برق جانگداز عشق

۱۶ حوت (اسفند) ۱۳۹۶

ز برق جانگداز عشق دارم،حال مهجوري

صداي لن تراني مي رسد،از خلوت طوري

خدا را ، تابكي افسون بيدردي كند داغ ات؟

نه در دل آتش شوقي،نه در سر مايهء شوري

ز تشويش اناالحق فارغم، ليك اينقدر دانم

نسيم جانفشاني ميوزد، بر نخل منصوري

قناعت فيض اكسيريست كاندر دشت استغنا

سروبرگ سليمان ،مي چكد ، از دامن موري

ز بس در هر قدم گرديده ام نقش تمنايت

بيابان طلب چون من ندارد، زنده در گوري

يكي بر دوش ساقي، ديگري در گردن مينا

ندارم دست ديگر ،تا زنم بر دامن حوري

ز سامان اميد پير كنعانم چه مي پرسي

چراغی ميفروزم در رهت از چشم بي نوري

نماز بيخودان موقوف تكبيري نمي باشد

صراحي مي نهد بر سجده سر با آه مخموري

بدوش يك نفس بار دو عالم ميكشي دانش

ندارد كارگاه آفرينش، چون تو مزدوري







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



احمد دانش