سر الاغ را می برید، یا خُم را می شکنید!

۱۵ جوزا (خُرداد) ۱۳۹۶

روایت است که روزی در دهکدۀ دوری الاغی سر در خُم کرد تا چیزی برای خوردن پیدا کند. الاغ چیزی نیافت و تا خواست سر از خُم بیرون بیاورد که نتوانست. سر الاغ در خُم گیر کرده بود.

الاغ جز تاریکی در خُم چیزی نیافت. هرقدر که چشمان اش را باز می‌کرد همان تاریکی بود و همان فضای تنگ خُم که نفس گیر شده می رفت. الاغ نه آسمان را می دید نه باغ ها و نه هم سبزه‌ زاران کنار جوبیاران را. یک لحظه با خود گفت شاید جهان همین است که می بینم. شاید بیرون از خُم جهانی وجود نداشته باشد. شاید آن چه را که دیده بودم خوابی بیش نبوده است. شاید هم جهان خود یک خُم است که از الاغان تا نا الاغان همه سر در چین خُمی کرده و بعد از آسمان و ریسمان سخن می‌گویند.

 الاغ با چنین تصوراتی با تاریکی خُم عادت کرد و آرامش یافت؛ اما در بیرون مردمان گرد آمده بودند تا سر الاغ را از خُم بیرون آورند. هرکس به قدر فهم خود چیزی می گفت؛ اما عقل شان قد نمی داد تا به ماجرا پایان دهند.

ناگهان یکی ازمیان مردم باصدای بلندی گفت: چرا چرا عقلُک دهکده را خبر ندهیم! او را به حساب خرد و تفکری که باید برای چنین روزی داشته باشد، آب و نان داده ایم. او حالا باید بیاید با تفکر و کاردانی خود سر الاغ را از خُم بیرون آورد! به همین دلیل است که ما او را خردمند و متفکر دهکده می گوییم.!

یکی دو تن شتابان رفتند به خانۀ متفکر یا عقلُک دهکده. چون عقلُک به جایگاه رسید دید مردمان همه پریشان اند و در هیاهو. پرسید: باز با چه مشکلی گرفتار آمده اید که مرا فرا خواندید.

کسی با دست به سوی الاغ نشان داده گفت: ببین ای عقلُک بزرگوار!  این الاغ سر درخُم کرده و سر او در خُم گیر مانده و بیرون نمی شود. تو که بزرگ و خردمند مایی، ما را یاری رسان که چگونه سر الاغ از خُم بیرون آوریم.

عقلُک دهکده تبسمی کرد و گفت:  فکر می کردم که با چه مشکل بزرگی گرفتار آمده اید، این که مشکلی ندارد، کاردی بیاورید، تیز و بران!

چون کارد آورده شد؛ عقلُک دهکده  به جوانی گفت: سر الاغ ببر!

جوان با نا باوری نگاهی به خردمند دهکده کرد، خردمند دهکده با صدای بلند و تحکم آمیزی گفت: ببر ببر! سر الاغ را ببر!

جوان سر الاغ برید و سر الاغ در خم فرو افتاد.

مردمان گفتند: ای خردمند بزرگ ، عقل و تفکر تو همیشه چراغ راه ما بوده است، حال که سر الاغ  در درون خم افتاد، پس از این چگونه این الاغ بی سر می تواند بار ما را از جایی به جایی ببرد!

عقلُک دهکده باز هم تبسمی کرد و گفت نگران نباشید سر الاغ بیرون آورم. مردمان شادمان شدند. آن‌گاه دستور داد که تبری بیاورید! مردم خیره خیره به سوی هم‌دیگر می دیدند که خردمند ده تبر برای چه می خواهد!

کسی رفت و تبری آورد و عقلُک ده  دست به پیشانی تفکر گذاشت که گویی می خواهد برای مشکلی بزرگی راه حلی پیدا کند. همه منتظر بودند که عقلُک ده چه خواهد کرد! تا این که  دست از پیشانی برداشت و به جوانی دیگری گفت: با این تبر بر خُم بکوب تا بشکند.

جوان با قوت جوانی ضربه یی بر خُم زد و خُم فروشکست و سر الاغ در میانه نمایان شد.

عقلُک آن گاه گفت: همین را می خواستید، این هم سر الاغ!

مردمان از شگفتی چنان مجسمه‌های بی‌حرکت برجای مانده بودند که چه حکمتی در کار عقلُک دهکده هست که ما نمی دانیم. عقلُک دهکده در حالی که تسبیح درازش از زانوان پایین زده بود برگشت و به سوی خانۀ خود روان شد؛ اما چند قدمی نرفته بود که روی  بر گشتاند و به تلخی گریست!

مردمان پریشان شدند، به سوی او دویدند و گفتند: ای خردمند بزرگ که ما در روشنایی عقل و تفکر تو راه زنده‌گی خود را یافته ایم؛ مگر چه پیش آمد که این گونه به گریه افتاده ای؟

عقلُک دهکده گفت: من برای خود نمی گریم. عقل من و تفکر من همیشه در خدمت شماست. من خدمت گار شما هستیم، آب و نان شما را می خوردم ، باید عقل و تفکر خود را در خدمت شما گذارم تا به زنده‌گی بهتر برسید. من برای خود نمی گریم؛ بلکه برای شما مردمان ساده می گریم. آن‌گاه چند بار دست به سوی مردمان تکان داد، مانند آن بود که سراپایش ازهیجان می لرزد، لحظه‌هایی خاموش ماند تا این که همه نیروی خود را در گلو یش جمع کرد و فریاد زد: من برای شما می گریم که  اگرفردا من بمیرم و شما متفکر و عقلُک مهربان و دل سوز خود را از دست دهید و اگر گاهی الاغی سر خود درخُمی فرو برد و سرش در خُم گیر ماند، شما چه خواهید کرد! سر الاغ را چگونه از خم بیرون خواهید کرد، من به این درد می گریم که خواهید کرد؟

عقلُک این می گفت و به تلخی می گریست. مردمان دهکده که در خُم تفکر او گیر مانده بودند نیز می گریستند. پیکر بی سر الاغ بر روی زمین افتاده بود و سر الاغ در میان پاره های خُم  چنان می نمود  که گویی بر عقل و کاردانی عقلُک و خوش باوری مردمان می خندد. در نگاه های یخ زدۀ الاغ پرسشی بود که گویی می گفت: من باری به اشتباه سر در خُم کردم مرا سر بریدید، شما که تمام عمر سر در خُم دارید چرا عقلُک دیگری نمی آید و شما را سر نمی برد!







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



پرتو نادری