دختران تان را نفروشید!

۲۷ میزان (مهر) ۱۳۹۷

در حاشیۀ روز دختران

 

 

 

در سالهای پسین، روزهای رنگ و بو گرفته از روزهای شناخته شده در جهان همچو روز جهانی کارگر، روز جهانی زن، روز جهانی کودک، روز جهانی مادر و... زمینۀ جلب توجه و تجلیل یافته اند. روزهای دیگری که بعد ها نامگزاری شده اند و در اکثر جوامع بشری از آنها تجلیل به عمل می آید، هم جالب اند، مانند:

روزجهانی چپ دستها، روز جهانی بردباری، روز جهانی پزشک، روز جهانی آزادی مطبوعات، روز جهانی فقرزدائی، روزجهانی نابینایان، روزجهانی کتاب، روزجهانی، غذا، روز جهانی زبان مادری، روز جهانی فلسفه، روز جهانی آب.

حتا سال پار یک تعداد هموطنان، روز لنگی را تجلیل نمودند.

از خیرروزلنگی که بگذریم، بی گمان آرمان های انساندوستانه ی در این یادبود ها نهفته است.

اما اگر سراغ این مسأله را در جامعه ی افغانستانی خود مان جویا شوییم، باید اندکی بیشتر و ژرفتر بر آن بنگریم. با طرح این پرسش آغازین که آیا چیزی میان همین آرمان ها و رفتار عملی در فرهنگ جامعه ی ما وجودارد که الفت ببافد؟

به گونه ی مثال به تاریخ ۱۱ اکتوبر اینجا وآنجا در فیسبوک هموطنان متوجه شدم، از روز جهانی « دختر » یاد شده بود.

می پذیرم که این فراورد را باید به فال نیک دید، اما می توان آنرا بسنده دانست؟ نخست در پاسخ این پرسش می گویم:

نه، هرگز!

زیرا، اگرچیزی در میان یادبود و کار بنیادی و سازنده ی مان برای بهبود سرنوشت تلخ دختران، بابت درك خرافاتي از بكارت، فروش دختران به روي بازار ها، دختران سنگسارشده، ازدواج هاي اجباري ووو ... نداشته باشد که الفت ببافد، تجلیل از چنین روزی، خود جفاي دیگر است!

یادبود از روز جهانی دختر، مرا به یاد یک خاطره ی آزاردهنده انداخت که تقریبن دو سال قبل با آن برخورد نمودم.

حوالی ساعت ۸ صبح یک روز معمولی و کاری، به طرف محل کارم می رفتم. صبح ها که موقع به سوی کار رفتن اکثریت مردم است، شهرما نیز چهره یی دارد بسیار جذاب و تماشایی.

همه با شتاب به سویی روان استند. گویی به مسابقه دوش و سبقت جویی اشتراک می کنند!.

راننده های موترهای شخصی، بایسکل ران ها، پیاده روها، راننده های بس های شهری، مادرانی که کودکان بدخوی، خوش خوی و یا خواب آلود شان را کشان کشان به کودکستان می برند، دانشجویان با بکس های سنگین مکتبی ووو... همه تلاش دارند به وقت معین به مقصد برسند. وقتی سرعت رهگذران را می بینی دلت میشود به آن رند شیراز بگویی که:

کجا ای حافظ ! بیا بنگر که گذر عمر دیگر نه چو آن جوی آب است، امروز ها زنده گی با شتاب بیشتر از کنار ما می گذرد.*

با انکه واگن های قطارها آن وقت صبح، دارندۀ بیشترین تعداد مردم اند. چنانکه، تعداد بسیار کنار هم روی پا ایستاده بودند. اما هرکس چنان غرق خودش بود که در طول تمام راه نفر پهلویش را نمی بیند. عده یی مصروف روزنامه خواندن، یک تعداد مصروف کتاب خواندن و بسیاری هم مصروف تلفون دستی شان ...

در این دنیایی از "انسانهای ماشینی" یکی از روز ها من هم مانند اکثر مردم، بی توجه به اطرافم مصروف تلفون دستی ام بودم. داخل قطار خاموشی وارامشی حکم فرما بود. یگانه صدایی که شنیده میشد، صدای بلند گوی داخل قطار بود که هر چند دقیقه، مسافرین را از رسیدن ایستگاه بعدی باخبر می ساخت.

تا آن که صدای بلند مرد جوانی سکوت را شکست. در تمام واگن شاید من یگانه کسی بودم که زبانش را می فهمیدم. اما او مرا ندیده بود. منهم او را نمیدیدم فقط صدایش از عقب واگن به گوشم میرسید. او بی خیال با عشقش که در آن طرف خط تلفون در کدام دهکده ی دور افتاده ی سمت شمال افغانستان قرار داشت، صحبت می کرد. مظلوم چه میدانست فرسنگ ها دور از وطن، در کشور بیگانه در میان قطار کسی هم نشسته که زبانش را میفهمد.

نمیدانم که حس ناخود آگاه کنجکاوی بود که تحریکم می کرد یا طرز صحبت مودبانه ی آن جوان ویا

کدام فضولیتی در آن لحظه. به هر روی، تمام حواسم را در آن چند دقیقه به گوشم سپرده بودم، تا هیچ چیزی ازصحبت او را از دست ندهم .

خدای من ! به گوش هایم باورم نمی شد. هنوز هم ( در سده ی ۲۱ میلادی )‌ کسانی هستند که عشق خود را شما خطاب میکنند. آن شیفته ی پاکیزه سرشت، در قسمتی از صحبتش با التماس مظلومانه، به عزیزش چنین گفت:

"چی می کردم؟ پول طویانه ی ره که پدر تان از ما خواسته بود، ما نداشتیم، باز خبر شدم که ... بای ( نام شخص موصوف از خاطرم رفته است، همین قدر یادم است، که آن پسر با لقب بای از او یاد می کرد ) از شما خاستگاری کده، طاقت کده خو نمیتانستم طوی شماره همرای کسی دگه ببینم. مجبور شدم، سر خوده گرفته همی قسم از وطن برامدم، اما دلم همیشه پیش شماست."

پس از چند لحظه سکوت ( که حتمن سخنان طرف را می شنید ) دوباره به صحبتش چنین ادامه داد: "نی لطفن بی وفا نگویین ! اگر یک دفعه نی که صد دفعه هم طوی بکنم داغ شما از دلم نمی ره..."

این جمله ی آخر این پسر ساده ی دهاتی برایم بیشتر مایوس کننده بود. دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم، تو چه گونه مرد هستی که این همه زود تسلیم میشوی؟ . می پذیرم که کوه کن نیستی. کوه کن خود فقط یک افسانه بود، اما...

حالا که اینجا رسیدی برو دست به کاری بزن و نگذار ...

درهمین خیالها بودم که صدای آن جوان یکبار خموش شد. از شیشه کنارم متوجه شدم مرد جوانی در حال صحبت با تلفون دستی اش ازقطارپیاده شده و چون کشتی غرق شده در قعر بحر، در راه روان است.

این داستان یکی از چهره های زخم خورده و دلهای دریده شده، از فرهنگ فرسوده و بی رحم است. فرهنگی که در آهن ذلت و سیاهی حک شده است و هیچ دگرگونی را نمی پذیرد.

می گویند:

قدردختر به اندازه ی پول طویانه اش است!. اگر پول طویانه کم طلب شود از ارزش دختر کاسته میشود و حتی میتواند برای مردم سوال برانگیز شود که چرا فلان کس برای طویانه ی دخترش به پول کم قانع شده است و هزار و یک سخن دیگر.

چرا کسی در این آشفته بازار پیدا نمی شود که برای این آدم فروشان، این مدام خفته گان سوداگر بگوید، آقا وقتی شما بر فرزند و جگر گوشه ی تان یک قیمت را تعیین می کنید، حالا آن قیمت هرچه باشد، یعنی که ارزش فرزند تان را با پول در یک ترازو گذاشته اید و این گونه دختر تان را در برابر مبلغی فروخته اید!

همه صلاحیت هستی او را برای شوهر و خانوادۀ شوهرش در بدل پول تسلیم کرده اید، تا هر بلایی که بر روی فرزند شما آورده می توانند، بیاورند!

این گونه به یکباره گی سهم شما در زنده گی فرزند تان از والدین غمخوار به تماشا چی بی صلاحیت و بی مسؤولیت تغییر می کند.

حالا بیایید فرض کنیم، اگر دختران خود را از عمر ۱۲ و ۱۳ ساله گی که کودکی بیش نیستند، به جای تشویق به ازدواج و آماده کردن جهیز ووو، تشویق به آموختن دانش نمایید، و روحیه بدهید که به توانایی خود شان باورمند باشند، تا آینده بتوانند، مانند مردان خود به سر دو پای خود ایستاده شوند، نیاز به آن نیست که به وسیله ازدواج فرزند تان را بیمه نمایید، این گونه ازدواج میتواند، مفهوم یک پیوند انسانی تر و ارزشمند تر را ارایه کند، که در آن زن و مرد هر دو، حقوق مساوی و مسؤولیت مساوی را دارا می باشند. نه فروش یک انسان و سلب هر حق انسانی او !

 

یک سخن آخر هم برای همه دختران:

عزیز من !

تویی که چه زیبا، در بیداری به خواب دیدن عادت کرده ای.

رویأ هایت را محکم نگهدار و اما یاد بگیر!

بدان که در وحشت سرای زنده گی، اگر هدف خردمندي، نداشتی، زود گم می شویی و اگر هم بیدار نبودی، خیلی ساده شکار میشوی.

با درود و مهر

يلدا صبور

 

....................................................................................................................

* حافظ گفته است:

بنشین بر لب جوی وگذر عمر ببین

کاین اشارت زجهان گذران ما رابس







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



یلدا صبور