یادی از رسول جرات

٢٠ دلو (بهمن) ١٣٨٩

نقشی از ریگستان خواب

یادی  از  رسول  جرات

 

شب گدشته خواب جالبی دیدم  : در کنارۀ سرک  دانشگاه کابل و ایستگاه  سرویسهای دهبوری ایستاده ام .میبینم در پیاده رو، از سوی دانشگاه ، رسول جرات است که می آید . میخواهد از پهلویم بگذرد . میبینم با همان انداز گذشته ولی با کالای آراسته تر. به سویش میروم و به زبان ازبیکی و با شوخی همیشه گی که او را مخاطب میساختم  میگویم : ک. . . بیرگ. . .  مینی تانی مدینگ ؟ مرا خاموشانه در آغوش میگیرد .  ازان خنده های شادش خبری نیست . موقر و مودب دستم را میگیرد ومیگوید من استاد دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه کابل هستم . میپرسم چی درس میدهی ؟ میگوید .فلسفه . میگویم مگر هنوز آن فلسفه را  درس میدهی ؟ میگو.ید : نه . سپس مرا با خودش به سوی منزلی که در آنسوی ایستگاه جا دارد میبرد . دستش در دستم هست . وقتی داخل دهلیز خانه اش مییشویم .ناگهان مادر وخواهرش بر سر راهم میآیند . من رو به مادرش می آرم و میگویم مادر قابلمه را به یاد داری ؟

(هنگاهی   که جرات در مزار بود با همه تنگ دستیی که داشت روزی مرا با خودش به غذایی که دوست میداشت دعوت کرد . او در کوچۀ مندوی  در منزل فقیرانۀ خانوادۀ خواهرش که تازه  از اندخوی آمده بودند ، شبهایش را میگذراند . خواهرش به خواهش او برایمان قابلمه  آماده کرده بود . قابلمه نوعی نان تنوریی است که پس از کار نان پختن ، گوشتهای ریزه شده را با  تکه های دنبه  ومرچ و مصالح ویژه ، در لای ورقهای خمیر، در میان خریچ  آتش تنور  میگذارند و سر تنور را برای یکی دوساعت میبندند . پس از ساعاتی سر تنور را بازکرده  قابلمه را که دو ورق بالایی و پایانی آن از هر دو سو سوخته و سیاه گشته اند ،  بیرون میکشند . دو ورق مابینی را که دران پاره های گوشت و دنبه گذاشته شده و همرنگ انار سرخ شده و  داشته های درونی آن نیز پخته گشه اند ، بر سر سفره می آورند . این یک خوراک خوشمزه ازبیکی را آن روز برای  نخستین   و آخرین بار با رسول جرات  ، خورده بودم.)

مادر و خواهرش خاموش اند . چیزی نمی گویند. جرات هم چیزی نمی گوید . من این بیت را برایش میخوانم :

کجا رفت آن روزگاران باهم نشستن

چه شد آن تلاش آن تکاپو  ؟

 بامداد شده بود .  پسرم رامین  درِ اتاق را تک تک زده میگوید : پدرساعت نه است. از خواب بیدار شده ام . ولی لحظه هایی دیگر به خوابی که دیده ام و هنوز کم وبیش ِ آن را به یاد دارم ، می اندیشم . آن بیت را که هنوز یادم هست ، برکاغذی مینویسم . شگفتا ! افاعیل آن بیت درست است .  بحر متقارب محذوف .

 واینک آن دیدار نا هشیوار را از بیم آنکه از حافظه ام نپرد و نابود نگردد ، به یاد می آرم  و آنرا مینویسم . افزوده برآن این یادداشت را نیزبرای ماندگاری یادی ازان قامت بلند احساس که میرفت تا با آزمون زنده گی در آویزد  . می افزایم .  

رسول جرات آن جوان آگاه و بیباک وآزادیخواه فقیر ، چون زنگی بررواق زنده گی کشور شور افگن و  پرشور به صدا در آمده بود  ویک لحظه از جنبش نمی ایستاد . سیاست مشغله روزانه اش بود . با همه تهیدستی وفقری  که گریبانگیرش بود ،  از تلاش برای دگرگونی آوردن در راه و رسم زنده گی مردم ، دست بر نمی داشت  .در صف شاگردان لیسه باختر باری زندانی زندان مزار شد وپس از دو سه ماهی  او را با دیگران آزاد کردند . قامت آزاده اش را بر افراخته بود تا دینی را که  در خود پرورده بود ، به سر برساند . انسانی بود پشت پا به دنیا زده . شاد از اینکه زنده است و میرزمد . به هیچ تعلقی بسته نبود . به گفتۀ حافظ ، رندی بود عافیت سوز . تک و تنها و بی خیال به دار وندار زنده گی . عیال نه، زن و فرزند نه، مئونت نه .

گاهی که میآمد تا کابل برود ، به لهجۀ ویژه و با آزرمگینی سویم میدید و سر انجام  میگفت : رویین اکه ! موتر پولی ندارم . اگر داری بده . ومن که خود نیز در تنگدستی به سر میبردم اگر پولی میداشتم برایش میدادم . آنگاه خدا حافظی میکرد و میرفت .

تنها دغدغۀ  یی که داشت آیندۀ یگانه برادر کوچکش بود . آرزو داشت  از او به خوبی نگهداری گردد  تا به گفتۀ خودش لومپن بار نیاید .  

سر انجام رسول جرات نیز که چون سد ها تن از جوانان پرشور سر در سودای میهن داشت ، به دست دژآیینان تمامیت خواه امینی افتاد ، وپرپر گشت .

 

یاد آن  فرزند  عاشق  را گرامی بداریم  که سینه اش تشنه تر از ریگزاران اندخویش بود  و پرورده خشم نظام بیداد گر قبیلۀ بیداد !







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

احمد22.04.2013 - 13:05

 من هیچگاهی این ابر مرد را ندیده ام و معرفت نزدیک همرایش نداشته ام اما چیزهای از زبان استاد گرامی استاد ( نسیم رهرو)در باره این شهید فهرمان شنیده ام. افسوس صد افسوس که ای کاش این اولاد حلالی مادر وطن را یکبار میدیدم و یا یک بار دست اش را می فشردم ! راد مردان چون رسول جرات همیشه زنده و جاوید اند. ای رسول عزیز ! آن دژخیمان که صدای مردانه ات را صدای آزادی از یوغ اسارت ات چه زبونانه و چه نا مردانه خاموش کردند دیدی که خود به چه سر نوشت دچار شدن؟ رفتن که تو از دنیا فانی کردی در نصیب هر کسی و نا کس نمیشود. و اما آن دژخیمان لاشخور چه مرگ بی عزت را نصیب شدن و بقایای انها مثل یتیم ها این جا و آن جا دنبال ارباب جدیدی هستند. ای رسول عریز ! من نمیگویم که روحت شاد باد چون تو زنده و جاویدی جای تو در دل های ماست !!!!! جناب محترم داکتر صاحب رازق رویین ! سلامت باشید خیر ببینید خانه آباد که یاد اولاد های حلالی مادر وطن را میکنید و خوشا به حال تان که هم نشین رسول عزیز بودید و همرایش در سر یک دسترخوان نان خورده اید.

شهاب 02.01.2013 - 03:25

  بیاد مردی از دیار مردان آزاده کشور؛ دیاریکه بهترین ها را در درون خود پرورانید اما دژخیمان و آدمکشان چنین مردان آزاده و دانشمند مارا از ما پرپر کرد , فقط روج جاویدانه اوشان به خاطره ها چاویدانه گی دارد؛ استاد رسول جرئت که استادم است من اورا خوب می شناسم که ایشان عالم؛ دانشمند؛ مبارز وطندوست ویک استاد ولانتیر ی بود که شب وروز در راه تنویر وآزادی تپش وتلاش می نمود. دریغا ! جلادان قرن بیست این مرد آهنین مارا در کره ذوب آهنین روسی شان ذوب نمود و دریغا که دیگر هرگز مادر جنین مردی را در این کشور نخواهد زاد. ننگ ونفرین به آدمکشان حرفوی وراه جرئت پر رهرو باد

majidi04.11.2012 - 08:01

 درودبی پایان به روان پاک شهدای پرافتخارازادی.ازکمال نبوغ دانش وخرداستادجرات شهیدبساشنیده ام منزل ومکان پرارج اوتا انتهاتهی ازنور اما"مشعل تابناکش تاابد فروزان"خواهدماند. امیدوارم دوستان ورهروانش بیشتربنویسند.

حسینا نصراز کابل18.04.2012 - 04:44

  روح تمام شهدای گلگون کفن شاد باد . من هم چیزهایی درباره این جوان شنیده بودم که ناجوانمردانه توسط زورمندان پول و قدرت بشکل وحشی بشهادت رسیده بود .یاد او همیشه درخاطره ها زنده وجاویداست .

احسان الله 18.10.2011 - 06:18

 من متعلم مكتب هستم.پدرم براي من هميشه نصيحت ميكردند كه در آينده يك انسان بزرگ شوم ، من فكر ميكردم منظور پدر جان اينست كه من به پست هاي بلند دولتي كه پول داشته باشد برسم .مگر من اشتباه كرده بودم، ايشان شبي در مهمان خانه با يكي از دوستان شان در مورد خاطرات كسي بنام جرئت صحبت ميكردند و ميگفتندكه من نمي خورم اما ميخواهم فرزندم مانند جرئت شود ، خوب به يادم است كه دوستان شان گفتند، آرزوي بزرگ داري ، اما اينرا تو هم ميداني و من هم ميدانم مادري ديگر مانند رسول جرئت نميزايد اگر هم بزايد كلان نميشود . فرداي آن روز از پدر جان پرسيدم كه چرئت كي بود ؟ ايشان گفتند كه به من فرشته بود . همين كه پدر جان اسطوره آن شهيد راه آزادي را برايم در شش ساعت در يك شب زمستاني حكايه كردند راه و روش من جوان خيال باف را كاملا تغير داد . حالا ميدانم انسان كيست و انسانيت چيست . مميدانم محترم بابر جرئت از نزديكان شهيد استاد جرئت است ياخير چون من آشنايي با ايشان ندارم . به هر حال هر كه هستيد خود را در مورد توشتن در باره استاد جرئت ضعيف احساس نكنيد آنجه در مورد استاد ميدانيد بنوسيد . با احترام . درود بي پيان به همه شهداي راه آزادي

بابر جرئت17.10.2011 - 08:20

 ميدانيد زمانيكه در مورد استاد جرئت در بالا خواندم و خواستم نظر خويش راعلاوه نمايم لحظه اي نتوانستم. دليل آن اينست كه نميدانم چگونه از ايشان توصيف كنم و در مورد ايشان چه بنويسم، با كدام الفاظ به وصف ان انسان بزرگ كه هيچ گاهي در مقابل خدمات اش از مردم مزد نطلبيست خود را بخاطر آزادي ، انسانيت ، عدالت ،قرباني كرد بپردازم.شهيد جرئت در پي واقعيت ،انسانيت ،وپيشرفت بود. استاد جرئت در سال 1328ش در قريه كارگر خانۀ اندخوي در يك خانواده روشن فكر ديده به جهان گشود. ايشان در سن هشت سالگي در مكتب ابومسلم اندخوي شامل و دوره ابتدايي ومتوسطه را در آنجا فرا گرفتند. و دوره ثانوي را در ليسه عالي باختر مزار شريف در سال 1349 به پايان رسانيد .سند صنف چهارده را به درجه عالي در دالرالمعمين ولايت قندهار بدست آورد. بعد از آن به حيث معلم در ليسه گرزيوان ولايت فارياب اشغال وظيفه نمود.بعد ازمدتي معلمي در ليسه ابومسلم ، شامل امتحان كانكور شده به روايتي در بين صد ها كانديدا تنها ايشان موفق شدند تا ازسمستر پنجم به دانشکدۀ ادبيات كابل شامل شوند. تاريخ شاهد است كه زمان شهيد جرئت زماني بود كه وطن فروشان،شكم پرستان،جاه طلبان،شهوت پستان، بي منطقان،محافظه كاران ... درگير رقابت هاي غيرسالم خويش بودند . شهيد جرئت با فقرو تنگ دستي كه داشت با انها مبارزه ميکرد .جرئت بر انسانهاي كل جهان مي انديشيد و بخاطر آنان مبارزه ميگرد ، آنرا تا پاي جان و به قيمت خون ثابت كرد.

رهیاب28.08.2011 - 09:11

 درود بیکران به روح پاک شهید رسول جرأت و شهدای راه آزادی! استاد جرأت از جمله آن شخصیت های ادبی - فلسفی کشور ما بوده که نظیرش در کشور اندک بوده است؛ یکی از استاد هایم به نقل از استاد واصف باختری میگوید" زمانیکه استاد باختری در محافل ادبی و شب نیشنی هادر مزار شریف مطلبی را میخوانده و هنگامیکه چشم استاد باختری به استاد جرأت می افتاد، جانش به لرزه می افتاده شخصیت ادبی او بسیار والا بوده است" دریغ که استاد جرأت را از ما گرفتند. یادش را گرامی و راهش را پر رهرو میخواهم.

m.osman jurhat24.04.2011 - 21:26

 salam wa drood e bi payan ba ruhe tak tak shahidan e azadi kah wa rushan andish.shahidanike tanha ba jurme adalat koahie wa zendagie azad ba kame talq wali pur eftchar e marg raftand. drood wa sepass ebikeran badustani sadiq ki hargiz dust ra faramush na mi kunnand.ba arze hurmat.m. osman jurhat

abdullhai.nezhat10.02.2011 - 05:18

  یکی از روزها دوستی شخصی معرفی داشت آدرس بمن داد جوان بود به اندام باریک دوستم گفته بود آن جوان درس فلسفه میدهد پنج یا شش نفر به میعادگاه بردم اولب به سخن گشود یک ساعت درس فلسفه داد من که قبلا با مبلغ صاحب آشنا بودم به دوستم گفتم اودراین سن وسال اسماعیل مبلغ دیگراست آن جوانک جوانمرگ رسول جرئت بود خداوند هردو فیلسوف بیامرزد حرمت بی پان به شما ضخصیت بزرگ را معرفی داشتید احترام عبدالحی نزهت
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



داکتر رازق رویین