغاز شد.

در آن زمان که حکمتیار بهانه ی رنجشش از دولت ربانی و مسعود را، قرار داشتن عبدالرشید دوستم رهبر ازبک ها و از جنرالان رژیم کمونستی در این دولت عنوان می کرد، ولی برای سرکوب دولت ربانی با دوستم و حزب وحدت به رهبری عبدالعلی مزاری، یکی شده و شورای هماهنگی ایجاد کرد.

با آن که جنگ آن زمان غرب کابل میان طرفداران سیاف از رهبران پشتون یکی از متحد آن زمان دولت ربانی و حزب وحدت مزاری از قوم هزاره صورت گرفته بود، اما طرفداران هر کدام مردامان را به خاطر قومیت می کشتند. پشتون ها هزاره ها را و هزاره ها پشتون هارا.

درجناح دولت ربانی هم این وضعیت غیر قابل این کار بود. یعنی با آن که این جنگ یک جنگ سیاسی میان حزب وحدت مزاری، جنبش دوستم با دولت ربانی و مسعود عنوان می شد، ولی در ماهیت جنگ قومی بود که نشان از عقده کشی های اجتماعی و مخالفت های قومی در کشور داشت.

پس از این که نیروه های در گیر در افغانستان تضعیف شدند و ذهنیت برای پذیرش نیروی جدید آماده شد، در این میان گروه طالبان از پاکستان وارد افغانستان شدند. این گروه با شعار دین و حکومت اسلامی و عدالت وارد میدان شدند. طالبان به دو دلیل زود شهرهای عمدتا پشتون نشین جنوب و شرق را تصرف کردند.

الف:  به دلیل  ناراحتی مردم عوام از جنگ های داخلی میان تنظیم های جهادی

ب: طالبان از دید پشتون ها سربازانی بودند که برای واپس گیری قدرت قومی که از دست رفته بود به میدان آمده بودند.

از این رو قوت های حزب اسلامی و اکثر تنظیم های جهادی پشتون دیگر و شماری از ژنرالان کمونستی پشتون ها با طالبان یکی شدند.

دولت ربانی هم غافل از پشت پرده ی بازی طالبان را نیروی می دانست که رقیبان بالفعل جمعیت که عمدتا در آن زمان حزب اسلامی بود را از میان بر می دارد.

مخالفان دولت ربانی از جمله حزب وحدت مزاری هم تصور می کردند که طالبان یک گروه سیاسی هستند به دور از تعصب های قومی و مذهبی که برای گرفتن قدرت به میدان آمده اند و می شود با آن ها ائتلاف تشکیل داد و به قدرت رسید.

اما در آغازین دیدار آن ها مزاری را به فجیع ترین وضع به قتل رساندند.

این کار زنگ خطری شد برای دیگر رهبران احزابی که با دولت ربانی سر ستیز داشتند. آن ها یکی پی دیگر از مناطق تحت تصرف طالبان به مناطق زیر نفوذ فرمانده مسعود پناه بردند و جبهه ی واحدی در برابر این گروه تشکیل داند.

مقاومتی که در برابر طالبان صورت گرفت بیشترینه در مناطق تاجک نشین شمالی و شمال انجام شد و در مناطق پشتون نشین شمال طالبان به زودی بستر قدرت یافتند که  تنها مناطق تصرف نا شده به دست این گروه ولایت های پنجشیر و بدخشان بودند البته  با خط مقدم قرار داشتن مناطق معروف به شمالی در شمال کابل و جبهه ی تخار. همچنان جبهه های در مناطق هزاره جات نیز با طالبان در جنگ بودند.

این گروه در تلافی شکست ها و تلفاتشان در جنگ کشتار قومی را در شمالی، مزار و یکاولنگ بامیان به اجرا گذاشتند.

در کنار این عملکرد طالبان حمایت فکری تحصیل کرده گان پشتون در غرب از این گروه این ذهنیت را از گمان به یقین تبدیل نمود که جنگ افغانستان، جنگ قومی است و پشتون ها برای واپس گیری قدرت تک قومی خویش، طالبان را قهرمانان خود می پندارند.

تلاش های شبانه روزی زلمی خلیلزاد، اشرف غنی، انورالحق احدی و لیلا هلمز در امریکا برای حمایت طالبان، غیر پشتون هارا تکان داد.

این باور در مقاله ی انورالحق احدی از تحصیل کردگان امریکایی پشتون و از وزیران کابینه ی کرزی زیر عنوان"زوال پشتون ها"، در کتاب "سقاو دوم" نوشته ی جمعی از پشتون های تئورسین از جمله اسماعیل یون مشاور فرهنگی حامد کرزی و اعلامیه شاه سابق محمد ظاهر که در روم صادر نمود: "خوشحالم که دو باره فرزندان احمدشاه بابا بر سرزمین خویش مسلط شدند." نگاه قومی و تبعیض آن ها در برابر غیر پشتون ها و همین گونه حمایت بی دریغ شان از طالبان را به اثبات می رساند.

در کنار این موارد هنگام تیرباران زن ها توسط طالبان و نسل کشی که در مناطق تاجیک نشین و هزاره نشین مرتکب شدند، هرگز اعتراضی از گروه های پشتون ساکن در غرب شنیده نشد و این گروه ها این اعمال طالبان را به صورت روشن تقبیح نکردند.

این ها حساسیت های قومی را در افغانستان بیشتر از هرزمانی داغتر نمود و بحث های بر چگونگی تجزیه ی افغانستان مطرح شد.

کشورهای غربی به ویژه امریکا که پس از خروج نیروهای شوروی دلچسپی به مسایل افغانستان نداشت، با لابی های پشتون در امریکا و حمایت پاکستان و کشورهای عربی همپیمان او از طالبان، در آغاز از طالبان حمایت نمود.

این حمایت تا حادثه ی 11 سپتامبر از طالبان ادامه داشت و لابی های پشتون در امریکا این تلاش را کردند که طالبان را حامی منافع غرب در افغانستان و درد سر به روسیه و چین عنوان کنند. همان گونه که شورشیان چیچینی در میان طالبان بودند و حملاتی را در روسیه انجام می دادند.

پس از حمله ی 11 سپتامبر هم امریکا خواستار تحویل دهی اسامه بن لادن شد نه جنگ با طالبان اما طالبان حاضر به سپردن اسامه نشدند.

پس از حمله ی امریکا به افغانستان و سقوط رژیم طالبان، انتظار می رفت که قاعده ی بازی جهان نسبت به افغانستان تغییر نموده باشد و جهان در پی یک تغییر براید؛ اما باز هم حامد کرزی یک فرد گمنام از قوم پشتون بر اریکه ی قدرت نشست.

یونس قانونی که نماینده ی تام الاختیار از طرف دولت مجاهدین در بن بود، از سوی شماری زیادی از همتباران خود و هزاره ها و ازبیک ها متهم به خیانت تاریخی  شد. گفته شد که قانونی با گرفتن پول و چند کرسی برای دوستان خود، سرنوشت غیر پشتون ها را به دست یک پشتون، سپرد و عاملی شد بر تکرار تراژیدی قومی.

سرانجام در ده سال حاکمیت حامد کرزی در دوره های انتقالی، موقت و دو دور انتخابی، کرزی نظر به علایق قومی اش از طالبان با همه شورشگری و خشونت در برابر نروهای دولتی و غیر نظامی ها انتقاد جدی نکرد و همواره آن هارا برادر خطاب نمود.

همچنان حلقه ی کلان و قدرت مندی از افراد این گروه، حزب اسلامی و افغان ملتی های تحصیل کرده در غرب تشکیل داد که این امر بر بی اعتمادی غیر پشتون ها بر دولت اورا بیشتر نمود.

در آغاز دوره ی حامد کرزی لابی های پشتون در غرب مثل خلیلزاد، اشرف غنی احمد زی، انورالحق احدی، زاخیل وال و نیروهای رادیکال حزب اسلامی انگلیسی فهم مثل فاروق وردک از یک سو در بیرون از افغانستان برای تغییر ذهنیت جهان نسبت به غیر پشتون ها فعال شدند و از سوی جوانان درس آموخته ی پاکستان خود را برق آسا و به صورت کتله ی وارد نهاد های بین المللی  و نمایندگی ها سیاسی غرب نمودند که حکومت افغانستان از 2001 تا 2007 حکومت ترجمان ها عنوان شد. یعنی هر آنچه را که این لابی ها و ترجمان هایشان که پشتون بودند به غربی ها در مورد افغانستان و اقوام غیر پشتون گفتند، مانفیست عملی غرب در افغانستان بر مبنای این گفته ها شکل گرفت.

تا این که امروز امریکا و غرب پس از مصرف صد ها ملیارد دالر در جنگ افغانستان درک نموده است که راه را به صورت کل اشتباه آمده و آنچه را در مورد افغانستان تصور و عملی کردند اشتباه محض بوده است.

با روی کار آمدن نظام کرزی برنامه ی لابی گران پشتون این بود که ذهنیت جهان را در برابر رهبران جادی غیر پشتون به صورتی تغییر بدهند که آن ها دشمان غرب هستند و به دلیل پیوند زبانی با ایران دشمن امریکا، غیر قابل اعتماد می باشند. بر اساس این برنامه رهبران غیر پشتون جنگسالار لقب گرفتند و نیروهایشان خلع سلاح شدند تا زمینه برای تسلط طالبان در مناطق شان در آینده آماده شود. چیزی که امروز در شمال مردم شاهد است.

حکومت کرزی هم در این ده سال همواره از طالبان حمایت نموده و آن هارا برادر خطاب نمود.

نکته ی دیگر این است که پشتون ها از نظر نفوس خود را 40 درصد می شمارند، اما این آمار همواره یک آمار دولتی بوده که برای دیگران غیر قابل باور و مورد سوال است.

آگاهان سیاسی دلیل نفوس شماری نکردن مردم افغانستان در این ده سال راهم این نکته می دانند که حلقه ی قومی حکومت نمی خواهد این ارقام تغییر نماید و واقعیت این که پشتون ها هم بیشتر از 35 در صد نیستند آشکار شود.

هرچند در این ده سال امکانات و زمینه برای نفوس شماری در افغانستان فراهم شده بوولی این کار به دلایل بالا صورت نگرفت.

غرب هم در این ده سال راهبرد های متفاوتی را برای پیروزی در جنگ افغانستان تجربه نمود؛ یکی از این راهبردها تغییر جغرافیای سیاسی افغانستان بود که در مقاله های سفیر امریکا در هند تبارز نمود. آقای رابرت بلیک در دو مقاله مسئله ی تجزیه ی افغانستان را مطرح نمود.

بلیک نوشته بود: "واشنگتن بايد مناطق پشتون‌نشين جنوب را رها كند و در مناطق شمالي و شرقي از جمله كابل در كنار مردم اين مناطق حضور داشته باشد"

 پس از آن این بحث به صورت جدی در محافل سیاسی داخل افغانستان مطرح شد و عمدتا غیر پشتون ها این را مطرح نمودند که تنها راه حل زندگی بی درد سر، جدا شدن از قوم پشتون است؛ ولی تا این اواخر که طالبان، آی اس آی و حلقه ی قومی کرزی به ترور زنجیره ای نپرداخته بودند، این بحث به داغی که اکنون مطرح می شود نمی شد.

اکنون رهبران غیر پشتون اعم از چپ گراها  واسلام گراها برای بقای خود تجزیه را یگانه راه حل می پندارند.

این بحث در کشور های غربی از جمله امریکا نیز به عنوان یک پلت فارم تسلط بر بحران مطرح شده است. در برنامه ی سیاست گذاران غربی، در ساختار کنونی افغانستان با توجه به شگاف شدید قومی صلح ممکن نیست. بنابر این

1-     باید افغانستان به چهار منطقه ی فدرال تقسیم شود

2-      افغانستان باید به دو جمهوری  شمال و جنوب تجزیه شود.

 

از نظر عملی هم اکنون افغانستان به نوعی اگر تجزیه نیست حالت فدرال را دارد، مناطق شمال تحت نفوذ عطا محمد نور از رهبران مقتدر تاجیک و مناطق هزاره جات در کنترول تام رهبران هزاره قرار دارد و مناطق ازبک نشین هم از دوستم اطاعت می کند.

اقتدار عطا و حمایت او در انتخابات ریاست جمهوری از رقیب کرزی، غیر قابل تحمل برای کرزی و یاران او بود. این اقتدار با رفتن جنرال داوود داوود با مهره های چون عبدالرحمان سیدخیلی فرمانده امنیت کندز و شاه جهان نوری فرمانده تخار، دامنه ی گسترده تری گرفته بود که تیم حاکم با همکاری تروریست ها، موفق شدند تا در مدت کوتاه با توسل به ترور داوود و مهره هایش را از میان بردارند.

این حادثه اکنون زنگ خطری شده است برای تمام رهبران غیر پشتون و آن ها در جلسات شبانه شان بر جدی بودن این توطئه که حذف همه ی آن ها در دستور کار تیم کرزی با همکاری طالبان و آی اس آی است، تأکید دارند.

یکی از رهبران فعال غیر پشتون می گوید: "ایستلای قومی برای پشتون ها و برتری جوی قومی یک ایدیولوژی است که انکار این ایدیولوژی برای آن ها نفرت آور از هرچیزی می باشد. روشنفکر ترین پشتون در برابر حملات غیر انسانی طالبان در برابر دیگران خاموش است، برای این که طالبان را سربازانی می داند که ایستلای قومی از دست رفته را بر می گردانند. ما تصور می کردیم که پشتون ها بر یک کشور دموکراتیک و زندگی مدنی مسلامت آمیز در چارچوب حقوق شهروندی و احترام به قانون اساسی تن خواهند داد ولی این ده سال نشان داد که آن ها هرگز حاضر به این نیستند. از این رو تجزیه یگانه راه برای زندگی مدنی بر غیر پشتون ها می باشد."







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

لالا21.01.2013 - 12:44

  قسمت ۲

۶- ایران از ضعف خراسان استفادۀ سؤ کرده٬ هرات و سیستان را اشغال میکند.
۷- امریکا طبق پلان شماره دو٬ پایپلاین های گاز آسیای مرکزی را طریق قراقرم به پشتونستان و نهایتا به رود اردن٬ بوسیلۀ بلوچستان میکشد.
۸- حاکمیت زبان فارسی٬ در خراسان دچار مشکلات جدیی خواهد شد. چون در هفتاد دو گروۀ باقیمانده٬ تنها شاید سه گروه٬ فارسی زبان بپایند. اما در پشتونستان٬ نسبت موجودیت پشتونهای دری زبان٬لسان دری موقف زبان دوم رسمی را خواهد داشت.
۹- بعد از جدا شدن خاکهای ازبک٬ خاکهای ترکمن٬ خاکهای بلوچ٬ مناطق هرات و سیستان "ایرانی"٬ سرزمین هزارستان٬ مملکت نورستان چترالی٬....نمیدانم که "خور" در کدام "آسان" طلوع خواهد کرد؟
دوست عزیز! این سوال جدی است! شما حق اینرا ندارید که با کمعقلی تام٬ چیزهای بنویسید که ملت تانرا گمراه کند. شما نمیتوانید با سرنوشت مردم تان٬ شوخی های وقیع کنید!

در پاراگراف آخر نقل میکنید که:"از این رو تجزیه یگانه راه برای زندگی مدنی بر غیر پشتون ها می باشد."
- دوستان باید بدانند که تجزیه طلبی یک اصل مدنی نیست! بلکه دقیقاً خلاف مدنیت و یکی از ارکان بی اتفاقی و عدم سازگاری و مانعی همزیستی مسالمت آمیز در جامعۀ انسانیست. آیا دوستان٬ استعمار انگلیس را در دو قرن آخر٬ بخاطر ندارند که چگونه تمدن های جهانی را تجزیه کرده به پارچه های بی اتفاقی و نفرت مبدل ساخت؟
پس می بینید که تجزیه طلبی٬ نه تنها راهی حل نیست٬ بلکه مطلقاً یک شیوۀ استعماریست. به عبارت دیگر٬ دشمنی با خود است.
درینجا٬ چیزیکه واقعاً در خور تامل است٬ همانا هوشیاری جهان غرب و ساده گی جهان شرق میباشد. مثلاً مغز متفکر در جهان غرب٬ طرفدار اتحاد است مانند: اتحادیه اروپا٬ اتحادیه نفتا٬ ناتو٬ بازارمشترک٬ یورو٬ بانک جهانی٬ گلوبلایزیشن٬جی هشت٬ جی بیست.........اما مغز پسماندۀ جهان شرق٬ طرفدار بی اتفاقی است مانند: جنگ بین مذاهب٬ ایجاد ازختلاف میان گروه ها و تجزیۀ کشورها.
پس آقای کیان! شما میبینید که مرتکب گناهی بزرگی شده اید. اگر فرصت پیدا کردید٬ نمازی بخوانید و از خدا طلب آمرزش کنید.

لالا21.01.2013 - 12:50

 قسمت ۱

۱- شما اقوام افغانستان را٬ نامتجانس خطاب کرده اید. این در حالییست که هیچ قوم بزرگ در کشور٬ کمتراز ۱۰۰۰ سال قدامت ندارد و جالب اینست که این همزیستئ لااقل ۱۰۰۰ ساله٬ ثبوت میکند که اقوام ساکن افغانستان٬ عملاً توانسته اند در کوهپایه های هندوکش٬ کشوری بوجود بیآورند و فدرالیزمی ببافند. حالا ما میتوانیم به گمان قریب به اتفاق بگوییم که ممکن است٬ این شیوۀ فدرالیستی ناشی از تهدید مداوم بیگانه گان بوده باشد. سوال اینجاست که آیا ما٬ این ثبوت تاریخی را قبول کنیم یا گفتۀ شخصی ابله یی مثل شما را؟
سرزمینی تسخیرناپذیری که دارنده یی ۷۰۰۰ سال تاریخ میباشد٬ و حتی برای یک دقیقه هم مستعمره هیچ استعمار و استکبار جهانی نبوده٬ چطور میتواند در یک شبانه روز٬ به امر شما و امثال شما٬ تقسیم و نوشجان شغالان گردد؟
اما بیایید برای خوشنودی خاطرشما و برای سرگرمی ما٬ افغانستان را تجزیۀ مجازی کنیم تا دوستان را به عمق ماجرا متوجه شوند:
۱- افغانستان را از شمال به جنوب تقسیم دو میکنیم.
۲- شمال را خراسان وجنوب را پښتونستان "شب شش" میکنیم.
۳- پشتونها گم میشوند و میروند پشت کاری خود. اما ما میمانیم و هفتاد-دو گروهی دیگر چون تاجیک ها٬ هزاره ها٬ ازبک ها٬ ترکمن ها٬ نورستانی ها٬ پامیری ها٬ بلوچ ها٬ پراچی ها٬ پشه یی ها٬ ایماق ها٬ براهویی ها٬ یهودی ها٬ عرب های خراسانی٬ داردها٬ نیازی ها٬ قزلباشان٬...و...و.
۴- از تعامل پشتونهای سنی مذهب افغان با پشتونهای سنی مذهب پاکستانی٬ در جنوب هنوکش٬ کشوری مقتدری با نفوس و با زمینهای حاصلخیز و تاریخ چون اپاگانا٬ موهنجودرو٬ هرهپه٬ آریانا٬ گندهارا٬ اپوکینا٬ کوبها٬ سرسوتی ودا٬ اراکوزیا٬ پهلاوا٬ تاکسیلا٬ کابلستان-زابلستان٬ خراسان٬ افغانستان و بلاخره٬ پښتونستان٬ بوجود میآید.
۵- اما در شمال...جنگ و بی اتفاقی هنوز ادامه خواهد داشت. چون به گفتۀ شما٬ اقوام این کشور نا متجانس اند و این هفتاد دو گروۀ باقیمانده٬ هرکدام خواهان کشوری در مملکت خراسان خواهند بود. بطور مثال٬ چرا ازبک ها در خراسان و در زیر حکمرانی شما مقرر باشند؟ آنها میخواند ملحق به ازبکستا شوند....و ترکمن ها...و هزاره ها.....و همه.....

خیر خواه از شمال 14.06.2011 - 06:15

 این یگانه راه حل در بحران امروزی است که برای تمام اقوام صلح آور است.

حسینی از هرات07.06.2011 - 02:26

 با تشکر از آقای احمد کیان که به نکات ظریفی توجه کرده اند. از قدیم گفته اند: اگر نمی توانی بلا را از خود دور کنی، خودت را از بلا دور کن!!!!!!!!شاید چاره یی دیگری جز این نباشد....
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



احمد کیان