«نفعی ارزرومی» شاعر پارسی سرای ترک و قصیدۀ «تحفة العشاق»

۴ قوس (آذر) ۱۳۹۸

نگاه گذرایی به زندگی نامه "نفعی ارزرومی" شاعر پارسی سرای ترک و نقل قصیده معروف "تحفة العشاق"

 

نفعی از معروف ترین شعرای ترک و بزرگترین استاد قصیده در ادبیات دیوانی (ادبیات دوره عثمانی) به شمار می رود. نام اصلی وی عمر، نام پدرش محمد بیگ و نام پدر کلانش علی پاشا بوده و در سال 980 هجری (1572 میلادی) در حسن قلعه ی ارزروم (سرزمینی در قسمت خاوری ترکیه امروز) متولد گردیده است. نفعی علاوه بر ترکی به زبان پارسی و عربی مسلط بوده و با ادبیات پارسی آشنایی زیادی داشته است. او به شاعران بزرگ زبان و ادب پارسی چون عطار، مولانا، حافظ، انوری و عرفی شیرازی ارادت فراوان داشته و بنا به ارادت ویژه به عرفی، گاه خود را "عرفی روم" نامیده است. علاوه بر دیوان اشعار ترکی نفعی دیوان اشعاری به پارسی دارد که نسخه های از آن در کتابخانه های ترکیه و اروپا موجود است. دیوان پارسی نفعی شامل هشت نعت، شانزده قصیده (از جمله چهار قصیده در مدح مولانا جلال الدین محمد بلخی)، یک ساقی نامه، یک فخریه، بیست و یک غزل و یکصد و هفتاد و یک رباعی است. نفعی اثری به نام "تحفة العشاق" که قصیده طولانی مرکب از 97 بیت به زبان پارسی است نیز دارد که با وجود آن که از جمله قصاید پارسی وی است اما از آنجایی که خودش آن را عنوان جداگانه ی داده است به عنوان اثر مستقل شناخته می شود. علاوه بر دیوان پارسی، نفعی کتابی به نام "سهام قضا" دارد که مشتمل بر 12 قصیده، 2 ترکیب بند و 202 قطعه می شود که در هجو دولتمردان، شعرا و عامه مردم سروده شده و در آن ها قطعه های به زبان پارسی هم به چشم می خورد. نفعی در سال 1044 هجری (1635 میلادی) و به خاطر هجویه ی که علیه سلطان مراد چهارم (سلطان عثمانی) نوشته است به حکم سلطان ابتدا در انبار هیزم قصر خفه گردیده و سپس جسدش به دریا انداخته می شود. بعد ها و در سال 1965 میلادی در صحن مرقد مولانا جلال الدین محمد بلخی (قونیه) در حدیقة الارواح مقامی برای نفعی ساخته شده است.

در این مختصر ابتدا نمونه ی از شعر نفعی جهت معرفت هرچه بیشتر خواننده گان پارسی زبان با اشعار وی آورده شده و در ادامه قصیده معروف تحفة العشاق که در بالا به آن اشاره گردید، خدمت خواننده گان پیشکش می گردد.  

 

نمونه شعر:


ما بلبلِ آشفته و عالم قفسِ ما

از ناله دل نغمـه تراشـد نفس ما

 

رندان خداییم که از عشقِ جبلّی
تحـقـیق تراود ز هـوا و هـوس ما

 

آن قافله کعبه ی عشقیم که در راه
توحیدِ درون اســـت فغان جرس ما

 

ما مستِ سراسیمه و صد شکر که از ما
صــد مرتبه ســرمســت نمايد عســس ما

سیمرغِ فلک بال فرو می هلد از بیم

آن دم کـه بـه پرواز درآيـد مگس مـا

 

ما غرقه ی گرداب فناییم، بگردد

بیهوده به گردِ سرِ ما خار و خس ما

نفعی مکش از گوشه ی دامان خدا دست
جز لطفِ خدا در دو جهان نیســـت کس ما

 

قصیده تحفة العشاق:

قصیده تحفة العشاق در وزن "مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن" سروده شده و در دیوان پارسی نفعی موجود است. این قصیده معروف که در اصل به عنوان نظیره ی بر شعر فضولی (از شاعران معروف پارسی سرای کردِ ترک زبان) سروده شده از سوی شاعران و ادیبان آشنا به زبان و ادب پارسی مورد استقبال زیادی قرار گرفته است. در این قصیده نفعی سخن را با عشق و چیستی عشق الهی آغاز کرده سپس به نعت پیامبر اسلام صل الله علیه وسلم پرداخته و در ادامه تمرکز شعرش را به سخن سرایان بزرگ زبان و ادب پارسی پیش از خودش معطوف داشته است. نفعی در این قصید از سخن سرایان بزرگی چون عطار، مولانا، سنایی، حافظ، سعدی، فردوسی، ظهیر فارابی، جامی، عرفی، خاقانی، انوری و... یاد می کند و در این میان برخی ها را می ستاید و با انتقاد از برخی دیگر جا جایی ادعای برتری خودش را نسبت به آن ها گوشزد می کند. به عنوان نمونه نفعی خودش را مرید شیخ عطار و غبار پای مولانا  می خواند، با سنایی، سعدی و جامی چون اقترانی ندارد کاری هم به آن ها ندارد، حافظ و عرفی را می ستاید، ظهیر را ناتوان در رهیدن از قید نان و جامه می داند، فردوسی را حریف خود نمی داند و بر خاقانی و کمال الدین اصفهانی سخت می تازد و آن ها را کهتر از خویش قلمداد می کند. سپس نفعی دوباره سخنانش را به نعت پیامبر اسلام متمرکز ساخته و با درود و سلام به روح پیامبر و یارانش "تحفة العشاق" را به پایان می رساند:

 

دلم سرمستِ جامِ عشق و عقلِ کل زباندانش

نگوید نشنود هردو جز از توحیدِ یزدانش

چه توحید؟ آشنا حرفی ز خلوتگاهِ غیب الغیب

چه دل؟ رسوا ندیمِ بزمگاهِ خاصِ سلطانش

 

چه دل؟ گستاخِ بزمِ عشق کز تحریکِ یزدانی

کند شوخی و رندی از هجومِ فیضِ پنهانش

 

چه دل که غمزه ی حاضر جوابِ شاهدِ غیبی

که خونِ فتنه می بارد ز ابرِ تیغِ عریانش

 

چه دل آن کهنه استادِ معلم خانه ی معنی

که یک طفل است عقلِ کل ز طفلانِ سبقخوانش

 

عجب نبود گر استادی کند بر عقل و اندیشه

دلی کو مایه می گیرد مدام از سرِّ سبحانش

 

خصوصاً آن دل دانا که در احوالِ وجدانی

شود جاسوسِ غیب اندیشه ی خاطر پریشانش

 

دل من نیست تنها هر دلی کو قابلِ عشق است

چنین است و چنین احوالِ مشکل گردد آسانش

 

دل است و عشق و حسنِ بی زوال و حسرتِ دایم

که حسرت مایه ی عشق است و وصلت عینِ نقصانش

 

نه رند است آنکه با سودای حسن از جای بر خیزد

بیاید یوسفستانی اگر در چاهِ کنعانش

 

چرا با حسنِ مغرور آشنایی می کند آن رند

که باشد کنجِ زندانخانه ی دل یوسفستانش

 

دلم در عالمِ عشق آن حکیمِ دوربین آمد

ندارد آرزوی ذوقِ وصل از بیمِ حرمانش

 

مغنّی دم مزن، ساقی مرا ساغر مده دیگر

که من بیتاب و دلبر نیمخواب و دیده حیرانش

 

اگر ساغر دهی ساقی ز صهبای محبت ده

که مخمورم ز کیفِ پر خمارِ زهرِ هجرانش

 

اگر دم میزنی مطرب بخوان این مطلع و تن زن

مرا بگذار تا خوانم غزل را تا به پایانش

 

چه گویم در شکنجِ زلفِ او حالِ اسیرانش

مبادا فتنه ی مسکین اسیرِ بند و زندانش

 

چه دل ها در خمِ هر مویِ زلفِ او گرفتارست

که صد فتنه بیاموزد ز هر یک چشم فتانش

 

فتد گر یک دلِ پر تاب و سوزان از سرِ گیسو

شود چون ماهِ نخشب در تهِ چاهِ زنخدانش

 

به دل های فروزان عقدِ گوهر می شود هر مو

فتد بر گردن و بر سینه ی چون ماهِ تابانش

 

شود گویا گسسته عقدِ پروینِ فلک شانه

گره گر واگشاید از خمِ هر مویِ پیچانش

 

غزل پردازیم کُشت اهلِ دل را لیک معذورم

نمانَد گر یک اهلِ دل، بماند دل به جانانش

 

مرا جانان بباید، نه دل و جان، عاشقم عاشق

نه دل دانم نه اهلِ دل ز خیلِ مستمندانش

 

که بیتابانه می گویم شکایتگونه ی پنهان

ز بیدادِ نگاهِ فتنه ریزِ غمزه جنبانش

 

فغان از دستِ شوخی کز هجومِ نازِ پی در پی

تلف شد مهربانیِ نگاهِ ناوک افشانش

 

نگه در ناوک افشانی و دل حیرانِ نظّاره

ز حیرانی نیامد ذوق های زخمِ پیکانش

 

ز بیمِ غمزه مضمونِ سخن در لب گره بندد

دلم حرفی زند گر با لسانِ حالِ مژگانش

 

کسی داند زبانِ شکوه ام کز بیخودی گردد

لسانِ حالِ دل آه و دهن چاکِ گریبانش

 

ندیدم جز محبت مهربانتر یارِ غمخواری

برای دردِ دل گفتن گرفتم سخت دامانش

 

که گر حسن است و گر عشق، از محبت نیست مستغنی

محبت کامرانی می کند بر این و بر آنش

 

پیامی گیرد و آرد محبت از لبِ غمزه

که لطفِ حسنِ تعبیرش نه دل داند نه جانانش

 

محبت بوالهوس را آفت و ذوقی ست عاشق را

که صد عالم متاعِ جان سپردن نیست تاوانش

 

محبت آن قوی دردست کز توفیقِ پنهانی

قضا گم کرد ناگه حقه ی داروی درمانش

 

محبت را زمن پرس ار بلای دلستان خواهی

وگرنه تن زن و بگذار دل را با غمِ جانش

 

محبت برقِ شمشیرِ تغافل نیست از شوخی

کشد خوبان و زاستغنا کند غمزه پشیمانش

 

محبت یک چراغِ خانمانسوزِ دل و جان است

که مهرست از یکی پروانه های شعله ریزانش

 

محبت طرحِ گلشن می کند گر در دلِ دریا

شود نسرِ فلک بریان ز آهِ عندلیبانش

 

محبت گر زمینِ کربلا را شبنمی ریزد

دلِ پر داغ می رویاند از خاکِ شهیدانش

 

محبت یک بهشتِ دوزخ آمیز است در سینه

که از دودِ فتیلِ داغ گردد سنبلستانش

 

بهارِ عالمِ دل را بنازم کز هوای او

شود یک گلستان آتشکده، دود ابرِ بارانش

 

دلم با آهِ سرد و فکرِ گوناگون عجب باغیست

که باشد جلوه گر دایم بهار اندر زمستانش

 

مرا در دل هوای عشق و در سر این چنین سودا

ز جنت دم زند واعظ، زهی ادراک و اذعانش

 

چه حظ دارد ز جنت آنکه یکسان بنگرد دایم

به موج سلسبیل و چین پیشانیِ رضوانش

 

ندارم آرزوی باغِ جنت زآنکه عاشق را

چَهِ دوزخ شود فردوسِ اعلا زآه سوزانش

 

چه می خواهم ز جنت هرچه می خواهم، ز دل خواهم

که صد گنجینه پنهان است در هر کنجِ ویرانش

 

یکی گنجینه ی او نقدِ اسرارِ خداوند است

که نگشوده ز حیرانی دلم مُهرِ سلیمانش

 

گهر چینم ز بحرِ وحدت اما نی به غواصی

که حبسِ دَم کنم از بهرِ مرواریدِ غلطانش

 

نهنگِ خامه ام دم می کشد گر در لبِ دریا

شود فوّاره ی گوهرفشان گردابِ عمّانش

 

دلم گنج است و کلکم اژدرِ گوهر نثارِ او

زهی اژدر که پنهان در زبان گنجِ فراوانش

 

نه کلک است او نه اژدر نه عصای موسی ام در کف

به من بسپرده حق مفتاحِ گنجِ فیضِ پنهانش

 

نگردد خامه ام در کین ستانیِ فلک عاجز

نه از شمشیرِ بهرام و نه از کوپالِ کیوانش

 

به شمشیرِ زبان صاحب قرانِ مجلس آرایم

نه چون خورشید محتاجم به چرخ از بهرِ میدانش

 

خرد داند بحمدالله نداند گر فلک قدرم

که من ماندم همان تنها ز افرادِ شریکانش

 

نه دل بود و نه اندیشه که از دیوانِ یزدانی

براتِ شاعری دادند و این می بود عنوانش

 

سخن پردازِ کونین، آشنای پرده ی وحدت

شهنشاهِ سریرِ معرفت با حکمِ یزدانش

 

خروشان قلزمِ اندیشه ی توحیدِ ربّانی

که می ریزد ز کلکش دُر چو قطره ابرِ نیسانش

 

ندیمِ لاؤبالی نفعیِ معجز بیان کو را

برای بذله ی معنی خدا کرده است ترخانش

 

لطیفه گوی قدسی کز برای نعتِ پیغمبر

خدا بگزید و تعیین کرد از جمله ندیمانش

 

قدیمی نعت گوی خاصِ پیغمبر که در عالم

پس از سالِ هزار آید ز بیمِ رشکِ حسّانش

 

ثناگوی رسول الله ام از الهام لاهوتی

تعجب نیست گر باشد کلامم مغزِ قرآنش

 

خداوندِ رُسل مالک رقابِ اولیایِ کُل

که هر یک گشته اند از جان و دل ممنونِ احسانش

 

یگانه مسند آرای سریرِ "لی مع الله"ی

که شاهنشاهِ اورنگِ ولایت گشت دربانش

 

چه دربان وچه شه جایی که یکتایی نمی گنجد

ز بی رنگیِ پی در پی تجلیِ پر الوانش

 

شهنشاهِ سرافراز و سریرافروزِ أو أدنی

که ظلِّ او نیافتد بر زمین از رفعتِ شانش

 

جناب احمدِ مرسل که بر عرش افکند سایه

زمین کعبه با تشریفِ ذاتِ قبله گردانش

 

شهِ چابک سوارِ رخشِ گردون سَیرِ عنقاپَر

که جبریل است پیکِ غاشیه بر دوشِ پرّانش

 

جهان آرای وحدت، پادشاهِ صورت و معنی

که در معنی و در صورت خدا ننمود یکسانش

 

تعالی الله سلیمانیِ معنی این چنین باید

که باشد تا به محشر انس و جن در زیرِ فرمانش

 

تعالی الله خداوندیِ صورت همچنین زیبد

که هر کو بنده ی او شد، سلامت برد ایمانش

 

ز چرخ از بر خلافِ شرعِ او حکمی شود صادر

لگدکوبِ قضا گردد سرِ بی مغز و سامانش

 

دلِ او مالکِ دریای اسراری ست کاندر وی

خرد کشتیِ نوح است و معانی موجِ طوفانش

 

چنان پر شد دلم از فکر نعتِ فیض بخشِ او

که بیرون می تراود فیضم از افلاک و ارکانش

 

نگنجم در دو کَون از کار و بارِ فیضِ یزدانی

مگر پا در کشم از شهرِ دارالملکِ امکانش

 

هنوز اندر عدم بودم که بفرستادم از همت

زکات فیضِ معنی را به خاقانی و خاقانش

 

به خسرو دادم اسبابِ جهانگیریِ معنی را

که دلتنگ آمدم از خواهش بی حد و پایانش

 

مرید شیخ عطارم، غبار پایِ مولانا

که بنشستم چو مشکِ بیخته بر روی دکانش

 

سنایی را نمی افتد سر و کارم درین پیشه

او حکمت سنج و من ساحر، نه از خیلِ حریفانش

 

به جامی هم ندارم نسبت اندر نکته پردازی

که او ملا و من شاعر، نه همدرسِ دبستانش

 

به اخلاص آورم از دل به لب نام نظامی را

که او شیخ و من از رندان، نه از امثال و اقرانش

 

حریفم نیست فردوسی، چه گویم کو ز پرگویی

جهان بگرفته وز افسانه خالی کرد انبانش

 

به دارالملکِ روم آرایشِ نو دادم از معنی

که ننگ آرد بخلاقِ معانی از صفاهانش

 

من و فردوسی دارالملکِ روم و روضه ی شیراز

مبارک باد بر سعدی به بستان و گلستانش

 

نه رندست آنکه چون دم میزند از عالمِ وحدت

سیاحت نامه بنویسد نه حسبِ حالِ وجدانش

 

بنازم طبعِ حافظ را که طبعِ او دلِ عشق است

سراپا گفت و گوی حالِ رندان است دیوانش

 

مگوی حافظ که او هم از ندیمانِ خداوند است

دلِ او ساقیِ عشق است و عقل از می پرستانش

 

جهان می خندد از شوخیِ طبعِ انوری الحق

چه شوخی ها کند از بهرِ یارانِ سخندانش

 

کلیم سحرسازست، او نه حکمت سنج و نه شاعر

که در اعجازِ اندیشه یدِ بیضاست برهانش

 

ظهیر است از یکی پاکیزه گویانِ سخن اما

اگر بودی خلاص از قیدِ فکرِ جامه و نانش

 

ز جرّاریِ خلاق معانی خود مپرس از من

که ترساند مدیحِ خویش را اول به هذیانش

 

زهی دولت که عرفی را مسلم شد در اندیشه

که با کلکش کند سجده لوای خانِ خانانش

 

محصّل سخت معجزگویِ بی پرواست در معنی

که تحقیق آشنایی می کند با سهوِ اذعانش

 

هنوز از پرده ی پندار ننهاده قدم بیرون

زهمت گشته مسلوب الرجا از فیضِ منانش

 

به اندک مایه قانع از تنک ظرفی و هم مغرور

سخن را منحصر داند به خود از نقصِ عرفانش

 

نه بسیار آرزو باید نه اندک همت آن کس را

که باشد در ترازوی حقیقت راست میزانش

 

بگفتم حسبِ حالِ نامدارانِ سخن اما

سخن ناگفته ماند از خامیِ مشکل پسندانش

 

غرض نعتِ پیمبر بود، ادا کردم کنون وقت است

بر آرد گر دلم دستِ دعا بر عرضِ رحمانش

 

شود تا تحفة العشاق نام این نظمِ دلکش را

میانِ قدسیان با اتفاقِ نعت خوانانش

 

روان بادا به یک دم صد درود و صد سلام از حق

به روحِ پاکِ او هم بر روانِ جمله یارانش







به دیگران بفرستید



دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ رَمز را وارد کنید. اگر زمان اعتبارش تمام شد، لطفا صفحه را تازه (Refresh) کنید و شمارۀ نو را وارد کنید.
   



ذبیح الله ساعی