با سیمای تاریخی و شخصیت حقیقی محمد گل مهمند در تاریخ آشنا شوید – بخش های یکم تا پنجم

٢٨ قوس (آذر) ١٣٨٩

بخش یکم

نمیدانم کدام انگیزۀ اهریمنی بعضی از انسانهارا وامیدارد، تا از شخصیت های بد نام وآلوده وجدانی، با کارنامه های رزیلانه وکاملاً غیر انسانی ایشان، صرفاً بر اساس پیوند ها وروابط خاص خونی ونژادی دفاع نموده واز عمل کرد های آن شیاطین تاریخ، برای نسل های بعدی الگو آفرینی نمایند!!!

چنانچه این شیوۀ منحوس قهرمان سازی از شخصیت های بی شخصیت، از دوره های دور تاریخ تا امروز در افغانستان رایج بوده واساس آنرا صرفاً مناسبات قومی ونژادی وبعضاً هم روابط دیگری چون پیوند های گروهی، سیاسی، عقیدتی، آیدآلوژیکی وغیره بصورت کور کورانه تشکیل میدهد.

یکی از آن جمله شخصیت های رزیلت شعار تاریخ افغانستان که، بر علاوۀ خیانت های آشکار وغیر قابل بخشایش خوددر جنگ استقلال وشرکت فعال درتوطئه چینی های ضد نهضت امانی، با کوبیدن های بلا انتها، بر طبل بر تری جویی های قومی ونژادی ، زندگی مردم این سرزمین را آلوده با زهر های کشندۀ تبعیض نژادی، تعصب قومی ومذهبی، ومفکوره های غیر اخلاقی وغیر انسانی قوم برتر، قبیلۀ بر تر وخون برتر نمود، وزیر محمد گل خان مهمند است که، درتاریخ معاصرکشور ما عدۀ ازمدعیان حاکمیت تک ملیتی وانحصار قدرت که، همچون اواعتقاد به برتری های واهی قومی ونژادی دارند، با دفاع غیر انسانی وغیر اخلاقی از عمل کرد های ویرانگرونفاق افگنانۀ این جلاد نامدار تاریخ، ومعامله گر شناخته شدۀ محاذ مشرقی درجنگ استقلال، خواهان مبدل نمودنش به یک قهرمان افسانوی خلق نجیب پشتون میباشند.

این جلاد بی رحم تاریخ که با ایفای نقش فعال درسقوط دولت امانی، حایز مقام بس با اعتباری در دولت نادر شاه غدار گردید، واز اعتماد همه جانبۀ انگلیس ها نیز بر خوردار بود، جهت پاکسازی لکۀ ننگی که از ناحیۀ فروش جبهۀ شرقی جنگ استقلال، دامنگیرش بود، با عطش سیری ناپذیرخونریزی وغارتگری، رو به عملکرد های فاشیستی وقبیله پرستی آورده، واز این طریق خواست که ذهنیت خلق پشتون را نسبت بخود تغیر دهد.

محمد گل مهمند با تکیه برهمین سیاست، به کشتار های بیرحمانه، ویرانگریهای همه جانبۀ فرهنگ وداشته های تاریخی اقوام وملیت های مختلف کشور، با هدف محو واز بین بردن آنها اقدام نموده، باحمایه وتأیید دیگر ستمگاران دستگاه نادری، به چنان عملیات های وحشیانه ودوراز تصوری دست یازید که، در نمونه ومثال خود کمتر ازعملکردهای پیروان هتلر در جنگ دوم جهانی در اروپا نمیباشد.

با وجود این همه جنایاتی که محمد گل مهمند در حق باشندگان این سرزمین مرتکب گردیده است، همین چند روز قبل از طریق سایت های انتر نیتی، اطلاع حاصل نمودیم که،ازچهل ونهمین سالروز وفات، این وطن فروش معلوم الحال توسط یک عدۀ از پیروان او، در شهر کابل، تجلیل به عمل آمده است. شنیدن این خبر، آگاهان تاریخ ومجموع انسانهای با درک کشورماراکه از کنه وکیف واقعۀ جنگ استقلال، وسایر عملکرد های جنایت آفرین این طاغوت بی عاریت آگاهی کامل دارند، سخت شگفت زده ساخت.

زیرا همه باهم درین رابطه که مهمند یک خائین ملی ویکی از دشمنان سوگند خوردۀ وحدت ویک پارچگی مردم افغانستان است، متفق القول اند، وانتساب اورابه هر یکی از اقوام وملیت های افغانستان بمعنی بد نام سازی آن قوم ویا ملیت محاسبه نموده، واورا از فرقۀ وطن فروشان بی وطن محسوب میدارند.

انتساب محمد گل مهمند به ملیت با شهامت پشتون ، واضحاً شریک سازی این ملیت شریف با گناهان کبیرۀ این خائین بدنام تاریخ است که، حکم لکۀ ننگی به دامن این مردم نجیب ومجموع مردم افغانستان را دارا میباشد.

هیچ روشن اندیشی بخود حق نمیدهد که بر اساس تعلقات قومی ونژادی از جنایتکاران دفاع کند، زیرا که ملت ومذهب جنایت پیشگان، جدا از ملت ومذهب هر قوم وقبیلۀ در جهان است، پس روشن اندیشان پشتون راست که این لکۀ ننگین تاریخ را مجال آویختن به دامان پاک خلق خود نداده وبا دور اندیشی وحقیقت جویی، از اینگونه قهرمان سازی ها، با هر امکانی که در اختیار دارند جلو گیری نمایند.

توضیح جنایات انجام شده توسط این خائین ملی، بصورت کامل آن، که در بر گیرندۀ هر ولایت وقوم ساکن درآن باشد درین مقاله گنجایش ندارد، ولی من یقین کامل دارم که خیانت های انجام شده توسط او ودیگر شاگردان مدرسۀ فاشیسم در کشور ما، بصورت حتم از جانب اهل دانش وفهم وعلاقمندان رفاه وهمبستگی واقعی مردم این سرزمین در مجموع که، پای برتری جویی ها وامتیاز طلبی ها را خواهان طرد همیشگی از قلمرو زندگی مردم ما باشند، خواهی نخواهی به بیان کشیده خواهد شد تا از الگو سازی کارکرد های علمبرداران فاشیسم، در زندگی نسل های کنونی جامعه جلو گیری شده بتواند.

بیایید پارۀ از حقایق را در رابطه با محمد گل مهمند از صفحات تاریخ بازخوانی نماییم.

صالح محمد خان فرقه مشروزیرجنگ کابینۀ جدید امانی، رئیس ارکان ویاورنظامی اش کندکمشرمحمد گل مهمند، که در جنگ استقلال قوماندانی جبهۀ شرقی آن جنگ را بر عهده داشتند، دو تن از خائینین نامدارملی، ووطن فروشان بی بدیلی اند که، با فروختن جبهۀ جنگ به قیمت پنج صندوق طلا، با زخمی ساختن عمدی خود ها ازدلک پا وپنجه های دست،از جبهۀ جنگ بصورت دستوری وپلان شده فرار نموده، واجساد چهار صد تن از مبارزین راه استقلال کشوررا در میدان جنگ، به شکل افتضاح آمیزی بجا گذاشتند.

این اجساد از جانب قوای انگلیس تحت قوماندانی میجرجنرال کلیمو،ومیجرجنرال فاولر جهت ارعاب وهراسان سازی مردم به شکل وحشتناکی درملا عام به نمایش گذاشته شده ومورد اهانت قرار گرفتند. اجساد این جان بازان راه آزادی واستقلال بااندام های برهنه چندین روز درحاشیه های معابرعام قرارداشته واجازۀ دفن وکفن برای شان داده نشد. تا جاییکه حیوانات وحشی قسمت های از بدن آن اجساد را خورده و بدن های آماسیدۀ آنان هر بینندۀ را به وحشت می انداخت.

این خائینین وطن فروش زمانیکه از جبهۀ جنگ فرار وصندوق های طلای ارسال شده از جانب انگلیس هارا باز نمودند، با کمال یأس دیدند که انگلیس ها بر سر آنها شیره مالیده، وصرفاً قسمت های فوقانی آن صندوق هارا بعداز پرسازی قسمت های زیرین توسط تیکربا طلا پوشانیده بودند، که این خود پاداش خوبی بود از جانب انگلیس ها به این دو خائین وطن فروش وبی همت، درازای خیانتی که انجام دادند.

امیر امان الله خان ومردم افغانستان با آگاهی از خیانت نا بخشودنی این دو خائین تاریخ، به شدت منأثر گردیدند. امیر در ابتدا میخواست این دو خائین ملی را برای عبرت دیگران اعدام نماید، اما با وساطت مادرش وعدۀ از سران دربار، از این کار منصرف شد. در عوض این دو مایۀ بی ننگی وشرم تاریخ را با پوشانیدن لباس زنانه ابتدا در شهر جلال آباد وبعداً در شهر کابل در معرض تماشای مردم قرار داد.

این نمایش عبرت انگیزخائنین ملی که در بین مردم به پاداش تیکر وطلا معروف شد مدت چهل شبانه روز ادامه یافت وبعداً با همین لباس های زنانه به زندان منتقل وتا آخرین روزهای زندان اجازۀ پوشیدن لباس مردانه داده نشد.

بیایید این حقیقت تکاندهنده وننگین تاریخ را در صفحات تاریخ واززبان تاریخ نگاران مورد بررسی قرار دهیم، تا از چگونگی آن بصورت بهترآگاهی حاصل نماییم:

میر غلام محمد غبار در صفحۀ 759 افغانستان در مسیر تاریخ که برای بار اول در مطبعۀ دولتی کابل چاپ وبنابه هدایت دولت ظاهر شاه توقیف گردید، چنین مینگارد: «در هنگامیکه جنگ در این طرف لندی کوتل به منفعت قوای افغانی دوام داشت ودر پشت جبهه مردم افریدی به طرفداری افغانستان به ضد انگلیس قیام کرده بودند ومحمد عمر خان افریدی مردانه میجنگید . تا یک فرقۀ تازه دم انگلیسی از راولپندی رسید، سپهسالار صالح محمد خان که فقط از انگشتی زخم بر داشته بود با یاور نظامی خود محمد گل خان مهمند میدان جنگ را ترک گفت وامر عقب نشینی سپاه را صادر کرد.

این حرکت سپهسالار صالح محمد خان ویاور گل محمد خان که زنده میدان جنگ را گذاشته بودند،در حالیکه بیشتر از چهارصدسپاهی افغانی کشته در میدان جنگ افتاده بود، از طرف تمام اردوی نظامی ومردم افغانستان با تنفر وتحقیر تلقی گردید».

این واقعه را میر محمد صدیق فرهنگ درصفحۀ 504 جلد دوم کتاب معروف (افغانستان در پنج قرن اخیر) چنین توضیح میدهد:

« در عین حال قوای مختصر نظامی افغانستان به سه دسته تقسیم گردیده وبخش بزرگتر آن با قوماندانی صالح محمد خان سپه سالار به دکه در دهن معبر خیبر ودو دستۀ دیگر به قیادت جنرال محمد نادر خان وصدر اعظم عبدالقدوس خان علی الترتیب به خوست وقندهار سوق داده شد.

صالح محمد خان که پیش از سایرین به محل ماموریتش واصل شد، خواه بر اثر بی خبری از نقشۀ عمومی وخواه به سابقۀ جاه طلبی، بجای آنکه تطبیق قسمت اول نقشه را مبنی بر قیام پشاور انتظار بکشد ، در چهارم ماه می از سرحد عبورنموده قریۀ باغ را که بر تهانۀ سرحدی انگلیس حاکم بود، در تصرف خود در آورد. این حرکت انگلیسیان را در پشاور هوشیار ساخت ودر ضمن آنکه به سوق دادن نیرو بسوی مدخل درۀ خیبر پرداختند، با کشف نمودن نقشۀ شورش در پشاور شهر مذکور را در محاصره گرفته آب را بر آن قطع کردند. به این صورت نقشۀ قیام پشاور ناکام گردیده وغلام حیدر خان آمر داکخانه افغانی با همکاران هندی او از جمله عبد الجلیل وگوش ملاپ سنگ به زندان رفتند.

در ماه می انگلیسیان پس از تقویت نیرویشان در دهنۀ خیبر به عملیات متقابل آغاز کردند وقوای افغانستان را از باغ به تورخم عقب زدند، در عین حال دکه را که محل اجتماع نیروی کمکی افغانستان بود، توسط نیروی هوایی شان بمبارد کردند. در ضمن این عملیات سپهسالار صالح محمد خان جراحت خفیفی در پایش بر داشت واز محاذ جنگ عقب نشست. در نتیجه با وصف مقابلۀ مأیوسانۀ یک دستۀ دیگر ازنیروی افغانی در کمکی خیبر، سپاه افغانی در حال شکست به سوی جلال آباد عقب نشست واردوی انگلیس دکه را به دست آورده ، راه خودرا بسوی جلال آباد باز نمود» .

کاندید اکادمسین محمد ابراهیم عطایی در صفحۀ 238 تاریخ معاصر افغانستان خود که توسط دکتورجمیل الرحمان کامگار بفارسی ترجمه گردیده است دربارۀ این خیانت چنین مینگارد:

« از ابتدای ماه می 1919 م امان الله خان سوقیات جنگی را آغاز نمود، جنرال صالح محمد خان را به سمت مشرقی، جنرال محمد نادر خان را به سمت جنوبی وعبدالقدوس خان را در رأس قوت های مسلح قندهار فرستاد.

امیر در اوایل ماه می در یک اجتماع بزرگ اعلان جهاد نموده گفت: اگر به جهاد آماده هستید اسلحه بگیرید، مردم نیز آمین گفتند.

سپه سالار صالح محمد خان که در کابینه تازه بحیث وزیر دفاع تعین شده بودواکنون قوماندان محاذ مشرقی بود، بتاریخ 3 می از همه هدایات صرف نظر نموده جنگ را آغاز نمود، این کار ناگهانی خارج از هر گونه مصلحت بود، حاجی عبدالرزاق اندرکه به دستور امیر به خاطر قیام قبایل به سرحدات شرقی رفته بوداز همانجا به صالح محمد خان نوشت که از احتیاط کار گرفته جنگ را بدون موقع آغاز نکند ، من قبایل را آماده نموده ام،حمله باید وقتی صورت گیرد که از این طرف قبایل آنان را تعقیب کنند. با وجود همۀ این ملاحظات صالح محمد خان ویاور نظامی اش محمد گل خان مهمند حمله را آغاز نمودند. بتاریخ یازدۀ می فشار انگلیس بیشتر گردید ودر حالیکه 400 جوان بر میدان افتاده بودند، آنها گریختند ودر سرحد شرقی موفقیت نصیب انگلیس گردید.

حاجی عبدالرزاق خان به امان الله خا ن نوشت ، صالح محمد خان این کار را یا از روی بی خردی ویا هم از روی غداری نموده است، ولی من دوم آنرا تأیید میکنم.

وقتی امیر مطلع شد ، صالح محمد خان را میخواست اعدام نماید، ولی بخاطر حساس بودن وضع به حبس او اکتفانمود»

جنرال سر جان مکمن در کتاب مولفۀ خویش بنام (از دارا تا امان الله) تلفات انگلیس ها را ناشی از گرمی هوا دانسته وراجع به کشته های جان بازان افغانستانی مینویسد که: طمع پول که مشخصۀ ذاتی افغانهاست موفقیت را نصیب انگلیس ها نمود وسر لشکر افغانی صالح محمد یکجا با یاوراو که یک جوان تحصیل یافتۀ تورکیه بنام محمد گل بود در برابر پول هنگفت جبهۀ جنگ را بما واگزار گردیدند، ونعش چهار صد تن از عساکر خودرا در میدان جنگ باقی گذاشتند که طی چندین روز آماسیده وبو گرفته در همانجا افتاده بودند.

شادروان استاد عبدالقیوم بارکزایی استاد تاریخ لیسۀ حربی کابل در یاد داشت های تاریخی خود که در جریان تدریس تاریخ بکار میبرد، با صراحت وافسوس مینویسد که: صالح محمد خائین ویاور بی ننگ اوبنام محمد گل جبهۀ شرقی جنگ استقلال را در بدل پول وطلا به انگلیس ها فروختند، ولی در عوض طلا سنگ های تیکر را نصیب گردیدند.

شاد روان استادعبدالجلیل یکی از استادان شناخته شده ومتبحر لیسۀ حربی نیز مسألۀ خیانت ووطن فروشی را با همه جزئیات آن در جریان جنگ استقلال وکار نامه های سپهسالارصالح محمد ومحمد گل مهمند در جریان دروس تاریخ دایما تشریح مینمود که از منابع موثق اقتباس نموده بود.

مورخ مشهور هند آقای دلیپکمار هم در کتاب انگلند اند افغانستان چاپ کلکته خیانت این دو تن را بر ملا ساخته مختصراً مینویسد که : ضعیف النفسی سپهسالار صالح محمد ویاورش جنگ را در جبهۀ شرقی به نفع انگلیس ها خاتمه داد .

قسمیکه دیده میشود صفحات تاریخ معاصر کشور مملو از کارنامه های این وطن فروشان فرصت طلب وخیانت پیشه بوده وهر یکی از کارکرد های رزیلانۀ ایشان در مراحل مختلف حیات آنها خنجر زهر آلودی را ماناست که با بریدن رگ وپی هستی ووحدت مردم این سرزمین، زمینه ساز جراحات سرطانی وغیر قابل علاجی گردیده است که، با گذشت هر روزی بر عفونت آن افزونی به عمل میآید.

این عمل ننگین وخیانت نا بخشودنی محمد گل مهمند، در صد ها اثر تألیف شده، از جانب نویسندگان کشورما وسایر کشور های جهان بصورت مستقیم وغیر مستقیم مورد ارزیابی های فراوانی قرار گرفته است که، من درین مقاله به ارائۀ همین چند سند اکتفا نموده، وافشای بیشتر وکامل تر این حقیقت را به نویسندگان ومورخین خبره ومتعهد دیگرمحول مینمایم.

تاریخ ثابت نموده است که تعصب وفضیلت فروشی های افراطی، بیشترینه خاصۀ آن انسانهای بی فضیلتی است که شخصیت های بیمار وعلیل خودرا از طریق آن خواهان ترمیم ودگرگون سازی بوده وبخاطر نیل به این هدف از هیچ نوع رزالت وبی فضیلتی، تا سرحد ارتکاب جنایات بی حد وحصر روگردان نمیباشند.

چنانچه در آتیۀ زندگی محمد گل مهمند این خائین خاک فروش تاریخ، همه شاهد آن اند که، او جهت اعادۀ حثیت برباد رفته وتلافی ضعف شخصیتی که از ناحیۀ خیانت در جنگ استقلال کشور، در زندگی اش پدید آمده بود، روبه عملکردهای فاشیستی وبر تری جویی های قبیله پرستانه آورده، با بکار گیری اصل قبیله پرستی وترویج زشت ترین نوع بر تری طلبی های قبیلوی قبایل پشتون نسبت به دیگر باشندگان کشور، چنان مزرعۀ از نژاد پرستی وبر تری جویی را در افغانستان ایجاد میکند که، بزرگترین بد بختی های مردم این سرزمین، تا امروز هم از ثمرات شوم آن سر چشمه میگیرد.!

مأخذ ها ومنابع:

1- افغانستان در پنج قرن اخیر از شاد روان میر محمد صدیق فرهنگ

2- افغانستان در مسیر تاریخ از شاد روان میر غلام محمد غبار

3- تاریخ معاصر افغانستان از شادروان کاندید اکادمسین محمد ابراهیم عطایی وترجمۀ دری دکتور جمیل الرحمان کامگار

4- از دارا تا امان الله اثر جنرال سر جان مکمن به زبان انگلیسیف، چاپ لندن

5- انگلند ان افغانستان اثر مورخ هندی دلیپ کمار چاپ کلکته، به زبان انگلیسی

6- یاد داشت های درسی شاد روان استاد عبدالقیوم استاد تاریخ لیسل حربی کابل ویک تن از دانشمندان شناخته شدۀ کشور

7- یاداشت های درسی استاد عبدالجلیل استاد تاریخ در لیسۀ حربی

 

بخش دوم

سیمای حقیقی و شخصیت واقعی محمدگل مهمند را در دو بعد جداگانه ولی مرتبط باهم قابل بحث و ارزیابی میدانیم، تا هموطنان عذاب کشیدۀ ما از هر قوم و ملیتی که هستند، بصورت بهتر و شفاف تر با چگونگی حقایق زندگی این چهرۀ غدار و بی مروت تاریخ آشنایی حاصل نموده ، در رابطه با شخصیت سازی های کاذب و غیراخلاقی که از جانب عدۀ از معتقدین آگاه و ناآگاه مکتب فاشیسم در افغانستان نسبت به او وعدۀ دیگری جریان دارد قضاوت سالم نموده بتوانند.

من باور کامل دارم که پیغمبرسازی های کاذب و شخصیت بخشی های دور از انصاف به افراد جنایتکار، آنهم صرفاً براساس تعلقات قومی و نژادی و فلسفۀ فاسد بد من و خوب دیگران!! نه تنها هیچ دردی را دوا نمیکند، برعکس آن باعث ایجاد ناهنجاری های وحشتناک در مناسبات باهمی اقوام و ملیت های ساکن این سرزمین هم شده و میشود که جبران آن به سادگی ممکن نمیباشد.

دو بعد اساسی زندگی محمدگل مهمند بقرار ذیل است:

الف – شخصیت اجتماعی محمدگل مهمند

ب — شخصیت سیاسی و عقیدتی محمدگل مهمند

الف - از لحاظ اجتماعی محمدگل مهمند یک خائین شناخته شده و وطن فروش عریان در تاریخ افغانستان است، که در فروختن جبهۀ شرقی جنگ استقلال به انگلیس ها، یکجا با صالح محمد خان فرقه مشر نقش محوری و رابط را ایفا نموده است.

همچنان در دوران اوجگیری اغتشاش ضد نهضت امانی او منحیث نائب الحکومۀ مشرقی که مقر آن در شهر جلال آباد بود از هیچ نوع تلاشی در جهت تحریک مردم، تقویۀ مخالفین، خنثی نمودن تدابیر دولت و بدنام سازی امان الله خان خودداری ننموده و در رابطه با سقوط دولت امانی نقش مهمی را ایفا میکند که این خود در تاریخ سرزمین ما یک جنایت نابخشودنی و عاملین آن خائینین ملی بحساب میآیند.

اسناد و مدارک مرتبط با این مبحث در مقالۀ قبلی ام تحت عنوان (مکثی بر خیانت های صالح محمد فرقه مشر و محمد گل مهمند در جنگ استقلال ) تا اندازۀ ممکن ارائه گردیده است، که تکرار آنهارا درینجا زاید میدانم.

ب - در رابطه با شخصیت سیاسی و عقیدتی محمدگل مهمند، تا جاییکه اسناد و مدارک موجود در تاریخ واضح میسازد، او یکی از چهره های شناخته شده و بنیان گزاران شاخص مکتب فاشیسم در افغانستان است که در رابطه با چگونگی پیدایش و رشد این مکتب در افغانستان نقش بس بزرگی را ایفا نموده است.

علاقمندی مفرط او به هیتلر و مکتب نازی، با اتکا به توهم همنژادی پشتون ها و آلمان ها و توهم پیوند خونی میان پشتونها و آلمانی ها از طریق آریایی بودن، آن عقیدۀ انحرافی و ویرانگری است که عدۀ از افراد و گروه های فرصت طلب و تشنه به قدرت پشتون را فریفته و به لشکر تهاجمی محمدگل مهمند و متحدین او در دولتهای نادرشاه و ظاهر شاه، برعلیه سایر اقوام و ملیت های ساکن کشور مبدل نمود.

چنانچه درین رابطه ما شاهد جنایات بی شماری از جانب محمدگل مهمند و متحدین او برعلیه اقوام و ملیت غیرپشتون کشور هستیم که با اجیرسازی و بسیج قبایل شرق و جنوب، برعلیه باشندگان مناطق کابل، شمالی، هزارجات و تورکستان صورت میگیرد.

هنگامه آفرینی های غیر قابل تصور و فاشیستی مهمند و متحدین آن برعلیه مردم ازبیک، هزاره ، تاجیک، تورکمن، ایماق، بلوچ، قرغیز، قزاق، نورستانی، پشه ای وغیره با شعار ازبیک از ازبیکستان، هزاره از ایران و تاجیک از تاجیکستان است و افغانستان ملکیت افغانها، چنان خائینانه و نفاق افگنانه بود، که تا امروزهم حاصل شوم آن از مردم ما باج خون اخذ نموده وبد بینی های ذات البینی میان مردم را بر اساس تعلقیت های قومی، لسانی، منطقوی، نژادی ومذهبی ایجاد نموده و مسألۀ مالکیت این سرزمین را از جانب قوم و قبیلۀ خاصی دامن میزند، که این امر به هیچ وجهی موافق با منافع هیچ یکی از اقوام و ملیت های ساکن این سرزمین نبوده و بجز دشمنی و بی اعتمادی حاصلی را برای هیچ یکی از گروه های اتنیکی ساکن افغانستان دربر نخواهد داشت.

این مسأله، یعنی ادعای مالکیت همه جانبۀ کشور ما با اتکا به نام آن، از جانب یک گروه معینی از باشندگان آن، بصورت دقیق یکی از موانع عمدۀ سیر جامعه بطرف ملت شدن و شکل گیری یک جامعۀ مدنی بر پایۀ حقوق شهروندی در افغانستان میباشد، که تهداب شوم آن از جانب پیشکسوتان مشهور فاشیسم و نژادپرستی، همانند محمدگل مهمند، نادرشاه، هاشم خان، داؤوخان، نعیم خان، عبدالمجید خان زابلی وغیره در قالب های متعفن قبیله پرستی پی ریزی گردیده و به شیوه های مختلفی تا امروز هم به رشد و آبیاری آن، حلقات معینی اندر تلاش اند.

پیدایش حفیظ الله امین و دیگرطرفداران طراز فاشیستی در داخل حزب دموکراتیک خلق، احزاب فاشیستی مذهبی وابسته به سیاف، یونس خالص، مولوی محمد نبی، گلب الدین حکمتیار، نمایندۀ تیپیک قبیله پرستی و فاشیسم مذهبی یعنی طالبان و بالآخره هم فاشیست بیروکرات های امروزی، که در برنامه های کاری خود هیچ هدفی، جز تصرف نامشروع قدرت دولتی از طریق وسیله سازی نام قوم و قبیلۀ منسوب بخود را دارا نبوده و داشته های فکری شان از حد انحصارحاکمیت و دیگر امتیازات نامشروع درین مملکت بالاتر نمی رود!!! همه و همه محصول آن مزرع شوم و غیرانسانی زرع شده توسط پایه گزاران نخستین مکتب برتری طلبی و نژادپرستی همچون مهمندهاست، که تا اکنون هم این سرزمین را در آتش کشمکش های انحصار قدرت به شیوه های مختلفی غرق نموده و خواب آرام را از چشم مردم این دیار ربوده است.

شمۀ از جنایات محمدگل مهمند برعلیه اقوام و ملیت های

محکوم افغانستان به روایت تاریخ

بنابه روایت تاریخ، اسناد موجود در آرشیف های افغانستان، خاطرات منورین کهنسال و عامۀ مردم که عدۀ از آنها هنوزهم در قید حیات بوده و به زبان خود چشم دیدها و تجارب خودرا بیان میدارند، محمدگل مهمند با اعلان یک جنگ تمام عیار برعلیه اقوام و ملیت های غیرپشتون، خصوصاً تورکان مسکون درین خطه کارنامه های ننگینی را که تاریخ هرگز نمیتواند فراموش کند از خود به یادگار گذاشته است.

درینجا ما پارۀ از این جنایات را به روایت تاریخ بازگو مینماییم، تا باشد در جهت افشای چهرۀ حقیقی محمدگل مهمند و حلقات فاشیستی دیگر سهم واقعی خودرا ادا نموده بتوانیم.

ارزیابی جنایت های تاریخی محمدگل مهمند را با نقل قولی از جناب میر محمد صدیق فرهنگ آغاز مینماییم.

آقای فرهنگ در صفحۀ 635 افغنستان در پنج قرن اخیر چنین مینگارد:

« در دورۀ پادشاهی محمد نادرشاه محمدگل خان مومند، وزیر داخله، تحریکاتی را در جهت تعمیم زبان پشتو و طرد زبان دری نه تنها از دوایر دولتی، بلکه از موسسات تعلیمی و حتی خانه و بازار آغاز کرد. شاه نخست اورا به عنوان رئیس تنظمیه به قندهار فرستاد تا اقداماتش در مناطق پشتو زبان محدود مانده موجب بروز رد عمل در سایر مناطق کشور نشود، اما در سال 1932 تغیر فکر داده، او را به همان عنوان به ولایات شمالی فرستاد و در آنجا محمدگل خان، نظریۀ برتری خواهی قومی و لسانیش را در اجرا گذاشت.

در این ضمن ، وی مردمان دری زبان و ترکی زبان را وادار می ساخت تا عرایض شان را به زبان پشتو بنویسند و به عرایضی که به زبان دری به او میرسید، ترتیب اثر نمیداد. خانواده های پشتون را حتی از خارج سرحدات افغانستان به تعداد زیاد به شمال هندوکش کوچ داده و با دادن زمین و دیگر امتیازات اسکان میکرد و در ماموریت هم به پشتوزبانان ترجیح میداد».

با تکیه بر همین پالیسی نژادپرستانه محمدگل مهمند، سیاست پشتونیزه کردن کشور را با تمام نیرو و انرژی که در توان داشت عملی نموده، زبان، مواریث تاریخی، آثار باستانی، فرهنگ، آثار ادبی، هنر و موسیقی، اعتقادات مذهبی و در یک کلام همه داشته های مادی و معنوی اقوام و ملیت های غیرپشتون کشور را شروع به نابودسازی می نماید.

با هدف نیل به این آرزوی شوم، در هریکی از ولایات ننگرهار، قندهار،غزنی، فراه، بامیان، ارزگان، زابل، هلمند، پروان، کاپیسا، بلخ، قندوز، بغلان، فاریاب، هرات، جوزجان، سرپل، بدخشان، تخار، سمنگان، غور، بادغیس وغیره بهترین وبا ارزش ترین آثار تاریخی همانند قلعه ها، مساجد، کاروان سراها، برجها و مناره ها، اماکن مقدس، مقبره ها، سنگ نوشته ها وغیره آثار ارزشمند و داشته های باستانی را صرفاً بجرم تعلق داشتن آنها به دوران زمامداری سلاله های غیرپشتون ویران نموده و نسل های بعدی جامعه را از دانستن اساسی ترین بخش های تاریخ حقیقی و افتخارات واقعی مردم این سرزمین در طول تاریخ محروم ساخت.

دشمنی محمدگل خان با فرهنگ، داشته های معنوی و افتخارات تاریخی مردم تا حدی بود، که در مجموع ولایات تورک نشین کشور هرآن کتابی را که به زبان تورکی پیدا نمود، به آتش کشید، و هرآن سنگ نوشتۀ را که روی قبرها دید و تعلق به تورکان بود از بین برد، که معروف ترین نمونه های آن، داستان وحشتناک کتاب سوزی درشهرمیمنه و ویران سازی مقبره های بازمانده از دوره های غزنوی ها، سلاجقه، خوارزمشاهی ها، تیموریها، بابریها، شیبانیها، فریغونیان در شهرهای مزارشریف، قندوز، جوزجان، بغلان، میمنه و دیگر مناطق کشور است که لوحه سنگ های با ارزش و تاریخی این قبور را یا به دریای آمو مغروق ساخت ویا هم در تهداب بناها مورد استفاده قرار داد.

جناب فرهنگ به ادامۀ تشریح جنایات محمدگل مهمند توضیح میدهد، که حتی (محمد هاشم خان در مرحلۀ اول با این اقدامات نظر مساعد نداشت، اما پس از آنکه در سال 1932هتلر رهبر حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان زمام قدرت را در دست گرفت و به تبلیغ نظریۀ برتری نژادی پرداخت، یک عده از شخصیت های دولتی افغانستان، از جمله محمد داؤد خان و محمد نعیم خان برادرزادگان محمد هاشم خان و عبدالمجید خان رئیس بانک ملی، به نظر مذکور گرویده، تبلیغات همانندی را روی دست گرفتند.

آنها نظر محمدگل خان مومند را در بارۀ تعمیم زبان پشتو و طرد سایر زبان ها از خود نموده ، پس از آنکه آن را با آب و تاب هیتلری جلا و صیقل دادند، به عنوان سیاست جدید فرهنگی در محل تطبیق گذاشتند. این وقتی بود که در سطح بین المللی آلمان نازی به اوج قدرت رسیده و دورنمای پیروزی نهایی و حتمی آن، عناصر زورگو و فاشیست مزاج را در همه جا به سوی خود جلب میکرد).

شادروان فرهنگ در صفحۀ 637 همان کتاب چنین ادامه میدهد:

(همزمان با برنامۀ تعمیم جبری زبان پشتو، اجرااتی هم در زیر نظر وزیر معارف در جهت تبلیغ آیدآلوژی ناسیونالیستی نژادی همانند آیدآلوژی حزب نازی در آلمان روی دست گرفته شد و سعی به عمل آمد که تاریخ افغانستان هم براساس نظریۀ مذکور تدوین و تدریس شود. اصطلاحات نژاد پاک آرین و قوم شریف آریایی و امثال آن مد روز گردید و نویسندگان تشویق شدند تا آثاری مبنی بر برتری نژاد مذکور و ارتباط بعضی از اقوام افغانستان به آن نگارش دهند. در نتیجه شاگردان از تاریخ واقعی کشورشان بی خبر ماندند و بجای آن مغزهای شان با یک رشته مطالب نادرست انباشته شد، که چون با بی میلی می آموختند در کمترین زمان به فراموشی میسپردند، اما زیان از همه بزرگتری که از تطبیق این برنامه بکشور عاید گردید، پیدایش بدبینی و بی اعتمادی در بین اقوام مختلف بود که نتیجۀ حتمی تبعیض و تفریق است.........)

بررسی وقایع آن دورۀ وحشت و ترور، زوال و افتراق به وضاحت نشان میدهد، که محمدگل مهمند و همدستانش تنها عرصه های زبان و فرهنگ مردم را آماج حملات غیرانسانی خود قرار نداده، بلکه با تمام امکاناتی داشتند تلاش نمودند که ساکنین مناطق غیرپشتون نشین کشور را از کلیه امتیازات مادی و معنوی زندگی محروم ساخته و امکانات دسترسی به آخرین لقمۀ نان را هم از ایشان سلب نمایند.

جهت بررسی دقیق تر و عمیق تر، بیایید این موضوع را، از زبان مورخین چند مورد مطالعه قرار دهیم :

شاد روان صدیق فرهنگ در صفحۀ 638 جلد دوم تاریخ افغانستان در پنج قرن اخیر چنین مینگارد:

(برنامۀ تعمیم پشتو با امتیازاتی که برای پشتوزبانان در معارف و ماموریت و اقتصاد در دنبال داشت، مثل دادن زمین در مناطق غیرپشتوزبان به ناقلین پشتون و توزیع موترهای بارکش به ایشان به شرایط استثنایی و تمرکز پروژه های بزرگ آبیاری در مناطق سکونت شان، کشیدگی را بین ایشان و سایر اقوام که از این امتیازات محروم نگاه داشته شدند، گسترش داد و مانع بزرگی را در برابر درهم آمیزی فرهنگی و اقتصادی و در نهایت در برابر تشکیل یک ملت واحد از اقوام مختلف ایجاد کرد.)

شادروان میر غلام محمد غبار در صفحات 71 و 80 جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ ضمن یادآوری مشرح از جنایات انجام شده در دورۀ زمامداری نادرخان، در رابطه با عمل کردهای وحشیانۀ محمدگل مهمند در ولایات قندهار، پروان، کاپیسا، قطغن و تورکستان چنین مینگارد:

در تابستان 1930میلادی (1309شمسی) مردم کلکان در برابر فشار حکومت نظامی قیام و تقریباً ششصد نفر مسلح بالای عساکر ساخلو و حکومت محلی کوهدامن حمله کردند. از کابل سید عبدالله شاه جی و نائب سالار عبدالوکیل خان با یکدسته عسکر سوق گردید، در جنگی که واقع شد نائب سالار کشته و شاه جی فراری گردید. به امر نادرشاه مینارۀ یادگاری هم در میدان دهمزنگ ساخته شد. گو اینکه در میدان جنگ با خارجی شهید شده باشد.

متعاقباً محمدغوث خان با قوه تازه رسید، در عرض راه قلعه های مردم را آتش زد و اسرا را از برجهای بلند به زمین پرتاب کرد. تا این وقت محمدگل خان مهمند وزیر داخله با عنوان رئیس تنظمیه شمالی رسیده بود (اسد 1309 ) و به سنت امیر عبدالرحمان لشکرهای حشری مخصوصاً از ولایت پکتیا رسیدن گرفت. این عساکر از طرف شاه جی در پکتیا تنظیم و بشمال سوق شده بود. طوریکه جریدۀ اصلاح در شماره های اسد 1309 خویش نوشت، تعداد لشکر حشری از مردمان احمدزایی، کروخیل، جاجی، منگل، طوطی خیل، وزیری، وردگ، میدان و تگاو بر بیست و پنجهزار تفنگدار بالغ میشد و این غیر از قوای منظم دولتی بود.

آیا وظیفۀ محمدگل مهمند و این قوای بزرگ نظامی و حشری در ولایت پروان و کاپیسا چه بود؟ و آیا الله نواز خان هندوستانی یاور شاه و فیض محمد خان زکریا وزیر امور خارجه که شخصاً از کابل به قلعۀ مراد بیگ مرکز محمدگل مهمند رفته و برمیگشتند، چگونه هدایات سری شفاهی به محمدگل خان میدادند؟ جواب این سوال را اعمال و رفتار محمدگل مهمند درین رابطه بوضوح میدهد، و آن اینکه:

قیام کلکانی ها و داؤد زایی های کوهدامن در سرطان 1309 شمسی به عمل آمد، محمدگل خان مهمند در چهار اسد سال مذکور بریاست آن ولایت گماشته شد. او با اتکا به قوۀ بیست و پنج هزار نفری حشری و یک فرقه عسکرمنظم و توپخانۀ دولتی در پروان و کاپیسا دست به عملیاتی زد که در یک کشور فتح شدۀ خارجی هم مجاز نیست؟ محمدگل خان مهمند درین ولایت قیافت یک مارشال فاتحی بخود گرفته، در کمال تکبر و بیگانگی با مردم پیشآمد و روش دشمنانه و وحشیانه نمود. او قوای حشری و نظامی را در تاراج خانه ها، انهدام دیوار باغها، احراق قلعه ها بگماشت. و خود از شکنجه و لت و کوب و اهانت مردم ( اعم از قیام کننده و مطیع دولت)فروگزار نکرد. او از قیام کننده جان میخواست و از مطیع مال. انکار کننده را چوب میزد و دشنام میداد، و حتی تهدید به احضار زنش در مجلس عام مینمود. در خانه هایی که تلاشی میشد و اسلحه و پول بدست نمی آمد، زنان خانواده تهدید به فروبردن سوزن در پستان شان میشد. با این روش تا زمستان 1309 شمسی (طبق اطلاع شمارۀ 58 مورخ دلو روز نامۀ دولتی اصلاح) محمدگل خان مهمند از مردم کاپیسا و پروان 2378 تفنگ و 170 تفنگچه،39384 دانه طلا و 149206 سکۀ نقره بیرون کشید و بکابل تقدیم کرد. البته آنچه راکه قوای حشری و نظامی بخود گرفته بودند داخل این حساب نیست. این تنها نبود. محمدگل خان مهمند (طبق شمارۀ فوق الذکر اصلاح) پانزده نفر را در این ولایت بحکم شخص خود اعدام نمود، 617 نفر را زنجیر پیچ بکابل فرستاد و 3600 نفر را محکوم به اعمال شاقه نمود. همچنین محمدگل خان مهمند ( طبق خبر اصلاح شمارۀ 61 مورخ حوت 1309) تهانه های عسکری بالای مردم بساخت و یک فرقه عسکر منظم در آنجا تمرکز داد و بر اطلاع همین شماره اصلاح، محمدگل خان قسمتی از شهر چهاریکار راکه مرکز اداری و تجارتی ولایت بود حریق و خراب ساخت، همچنین او سرای خواجه مرکز کوهدامن را تماماً محترق و ویران نمود، در حالیکه او قبلاً از مردم ششصد نفر گروگان گرفته و بکابل فرستاده بود. در هر قسمتی ازاین ولایت چند چند خانوار پکتیایی را جبراً اسکان و بهترین اراضی مردم رابه ایشان اعطا نمود. تا آشتی را بین این دو ولایت ممتنع سازد.

این روش محمدگل خان مخصوص حالت صلح بود و اما در حالت جنگ: طوریکه شماره های جریدۀ دولتی اصلاح مورخ سال 1309 شمسی منتشر ساخت، محمدگل خان نه تنها خانه های قیام کنندگان و مغلوب شدگان فراری را آتش میزد، بلکه دهات معمور را نیز محترق میساخت، چنانکه چها قریۀ کلکان را آتش زد، و قلعه هارا به گلولۀ توپ بست. جراید هندی ( مثلاً جریدۀ همت) با رضایت خاطر از آتش زده شدن قریه های چهارگانۀ کلکان تذکر میدادند.

غبار ادامه میدهد:

جریدۀ اصلاح خود نوشت که یک نفراز اشرار بنام عمراخان در مقاتلۀ کوه خواجه سیاران چهاریکار کشته شده ملک سلطان محمد خان (در نامۀ) مردۀ مقتول را در خاک دفن نمود. سلطان محمد خان به این گناه، که مردۀ یکنفر یاغی حکومت را دفن کرده بود، تعقیب وخانه اش آتش زده شد ه ومردۀ عمرا خان را نیز از قبر کشیدند و بحضور رئیس تنظمیه آوردند. بریدن سرهای کشته شدگان یاغی و فرستادن بر دربار کابل (مثل عهد خلفای بنی امیه) از همین وقت مروج و معمول گردید. محمدگل خان مقرر نمود که برای کشندگان ویا دستگیرکننده گان هر فردی از فرارکردگان مردم شمالی فی نفر یکهزار افغانی جایزه داده شود.

رویهمرفته روش محمدگل خان در کوهدامن و کوهستان همان نتایجی را که میخواستند داد، یعنی اول مردم دلیر این ولایت که در تاریخ قرن نوزدهم افغانستان، در راه دفاع از استقلال کشور بمقابل امپراطوری بریطانیا، کانون بزرگ و باافتخاری محسوب میشد، سرکوب گردید. دوم نفاق و خصومت بین مردم افغانستان که هدف یگانۀ دشمن بود، درین حادثه عملاً بمیان آمد. یعنی مردم کاپیسا و پروان تعدی نسبت بخود را از حشری های مردم پکتیا دانستند و نسبت به آنان کینۀ سختی بدل گرفتند. خصوصاً که محمدگل مهمند خودش را به غلط نمایندۀ پشتوزبانان کشور جلوه میداد ....

در هرحال آیا محمد گل خان مهمند درین نقشی که بازی کرد و ولایتی را برانداخت، خود مستشعر بود که مورد استعمال قرار گرفته است؟ ویا اینکه اصلاً خودش شریک طراحان نقشه بشمار میرفت.

غبار بازهم در بارۀ شخصیت محمدگل خان مهمند چنین مینویسد :

محمدگل خان شخص تحصیل کرده و ناطق و نویسنده و در عین حال یک مرد متعصب قبیلوی بود که تعصب نژادی و زبانی را به کمال داشت. در سیاست داخلی نیز آدم ارتجاعی بود و با تحولات انقلابی ضدیت داشت. او چون فاقد فرزند بود، برادرش را بحیث فرزند می پرورید، پس اورا به غرض تحصیل در مدرسۀ دیوبند هندوستان بفرستاد، تا بیک ملای استعماری مبدل گردد. محمد گل به شجاعت حتی تهور تظاهر می نمود، اما آدم ترحم و اغماض مردان شجاع را نداشت، در حالیکه انسان شجاع چنانیکه در برابر اقویای متجاوز دفاع و مقاومت مینماید، در مقابل ضعفا بخشنده و کریم است و از ظلم و قساوت در مورد زیردستان اجتناب میکند.

آری این اشخاص ترسو و بزدل اند که از ترس بسیار مثل مار با هرکه مقابل شوند میگزند، عفو و اغماض را نمیشناسند.

بعدازآنکه محمدگل خان وظیفۀ خودش را در کوهدامن و کوهستان انجام داد بکابل برگشت و به نزد شاه پیش شد. جریدۀ دولتی اصلاح عرض شفاهی محمدگل خان را به شاه چنین نقل میکند:

(بعموم نقاط سمت شمالی اعم از مناطق اغتشاشی کوهدامن امن و سکوت روی داده است ... اهالی سمت شمالی ازین عملیات مسالمت کارانۀ حکومت و مخصوصاً مراحم اعلیحضرت یقین و قناعت کلی حاصل نمودند که اعلیحضرت نه تنها پادشاه و حکمدار عادل افغانستان هستند، بلکه سمت یک پدر بزرگوار و مهربان را بر قاطبۀ ملت عزیز خود دارند ... ) این خطابه را آقای محمدگل مهمند در زمانی ایراد میکرد که صدها نفر یرغمل و محبوس کوهدامن و کوهستان در کابل نفس میشمردند، و دهها نفر از این مردم یکی پی دیگری در کابل به امر شاه اعدام میشدند. در مورد اعدام شدگان جراید دولتی با احتیاط و امساک سخن میزدند، مثلاً جریدۀ اصلاح در شمارۀ حوت 1308 گفت که 51 نفر از مردم شمالی در یک روز در کابل اعدام شدند. در سرطان سال 1309 خبر داد که هفده نفر مردم شمالی در چمن کابل اعدام شدند .... این بود شمۀ از جنایات وزیر محمدگل خان در رابطه با مردم نجیب شمالی که مرحوم غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ مختصراً یاد آوری نموده است.

 

بخش سوم

بیایید جنایات انجام شده توسط این فاشیست بی عاطفۀ تاریخ را در دیگر ولایات کشوراز زبان مورخین ومردم دنبال نماییم تا از واقعیت عملکردهای این مرد بی عاطفۀ دوران که، صرف بخاطر ارضای خواسته های اهریمنی خود، واربابان داخلی وخارجی اش مرتکب این چنین جنایات کبیردررابطه با مجموع مردم مظلوم افغانستان گردیده است واقف، وازاهداف عظمت طلبانۀ فاشیستی، گروه های معلوم الحال سیاسی وفرهنگی کشور، که در شرایط کنونی، با اعطای القاب دروغین، به جانیان بی مروت، وقهرمان سازی های کاذب، از محمد گلخان های بی شماری که در واقعیت امر، جز خیانت وجنایت هیچ دست مایۀ در تاریخچۀ حیات ننگین ایشان وجود ندارد، جامعه ومردم نجیب افغانستان را حتی المقدور آگاهی بخشیده بتوانیم.

محمد گل مهمند در سال 1311 شمسی بحیث رئیس تنظمیۀ ترکستان افغانی توظیف گردید، او که مراحل مقدماتی آموزه های فاشیستی خودرا در دوران زمامداری اش در ولایات قندهار، ننگرهار، کاپیسا وپروان تجربه واز نتایج آن تجربه اندوزی نموده بود، با پلان های وسیع وارادۀ شوم درراه پیاده سازی اهداف وآرمان های برتری جویانه ونفاق افگنانۀ خود وهم طریقانش بحیث یک فاشیست آبدیده وبی رحم درمناطق مختلفۀ تورکستان افغانی وارد کار وزار گردید.

شادروان میرغلام محمد غبار درصفحات 79 و 80 جلد دوم کتاب افغانستان در مسیر تاریخ در رابطه با عملکرد های محمد گل مهمند و دولت بر سر کار آل یحیا در مناطق شمال هندوکش چنین مینگارد:

«شاه محمود خان یک هزار خانوار تورکی زبان را به شمول زنان وطفلان وپیران محبوس وپای پیاده در زیر جلو یک قطعه سواران محافظ وقوۀ حشری جدرانی از خانآباد بکابل گسیل نمود وامر نمود که هر روز دو منزل طی نمایند. چون هوا گرم وفاصلۀ منزلگاه تا ده میل بود، محبوسین پیر وعلیل در روز اول سفر فقط توانستند که یک منزل به پیمایند. افسر محافظ از منزل نخستین (شوراب)شبانه توسط سواری به شاه محمود خان راپور داد که، محبوسین نمیتوانند پای پیاده روزی از یک منزل بیشتر بروند. شاه محمود خان امر فرستاد که طی کردن دو منزل در روز حتمیست، واگر محبوسی از پای بماندکشته شود..........

هموطن خوب دقت بکن آیا وجدان انسانی هیچ فردی از افراد بشربجز فاشیست ها، ارتکاب این چنین اعمال غیر انسانی را، در برابرمردمیکه هموطنش میخواند، ویا حد اقل به دنیای انسانیت متعلق است، به وی اجازه خواهد داد!!! البته که نه!! ولی این فاشیستهای بی همه چیز، سرزمین ما، این همه جنایات را چنان با خون سردی وافتخار انجام داده، وعدۀ از هموطنان مارا صرفاً بجرم تعلق داشتن به ملیت دیگری وداشتن زبان دیگربی رحمانه به نابودی کشانیده اند که، زخم های ناشی از آن تا امروز هم روح وروان فرزندان خلق های محکوم کشور را اذیت داده، وشعله های آتشی که در بین باشندگان این سرزمین، در نتیجۀ آن جنایات بر پا گردیده، هر روز ابعاد تازه تری را بخود کسب میکند، وروبه توسعه است.

غبار به نقل از جریدۀ اصلاح باز هم مینویسد که:

جریدۀ دولتی اصلاح در شمارۀ 72 ثور 1310خویش آنقدر نوشت که،در خانآباد یک عده اسرا اعدام یک عده محبوس ویک عده در کابل فرستاد شدند.

بازهم ادامه میدهد:

وقتیکه حشری های جدرانی از خانآباد بکابل بر گشتند، نادر شاه شخصاً آنها را در قصر سلطنتی دلگشا پذیرفت، وبرای آنکه حشری ها در آینده به انجام چنین عملیاتی تشویق شده باشند، به هر یک از مجروحین جنگ،انعام نقدی وامر تداوی بخشید، برای عایلۀ کشته شدگان حشری معاش مستمری مقرر نمود،وبرای دیگران پول سفر خرج وسوقاتی اعطا کرد...........

در ادامه مینویسد که:

واما مقدرات ولایات شمال مملکت در همین جا متوقف نماند، وبزودی محمد گل خان مهمند در اوایل سال 1311 شمسی بحیث رئیس تنظمیۀ ولایات شمال معین واعزام شد.این شخص که در ولایات ننگرهاروکاپیسا وپروان وقندهار علناً ورسماً تبعیض وترجیح را، از نظر زبان ونژاد بین مردم افغانستان به منصۀ عمل گذاشته بود، اینک در تمام ولایات قطغن وبدخشان ومزار ومیمنه در تطبیق این مشی شوم جد وجهد ورزید، وتخم کینه وخصومت وتبعیض را دراذهان بکاشت وکشور را معناً به پرتگاه تجزیه وتقسیم ، انفجار وانقلاق کشاند.

در اثر این سیاست تبعیضی قضیۀ اقلیت واکثریت وتفرقه های زبانی ونژادی ومذهبی در کشور پدیدار وتشدید گردید وزمینۀ رضائیت واستفادۀ استعماری اجانب را فراهم کرد.....................................»

محمد گل مهمند با وارد شدن به شمال هندوکش اهداف از پیش تعین کردۀ خودرادر نقاط مختلف وولایات مختلف سروی و قدم بقدم در راه عملی ساختن آنها وارد میدان کار وزار شد، وخواست که کار های ناتمام امیر عبدالرحمان جلاد را تکمیل وسرتاسر کشوررا از وجود اقوام وملیت های غیر پشتون پاک سازی نماید.

ذیلاً پارۀ از آن جنایات نا مکرر تاریخ راکه در ولایات مختلف، بالواسطۀ محمد گل مهمند وتیم فاشیستی تمامیت طلبان انجام گرفته، تا حدیکه مقدوراست ارزیابی نموده، ودر معرض قضاوت هموطنان خود قرار میدهیم.

تا باشد که، به یک اندازۀ معین ازعلل اساسی سر در گمی های فعلی ومعضلات تودرتوی کشوربا مراجعه به تاریخ این جغرافیای مصیبت زده آگاهی حاصل نموده، وبه شناخت چهره های جدید فاشیستی وادامه دهندگان راه محمد گل مهمند توفیق حاصل نمایند.

الف- جنایات انجام شده توسط محمد گل مهمند

درشهرمیمنه وولایت فاریاب:

میمنه یکی ازاهداف مهم واستراتیژیکی او ودولت های قبایلی افغانستان، در جهت نابود سازی روحیۀ خود ارادیت خلق های تورک در افغانستان محسوب میگردید. زیرا مردم میمنه که، بیشتر از نود در صد ایشان را تورکان تشکیل میدادند، در راستای تاریخ با داشتن خصوصیات عالی آزادیخواهی وتسلیم نا پذیری، و تعالی پسندی مادی ومعنوی هیچگاهی یوغ اجانب را به سهولت در گردن نپذیرفته، وهمواره سنگر نشین دفاع از حقوق وآزادی های خود بودند، وهر مهاجمی، اعم ازاعراب تا روسها وافغانها زمانی به میمنه دست یافته اند که دریایی از خون جاری وتا آخرین فرد سنگر نشین آن سرزمین را به نابودی کشانیده وبر شهر اموات حکمرانی خودرا استقرار بخشیده اند. چنانچه این واقعیت را ما میتوانیم از ورای حقایق انکار ناپذیری که در تاریخ بجا مانده است، بخوبی بیان نماییم.

شهر میمنه که در تاریخ بنام های نیسایا وجهودیه هم قید گردیده در ادوار مختلف بگونه های متنوعی مورد انتقام مهاجمین واشغالگران قرار گرفته است، که توضیح همۀ آنها درینجا ناممکن است.

اعراب در جریان فتوحات خود وگسترش اسلام این شهررا چنان به آتش میکشند که، بعداز تصرف نام شهرمحترقه را به آن اعطا وپهنای آنرا از وجود انسان خالی بحساب میآورند. امیرشیر علی خان وامیر عبدالرحمان خان درین اقلیم جغرافیاوی چنان آتشی را بر پا میسازند که حادثۀ حملۀ اعراب یک بار دیگر در تاریخ تجدید حیات می یابد. نادرشاه ووارثین او این شهررا به کمک اشخاصی مثل محمد گل مهمند، شیر خان خروطی، غلام حیدرعدالت وغیره، چنان مورد خشم وغضب تسکین نا پذیرخود قرار میدهند که، حتی زبان وداشته های فرهنگی باشندگان آنراهم مورد تعدی قرار داده وخواهان نابود سازی عنودانه میشوند. وزیر یار محمد خان وزیر شاه محمود سدوزایی مناطق چیچکتو واطراف آنرااز سکنه خالی، ومردم دیگری را از دیگر ساحات افغانستان در آن جا جابجا میسازد، واندخوی را چنان ویران میکند که، مردم سالها به پیدا نمودن آب نوشیدنی خود محتاج میشوند، وطالبان آخرین یورش را در جهت نابود سازی کامل واز بین بردن زبان وکلتورمردم آن انجام میدهند که همه وهمه درج سرنوشت تاریخی این سرزمین است.

بیاییدبرای توضیح جنایات امیر عبدارحمان خان درین ولایت که دنبالۀ آن توسط محمد گل مهمند تعقیب وعملی میگردد، این منظومۀ درد ناکی راکه توسط یک شاعر دورامیرعبدالرحمان خان بنام ذوالفقار سروده شده، به شهادت گیریم وبا عمل کرد های بعدی محمد گل مهمند آنرا دنبال نماییم.

دیوان منظوم ذوالفقار که بنام «امیرنامۀ ذوالفقار» یاد میشود، اثریست ازاین شاعردر رابطه با انقراض خان نشینی ازبیکان میمنه، که در جریان لشکر کشی امیر عبدالرحمان خان به این مناطق دایما دررکاب او بوده وقتل عام اهالی این ولایت را که با چشم خود دیده، وچشم دید های خودراازدید یک شاعردربارتصویر گری نموده است که، دربخش جنگ نایب سالار محمد علم خان قوماندان سپاه مهاجم افاغنه بامیرمحمد حسین خان امیر میمنه، فجایع تکاندهندۀ مرتبط با آن جنگ ومظالمی راکه در برابر خلق میمنه صورت گرفته است، با زبان شعر به بیان میکشد که، هرانسانی با شنیدن آن، ازعمق آن فاجعۀ عظیمی که در جریان لشکر کشی افاغنه به مناطق مختلف تورکستان منجمله میمنه صورت گرفته است، آگاهی حاصل نموده، وقلبش متأثر از آن همه اعمال جنایتباردر برابر مردم بی دفاعی می شود که، هیچ جرمی بجز آزادیخواهی و دفاع از هویت وافتخارات ملی وتاریخی خویش نداشتند .

بیایید بخشی ازآن منظومه جانکاه را درینجا بیان داریم، تا باشد که شمۀ از درد های خلق تورکستان جنوبی را که چون صیدی در میان مهاجمین بی رحم، ازاستقامت های مختلفی چون روسها، ایرانیها، انگلیسها، افاغنه قرار گرفته ودر نبود یک رهبریت سالم وسر تاسری، با ساری بودن اختلافات میان خودی، همه فداکاری ها واز خود گذری های مردم به هدر رفته، وهمواره شکست پی شکست دیگر را تجربه نموده اند آگاهی حاصل نموده، واز کار کرد های تاریخی امرای خاک فروش واجنبی پرست قبایلی در افغانستان اندکی اطلاعات بدست آورده، و با چهرۀ حقیقی آن قهرمانان عاری از افتخار وسرافگندۀ تاریخ که، هیچ کاری جز وطن فروشی وخدمت به اجنی انجام نداده اند آشنایی کسب نماییم.

از تجلیل کنندگان آگاه ونا آگاه کارنامه های این قهرمانان دروغین وننگین حیات پرسان به عمل آوریم که،کدام بخشی از زندگی ایشان، این همه مایۀ عزت واعتبار به آن جانیان، ومایۀ مباحات به اینها شده است، که تاریخ ازآن ها بی خبر است واین ره گم کردگان شرور، درشرایط دشوار کنونی با برازنده سازی شخصیت های کاذب آن بی مایگان تاریخ، به زخم های خون چکان آن مردمی که ، اجداد ایشان از تیغ جفای آن جلادان همه هستی وزندگی خویش را باخته وخود آنان در جستجوی عدالت گمشده درین سرزمین قحط حق وعدالت تا امروزسرگردان اند، نمک پاشی نموده وکارنامه های ننگین آن ستمگاران را بگونۀ خدمت وقهرمانی ارزیابی می نمایند!!!! !!!!:

ذوالفقاردر باب آمدن امیر شیرعلی خان از چهاریکار به تورکستان ومعاملۀ خرید وفروش این سر زمین با سران تورکستان چنین اظهارمیدارد:

رفتن شیر علی از چهاریکار به تورکستان از بیم عبدالرحمان وفروختن ملک به ازبیک ، بعداز ساقی نامه.

کنون ذوالفقارا چو بلبل بنال

سر داستان او بگو از مجال

چنین چون زگوینده بشنیده ام

همان قول سازم بیان محترم

شیر علی ازراه هندوکش به مزار علی آمد. اوراق«ایشان اوراق» معروف ودیگر ازبیکان به سلام او آمدندومطیعش شدند، شیر علی چند روزی بیش نپایید.

به تورکان چنین گفت پس نامور

فروشم همه ملک را سربه سر

دگر توپ واسباب شاهی تمام

فروشم، بگیرد این خاص وعام

کلانان ازبیک شنیدند از او

بگفتند خوبست ایا نامجو!

کدخدای مزار همه ملک واسباب شاهی را از اوخرید، شیر علی به مملیک آمد، آنجا را به صدور مملیک فروخت:

فروشید مملیک تمامی برو

گرفتی بهایش همان نامجو

به آقچه رسید، آقچه را نیز فروخت، یک شب در آقچه بود. سوی میمنه حرکت کرد. والی میمنه باامید وبیم از اوپذیرایی کرد.شیر علی به حسین والی میمنه پیشنهاد کردکه، ملک میمنه ازآن تو بوده باشد، به شرطی که با عبدالرحمان دشمنی کنی.

من ملک توران را به مردم فروختم تا همه با عبدالرحمان دشمن شوند واورا نگذارند، توهم با اوبجنگ.حسین قبول میکند ومیگوید:

قسم ار بسازی بمن این زمان

زحرفت توهم نگذری ای جوان

من تا آخر با عبدالرحمان جنگ میکنم. عهد وپیمان برقرار شد. شیرعلی از راه میمنه به هرات رفت.....

شما خوب نگاه کنید، کدام زمامدار با وجدانی در تاریخ وجود دارد که خاک یک سرزمین را بالای باشندگان آن به فروش رسانیده، وازخاک میهن منحیث متاع موروثی خود استفاده مینماید. به آن گونه که امیر شیرعلی انجام داده وثبت تاریخ نموده است.

عبدالرحمان ازفروختن ملک آگاه شد. بخشم آمد، به تورکستان لشکر کشید وبه مملیک آمد، آنجا راگرفت ، قتل عام کرد. زنان را پستان برید، موهای زنان را خشک تراشید، عبرت کرد، غنیمت فراوان گرفت وراهی میمنه شد.

موضوع جالب درینجانحوۀ انتقام گیری امیر عبدالرحمان از مردم بی دفاع این ساحات در برابر اعمال ننگین پسر کاکایش امیر شیر علی خان است، که فوقاً به آن اشاره شد، وقلم از تحریر آن عاجز است!!!!

روان شد سوی میمنه سپاه

چوحمزه سوی مصر با عزو جاه

میرمحمد حسین خان امیر میمنه با شنیدن خبرحرکت عبدالرحمان خان سوی میمنه، بعد از شور وبحث با بزرگان قوم وقوماندانان نظامی خود، بر تل عاشقان سنگر دفاعی ایجاد ومنتظر حملۀ دشمن باقی میماند:

به دم کردمحکم ، در آن حصار

همان پنج دروازه را استوار

زن ومرد کردند آهنگ جنگ

به قلعه نشستند بمثل پلنگ

سر برج وباره مردان نشست

زنان روزوشب وسلحه بودی بدست

سر برج با او بکردند قرار

چو موسائیان بود وخیبر دیار

ویا آنکه بودی دژ روئینین

چو سد سکندر همه آهنین

جوان اعلم شیر، اسفندیار

به مردی ستاند زتورکان حصار

حسین دلاورتوجاسپ کوی

چو اسفندیار است آن نامجوی

« شاعر در همه جا ارجاسپ را جاسپ میگوید»

مردم میمنه جهت دفاع خودرا حصاری میسازند، ومحمد اعلم خان نیز در حوالی تل عاشقان خط محاصره را تشکیل وبه حمله آغاز میکند:

تمام سپاه آمدند فوج فوج

همه میمنه شد چو قلزم به موج

که ناگاه اعیان شدسپهدار گرد

توگویی مگربود سهراب گرد

دلاور به زین بر نشسته چو شیر

به مانند افر آسیاب آن دلیر

امر کرد توپها بخواباندند

گلوله زتوپها بباراندند

چو ژاله بباریدباران تیر

سر میمنه ریخت دریای قیر

زآسیب تیرش همه بام ودر

چو غربال سوراخ شد سر به سر

زن وکودکان ناله کردند زار

همه شهر بودی غریوان نظار

جنگ شش ماه دوام میکند ومردم میمنه تا آخرین رمق از شهر دفاع مینمایند.

ولی قوم افغان به بندوق وتوپ

از آن مردمان کرد بسیار روب

بسی نقب کندند بر هر طرف

فراوان به باروت کردند تلف

برینگونه ششماه نمودند جنگ

گهی با شتاب وگهی با درنگ

زبیرون جوانان افغانستان

به توپ وکمان میزدی ازبیکان

همان ازبیکان از درون حصار

به سنگ وبه چوبش بودی کار وزار

خوب دقت کنید جنگ نا برابری راکه بک طرف بنا به گفتۀ شاعر صرف با سنگ وچوب از شهر خود دفاع میکند، وطرف دیگر با توپ وباروت.

حدفاصل میان دو لشکرفقط خندق اطراف حصار باقی میماند وبس!

اگر چند افغان بکوشید سخت

نه بگرفت قلعه ازآن شور بخت

در نهایت اعلم بعداز ششماه جنگ، با زدن نقب از چهار طرف وپراندن دیوار های قلعه، دست به یورش نهایی میزند، که شاعر آن صحنه را چنین توصیف مینماید:

چومن از تل عاشقان بی گمان

بر آرم صدای دروم فغان

به اول درومم تمام سپاه

شود باخبرجملگی جابجا

دویم بار آمد صدای دروم

سوی نقب سازید یکسر هجوم

به سیم پرانید نقبان تمام

به شهر اندرآید همه خاص وعام

به شهر اندرآیید مانند میغ

به دشمن فشانید باران تیغ

پس آنگاه صدا کردبار دگر

همه نفت آتش نمودندشرر

پرانیدنقبان زهر چهار سو

به لرزه در آمد همه دشت وکو

همه میمنه گشت تاریک وتار

شدی شهر یک سرهمه رخنه دار

سپاه مهاجم افغان وارد شهر شد، مردم را قتل عام، شهر را تالان وتا چندین روزمردمی راکه امان میخواستند امان نداده وقتل می نمودند:

در آمد جوانان میان حصار

به شمشیر ونیزه بفرمود کار

زپیش سپاه میزدند ازبیکان

به خشت وبه چوب وکمان

فراوان بکشتی زافغان سپاه

بخندق فگندی همان مرده ها

به آخر در آمدبه شهر اندرون

تمام سپاهی چو دریای خون

کشیده همه تیغ خونخوار را

بخون شست آن شهر وبازار را

چکاچاک شمشیر شیران مست

زچرخ چهارم همی میگذشت

زهر کوچه آمد صدای خروش

تو گویی شده شهر یکسر بجوش

غریو زن وکودکان شد بلند

چو بر آتش تیز افتد سپند

جوانان همه بر کشیده سنان

به قتل آوریدند زن وکودکان

به بندوق وشمشیرزد بیدریغ

چو بره کشیدند همه زیر تیغ

به کوچه و بازار شدی موج شان

زبس خون بریزید از تورکیان

سر آدم اندر همان موج فرار

حبابی چو خیزدزسیل بهار

شده زورق تن بر آن رود خون

هزاران هزار وهمه سرنگون

ویا آنکه شد لاله زار بهار

بکردند گلگون همه شهر وبار

ویا آنکه دهقان فالیز گر

بکاریده فالیز آن شهر وبر

ویا ارغوان رشته، برمیمنه

شده نوبهاری به صد دمدمه

گریزنده زپیش وقاتل زپی

چو آتش که افتد بر خشک نی

به بندوق میزد ستاده به او

سنان دیگرمیزدش کینه جو

زتیر وکمان در گرفتی تنش

بسوزید یک سر چو هیزم به غش

بگردید مثل ذغال سیاه

ویا مثل غولان ویا اژدها

وآنگاه قصاب خنجر میان

هزاران زمیشان کند ذبح شان

همه پشت بر پشت سازد قطار

همه سر بریده شود توده وار

ویا آنکه نجار بر نخل زار

شجر را فگنده هزاران هزار

جوانان افغانستان مثل فیل

شده مست وجوشان چو دریای نیل

کف آورده بر لب زقهر وغضب

محاسن به دندان گرفته،به لب

چنان میزدند تیغ را بیدریغ

چو الماس رخشان زتاریک میغ

زکشته شده پشته ها هر طرف

ابر رود خون موج سر، صف به صف

تو گویی قیامت شده آشکار

شده حشر بر میمنه روزگار

به مانند روز حساب پسین

پدر مر پسر را نبودی معین

زن از شوهر خود ندارد خبر

زمادر پسر، دختر هم از پدر

همه مانده در حال خود مضطرب

بر ایشان شده روز روشن چو شب

بگفتی زن وکودکان الامان

به چرخ چهارم رساندی فغان

در آن روزگشته عیان رستخیز

کسی زنده ماندی اندر گریز

بر آمد زشهر وبه صحرا شتافت

چو دخت غزالان پناهی نیافت

زصبح گاه، همی، تا دم نصف روز

بفرمود اعلم زدرد وزسوز

که سازید قتل و نبخشم امان

دلم پرزخون است از ازبیکان

نمانید کودک و زن ومرد را

هلاکش نمایید وحال تبا

به فرموده نامور، فوج او

در آورد خون عدو را به جو

چنان جنگ هرگز هرگز ندیده کسی

اگر چند داستانها شد بسی

بشد میمنه نا پدید از دخان

زبس گرد افغان بر آمد چنان

زمرده شد بسته، راه وگذر

کسی را نیابید بر شهر وبر

به شهر اندرون موج زن بود، خون

شده کشتی تن بر او سر نگون

بسوزید آن شهریکسر تمام

زن ومرد گشتی همه قتل عام

اگر چند ازبیک امان خواستند

جوانان زقهر وغضب میزدند

در چنین حالتی زنان وکودکان قرآن بدست امان میخواهند، ولی سپاه افغان اعتنایی نمیکند، به کشتار وچپاول خودادامه میدهد.

دگر باره اعلم منادی نمود

به افواج خودآن دلاور زجود

که ای شیر مردان با ننگ ونام

به تالان دشمن کنید ازدحام

بفرمان آن ناموردر زمان

سپاهش به تالان گشادی عنان

گرفتند اسباب دشمن تمام

ببردند یکسر بسوی مقام

غنیمت گرفتند زاندازه بیش

ببردند یکسر به مأوای خویش

................................

میر محمد حسین خان یکجا با اهل وعیال خوداسیر وبه نزد علم آورده میشود. حال بشنوید سخنانی را که بین او واعلم رد وبدل میشود:

اعلم میگوید:

نگفتم مشودشمن پادشاه

که تو عاقبت خواهی دید سزا

نکردی قبول این سخنهای من

کنون آمدی صید احوال نژند

سزای تو باشد بسی کار بد

ایا نا خلف مردک کم خرد!

اما میر محمد حسین خان همانند یک آزاده وشیری در بند، در برابرش می ایستد وجواب میدهد که:

که ای اعلم این حرف بر من مگوی

چو هر مقصدی نیابی مجوی

هرآن چیزآید زدستت عیان

بکن با من وحرف زشتت مخوان

که بر زیر دستان ستم کی رواست؟

تو بشنو زمن این خبرهای راست

در آن دم که من مرد بودم به شهر

بسی نوش کردم به کام توزهر

به مردی زفوجت بکشتم بسی

به شهرم نشد زهرۀ هر کسی

فراوان تباه کرده ام فوج تو

نکردی چرا آن زمان گفتگو

که من گفتگو مینمودم به تیغ

زتو تیغ را مینکردم دریغ

بکن آنچه سزاوار من

نیم زن که گریم زترس ومحن

ولی حرف زشتت مگوی ای جوان

که بر مرد دان بود عیب آن

که مردان نگویند حرف درشت

به نرمی توان دشمن خویش کشت

...............................

هموطن!

این بود شمه ای از حقایق تاریخ میمنه، وهموطنان میمنگی ات در پویۀ تاریخ واعمال زشت ستمگاران دردورۀ امارت امیر عبدالرحمان خان که، با تقرر محمد گل مهمند باید است، بساط نا تکمیل ظلم وبی عدالتی دورۀ عبدالرحمانی، در دورۀ نادری تکمیل میگردید، که واقعاً هم چنان شد.

محمد گل مهمند بعداز تعین شدنش بحیث رئیس تنظمیۀ تورکستان وقطغن، ضمن سر کوب های وحشیانۀ که بر علیه مردم بی دفاع بغلان، قندوز، تخار، بدخشان، بلخ،سمنگان، جوزجان وسرپل به عمل آورد وتوضیح هر یکی از آن عملکرد های فاجعه آفرین وغیر انسانی در نوشته های بعدی منعکس خواهد گردید، میمنه وباشندگان آن دیار، منحیث منسجم ترین کتلۀ تورکان ازبیک در افغانستان آماج حملات ددمنشانۀ او قرارگرفته وبه مصائبی گرفتار آمدندکه، تاریخ هر گز نمیتواند آنهارا فراموش کند.

بزرگترین جفای او بر علیه مردم میمنه، جمع آوری کتب تورکی از مدارس دینی ، مکاتب، کتاب فروشی ها وخانه های مردم با حیل مختلف وبه آتش کشیدن آنهاست که، اصل فاجعه به تر تیب ذیل صورت میگیرد.

محمد گل مهمند یکی از تحصیل یافتگان کشور تورکیه بود وزبان تورکی استانبولی را نیک میدانست، با استفاده از زبان تورکی استانبولی که، قرابت های فراوانی با زبان تورکی ازبیکی دارد، تکلم به زبان ازبیکی را به سرعت فرا گرفت، از روی نیرنگ با مردم به زبان خود آنها صحبت نموده، آنهارا تشویق نمود که کتب تورکی موجود در خانه ها وهر جای دیگر را به اوبسپارند که، در ایجاد یک کتابخانۀ عامه برای مردم شهر مورد استفاده قرار دهد، وبعضی از نسخ کم یاب راهم تجدید چاپ نموده، از نابودی نجات بخشد!

مردم مظلوم میمنه که از نیت شوم او آگاهی نداشتند، واز سوابق جنایتکارانۀ اوهم اطلاع چندانی در اختیار ایشان قرار نگرفته بود، با خوش قلبی وخلوص نیت هرآن کتابی را که، در هر جا یافتند تقدیم او نموده ومنتظر آن بودند که، آن فاشیست محیل به وعدۀ خود عمل نموده وکتابخانۀ مورد نیاز مردم را در شهر میمنه افتتاح نماید.

او با مهارت تمام آخرین کتب باز مانده در خانه های مردم را هم با پیش کش نمودن پول واعطای جوایزبه آورندگان آن ها، وگاهی هم تهدید،جمع آوری نموده، وروزی راهم جهت افتتاح این کتابخانۀ منحوس تعین ومردم را دعوت به اشتراک در مراسم افتتاحیه کتابخانه مینماید.

تا روز موعود مقدار کافی چپن را هم از دکان ها جمع آوری وبا کتاب ها یکجا قرار میدهد.

بنابه گفتۀ شاهدان عینی همچون مرحوم عبدالروف نفیر، شادروان ابوالخیرخیری، شاد روان نظر محمد نوا وعدۀ دیگری مجموعاً سه هزار چهار صد جلد کتب مختلفۀ دینی وتاریخی، یکجا با همان مقدار چپن جمع آوری شده، در روز بازار پنجشنبه که همه مردم جهت خرید وفروش مواد دست داشته ویا مورد نیاز خود به شهر میآیند، بعداز گردآوری جبری مردم توسط جارچی ها، در بازار سر پوشیدۀ (تی تم )که یکی از مراکزتجارتی مهم وباز مانده از زمانه های دور بود، به آتش میکشد.

جریان آتش زنی کتب را مردمی که عدۀ ازآنها هنوز زنده اند چنین بیان مکیدارند:

مردم با کمال تعجب می بینندکه در مرکز آن بازار سر پوشیده کتب جمع آوری شده به یک حالت اهانت بار سر هم افتاده وپهره داران از آنها محافظت مینمایند وبه شکل یک دایره چپنهای جوع آوری شده نیز در اطراف کتابها قرار داده شده است.

محمد گل مهمند، قبلاً دستور داده بود که میز خطابۀ اورا در بالای تودۀ کتابها ترتیب داده ومقدار لازم تیل پطرول نیز آماده سازند.

همه چیز طبق دستور او آماده گردیده بود، واو با قرار گرفتن در جای معینه، از مردم متحیر وبهت زده میپرسد که:

در زیر پا های او چه چیزی قرار دارد ؟

مردم یکصدا جواب میدهند که، کتاب!!

او تکرار از مردم میپرسد که کدام کتاب؟

مردم با پریشان حالی جواب میدهند که کتابهای تورکی!

بعداً او به طرف چپن هااشاره نموده ومیپرسد که آنها چه هستند ؟

مردم که از نیت او واقف نیستند با خنده جواب میدهند که صاحب چپن!

او باز میپرسد که:

کی به این زبان تورکی تکلم میکند؟

مردم میگویند که تورکها!

وکی این چپن هارا میپوشد؟

تورکها!

با گرفتن قیافۀ موقر خطاب به مردم میمنه که اکثریت مطلق ایشان تورکان اند، میگوید که:

ماهمه افغان هستیم واینجا هم سرزمین افغانستان است، ودر افغانستان همه باید به زبان افغانی درس بخوانند ، کتاب، عریضه، نامه وهر آن چیزدیگری که لازم باشد به زبان افغانی یعنی پشتو نوشته کنند، وتمامی مراجعات خودرا به دوایر دولتی به زبان پشتو ترتیب اثر داده وبه زبان ملی که زبان پشتو است احترام بگذارند!

زبان تورکی زبان مغول ها واولادۀ چنگیز است که خاک مارا ویران، وشهر های افغانستان را آتش زده است. وچپن هم البسۀ مغولی است وما افغان هستیم، نباید که لباس مغول ها را استفاده وقدر نماییم. از این به بعد نه کسی از این زبان مغولی استفاده کرده میتواند ونه هم حق پوشیدن این کالای لعنتی مغول ها را دارد.

این کتابها به زبان مغولی نوشته شده باید است طبق دستورمبارکۀ اعلیحضرت معظم همایونی به آتش کشیده شود.

حال شما مردم کمک کنید که ما این کتابهای لعنتی را یکجا با این لباسهای لعنتی آتش بزنیم.

بعدازین هیچ کسی حق نوشتن به این زبان را ندارد، واگر کسی مرتکب این جرم غیر قابل بخشش شود جزای سخت خواهد دید.

چپن راهم باید است اصلاح نمود.

آستین های آن کوتاه ودامن آنهم کوتاه شود!

جهت رهنمایی مردم یکی دو تن از حاضرین را هم در نزد خود احضار وآستین های چپن ایشان را یکجا با دامن آن قیچی مینماید. بعداً بالای کتب تیل پاشی نموده وآتش میزند وبه این ترتیب بزرگترین فاجعۀ کتاب سوزی را به شیوۀ کتاب سوزی های هتلری انجام داده، و تورکی زبانانرا از داشتن زبان تحریر وتدریس به زبان مادری محروم میسازد.

کتابخانه را ایجاد میکندً!

با مجموعۀ بزرگی از کتب پشتو که برای مردم کاملاً نا آشنا است.!!!!!

البته جنایات انجام یافته توسط او در میمنه ، به کتاب سوزی محض خلاصه نمیشود که در قسمت های بعدی توضیح خواهد گردید.

مأخذ و منابع:

- جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ اثر شادروان میر غلام محمدغبار

- تاریخ میمنه (1751- 1893) تألیف محمد کاظم امینی

- یاداشت های شادروان عبدالروف نفیر فاریابی

- جلد سوم اورته آسیا تاریخی به زبان تورکی ازبیکی اثر سید مبشر سلیمان کاسانی

- امیر نامۀ ذوالفقار اثر ذوالفقار نقل شده از تاریخ میمنه، نوشتۀ محمد کاظم امینی

- یاداشتهای نویسنده از زبان مردم

- افغانستان در پنج قرن اخیر – جلد دوم اثر میر محمد صدیق فرهنگ

بخش چهارم

محمد گل مهمند ونظام های سیاسی پرورش دهندۀ محمد گل مهمند ها بزرگترین دشمنان فرهنگ وتمدن بشری ودر نهایت واژگون سازندۀ ارزش های متعالی انسانی در جوامع بشری اند که، با دستبرد وغارتگری به داشته های فرهنگی ومواریث تمدنی اقوام وملیت های دیگر، بزرگترین ضربۀ تمدن ستیزانه را بر پروسۀ شناخت ودسترسی به عناصر آگاهی بخش، وشناسانندۀ تاریخ بشردر بخشی از این کرۀ خاکی وارد نموده ودر نتیجه مجموع عالم انسانی را از دسترسی به آن داشته های ارزشمند وواقعی که ثروت متعلق به همۀ انسانهاست محروم میسازند.

این عملکردهای وحشیانه که با تأثیر پذیری از خباثت تبعیض وتعصب، درنهاد این چنین اشخاص وگروه ها، نسبت به اقوام وملیت های دیگر، وانگیزۀ هموار سازی راه، برای اثبات داعیۀ من برتر وانحصار قدرت، از طریق برده سازی دیگر انسانها با محو داشته های هویت سازبرای آنها صورت میگیرد، صرفاً به تداوم عمر مجهولات درتاریخ تکامل انسانهامدد رسان گردیده، و پروسۀ تکاملی شناخت ومعرفت انسان را، نسبت به تاریخ وداشته های تاریخی آن، نه تنها دریک کشور بلکه در سرتاسر عالم به کندی مواجه میسازد، که این عمل درذات خودبزرگترین جنایت برعلیه بشریت وتکوین معرفت انسان نسبت بخود انسان میباشد.

طوریک قبلاً توضیح نمودیم ، عمل کردهای فاشیستی محمد گل مهمند ودیگرهمدستان اودرمیمنه ودیگر ولایات افغانستان صرفاً به کتاب سوزی، وتعمیل سیاستهای پشتونیزه نمودن کشورخلاصه نگردیده، یک سلسله فعالیت های وسیع وهمه جانبۀ فاشیستی دیگری راهم، در برخورد با اقوام وملیت های تحت ستم کشوردربر میگیردکه، ثمرۀ مجموعی آن ها نه تنها خلق های تحت ستم این سرزمین را متحمل خسارات گستردۀ مادی ومعنوی در گذشته وامروزنمود، بلکه خلق پشتون را هم، چنان درعمق بازی های عوام فریبانه وتحمیقی خودبرتربینانۀ واهی، تحت نام پشتونوالی غرق نمود که، درنتیجۀ آن، این مردم اسیروعقب نگهداری شده در چنگال اسیر کنندگان فاشیست خودی، تاامروزهم موفق به شکستن قالب های زندگی قبیلوی وایجاد یک سیستم معقول وانسانی حیات برای خود نگردیده، صرفاًدرنقش توده های عقب مانده ومتحجرمورد نیازسیاست مداران فاشیست ونژاد پرست قبایلی، برعلیه دیگرباشندگان این مرز وبوم باقی مانده اند.

در حالیکه حاکمیت طاغوتی نمایندگان این خلق عقب نگهداری شده توسط حلقات فاشیستی وقبیله پرستان فاسد واجنبی پرست خودی در افغانستان، نه تنها خود این مردم را با این حالت رقتبار خود فراموشی باغرق بودن در ابتذال قبیله پرستی، مانع ازراهیابی به پروسۀ توقف ناپذیررشد وتکامل فکری واجتماعی عالم بشریت گردید، بلکه دیگرباشندگان این سرزمین راهم، جبراً محروم ازهمراهی با کاروان تمدن وتعالی حیات انسانها ساخته، محکوم به زیستن درقعربد ترین نوع استبداد سیاه قبیله سالارانه وعقب گرایانه، با بر باد سازی همه داشته های تمدنی ایشان در تاریخ نمود.

ما زمانیکه از محمد گل مهمند حرف میزنیم، سخنان ما مرتبط است با حقایق موجود دردوره های معینی از تاریخ ونظام های سیاسی حاکم درکشورکه، گردانندگان اصلی آن نظام های سیاسی را، افراد وگروه های معینی باعقاید طرازفاشیستی واندیشه های اغوا گرانۀ برتری های قومی، قبیلوی، نژادی، زبانی، دینی وغیره تشکیل داده، با نیرنگ ودسیسه حاکمیت سیاسی کشوررا غصب، وزمینه را برای تعمیل آرزو های شوم وغیر انسانی خود هموار نموده اند.

بناءً محمد گل مهمند نمایندۀ فکری وعملی آن نظام عقیدتی وسیاسی در کشور ماست که، با وارد شدن قبیله سالاران سدوزایی، بارکزایی ومحمد زایی درعرصۀ حاکمیت سیاسی کشورظهور، ودرزمان زمامداری آل یحیا، بعداز سقوط دولت امانی شرایط پی ریزی مکتب فاشیسم قبیله پرستانه را درافغانستان مهیا نمود، که با کمال تأسف دامنۀ آن تا امروزهم ادامه دارد، وچون خنجری زهر آلود هستی وحدت ویکپارچگی خلق های ساکن درین حدود جغرافیاوی را مصروف شکافتن ودور ساختن از هم است.

بحرانی را که در عرصه های مختلف حیات جامعه، بعدازظهور نظام قبیله سالاری وپیدایش عنصر خاندان سالاری سدوزایی وبعداً هم بارکزایی ومحمد زایی، باشندگان مظلوم سرزمین کنونی افغانستان تجربه نموده اند، آن صفحات سیاهی از تاریخ این سرزمین است که، اندر تداوم آن همه داشته های انسانی این جغرافیای مصیبت وبد بختی، قربانی خواسته های اهریمنی زمامداران فاسد واجنبی پرست بر خاسته ازمتن خانواده های زعامت طلب گردیده وقبیله پرستی عقب گرایانه باضمایم برتریت خواهانه، در ضدیت با منافع مجموع باشندگان کشور، به روحیه ومنش هر طفل دبستانی هموطنان پشتون ما مبدل میشود.

مصیبت بارتر ازهمه اینکه، این قبیله سالاران ره گم وبد هویت تاریخ، تفالۀ منحوس آریا وآریانا بازی راهم از کثافت دانی های اروپا وآلمان جمع آوری، وبه ردای افتخار پارۀ از اقوام وقبایل این کشور مبدل میسازند، وبدین ترتیب جامعه را عملاً به دو قطب آریایی وغیر آریایی منقسم نموده، ومزرعۀ زشت ترین نوع نژاد پرستی فوق فاشیستی را درین کشور بزرگری مینمایند که، حاصل آن جزتقویت و تداوم بخشی جدایی ودشمنی های اقوام وملیت های ساکن این سرزمین با عناوین آریایی بودن( اصیل ونجیب بودن) وغیر آریایی یعنی نا نجیب وغیر اصیل چیز دیگری نیست!!!!

به این ترتیب در سرزمینی که تنوع وکثرت اتنیکی باشندگان آن در طول تاریخ،مشخصۀ اساسی آنرا تشکیل داده، وهیچگاهی هم نظر به خصوصیات خاص جغرافیاوی و ژئوپولیتیکی خود مسکن اقوام وقبایل خاصی که، وابسته به یک گروه خونی ونژادی باشندنبوده است، تخم چنان اندیشه های ویرانگر ونفاق آفرینی را بذر نمودند که حاصل آن برای مجموع مردم این سرزمین،ازابتدا تا امروزجز بدبختی وسیه روزی هیچ چیز دیگری را به ارمغان نیاورده ونمیآورد.!!!

بنا به گواهی تاریخ محمد گل مهمند به نمایندگی اززمامداران آن مرحلۀ تاریخ، درشهرمیمنه ومجموع ولایات کشورکه، بصورت طبیعی سکونت گاه اقوام وملیت های مختلف غیر پشتون بودند، چنان فعالیت های فوق فاشیستی وآگنده ازتبعیض وبیعدالتی را درمعرض اجرا قرارمیدهد که، از لحاظ شکل ومحتوا نمونۀ آن درعملکردهای فاشیستان هتلری، در آلمان واروپاهم کمتر بچشم میخورد.

زیرا که فاشیست های هتلری تعالی پسند بودند وخواهان تثبیت این داعیۀ بر تری جویانۀ خود نسبت به همۀ عالم از هرطریق ممکن که، بر اساس آن هتلروفاشیست های هتلری همیشه در عملکرد های خود، خواهان اثبات برتری نژاد ژرمن، نسبت به دیگران، از طریق اعتلای علم وتخنیک، ورشد داشته های فرهنگی در جامعۀ آلمان آن روز بودند، وداشته های علمی وفرهنگی سایر جوامع را بعدازغصب، هیچگاهی هم به نابودی مطلق سوق ننموده، بلکه بعداز وارد نمودن یک سلسله تعدیلات از آن خود میساختند. اما فاشیست های افغانی ما بر عکس آن، ازاینکه استعداد وتوانمندی استفادۀ خلاق ازداشته های گرانسنگ سایر باشندگان کشوروجهان را درخود نداشتند، پس هرآنچیزی را که متعلق به دورۀ زمامداری قبایل تازه بدوران رسیدۀ آن ها نبود کاملاً نابود و کار نابود سازی را علناً با مرتبط دانستن این آثار وداشته های تاریخی با دوره های زمامداری اقوام وملیت های مختلف امروزی در گذشته ها ی نه چندان دور، با عناوینی همچون آثاردوره های مغول، چنگیز، تورک، غیر اسلامی غیر افغانی وبالآخره هم غیر پشتون نابود نمودند که نمونۀ آن در هیچ گوشۀ عالم بچشم نمیخورد. برجسته ترین نمونۀ این گونه عملکرد های دور از انسانیت، وغیر مسؤلانه از جانب آقا فاشیست های افغانی، ویران سازی هزاران اثر با ارزش تاریخی در ولایات ننگرهار،غزنی، زابل، قندهار، هرات، پکتیا، فراه، گرشک، غور، بادغیس، کابل، کنر، بامیان وسر تاسر شمال هندوکش است که، آخرین نمونۀ آن را نابود سازی مجسمه های بودا وده ها اثر تاریخی دیگرتوسط گروه های مختلف فاشیستی وطالبان در چند سال اخیرمی توان مثال آورد.

چنانچه تاریخ نشان میدهد که محمد گل مهمند با اعلان یک جنگ علنی وکاملاً پلان شده بر علیه افتخارات تاریخی، ارزش های فرهنگی وآثار باستانی سرتاسرکشور وارد میدان سیاست گردیده، وهرآن چیزی را که شناسنامۀ پشتونی بودن نداشت ومتعلق به دوره های زمامداری قبایل پشتون نبود، نابود وویران نمود که ما بعضی از آنها را که توانسته ایم تجسس وبازیابی نموده وازواقعییت مسأله آگاهی حاصل نماییم ذیلاً درمعرض مطالعۀ هموطنان گرامی خویش قرار میدهیم!!!

هدف ازاین بازگویی حقایق تاریخ جلو گیری از فاجعۀ تفریق وتجزیه دربین مردم ما با اثر پذیری از ویروس سرطانی بر تری جویی های قومی ونژادی، بیشترازین، درین کشور ویران وذلت کشیده است، نه بیان فضیلت هیچ گروه قومی واتنیکی بر گروه دیگر، همانند آنکه عدۀ ازنژاد پرستان وآریایی پرستان همه روزه مصروف آن اند، وجهنمی را که همه را با هم در حال سوختن وبلعیدن است عاجز از توانایی درک واحساس بوده، وبا دستان خود به شعله های آتش آن هیزم آوری مینمایند!!! وعربده های من آریایی ایشان گوش عدۀ از جوانان نا آگاه ودنباله رو را کر وچشم شان را هم کورساخته است. این خود به معنای بد ترین دشمنی با هست وبود جامعه ومردم ما درین کشور است که، باید است راه چاره جست ومانع از گسترش سرطانی آن شد.

این است پارۀ از جنایات وزیر محمد گل مهمند:

1- بالاحصارتاریخی شهرمیمنه را که مسمی به قلعۀ سیف الملوک شهزادۀ مصری بود وقدامت ایجادآن به ادواربس کهن تاریخ میرسید، بی رحمانه ویران نمود.

دررابطه با این قلعۀ تاریخی که بی رحمانه بعداز چندین هزار سال پا بر جایی واستقامت، ازمیان برده شد وبا خاک یکسان گردید، دربخشی ازکتاب (تاریخ میمنه) اثر دانشمند وپژوهشگرتوانای کشورمحمد کاظم امینی که، با اقتباس از کتاب (ارمغان میمنه) و(قصۀ منظوم سیف الملوک) از شاعرنیمۀ اول قرن یازدهم هجری مولانا مجلسی ترتیب یافته است، چنین میخوانیم:

 

«ارگ تاریخی میمنه که سابقۀ تاریخی سه هزار ساله داردطی بیشتر از یک قرن اخیر سه بار تخریب گردیده وتغییرات زیادی در آن رونما شده است. بزرگترین تخریبات در این نقطۀ تاریخی توسط وزیرمحمد گل مهمند که رئیس تنظمیۀ سمت شمال وغلام حیدر عدالت که حاکم اعلای میمنه بوده، طی دهه های دوم وسوم قرن چهاردهم هجری صورت گرفته است.

پس از تخریب ارگ تاریخی میمنه توسط محمد گل مهمند وغلام حیدر عدالت طی دو الی سه سال متواتراز اینجاخاک بر داری شد».

مؤ لف کتاب ارمغان میمنه درین باره چنین معلومات میدهد:

در کنارتپۀ بالاحصار قدیمۀ میمنه که تقریباً دروسط این شهر واقع شده زیارتی است بنام سیف الملوک شهرت دارد. تعمیر این زیارت از سطح زمین به ارتفاع تپۀ بالاحصار ازخشت پخته اعمارشده ودر مرور زمان حصۀ بالایی آن منهدم وقسمت پایانی آن باقی، وچنین نشان میدهد که هزار ها سال از تعمیر آن گذشته است. تپۀ باحصار از سطح زمین به عرض وطول یکصد متر به ارتفاع 35 متربلندی داشته که بالای آن سابقاً مانند یک قلعۀ متین دارای دیوار ودروازه، برج وباره وعماراتی بوده که جایگاه دوایرحکومتی بوده است. در سال 1321 هجری به اندازۀ ده متر از تپۀ مذکور بمقصد هموار ساختن آن برداشته شده وخاک آنرا به اطراف آن ریخته وهنوز هم از سطح زمین 25 متر بلندی دارد. در اثر همین خاکریزی که تپه وسعت یافتهاست، تعمیر زیارت هم در حصۀ غربی تپهجزو تپه شده ولی همان حصۀ زیارت به قطر چهل مترمخلوط از خشت وخاک، مانند یک میناریبحال خود باقی مانده در بالای آن نشان قبرولوحه سنگی هایی که در سال 1274 قمری به یادگار ترمیمی که حاکم آن وقتۀ نقل شده بجاست...

خود تپۀ قریمی طوریکه دو سه جای آن بر علاوۀ مقبرۀ سیف الملوک بصورت مناره باقی گذاشته شده ،اندازۀ تپۀ قدیمه را نمایندگی میکند.

معلوم است که طبیعی نیست.زیرا در متن همینبلندی های مناره تنها پارجه های سفالین، خشت های پخته وتکه هایذغال بوفرت دیده میشود.( تاریخ میمنه ص 55، 56 57)

بازهم مولف یاد آور میشود که:

قابل یاد آوریست که این معلومات60 سال قبل از امروز(1387هجری شمسی)ثبت گردیده بود واکنون آثار وعلایمی از این مقابر وآبدات بر جا نمانده، عمارتیکه بنام سینمای سیف الملوک طی دهۀ دو وسه سدۀ معاصر پس از تخریب وانهدام ارگ تاریخی میمنه در زمان غلام حیدر عدالت اعمار گردیده وتا سال 1379 بر پا بودتوسط لشکریان جهل وبربریت طالبانی منهدم گردیده واز آن تاریخ تا اکنون مقبرۀ تاریخی سیف الملوک پس ازحفریات وکندنکاری تخریب ودر زیر تودۀ آوار مدفون مانده است.

بنای نیمه تاریخی سینمای سیف الملوک در زمستان سال 1379 بوسیلۀ لشکریان جهل وظلمت طلبی وبه همیاری برخی عناصر فروخته شدۀ محیطی به آتش توپخانۀ ثقیل بسته شده وتوسط تانکهای غول پیکرنظامی منهدم گردید. این بنا به تحریک یکی از سران طالبی در فاریاب بنام ملا یونس وفرمان ملا باز محمدوالی وملا وهاب قوماندان امنیل طالبان ویران گردیدهف سپس مواد ومصالح ساختمانی آن توسط ملا یونس مذکور بفروش رسیده واز آن منزل شخصی در گذر پرید گاه اباد گردید......(ص 58، تاریخ میمنه)

2- بازارزیبا وتاریخی سرپوشیدۀ مرکزشهررا هم با چهار جادۀ سر پوشیدۀ بزرگ ومنقش به نقاشی های ظریف آن که بنام چهار سوق یاد، وبیک میدان سر پوشیده ودارای گنبد بزرگ نیلگون بنام (تی تم) متصل بود ، با بهانۀ تطبیق پلان شهر سازی ازمیان برداشت.

3- مقبره ها ی سلاطین تورک، مخصوصاً خاندان حاجیم خان بیگی در جوارزیارت امام باقر علیه الرحمةواماکن مقدسه ای چون زیارت حضرت یعقوب فاریابی، تربت جان، بابا یادگار، خواجه عبدارازق، باباعارف، خواجه پوستین لیگ، خواجه سلیمان فاریابی وغیره که مراجع اعتقادی واستناد گاه های تاریخی مردم میمنه بود، بصورت کل تخریب ولوحه سنگ های مقابر بقسم سنگ های تعمیراتی مورد استفاده قرار گرفت.« دررابطه با زیارت معدوم شدۀ خواجه عبدارزاق توسط محمد گل مهمند روایت های تاریخی ثقه وغیر قابل انکاری بدین شرح وجود دارد که در بخشی ازمقالۀ محترم ایرکین قاچمس تحت عنوان تاریخچۀ معارف در فاریاب ومراجعه به یادداشت های شهید عبدالروف نفیر فاریابی چنین میخوانیم:

این آرامگاه قبلاً درقسمت جنوب غربی شهر میمنه جاییکه آثار چیپ ویا خندق های کنده شده درزمان لشکر کشی امیر عبدالرحمان خان به خان نشینی میمنه واقع بود. به روایت ثقات محل در هنگام قتل عام ازبیکها توسط لشکر امیر عبدالرحمان در میمنه، ده ها چاه از نعش آنان انباشته شد، درینجا نیز چاهی بود که کشته ها درآن انداخته شده بود، آخرین فردی که توسط مهاجمین مقتول وبه چاه انداخته میشود صاحب همین آرامگاه(عبدالرزاق)است، در هنگام قتل عام صاحب دلی این واقعه را می بیند وپس ازفرو خوابیدن غایله بکمک مردم جنازه هارا از چاه برون آورده ودفن میکند.......»

3- هزاران جریب زمین مزروعی، باغ ها، خانه ها ودیگر دارایی های مردم تورک با حیله ونیرنگ غصب وبه ناقلین توزیع گردید. از ثقات کهن سال میمنه روایت چنین است که محمد گل مهمند با دیدن باغ های سر سبزاطراف شهر میمنه که بنام منطقۀ سبز یاد میگردد، بخشم آمده از ناقلین وبازماندگان لشکر ویرانگر امیر عبدالرحمان خان در میمنه دعوت به عمل میآورد که به هر شکلی که باشد ، باید است فکر تصاحب این زمین ها وباغ هارا داشته باشند. زمانیکه آن ناقلین میپرسند که! چگونه؟ او جواب میدهد که با آدم های ضعیف دعوا ومرافعه را سر براه کنید وبه آدم های نیرومند هم دختر بدهید تا راه تصاحب این باغ ها وزمین ها برای شما باز شود!!!!یکی از آن باغ های تصاحب شده بنام باغ شیر خان هنوزهم در جوار مکتب پسرانۀ عبدالروف نفیر فاریابی در قریۀ انجلاد وجود دارد که از حق آبۀ مجموع منطقه در هر هفته دو روز آن به آن باغ اختصاص داده شده بود. وهیچکسی در آن روز ها حق نزدیک شدن به جوی آب را نداشت، ودهقانی که سهواً به جوی آب نزدیک میشد توسط پاسداران باغ بجای سنگ وگل در بند جوی ها دفن میگردید!!!

4- کار برد زبان تورکی ازبیکی دراموردیوانی وتدریسی ممنوع اعلان شد، وبرای مرتکبین آن جزا تعیین گردیده، وده ها تن از منورین وقلم بدستان بجرم تورکی نوشتن انواع شکنجه هارا متحمل گردیدند. اتهام کمونیست وجاسوس بلشویک را، درآن روزگار برای فرهنگیان تورک بستن، یک امر بس ساده وهمه روزه بود، که با اندک حرکتی به این اتهام راهی زندان گردیده وسالهارا در عقب میله های زندان میگذرانیدند.

مکاتب مطلقاً به زبان پشتو وتدریس نیز به زبان پشتو بود که به نقل از روانشاد استاد احمد ضیاء تخاری که در عالم بی وطنی در شهر کپنهاگن دنمارک وفات نمود، ومن گاهگاهی افتخار ملاقات ایشان را داشتم، واوبعدازباز گشت از تحصیلات امریکا بحیث مدیر معارف میمنه مقرر گردیده بود چنین شنیده ام که: در زمان علی احمد پوپل وزیر معارف وقت مردم از عدم مؤثربودن سیتسم تعلیم وتربیه شکایت نموده وورقۀ عرضی را به این عنوان تقدیم مقامات دولتی وقت نمودند: ما از هدر رفتن عمر فرزندان خود در جریان سالهای مکتب رفتن نگرانیم. کتاب ها همه به زبان پشتواند. معلمین هم بیشتر پارسی گوی که پشتو ندانند، وشاگردان همه تورک اند که نه پشتو دانند ونه هم پارسی! عاقبت این سیستم آموزش وپرورش را نمیدانیم بکجا منتهی خواهد شد!از مقامات عالیه وجلیلیۀ معارف تمنا داریم که درین مورد توجه نموده وتدریس به زبان تورکی را برای فرزندان ما اجازه دهند! تا مؤثریت درس وتعلیم بیشتروبهتر شود.

علی احمد پوپل استاد تخاری را بجرم عدم جلو گیری از ترتیب چنین عریضۀ از میمنه تبدیل ودر مکتب ابن سینا بحیث معلم لیلیه مؤظف میسازد ودر ورقۀ عرض عارضین احکام میدهد که ( اگر به زبان ازبیکی درس خواندن میخواهید به ازبیکستان بروید، اینجا افغانستان است.)

5- پوشیدن البسۀ ملی تورک ها همچون چپن وپوستین وغیره با قیوداتی توأم شد.

6- بزرگترین مدرسۀ دینی شهر میمنه را که بنام مدرسۀ کاروانباشی یاد میگردید وبه همت مرحوم روزیقل کاروان باشی یکی از تجار بزرگ شهر میمنه وپدرمرحوم نذیرقل خان رئیس شرکت قند بغلان، اعمار گردیده بود واز لحاظ استحکام وزیبایی در نوع خود بی نظیر بود بکلی نابود ساخت.

عمق جنایات انجام شده را توسط محمد گل مهمند ودستگاه فاشیستی خاندان محمد زایی را بر علیه مردم میمنه وسایر ولایات کشور، زمانی خوبتر میتوانیم درک ومجسم نماییم که ازبعضی عمل کردهای معروف فاشیستی دیگرآن هابرعلیه مردم این ولایت نیزاندکی آگاه شویم.

با مراجعه بتاریخ ما در می یابیم که:

 در زمان ماموریت محمد گل مهمند بنا به فیصله وفرمان حکومات وقت دردفاتر دولتی هر آنکسی مراجعه مینمود مکلف بود که عریضه ویا در خواست خودرا جبراً به زبان پشتو مینوشت در غیر آن عریضه ویا درخواست آن قابل سمع واجرا نبود.

 جوازنامۀ گشایش دکان ودیگر امورات تجارتی بدون داشتن سند کورس پشتو به هیچ کسی داده نمیشد.

 نام محلات ومناطق زیادی از نام های قبلی وتاریخی آنها به نام های جدید پشتو همچون پشتون کوت، افغانکوتوغیره تبدیل گردید که نمونه های آن در دیگر ولایات کشور نیزبه کثرت دیده میشودهمچون پشتون زرغون، شیندند،تورغندی، شولگره وغیره.

 به ناقلین پشتونی که درولایت فاریاب، خصوصا منطقۀ جهنمی افغانکوت استقرار یافته بودند، در آن زمان امتیازات خاصی اعطا گردیده بود که، بر اساس آن گرفتن واستفاده نمودن از اسپ وخر وسایر وسایل حمل ونقل مردم تورک این ولایت هر وقتی که میخواستند مجاز بود، ومالکین آن اموال واجناس حق هیچ نوع اعتراضی را نداشتند.

عدۀ ازاین ناقلین ومهاجمین جابجا شده در متن وحواشی شهر میمنه که به افغانکوت مسما گردیده بوددر روز های بازار( در شهر میمنه همانند بسیاری از شهر های دیگر کشور، درهرهفته دو روزبازارعمدۀ خرید وفروش برگزارمیگردیدوهنوزهم وجود دارد که بنام های کته بازار وکیچیک بازار یاد میشود. روز بازار دوشنبه را کیچیک بازار وروز بازار پنجشنبه را کته بازار میگویند)، برسر راه ها می نشستند ومردمی را که بخاطر خرید وفروش عازم بازارمیبودند مورد آزار واذیت قرار داده ومحاسن سفیدانی را که سوار بر خر ویا اسپ از آنجا عبور مینمودند با صدای استهزا آمیز( اوخر) صدا نموده وعلاوه مینمودند که( او خر ایستاده شو، توره میگم ایستاده شو، خراستی که نمی فهمی، مه خره کار دارم.....اگرکسی سواربر اسپ میبود با استهزا می پرسیدند که اسپ است یا قاطر، نراست یا ماده وامثالهم.....) که سخت مایۀ رنج وعذاب مردم این ولایت بود، وبه این ترتیب آن شخص را ازخر ویا اسپ آن پیاده نموده وبا به بیگاری گرفتن آن، ساعت ها در کنار راه به حال انتظار باقی می گذاشتند، تا اسپ ویا خرش برای اوباز گردانیده شود!! ودر بعضی حالات هم جوانانی را که پای پیاده در حال حرکت بودند توقف داده ومورد آزار واذیت قرارمیداند که چرا خرندارد، بناءً گندم ویا جوایشان را باید است بر سر شانه تا آسیاب انتقال دهد!!!!

این عملکرد های اهانت بار وغیر انسانی که بنابه دستور مقامات حکومتی وهدف تعجیز ونابود سازی روحیۀ ملی واعتماد به نفس مردم بالوسیلۀ یکعده انسانهای بیسواد واوباش با داشتن امتیازحمایت از جانب مقامات دولتی صورت میگرفت باعث آن میشد که، اکثر مردان با اعتبارجامعۀ تورکان از ترس بی آبرو شدن مدتهای مدیدی از آمد ورفت به شهر خود داری نموده ویا هم در حالات فوق العاده ضروری از راه های غیر عادی ودوری که از بالای منطقۀ جهنمی افغانکوت نگذرد، خودرا به محل مورد نیاز خود به شکل مخفی میرسانیدند. در داخل شهر نیز شحنه های دولتی بصورت پیگیر لباس ولنگی مردم را نظارت وهمه روزه ده ها چپن ولنگی قیچی وبصورت مستهجنی واپس به صاحبان آنها پوشانیده میشد. گاهی هم مردم میدیدند که دهاتی مظلومی که زبان پارسی وپشتو راهم نمیداند، سرچپه بالای خرسوار، ودر بعضی حالات هم از لنگ به سرخر آویزان وبا وجود هزاران ناله وفغان به شهر گردانیده میشود. آنهم بجرم اینکه چرا خرش را اضافه از حد بار نموده ویا دونفرپسروپدرازیک خر استفاده نموده اند، ویا هم مرغی را که جهت فروش به بازار مِیاورد از لنگ بر سرجوال کاه ویابسته های هیزم آویزان نموده است وامثالهم که همه وهمه صرفاً با هدف سرکوب روحیه وغرور انسانی مردم انجام میگرفت که تکرار آن اعمال جنایت بار را ما در دوران حاکمیت طالبان در کشور خود یکبار دیگر تجربه نموده ایم!!!! که عنقریب دوباره بلطف وعنایت اشغالگران وتیم فاشیستی حامد کرزی زمام امور کشور را دراختیار عام وتام خویش قرار خواهند داد.!!!!!

البته مردم هم در برابر این جنایات هیچگاهی سکوت اختیار ننموده وهرآنگاهی با قیام ها وخیزش های حماسه آفرین، به این عملکرد های وحشیانه ودور از انسانیت پاسخ میدادند که ، معروفترین آن ها قیام دولت کپتان که لقب کپتانی اش رتبۀ اهدایی دوستان وهمرزمان عیارش در جریان مبارزات ضد بیدادگری های قبیله سالاران بود، نه کدام رتبه ومقام دولتی، که جانش را درین راه قربانی نمود وسر بریده اش سالها بر فراز داربا سرافرازی باقی ماند، ویاهم قیام مردم المار وقرائی تحت قوماندۀ شهید نورالله خان قرائی ودیگر مناطق فاریاب در هنگام هجوم کوچی ها، قیام توره جان که در شهر تالقان به دار آویخته وجسدش به توپ بسته شد،نورل جان که در دشت رباطک شهید میگردد وغیره که هریک از آنها داستانی دارند وتا اکنون هم خاطرات ایشان در ادبیات فلکلور مردم جای ومقام خویش را در سینه های خلق حفظ نموده است ودل هر نوجوانی که از درد وجفای روزگار خواهان ترنمی باشد با نام وعنوان آنها آغاز میگردد، میباشد.. بیایید یک واقعۀ مضحک(زه ک... ورکه اوپشتودی زده که) راهم نا گفته نگذاریم تا از خبث باطن این جلاد بی مروت ودلقک استبداد گران حاکم کشورخوبتر آگاهی حاصل نماییم.

شرح واقعۀ معروف احکام دهی( زه کاف... ورکه اوپشتودی زده که)ای محمد گل مهمند را در ذیل ورقۀ عرض یک ریش سفید تورک زبان اهل بلخ که، اصل آن سند توسط مرحوم نصرالله خان مستوفی مدیر تحریرات ریاست تنظمیۀ صفحات شمال، دستیاب وافشا میگردد واز واقعییت آن عدۀ زیادی از شخصیت های سیاسی وفرهنگی آن دوران همانند مرحوم عبدالکریم نزیهی، مرحوم ابوالخیرخیری، مرحوم نظر محمد نوا، مرحوم مولانا خال محمد خسته، مرحوم مستوفی نصرالله خان رستاقی، مرحوم نور محمد تره کی، گل پاچا الفت، عبدالحی حبیبی، غلام حسن خان صافی وغیره آگاهی داشتند، وآن را بباد انتقاد گرفته اند، ومرحوم گل پاچا الفت سرود بلند بالای قبیله پرستی را به زبان پشتو،با مقدمۀ «دلته ژوند قبیلوی ده قبیله لکه قبله »سروده است،آگاه شویم.

این قضیه را محمد گل مهمند با زبان خود، برای یک عده اعضای رهبری جنبش چپ آن وقت مثل فقید نورمحمد خان تره کی، غلام حسن خان صافی وغیره یکجا با عدۀ ازدانشمندان همچون استاد عبدالحی حبیبی که درین رابطه اورامورد سوال قرار میدهند، با افتخارحکایه نموده، ونور محمد تره کی این حقیقت را بازبان خود به محترم استاد شرعی جوزجانی وعدۀ دیگری از سران حزب دموکراتیک خلق بازگومیکند که:

اصل آن ازین قرار است:

روزی یک مرد محاسن سفید ومؤقرتورک ازبیک ازاهالی بلخ، با دردست داشتن عریضۀ، به نزد محمد گل مهمند داخل شده وعریضۀ خودرا بحضور جناب عالی تقدیم مینماید. این مردعارض که همانند اکثریت تورکان کشور، که زبان پارسی راهم با هزار مشکل در دوره های مکلفیت عسکری ویا هنگام درس خوانی در مکتب ومدرسه فرا گرفته ودر غیر آن بجز زبان مادری یعنی تورکی ازبیکی هیچ زبان دیگری را نمیدانند، صرفاً زبان تورکی بلد بود وبس! اما محمد گل مهمند زبان تورکی ازبیکی را خیلی روان حرف میزد وعلت آن هم این بود که او یکی از تحصیل یافتگان کشور تورکیه بود وزبان تورکی استانبولی را نیک میدانست که با زبان تورکی ازبیکی قرابت های زیادی دارد.

او که باستی منحیث یک نمایندۀ دولت وماموردرمنطقۀ تورک نشین کشور،با عارض به زبانی که برای او قابل فهم باشد حرف میزد، واو زبان عارض را هم میدانست. عمداً با مرد بیچاره به زبان پشتو حرف میزند، واو هیچ نمیداند که رئیس تنظمیه چه گفت. بعداز اندکی کنایه گویی های غیرقابل فهم به عارض در ذیل ورقۀ عرضش مختصراً مینویسد که(زه ک...ورکه او پشتودی زده که) عارض از دفتر او خارج میشود وعریضۀ خودرا به مستوفی نصرالله خان رستاقی که در آن وقت بحیث مدیر تحریرات محمد گل مهمند در مزار شریف کار میکرد، ویکی از تدوین کنندگان ارمغان میمنه است، نشان میدهد. مستوفی با خواندن این حکم متعجب گردیده ونا باورانه به دیگران نشان میدهد، به این ترتیب یک جنایت دیگر محمد گل مهمند ثبت اوراق تاریخ میگردد.

منابع ومأخذ:

 تاریخ میمنه اثر استاد کاظم امینی

 ارمغان میمنه به اهتمام ناصر کوهی

 یادداشتهای شهید عبدالروف نفیر فاریابی

 مقالۀ ایرکین قاچمس تحت عنوان تاریخچۀ معارف در فاریاب( بخش زیارت ها واماکن مقدسه)

 یا داشتهای نویسنده ازجریان یک صحبت تیلفونی با استاد دکتور عبدالحکیم شرعی جوزجانی

- دیوان مرحوم گل پاچا الفت به زبان پشتو

 یادداشتهای مرحوم خلیل الله رستاقی پسر مرحوم مستوفی نصرالله خان رستاقی که اصل آن عریضه وحکم محمد گل مهمند نیز در نزد او بود.

 افغانستان در مسیر تاریخ اثر مرحوم میر غلام محمد غبار

 یاد داشت های نویسنده ازجریان صحبت مستقیم با مرحوم استاد احمد ضیاء تخاری

 

بخش پنجم

مردۀ کنارراه یک کوچی ومجازات مردم میمنه در دورۀ محمد گل مهمند

هموطن! افشای این مسایل با هدف جلو گیری از رشد وگسترش توطئه های فاشیستی وقبیله پرستانۀ موجود در جامعه، که ریشه در گذشته های خونین وغیر انسانی حاکمیتهای قبیلوی دارد، بارجوع منطقی به حل این معضلات تاریخی در شرایط فاجعه بار کنونی کشور صورت میگیرد. همزیستی انسانی مجموع اقوام وملیت های ساکن این سرزمین در گرواز بین بردن تمایلات حاکمیت طلبانۀ انحصار ی، وبرتری جویی های نژاد پرستانه جاری درموجودیت اجنبی پرستان فاشیست در حاکمیت دولتی فعلی قرار گرفته است. فاشیسم وقبیله پرستی بزرگترین مانع توفیق دموکراسی بر دیگرعوامل بازدارنۀ دموکراسی درین کشورمیباشند که، دشمنان داخلی وخارجی مردم ومیهن ما از آن استفاده های زیادی را در جهت خلق نفاق، در روابط با همی اقوام وملیت های ساکن کشور وبهره برداری داری های اهریمنی خود به عمل میآورند. بیایید بر علیه این پدیدۀ شوم با تمام نیرو وتوان خود در یک صف واحد مبارزه نماییم، واین گونه جنایات را به دور از هر نوع تمایلات قبیله گرایانه افشا ودر جهت باز داری از تداوم تکرار آنها درامروز وفرداسعی بخرچ دهیم. تا باشد که راه وحدت وهمبستگی حقیقی ودور از نابرابری ها برای مجموع باشندگان کشور همواروگشوده شود. وحدت وهمبستگی واقعی فقط از شاهراه عدالت وبرابری قابل دستیابی است وبس !

     در گذشته ها مردم میمنه وسایر نواحی تورکستان، مجموع کوچی های مهاجمی را که در فصل بهار به این نواحی هجوم آورده، با چرانیدن گوسفندان خود در علفچرها ومزارع مردم،سبب ویرانی های غیر قابل تصوری درزندگی آرام وصلح آمیز مردم این مناطق میگردیدند، بنام غلجایی یاد نموده، وزبان ایشان راهم که همان لهجه های عامیانۀ پشتو بود(دغه) مینامیدند. تعریف این چنینی مهاجمین کوچی وزبان محاوروی آنها تا هنوز هم بهمان گونه در بین عامۀ مردم، خصوصاً روستاییان میمنه وسایر مناطق شمال هندوکش،رواج داشته وادامه دارد.

 برای مردم این نواحی اینکه کدام گروه از کوچی ها به کدام یکی از قبایل پشتون تعلق دارد هیچ مطرح نبود ودر مجموع آنهارا تحت نام غلجایی میشناختند. زیرا همۀ آنها با امتیازهمانند، حق غارت دارایی مردم وزیر پا نمودن مزارع آنها وارد این مناطق میشدند ودولت ها هم از همۀ آنها یکسان حمایت مینمود.

 روی همین ملحوظ  واقعیتی راهم که موضوع مقالۀ کنونی من است ومرتبط میباشد با مرگ یک کوچی در یکی از فصل های بهار، دهۀ سوم قرن چهاردهم هجری خورشیدی، بعداز قحطی بزرگ وخشک سالی های متواتر درمیمنه وسایر نواحی شمال هندوکش، ملهم است از تودۀ خاک گورمانندی در حاشیۀ سرک میمنه بلچراغ، گذشته از زیارت بوبه قوشقار( بابه کاشغر)وباغی بنام (باغ ملنگ ها) که در افواه مردم بنام گورغلجایی یاد میشود.من آن تودۀ خاک را، گور مانند میگویم بخاطر آنکه در آنجا گوری در اصل وجود ندارد، فقط تودۀ خاکی وجود دارد که،  بجای جسد آن فرد مقتول انبار گردیده وبنابه دستور محمد گل مهمند وسایرعمال دولتی  فاریاب، بمنظو تنبیه مردم وفراموش نشدن آن واقعه در اذهان عامه، که قتل یک پشتون چه کیفری را در پی خواهد داشت!!!، بعداز انتقال جسد بر پا گردیده وسالیان درازی در آنجا خودنمایی میکرد. خوشبخانه طی سفر اخیرم به میمنه متوجه شدم که آن گور مصنوعی دیگر وجود ندارد وجای آنرا کدام دهقانی حویلی ساخته است!!

این واقعۀ دلخراش که در دورۀ محمد گل مهمند، مردم میمنه را به شدت تکان داده و باعث آزار واذیت بیش ازحد این مردم زجر کشیده وبیگناه گردیده بود، تا مدتهای مدیدی هررهگذری را که ازکنارآن محل منحوس خرمن کوبی میگذشت، وآن تودۀ خاک را می دید، بیاد قصه های رنج آوروتحقیر آمیزی می انداخت که، روزی با پیدا شدن جسد بی جان یک کوچی، زن ومرد، پیر وجوان، خورد وبزرگ چندین قریۀ اطراف آن محل از ده یزدان، بلوچ شاه نادر، انجلاد وخانقاه تا خواجه قوشوروخشت کوپریک جمع آوری گردیده، وبردم تیغ جفای ماموران شکنجۀ محمد گل خانی قرار گرفته بودند.

    با پیدا شدن جسد بی جان آن کوچی، برای چندین روز خورد وبزرگ، پیر وجوان، زن ومرد آن قراء وقصبات، از صبح تا شام مصروف شکنجه کشیدن باضجه وزاری بودند ومامورین دولتی هم با بهانۀ تحقیق، مشغول لت وکوب واهانت مردم توأم با چاپیدن جیب وضبط دارایی های آنها به بهانه های مختلف، که از جریان آن روز های شوم،  داستان های فراموش ناشدنی در اذهان ماتمزدۀ مردم بجا مانده است که بعد گذشت این همه سالها هنوزهم در خاطره ها زنده بوده وهرگزفراموش نمیشود.

 شنیدن این داستان های تلخ ودور ازتصور انسان، خود تکرار بیان حقیقت های عبرت انگیزی است برای نسل های امروزی که، بابیان آنها صدای مظلومیت آن ستمدیدگان تاریخ ابدیت یافته، ودرسنامۀ که نباید فراموش شود، به نسل های امروز وفردا، ازاعماق آن دوره های سیاه وظلمانی پیشکش میگردد. 

 در دوران کودکی ام که ذهن کودکانه ام، هنوز قادر به درک وتعریف حقایق پیرامونی ام بیشتر از سن وسالم نبود، واولین سفرخارج از قریه را، در یکی از روز های بر گزاری عید ها، یکجا با پدرم تجربه میکردم. شاید چهارویاهم پنج ساله بوده باشم. درآن روزپدرم یکجا با دیگر مردان قریۀ آبایی ام بلوچ شاه نادر( دراصل برلاس شاه نادراست، که براساس نامگذاریهای فاشیستی دوران محمد گل مهمند وبعد آن، درمنطقۀ که حتی یک خانوادۀ بلوچ ویا پشتون هم وجود ندارد، مکتب جدید التأسیس آن بنام پشتونکوت ونام قریه هم از برلاس شاه نادر، به بلوچ شاه نادرمسما گردیده، وتدریس درآن مکتب هم که، صد فیصد فرزندان خلق تورک در آن درس میخوانند، وهیچ زبانی را بجز تورکی بلد نمیباشند، کاملاً به زبان پشتو جاری بود) جهت اشتراک در مراسم بر گزاری نماز عید عازم شهربودند، وطبق معمول اکثرمردان قریه اطفال خورد سال خودرا هم با خود به عیدگاه میبردند.

 من هم سوار بر عقب پدرم در بالای مرکب، روانۀ شهر بودم. هر لحظه از پدرم سوالی را مطرح میکردم وپدرم با مهربانی جواب همه را میداد، ناگهان در برابرآن محلی رسیدیم که حادثۀ قتل غلجایی درآن واقع شده بود. در آنجا پدرم قبل از اینکه من سوالی بکنم، حین عبور از کنار آن برجستگی گور مانند، آهی کشید وبا اشارۀ دست آن گور بی جسد را نشانم داد. بعد آنکه از دیدن من مطمئین شد، همانند معلمی که یکایک درس های مورد نظرخود را به شاگردش بازگو میکند، تا به آگاهی وفهم شاگردش افزوده باشد، او هم  قصۀ مرگ غلجایی را برایم با صدای محزونی تعریف نمود.

 از چگونگی پیدا شدن ناگهانی جسد بی جان وخفه شدۀ یک نفر غلجایی، در یک صبح بهاری وکیفری را که مردم این نواحی متحمل آن گردیده بودند به تفصیل حکایه نمود. از برخورد های ظالمانه وبی رحمانۀ که مامورین امنیتی بنابه دستور محمد گل مهمند رئیس تنظمیۀ آن وقت صفحات شمال، انجام داده بودند یاد آور شد. با خنده از مضحکۀ پارسی گویی یکی از شکنجه شدگان آن واقع بنام جبار ناظرقصه گفت که صرف چند کلمۀ محدود پارسی بلد بود، ووقتی که زیر شکنجه به جان آمد، با صدای بلند میگوید که( مین اولدیرمیش کدگی این مردک نیم) یعنی من این مردک را نه کشته ام. با شنیدن این صدا شکنجه دهندگان سفاک با غیض وغضب دوراز تصوری که، چه طوراین مرد تورک جرأت کرد که صدای خودرا بلند کند، به حدی به دهان آن مظلوم میکوبند که، تماماً دندانهایش ریخته وفریاد میکشد که( بد کدم دیگه اگه پارسی کدم دهنمه ایرتی کنین). آن بیجاره که تصور کرده بود همه گناه از پارسی گویی اوست، با تضرع فریاد میزد که بیشترازین پارسی حرف نخواهد زد واگر حرف بزند دهنش را پاره کنند!!! خود تصور کنید که وحشت وبربریت تا کدام اندازه جاری بود. بالآخره پدرم از پیدا شدن قاتل اصلی که برادر نا تنی همان کوچی بود، وزن خودرا هم بجرم داشتن رابطۀ نامشروع با برادراندرش، درشام همان روزبه قتل رسانیده، وخودرا طبق سنت های قبایلی به یکی از بزرگان قبیله تسلیم نموده بود، تا سرنوشت اورا درجرگه های قبیلوی خود تعیین نمایند، یاد آور شده،افزود که، در روز دوم حادثه، درحالیکه مردم بحالت فجیعی تحت شکنجه های رنگارنگ مامورین دولت عذاب میکشیدند، وفریاد های بی گناهان به آسمان هفتم رسیده بود، ناگهای چندتن اشتر سواردالاغ سوارازدورهویدا و خودرا به شکنجه گاه مامورین بی رحم دولتی رسانیده، مستقیماً به دیدار قواماندان امنیه ومدیر ضبط احوالات شتافتند. بعد از ساعتی گفتگو وبحث، رفت وآمد چندین قاصد، بین محل حادثه ومرکز ولایت، جسد مقتول را با لای یکی ازاشتر ها بار نموده وباخود بردند.

   جریان شکنجه توقف یافت، ومردم همه از همدیگر می برسیدند که چه واقع شده است؟

درین حالت قوماندان امنیه با غرور وتکبر خاصی بالای یک بلندی بالا شد وخطاب به مردم گفت که، برای آنها همین قدر کافی است، وبا وجودیکه قاتل پیدا شده، رئیس صاحب تنظمیه امر نموده اند که، دیگر مردم را رها وریش سفیدان قوم را در نزد ایشان حاضر نماییم.

 همان بود که یک عده افراد با اعتبار ومعزز قوم را مشخص نموده، بعداز نام نویسی تحت الحفظ به مرکز ولایت منتقل ساختند.

 این محاسن سفیدان که بدون داشتن هیچ گناهی، بعد آن همه شکنجه وبی حرمتی، به زندان ولایت منتقل گردیده بودند، بعداز گذشت چندین روز، بصورت دسته جمعی به حضور رئیس تنظمیه که همان محمد گل مهمند باشد احضارمیگردند.

  محمد گل مهمند بعداز توبیخ وسرزنش های بی حد وحصرمردم بیگناه میگوید که : کشته شدن یک افغان در منطقۀ شما خود یک گناه بزرگ است، شما اگر متوجه امنیت محل تان میبودید این واقعه رخ نمیداد.

 اکنون که این جنایت در منطقۀ شما صورت گرفته شما مجبور به جوابدهی آن هستید، تا درآینده همچون جنایتی از جانب شما سر نزند.

مردم مظلومانه بهم نگاه میکردند وفرصت پرسیدن آن هم برای شان داده نشد که، بپرسند، کدام جنایت واز طرف کدام یکی از آنها!!!!!

   در همین حالت محمد گل مهمند با بر آشفتگی به مردم میگوید که:  خوب بدانید این جزا در حالت نکردن هیچ کاری برای شماست وای بحال شما مردم شریر که اگر کاری کنید وانگشتی بطرف یک افغان بلند نمایید!!!!البته طی این دوروز در خانه های مردم این نواحی نه مرغ مانده بود ونه هم کدام چیز با ارزشی که قابل تصرف باشد، حتی بالشت وتوشک مردم هم از ایشان گرفته شده بود. ولی مرجعی که به داد این مردم مظلوم رسیدگی نماید کجا بود؟!!!!!

شنیدن این قصۀ اندوهبار، ذهن کوکانۀمرامالامال ازهزاران سوالی ساخت که، بیشترینه معطوف بنام غلجایی وچگونگی آمدن وکشته شدن آن درین نقطۀ خلوت وسر سبز میشد.

  درآن زمانه ها نیزهمه ساله در اوایل فصل بهارکه کوه ودشت اطراف میمنه ودیگر نقاط کشور سر سبز ومملو از سبزه وگل میشد، رمه دارانی با لباس وزبان متفاوت از لباس وزبان عادی مردم ما، یکجا با رمه های گوسفندان ودیگر مواشی چون خر،اشتر وقاطر وندرتاً هم گاو، بارفتارهای عجیب وغریب، سرو وصداهای زیاد، به این ساحات سرازیر میگردیدند .

 مردم میمنه همانند گذشته ها، این مهاجمین ناخوانده را که همه ساله درین فصل سال هجوم آورده واکثراً زمین های زراعتی مردم را پامال ودرختان میوه داررا، تا برگ آنها از بین میبردند، هنوز هم غلجایی وزبان آنهاراهم(دغه) که همان زبان پشتو باشد، مینامیدند. کلمۀ غلجایی در نزد مردم عامۀ تورک درسرزمین میمنه ومناطق دیگر تورکستان جنوبی مترادف بود با واژۀ افغان، وکلمۀ پشتون برای آنها کاملاً ناشناخته بود. البته مکتب رفتگان وتحصیل یافتگان ازین امر مستثنا اند.

  این مردم که به زبان پشتو وبا صدای بلند فریاد مانند حرف میزدند، همیشه کاروانی از شتر وقاطر را باخود داشتند که، همه وسایل زندگی شان در آنها بار بود، که  در جلو ویا عقب رمه های گوسفندان روان میبود. زنان اکثراً با پاهای برهنه وباری برسردر حالیکه کالا های فراخ سیاه بر تن داشتند،در پهلو پهلوی شتر ها که اکثراً مردان وکودکان برآنها سوارمیبودند روانه بودند، ودرغژدی های سیاه نمدی زندگی میکردند وسگ هم یک جزومهم دارایی آنها بود.

 مردم ما به این مهمانان ناخوانده و پر هیاهوکه همیشه صدای گوسفند ها ونعرۀ اشترها وعوعو سگ ها یکجا با صدای مالکین آنها آمیخته بود، چندان به نظر خوب نمیدیدند. مادران وبزرگسالان اطفال را ازنزدیک شدن به آنها ممانعت نموده وتأکید میکردند که، نباید به آن ها نزدیک شد، ویا چیزی را از آن ها گرفت.

   زیرا در بارۀ نزدیک شدن وقبول کدام چیزی از این مهاجمین، داستان هایی وجود داشت که، همۀ آنها آگاهی دهندۀ این بود که، اگرکسی کدام چیزی را ازغلجایی ها بگیرد،  مجبوراست که تاوان آنرا ده چندان بدهد.

  این غلجایی ها در هنگام آمدن درین مناطق بعضی چیزهایی راهم که قابل فروش وتبادله درین مناطق بود با خود حمل میکردند واکثراً آن اجناس را بقسم نسیه بمردم میدادند! ولی در هنگام حصول پول، با حیله های مختلف وتهدید به عریضه کردن از نزد مردم چندین برابر پول حصول مینمودند. این خود یک نوع ربا خواری غیر عادی بود، زیرا در هنگام دادن مال رویۀ آنها خیلی خوب ودر هنگاه حصول پول کاملاً بر عکس بود. از همین رو در نزد مردم ضرب المثلی بوجود آمده بود که میگفتند: به افغان سلام دادی صد تنگه تاوان دادی.!!!

 عدۀ ازین کوچی بعداً دراین منطقه نیمه مسکون گردیده واز طریق ربا خواری وقبض نمودن زمین ودارایی های مردم محل صاحب پول وثروت  سرسام آوری گردیدند که از جملۀ مشهور ترین آنها میتوان از حاجی درویزه، ایوب غلجایی وعبدالله غلجایی وغیره نام برد.

چون حرف ما مرتبط است با مرگ یک غلجایی، یاد آوری این حقایق بی لزوم نیست که ، غلجایی ها یعنی افاغنۀ کوچی با نیرنگ های مختلفی از مردم باج گیری مینمودند. مثلا دراوایل فصل بهار چیز های آوردگی خودرا از دیگر مناطق طول راه که، اکثراً هم محصول چپاول وغارتگری ها میبود بالای مردم به زور، وبا وعدۀ هر وقت که پول پیدا کردی ، برایم بده! میفروختند، ولی در وقت بازگشت آن پول را مطالبه ودر صورت نداشتن پول، قرضدار را وادار به گرو گذاشتن زمین ویا باغ آن نموده وزمینه را عملاً برای تصرف دارای های مردم محل آماده مینمودند. عجیب اینکه در وقت بازگشت نیز پشم ودیگر محصولات اضافی خودرا با حیل ونیرنگ های مختلفی تحویل مردم داده، وبحساب سود معامله مینمودند. ضرب المثل از موری دادن واز دروازه گرفتن هم در بین مردم تورک میمنه از همین بابت پیدا شده است. زیرا در آن مراحل کوچی های مواد اضافی را که مردم حاضر به گرفتن آنها نبودند، حتی در صورت نبودن صاحب خانه از راه موری( در ساختمان های روستایی آن زمان کلکین وجود نداشت، جهت هدایت روشنایی بداخل خانه ها یک سوراخ مدور ویا بیضوی شکل در یکی از دیوار های خانه گذاشته میشد که آنرا موری مینامیدند.) به داخل خانه پرتاب نموده وخود میرفتند ودر سال بعد پول آن جنس را با سود آن از صاحب خانه مطالبه مینمودند ودر صورت نبودن پول، بازورو حمایۀ مقامات دولتی خانه ویا دیگر داشته های مردم را متصرف میگردیدند.

  در اکثر حالات هم این رباخواران ،خود صاحبان آن زمین هارا به قسم دهقان استخدام وتا اخیرعمراز وجود آنها کار کشی مینمودند. زیرا خود آن ناقلین وغاصبین به پیشۀ زراعت وباغداری، آشنایی چندانی نداشتند.

درآن موقع ذهن کودکانۀ من همانندهزاران طفل عالم، عاری ازغبارتعلقات ووابستگی ها ی تعصب آمیز مختلفی بود که جماعات انسانی را جبراً ازهم جدا ساخته ودربرابر هم قرار میدهد. ازورای افسانه های که مادر ومادر کلانم که در روز های سرد زمستان ودرزیرلحاف گرم صندلی برایم حکایه نموده بودند، فقط بود ونبود افسانوی شهزاده ها، شهبانوها، پهلوان های نیکوکاروخیر خواه، گوراوغلی، ایوزپهلوان،قره پهلوان، حسن پهلوان، پیر مردان معجزه گر، زنان دانا، شیر، سگ وفادار، برۀ مظلوم، مادرفداکار، خواهردلسوزوغیره بعنوان نماد های خوبی وانسانی،دیو، جن، شیطان، چغول، گرگ، روباه، شغال، بوم وغیره رامنحیث نماد های زشتی وپلیدی درک مینمودم وبس. عالم درافسانه های مادر ومادرکلانم فارغ ازمحدوده های زمان ومکان بود، وهیچ مرزی راهم نمیشناخت، دربعضی حالات واژه های کافر ومسلمان هم در قصه های مربوط به انبیا واولیا، کاربردهایی را داشتند که آنهاهم سمبول هایی از نیکی وبدی بودند. ولیهیچگاهی ازنسب ونژاد کسی حرفی در میان نبود.

 مادرم بعضی اوقات از جنگ ها ،قحطی ها، سیلابهای بزرگ، زلزله هاف زمستانهای وحشتناک وبدون آذوقه که مرگ انسانها را به ارمغان میآورد حرف میزد ولی بجز از حالات معدودی که مربوط به لشکر کشی های عبدالرحمان خان ویا هم سر کوب های وحشیانۀ محمد گل مهمند وغیره میگردید از قوم وقبیلۀ خاصی نام نمی برد. اقسانه هایش با نیکی ها شروع با مشقات امتداد وبا مؤفقیت ها وسعادت ها پایان می یافت.

کم کم داشتم بزرگ میشدم، ودر سن شش سالگی روانۀ یگانه مکتب محل که در آن وقت بنام مکتب ابتدائیۀ پشتونکوت مسما، ودر بالای دروازۀ ورودی مکتب به زبان پشتو نوشته شده بودکه« دپشتونکوت لمرنی شوونزی»  واطفال بیشتر از سی قریه ازبیک نشین که بجز زبان مادری به هیچ زبان دیگری آشنا نبودند،جهت آموزش به آنجا جمع آوری، وبه زبان پشتو، اندکی بعد ترهم به زبان پارسی آموزش میدیدند، شامل گردیدم، وتا امروز که در اوسط سن پیری قرار دارم وتحصیلاتم را با وجود ممانعت های زیادی تا

  ا ندازۀ تکمیل واز درسهای روزگار درسهای زیادی آموخته ام، وچیز های زیادی در زندگی مردم کشور ما وجهان دگرگون شده است، ولی استبداد قبیلوی باهمان هدف وهمان شدت بگونه های متفاوت هنوز هم ادامه دارد.

 

 







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

عبدالواحد پوپل06.02.2017 - 00:11

  محترم میمنگی سلام عرض ادب وحرمت بشما بزرگوار, من مضمون سراپا با با کیفیت و پر محتوا شما را مطالعه نمودم قربانتان صحت و عافیت نثارشان قلم شما رساتر باد خداوند با شما باشد.

محمد اسماعيل خالقي30.12.2014 - 14:48

 خيلي عالي وبجانوشته أيد همه حقيقت أست بايد كه حقيقت بهمردم كفته شود تامردم اكاه. شوند كه بالآي اين ملت مظلوم جه كزشته أست با عرض احترم.

سید حمزه 22.10.2014 - 05:22

 دروو و رحمت خدا وند برشما باد میمنگی صاحب بعداز چهار سال و در مدت سه روز من نبشته شما را از بخش یک تا پنجم خواندم و حظ فروانی از داشته های تاری شما بردم، دقیقاً یک از اساسی ترین معضلات کنونی کشور ما همانا تعصبات قومی و چشم پوشی از جنایات هم نژادان ماست که متأسفانه ما به دلیل متعلق بودن یک جانی به قوم مان همه اشتباهات و کوتایی های تاریخی او را نادیده میگرم و برعکس او را بعنوان قهرمان و مرد شریف معریفی میداریم.

فضل احمد02.03.2014 - 06:44

  مرگ به نشناليست هائ قبيلوئ مثل مهمند كثيف و امسال شان مردم وتاريخ هرگز فراموش نخواهد گرد،

فرند19.01.2014 - 06:45

  بخاطربیرون رفت ازاین بن بست طرح خوبی آماده کرده ام که خداکندروزی به کرسی تطبیق بنشیندکه تمام مشکلات قومی وزبانی درکشورماحل گردیده دیگرظلم وبی عدالتی رهائی پیداکند وبه طرف ترقی وتعالی حرکت نمائیم بااحترام تمام هموطنان زنده باد

نصیر12.01.2013 - 21:27

 چرندبازی محض است. ناحق وقت خود را صرف این کثافت کرده ای

خطه فریومد / فرومد14.12.2012 - 20:15

  با سلام مطلبی با عنوان « ابن یمین آگاهی شبرغانی » در تاریخ 7 / 6 / 1391 در وبلاگ خطه فریومد / فرومد درج شده است . http://faryoumad.blogfa.com myaghoutian@yahoo.com

راز محمد سرشار02.12.2012 - 01:44

  مطلب بسیار مهم را شما نوشته اید. از خداوند اچر عظیم برایتان تمنا مینمایم. بهتر خواهد شد که همه نوشته های تان در مورد مهمند در قالب یک کتاب چمع اوری شده و به نشر سبرده شود. موفقیت های هر بیشتر تان را خواهانم.

امید18.06.2012 - 20:18

 نمی دانم که ما افغانها چه وقتی از این همه جار و جنجالها رهایی خواهیم یافت. چرا همواره رفتار تهاجمی و دفاعی داشته باشیم؟ چرا از اقوام دیگر نمی آموزیم که همه با هم به جای تهاجم و دفاع محبت و همکاری را شعار روزمرۀ زندگی شان ساخته اند. من با تاجشهزترازنو که اسمش را نمی دانم درست نوشته باشم موافق النظرم. افغانستان باید سر از پسمانی ها و ملیت پرستی ها و خیانت ها و جنایتها و وطن فروشی ها که در آن متاسفانه همه اقوام سهیم اند بیرون شود به سمت پیروزی سرافرازی و ترقی. به امید آن روز استیم خواه باشیم و یا نباشیم

بکتاش پامیرزاد17.06.2012 - 07:00

 آقا یا خانم تاجپشهزترازنو سلام، اول اینکه جناب توردیقل ازبک استند نه تاجیک. پس معلوم میشود شما مقاله ی ایشان را نخوانده نظر داده اید. دوم آیا شما این نصیحت های پدرانه را به همتباران خودتان نیز میکنید؟ مانند آنهای که در این روز ها در دانشنامه ی آریانا نفوس قوم شما را 62 فیصد قلمداد می کنند، آیا از آنها پرسیده اید که این نفوس شماری را کی انجام داده اند که کسی خبر نشد؟ ویا گاهی به سخنان آقای احدی گوش داده اید که چه درفشانی میکنند؟ هر کنش واکنشی دارد. تا آنوقت که همتباران شما بر دیگران ظلم و بی انصافی روا میدارند، دیگران نیز مجبورند از حق خود دفاع کنند.

تاجپشهزترازنو16.06.2012 - 11:14

 جای بسی شرم و تاثر و تاسف است که ما مردم بی نظم و نظام و همیشه در جنگهای داخلی غرق دعوای افغانی بودن یا خراسانی بودن را می کنیم. کشورهای دیگر به کجا رسیدند و ما به کجا رسیده ایم؟! نه پشتون ما قابل افتخار است و نه تاجک ما، آیا پشتون بودن یا تاجک بودن چیزی فطری است یا کسبی؟ و این قوم گرایی ها چه دردهایی ما را توانسته دوا بکند، انسان که بمیرد تاجک بودنش یا هزاره بودنش به دردش می خورد؟ که شما اینجا آمدید از تاجکها دفاع می کنید و پشتونها در سایت دیگر از پشتونوالی. و دلتان خوش است که افتخاراتی کسب کرده اید. کشورما غارتکدۀ بیگانگان شوم نیت و گرگان تشنه به خون شده و شما روی پشتون و تاجک نه تنها که وقت عزیز تان را هدر می کنید بلکه تفرقه را برپا می کنید. آیا در تمامی کشور ما یک انسان دانا نیست که همه مردم را عاری از وابستگی قومی اش با هم متحد بسازد و نهضت فراکشوری برپا کند؟. ما از این همه گفتمانهای پشتون و تاجک خسته شده ایم. مدار رسیدن به وطن اصلی ما که بهشت است به یقین که وابستگی به یک قوم خاص نیست ورنه تاجک به خاطر تاجک بودنش به این وطن اصلی که بهشت باشد نمی توانست داخل شود و برای ابدیت در صلح و آرامش تمام دور از تعصب زندگی کند. امیدوارم سخنانم به گوش خردمندان رسیده باشد.

محمدمقیم سالنګی16.08.2011 - 18:11

 من مقاله شماراخواندم زیبااست من حرف شماراتصدیق میکنم فقط میګویم که مرګ به وطن فروشان وبد نامان تاریخ پرافتخار کشورمامرګ مرګ مرګ.......
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



توردیقل میمنگی