ملکۀ انگریز برایم گفت تو پسر خیلی احمق و نادانی هستی

۱۸ میزان (مهر) ۱۳۹۹


دوستی دارم انسان شریف خوش خلق  ومردمی ازمردم نائب خیل منطقهء برکی برک ولایت  لوگر گاه گاهی که بدیدنش میروم بعد احوال پرسی وصرف پیاله چای سبزهمیش در صحبتش واقعیت های که شکل خبری دارد  گوشم

هفتهء پیش از اوشنیدم ما پنج برادریم و پدرم معلم بود سه جریب زمین داشتیم سی سال قبل من با فرستادن پول شروع به آبادی ومدرنیزه شده آن ا به شکل ارووپایی با حوض آب بازی تشناب و باغی از چندین قسم میوه غرس کردند در بدل این احسانم پدرم این زمین و تعمیر را بنام من نوشت نیت من فقط آرامی فامیل پدرم بود و من درشهرهامبورگ زنده گی میکنم.

 البته فامیل این دوستم حالا قسما فرار کرده اند و قسما در کابل و خارج ازکابل زنده گی میکنند

از سه سال قبل به این طرف طالبان تعمیر مارا غصب وفامیل پدری و پدرمو سفیدم را از خانه بیرون راندند در بام های آن آنتن های بسیار قوی نصب و تمام درختان مثمر وغیر مثمر را قطع و هر هفته چند بار چرخ بالی با چند امریکایی پائین میشود بعد چند ساعت کار با دونفر امریکایی که با طالبان آنجا اند دوباره پرواز میکنند.

 طالبان برای برادرانم پیام داده اند هرگاه عبدالله به کابل آمد باید نزد ما بییاید تا قبالهء ای خانه را بنام ما کند.

حالا که به یاد ولایت لوگر افتاده ایم بخاطرم آمد که در تابستان سال 1966 به  پل الم مرکز ولایت لوگرخدمتی شدم تقریبا ساعت سه بعد ازظهر بود با دیگرهمکارانم به قصد پیدا کردن سماواری یارستورانتی جهت صرف طعام برآمدیم رستورانتی پاکی در نظر ما آمد می خواستیم بالا برویم که اتفاقا با استاد دری لوگری سرخوردیم میخواستیم وی را با خود بگیریم استاد گفت مه سالها نان مردم کابل را خورده ام ولاگه هیچ جای بروید میرویم خانهء ما چاشت مهمان ما هستید منزل شان بالا تپهء بود مارا به سُفهء که  از اطاق نشیمن راه داشت راهنمایی کرد روز آفتابی هوای پاک وتازه که هنوز منظرهء آ ن خوب در ذهنم نقش بسته بیاد دارم  چای سبزی پیشکش و ازخاطره های سفر های خود ازخارج بیان کرد و گفت در پیکن پای تخت ملک چین هوتل ما درمنزل بلند بالا یی بود صبح وقت سلام جان پسرم سر خودرا از کلکین کشیده صدا زد پدر جان پدر جان بیا سیل کو او بر پدرش لعنت ملک خارجی گرفته گفتم او بچه دو و دشنا م نده مادر خارج هستیم در ملک خود نیستیم . یکی دو روز مارا دعوت به شهر گردی کردند روز سوم مرا به دوکان سلمانی بردند و گفتند ما باید پاک و نظیف باشیم رئیس جمهور و صدر اعظم  وزرا و مردمان سرشناسی برای شنیدن کنسرت شما می آیند وقتی داخل دوکان شدیم او بیادر این دکان نبود یک شهربود گفتند این جا چهارصد سلمانی دختران جوان کار میکنند من گفتم برادر همهء شان برای من خواهر ومادرم باشد من تازه از بیت الله شریف آمدیم مرا نزد یک سلمانی مردانه ببرید. قصه هایی دلپذیر داشت شوربای مرغ داغ  با سلاد  خوشمزهء تهیه داشتند. بعد صرف طعام از حضور شان مرخص شدیم روح و روان شان شاد باد نا گفته نماند که در چین اجرای کنسرت استاد دری لوگری گیرا ترین شان بود که در وطن ما هم تبصره هایی در مطبوعات شد.

دوست دیگری که آنجا نشسته بود بنام عمر جان نواسهء یکی از خان های اعزازی دوران نادر خا ن بنام سربلند خان از مردم جاجی بود در بارهء سربلند خان مرحوم غبار درجلد دوم، صفحه 48 افغانستان در مسیر تاریخ می‌ نویسد» خوانین پکتیا هرچه می‌خواستند تملک می‌کردند؛ چنانچه سربلند خان حویلی عبدالرحمن کوهستانی را غصب کرد. ورثۀ وی به نادرخان عارض شدند، او امر تخلیۀ خانۀ مذکور را داد. سربلند خان درجواب فرمان شاه نوشت اعلیحضرت ارگ را اولجه کرد، من خانۀ عبدالرحمن را، هرگاه شما ارگ را به صاحبش سپردید، من خانه را به صاحبش می‌سپارم.»

همین آقا گفتند برادرمسئله خیلی مهم تراز آنست که ما وشما صحبت میکنیم  دروطن ما دسیسهء که من همین حالا برای تان بگویم غیرقابل تحمل و باورکردنی یست اما حقیقت است  من خودم دیر مدتی با انگلیس ها و امریکایی ها در ولایات جنوب کشور مان کار کردم در راه حکومتی جاجی انگلیس ها پوستهء انداخته بودند مردمان را کنترول و تلاشی میکردند بیرو بارزیاد بود مسافرین می خواستند زود تر به منزلگاه خود برسند یک از آنها به زبان انگلیسی برای انگلیس ها گفت مارا زیاد تکلیف ندهید از خود کار وباری داریم بگذارید به مقصد خود برسیم چون همه به لباس محلی بودند وریشدار انگلیس  متوجه شد که چه کسی با وی به زبان وی با وی صحبت کرد پرسید کی بود که با ما به زبان ما صحبت کرد کاکایم گفت من بودم بعد سوال وجوابی پرسید تو زبان مارا که چنین فصیح یاد داری درکجا یاد گرفتی برایش گفت من در ملک شما در رشتهء انجنیری ماشین تحصیل کرده ام و با ملکه شما چای و کلچه خورده ام وی دلچسپی گرفته پرسید کدام سال و چه وقت بود همه را یاد داشت کرده و هم آدرس وی را

 هنگام برگشت وی جریان حادثه را به ملکه نبشته و ضمنا یاد آوری کرده که وضع مالی وی خوب نیست از شما به خوبی یاد کرده و پسرش به این آدرس در لندن است ملکه بعد کنترول کتاب خاطراتش تصدیق و با پسرش در تماس شده و مبلغ هنگفتی برای شان دست کشی کرده و وی را در جملهء دوستان و همکاران قدیم برای مأمورین خود معرفی کرده این دیدو وادید ها ادامه داشته بعد مدتی بازهم ملکه این جوان را خواسته بعد یک مقدار صحبت پرسیده نظرت راجع به طالبان چیست جوانک ساده لوح از دنیای سیاست انگلیس بیخبر در جواب گفته آنها بسیار ظالمند قاتلند در مساجد شفاخانه ها مکاتب بم گذاری پل ها را ویران ومردم مارا قتل میکنند.

 ملکه گفته فکر میکردم تو پسرهوشیاری استی ما صد ها ملیون پوند استرلنگ بالای طالبان خرچ کردیم و آنهارا به ثمر رساندیم تو تمام کارهای مارا می خواهی برباد کنی

 ملکه انگریز برایم گفت تو پسر خیلی احمق و نادانی هستی.








به دیگران بفرستید



دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ رَمز را وارد کنید. اگر زمان اعتبارش تمام شد، لطفا صفحه را تازه (Refresh) کنید و شمارۀ نو را وارد کنید.
   



سید آقا هنری