آهِ کی گرفتش؟

۱۸ سرطان (تیر) ۱۳۹۷

قبلا این موضوع را میدانستم اما مدرکی دردست نبود که نام ببرم . بالاخره نبشتۀ گرامی قدری که درین راه جانفشانی هایی قابل تحسینی کرده، یعنی محترم آقای داؤود ملکیار را درصفحۀ انترنتی افغان جرمن مورخ 18.7.2017 یافتم و مطالعه کردم. خلاصه آنرا تقدیم می کنم .

«با تأسف و تألم شنیدیم که بالآخره داؤود خان با ناامیدی محض، بعد ازنیمه شب هفت ثور، نه تنها برای خود بلکه برای اعضای خانوادۀمعصوم وبیگناه، بشمول نواسۀ دوسالۀ خویش تصمیم می گیرد تا زنده بدست کودتاچیان نیفتند مانند (الفرید گُوبلزوزیرتبلیغات هتلروقتی شکست میخورند اول خانم و6 دخترخود را زهرمیخوراند بعد خودش) درحالیکه سه یا چهارتن از اعضای خانواده اش، درطول آن شبهولناک توسط مرمی های کودتاچیان ازبیرون، به قتل رسیده بودند، درصبحدم هشتم ثور وقتی کودتاچیان به دم دروازه اتاق میرسند، اعضایخانواده یکی پی دیگر، بعضا با تفنگچه های دست داشتۀ شان کشته می شوند و بعضی دیگر به شمول اطفال خردسال توسط ویس پسر داؤود خان به ضرب گلوله های کلاشنکوف، ازپا درآورده می شوند.

بعضی ازشاهدان عینی( گفته اند) که درین حادثۀ دلخراش داخل ارگ، ۹ نفر زخمی شدند و ۱۲ نفرجان به سلامت برده اند، بعدا گرفتار و در محبس داؤود خان (پلچرخی) سپرده  شدند به دوستان واقارب نزدیک خود گفته اند که شخص داؤود خان نیز به ضرب مرمی تفنگچهتوسط خودش کشته شد عمرداؤود زخمی درقلبش برداشت فوت شد و خالد پسرداؤود که ازشدت زخمی که برداشته بود بالای برادرش ویس صدا می زد فیرکن اوبی غیرت فیرکن ! البته شواهد بیشتر ومشرح تر درین مورد دردسترس موجود است که در آینده برای تکمیل دقیقترصفحات تاریخ کشور، با ذکر منابع پیشکش خواهد شد. ( همین گفته های داؤود ملکیار را داکتر هاشمیان تأیید 21.6.2015 کرده ومیگوید بگذارید مردم بگویند کمونستان داؤود را شهید کرده. وقست بعدی آن را درسایت  کابل ناته  شمارۀ314 مؤرخ 16.6.2018 به نشر سپردند.

درین جا، قبل از نقل اظهارات، باید گفته شود که بیش از نود در صد این نقل قول ها از چشم دید شاهد اولی و یک قسمت بسیار کم از شاهد دومی درین جا ذکر میگردد و آنچه از شاهد اولی و اصلی در دسترس موجود است و درین جا نقل میگردد، بصورت ویدیویی یعنیتصویری و صوتی می باشد که در جلو چشم چند نفر ثبت گردیده و جای شک و تردید را در مورد اصلیت آن، باقی نمی گذارد. ولی بآنهم در اخیر این نوشته، از چند نفر مؤرخ، محقق و نویسندۀ شناخته شده، دعوت به عمل خواهد آمد تا برای اطمینان خاطر شان، اظهارات شاهدان عینی را از نزدیک ببینند و بشنوند. و نیز باید علاوه گردد که برای تائید اظهارات شاهدان عینی وقایع ارگ، منابع دیگری نیز وجود دارد که عین وقایع را با تفاوت های جزیی نقل نموده اند. چنانچه سال قبل، یکی از نزدیکان محترمه هما عثمان (خانم سابق مرحوم خالد داؤود) که با برادرم در امور ترجمانی مؤقتاً همکار بود، همین جریان ارگ و عمل مرحوم ویس داؤود را با بردارم در میان گذاشته و تائید نموده بود.

قبل از نقل گفتار و ارائۀ متن، قابل یاد آوریست که در متن گفتار ذیل، از ذکر و تحریر پرسش های مصاحبه کننده، صرف نظر به عمل آمده و صرف متن گفتار شاهدان عینی ارائه گردیده است و بس.

شاهد چنین حکایت میکند:

نزدیک های چاشت به ما هدایت رسید که به ارگ جمع شوید، وقتی به ارگ رسیدیم، اولاد ها توسط موتر دیگر از مکتب به ارگ آورده شده بودند. همه به منزل بالا رفتیم و در دفتر سردار صاحب داؤود خان جمع شدیم. در دفتر قبل از ما، وزیر صاحب خارجه (منظور سردار نعیم خان است)، اعضای خانواده به شمول هر سه پسران و دختران سردار صاحب آنجا بودند. از اشخاص غیر خانوادگی صرف سید عبدالاله و اکبر جان رئیس دفتر آنجا بود. سید وحیدالله را هم مختصراً دیدم . عمر داؤود، خالد داؤود و ویس داؤود همه مرتباً و یکی پس از دیگری پائین میرفتند و بعد از دقایقی می آمدند و اوضاع را به سردار صاحب تشریح میکردند. صدای فیر ها از دور و نزدیک به گوش می رسید، بعد صدای طیارات جت شنیده شد که بر یک قسمت ارگ فیر کرد و آنجا آتش گرفت.

 شاهد در ادامه میگوید: تلیفون ها در اوایل کار میکرد، تماس مخابره هم برقرار بود. داؤود خان با دیگران قبل از شام به منزل پائین رفتند، آنجا اتاق گفته نمیشد، صالون هم نبود بلکه یک هال بود. در آنجا داؤود خان به وزیر ها و همکار های خود گفت که هر کس میخواهد برود می تواند برود، سید وحیدالله و تیمور شاه جان رفتند و از ارگ برآمدند.

عمر داؤود با خانم و اولاد ها در منزل بالا باقی ماندند، همه چراغ ها را گل کرده بودند که از بیرون داخل را دیده نمی توانستند، اما از کلکین ها در تاریکی شب فیر ها می آمد. هیچکس دست و پاچه نبود، تنها اکبر جان رئیس دفتر بسیار ترسیده بود و معنویات (جرأت) خود را باخته بود.

در منزل پائین جائیکه سردار نعیم خان بالای یک کوچ نشسته بود، نزدیک آن یک دروازه قرار داشت، اکبر جان رئیس دفتر صرف یکبار دروازه را تیله کرد و گفت که دروازه قفل است، اما اگر دو سه نفر باهم آنرا تیله میکردند حتمی باز می شد و از آنجا به هر طرف ارگ راه نجات پیدا می شد. اما نمیدانم چرا به فکر کس نرسید.

خالد داؤود نزدیک های نیم شب به منزل بالا آمد و گفت که دیگر امید رسیدن کمک از بیرون نیست. عمر داؤود گفت که باید تا آخرین مرمی بجنگیم. چون در بالا خطر اصابت بم های طیاره بیشتر بود، عمر داؤود هم با خانم و اولاد ها طرف پائین روان شدند، هنوز به هال پائین نرسیده بودند که از بیرون کلکین، فیر ماشیندار شد و به هر چهار نفر اصابت کرد. عمر داؤود چون مرمی به قلبش خورده بود، در ظرف چند دقیقه فوت کرد، دختر سیزده ساله اش (غزال) یکساعت بعد فوت کرد، دختر پانزده ساله و خانمش، زخم های شدید برداشتند که دخترش متأسفانه روز بعد وفات نمود.

بعد از نیم شب خالد داؤود نیز زخمی شد و در حالیکه بسیار درد میکشید، از ویس برادرش می خواست که بالای او فیر کند، اما ویس مقاومت میکرد. خالد زاری میکرد که (غیرت کن، فیر کن)، به این ترتیب خالد یک ساعت بعد فوت نمود. خانم ها، اولاد ها و کسانی که زخمی شده بودند، در اتاقیکه دروازۀ آن در هال موقعیت داشت، قرار داشتند.

 در طول شب سر مرحوم خالد داؤود در بغل خانمش بود و همانطور جان داده بود، و سر مرحوم عمر داؤود، بالای زانوی خانمش قرار داشت. نزدیکی های صبح، در حالیکه روشنی شده بود، داؤود خان به اتاق داخل شده و در حالیکه کلاه قره قل بسر داشت، نزدیک آمده و در حالیکه رنگش سفید معلوم می شد، پیشانی هردو پسرش (خالد و عمر) را ماچ کرد. یکی از کسانیکه درین اتاق بود، داؤود خان را مخاطب قرار داده و او را متوجه حال چند زخمی ساخت، داؤد خان در جواب گفت که از حال همۀ تان خبر دارم، و لحظاتی بعد از اتاق خارج شد.

نظام جان غازی در ساعات اول صبح، برای لحظۀ کوتاه داخل اتاق شد و پس خارج شد، ولی حالت اش طوری بود که در مقابل صدا و سوال دیگران، هیچگونه عکس العملی از او دیده نشد. بعد ها شنیده شد که در ساعات آخر، مرمی به رویش اصابت کرده و کشته شده بود. در طول شب مرمی به پای سردار نعیم خان خورده بود و او با پای زخمی اش بالای یک کوچ نشسته بود، و صبح جسد او بالای همان کوچ قرار داشت. داؤود غازی نواسۀ داؤود خان نیز در زیر زانو زخم برداشته بود اما می توانست راه برود و در طول شب از یک اتاق به اتاق دیگر میرفت.

 نزدیک صبح قدیرنورستانی زخمی شد، نالش و واخ واخ قدیرنورستانی ازهال شنیده می شد. صدای فیر هانزدیکتر شده میرفت. همه منتظر لحظات آخر بودیم. دشمن نزدیک شده میرفت، وقتی دشمن به دروازۀ عمارت رسید، ویس آمد به اتاق درون، اول بالای کسانی کهپیش رویش و نزدیک دوازه بودند، فیر کرد یعنی اول بالای زن خود و بعد بالای اولاد های خود فیر کرد و بعد از آن بالای خانم و دختری که در پهلوی خانم ویس نشسته بودند، فیر کرد و بعد تا که توانست از بین برد. (درین جا چند کلمۀ تکان دهنده ورقتبار، ازصحنۀ دلخراش کشته شدن پسرکوچک ویس داؤود، لازم به تذکر دانسته نشد، نویسنده).

شاهد در ادامه میگوید: فکر میکنم دلیلی که دیگران زنده ماندند این بود که ویس زیاد مهلت نیافت، چون درین وقت دشمن به داخل هال رسیده بود و درهمین وقتی که دشمن بالای داؤود خان و دیگران فیر میکرد، ویس از پیش دروازه به کشتار در اتاق ما مصروف بود، درین وقت بالای ویس هم از پشت فیر شد و برای ویس مهلت نرسید که دیگران را که در پهلوی دیوار بودند بزند. زهره جان، سلطانه جان، هما جان و چند نفر دیگر نزدیک دیوار بودند. چون ویس از پیش دروازه فیر میکرد، کسانیکه پهلوی دیوار بود، ویس آنها را از دروازه دیده نمی توانست، بعداً دیدیم که جسد ویس هم در لخک دروازه افتاده بود. (همان دروازۀ که از هال به اتاقی داخل می شد که در طول شب، خانم ها، اطفال و زخمی ها در آن قرار داشتند، نویسنده).

شاهد اضافه میکند: شنکی جان توسط ویس زده نشد، چون او با فیر تفنگچه خودش را کشت. وقتی عسکر ها داخل اتاق ما شدند و ما ودیگر زخمی ها را از اتاق می کشیدند، دیدیم که شنکی جان در زمین نشسته و سرش به روی زانویش آفتاده است. (از نوشتن چشم دید رقت انگیز این صحنه، به احترام متوفا، فعلاً صرف نظر شد. نویسنده). وقتی به کمک عسکر ها به بیرون انتقال داده می شدیم، دیدیم کهداؤود خان در روی زمین همان هال افتاده بود و کلایش نیز در پهلویش دیده می شد و جسد سردار نعیم خان در بالای کوچ قرار داشت. (پایان نقل قول از شاهدان عینی، در مورد آن دو روز وحشتناک و سرنوشت ساز در ارگ، مقر ریاست جمهوری افغانستان).

چون شاهدان عینی، چگونگی کشته شدن سردار داؤود خان و سردار نعیم خان را از زبان دیگران حکایت کرده اند، لذا نمی توان آن حکایات را درین جا با چشم دید ها در یک ردیف قرار دهیم . فلهذا درین نوشته، از نقل قول در آن موارد فعلاً صرف نظر به عمل آمد. «

هم چنان غوث الدین فایق همکاروشریک کودتای داؤود خان درکتاب خود ص 168 می نویسد « داؤود خان بعد شنیدن سخنان صاحب جان به اوهدایت می دهد بروبیرق سفید را بالای ارگ بالا کن! قراراظهار نواسۀ 14 ساله دختری داؤود خان (داؤودغازی) گفت من ازتشناب برآمدم بابایم بعد مرخص شدن صاحب جان سردروازه تفنگچه را ازجیب پطلون خود کشید درشقیقه خود گذاشت خود را کشت بعدا که همه اعضای فامیل بدورمیت درچیغ و فریاد بودند سه نفرصاحب منصان مسلح بعد شنیدن فیرامده همه را زیررگبارمسلسل کلاشینکوف قراردادند» همین نواسه اش درشهرکالیفرنیای امریکا زندگی میکند وبار بار با داؤود ملکیاردیدارداشته اند .

آه مظلوم گریبانش راگرفت !  وقتی محمد زایی هااین مصیبت را با چشم سرمی بینند، آیندۀ تاریکی پیش بینی می کنند. مجلسی آراستند ومحمد صدیق خان سابق والی هرات، که کلان قوم بود نزد سردارسرخ فرستادند، تا نارضائی ازخود نشان دهند، وقتی با وی هم صحبت میشود، می پرسد کاکا خیریت بود آمدی؟ صدیق خان مرد با تجربه و موسپیدی بود میگوید، ازاین بچه بازی ها صرف نظرکن اینها کسانی نیستند، که درد مملکت را دوا کنند و.... داؤود بدون مقدمۀ میگوید با رفقایم آمده ام با رفقایم می روم.

شهید راه مردم، رادمردی مثل میوندوال، عبدالرزاق خان، مرستیال خان محمد خان وعدۀ وطن دوستان وخداپرستان را بیرحمانه در شب 23.9.1973  گرفتاروروانه محبس میکنند. این ددمنشان آنقدرزجرش کردند که «به زبان پشتومیگفت اگرمی کشید بکشید چرا زجرمی کنید!» این گفته هایش را بهاول پسر عبدالملک خان اززبان پدرش که با اطاق میوندوال پهلوبه پهلو درمحبس دهمزنگ بود وآوازمیوندوال را می شنید برایم  گفت. بعد از11 روزشکنجه دژخیمان داؤودی، این سرسپردگان روس قدیرنورستانی، نبی عظیمی، پاچاگل مخصوصا صمد اظهر و سرورنورستانی قاتلینی ازباند پرچم وخلق با کوبیدن قنداغ تفنگزیرمشت ولگد به درجه اعلی شهادت رساندنش.

خانم میوندوال را که جهت شناسائی مَیِت به ولایت کابل خواسته بودند ساعت 8 صبح بود وجان میوندوال هنوزگرم، دربدن شوهرش جاهای سوختگی که سگرت خود را دربدنش گل کرده بودند، دیده بود. چرا میت را به فامیلش نسپردند وپنهانی دفنش کردند .

درکتاب خاطرات جنرال ابوی دیده میشود «دگروال سید امیرمرد مسلمان و وطندوست تعلیم یافته امریکا قوماندان قوای هوایی  دردسیسۀ میوندوال اعدام میشود و۷ نفر را به حبس دوام ۸ نفررا به مدت ۴ الی ۱۵ سال محکوم میکند. خان محمد خان، ماما زرغون، سیف الرحمن وکیل وعارف ریکشااعدام شدند.»

 فایق درص 97 چشمدید عسکری که همان شب پهره داربود می نویسد، حکم اعدام ازطرف محمد آصف الم خوانده شد، بعد نبی عظیمی به عساکر چنین قومانده داد. (دانضباط دتولی زوانانو! دخاینینوپه وژیلونخه ونیسی) نبی عظیمی این روس پرست خاین ملی وقاتل هنگام به شهادت رساندن این بزرگمردان تفنگچۀ دردست داشت .وبزرگمردان که هنوز در حالت نزع بودند در فبرق سر شان فیر میکرد و  جنرال سراج درص 89 می نویسد. وقتی به دیدن جنرال عبدالرزاق قوماندان قوای هوایی که داؤودخان وی را کاکا می گفت، بعد رهایی اش رفتم، برایم گفت اصلا کدام طرح کودتایی وجود نداشت. اگرما اقدامی می داشتیم امروزبه افتخارمی گفتم بلی ما به ضد داؤودخان کارکردیم . «حقیقت این بود که داؤودخان به من وظیفه داد برای بازسازی یک قوای مدرن هوایی پلانی درست کنم، مدت دوماه من بالای این پلان کارکردم وجنرال خان محمد خان را یک سال پیش درمجلس فاتحه خوانی خانمم دیده بودم، در تحقیقات مرا که مدت چهل سال به سرفرازی به اردوی وطن وبه مردم وطن خود صادقانه کارکردم آنقدرزجردادند لت وکوب کردند دوتارقبرغه ام راشکستاندند، پدرلعنت گفتن وفحش دادند که چیزی معمولی بود دگرتوان برایم نماند، بالاخره گفتم من چیزی نه کرده ام، شماهرچه می خواهید بنویسید من امضامی کنم.

با عرض حرمت

 سید آقا هنری







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



سید آقا هنری