متن بيانيۀ محبوب الله كوشانی پيرامون مسالۀ جنگ و صلح و حاكميت مردمی در افغانستان، در کنفرانس علمی دانشگاه آخن

۱۲ جوزا (خُرداد) ۱۳۹۶

فرستنده: کریم شاه میر

 

یادداشت فرستنده

در ماه جون سال 2001 میلادی کنفــرانسی علمی تحت عنوان «مسالۀ جنگ و صلح و حاكميت مردمی در افغانستان» از طرف انستيتوت علوم سياسی دانشگاه آخن و فروم جهان سوم به‎ابتکار داکتر رنگین سپنتا در شهر آخـن آلمان دایر گردیده بود که در آن، نمایندگان تعدادی از سازمان‎هــا و محافل مختلف سیاسی و روشنفکری و شماری زیادی (حدود 200 تن) از چهره‎های سیاسی و علاقه‎مندان مسایل کشور از جامعۀ مهاجر افغانستان از کشورهای مختلف اشتراک ورزیده بودند. به‎نمایندگی از سازمان انقلابی زحمت‌کشان افغانستان محبوب الله کوشانی رئیس سازمان و اینجانب کریم شاه «میر» عضو س.ا.ز.ا. شــرکت نمودیم.

برای بیان مواضع هر یک از نمایندگان سازمان‎های سیاسی و روشنفکری که رسماً دعوت گردیده بودند، نیم ساعت وقت مد نظر گرفته شده بود. سایر مدعوین، در روز آخر کنفرانس فرصت داشتند تا انتقادها و پیشنهادها و گفتنی‎های خود را در مدت پنج دقیقه مطرح نمایند. سازمان‎های سیاسی و روشنفکری دعوت‎شده و نمایندگان آنها که پیرامون موضوع کنفرانس صحبت کردند، اینها بودند:

ــ انجمن زنان دموکرات افغانستان                  محترمه خاطره فیضی

ــ شورای دموکراسی افغانستان                     محترم   داکتر محمدرسول رحیم

ــ هواداران جنبش انقلابی افغانستان (هجاما)         "      داکتر محمدعزیز گردیزی

ــ افغان ملت                                            "      داکتر انور‎الحق احدی

ــ ولسی ملت                                            "      داکتر ... پشتونیار

ــ شورای رستاخیز ملی افغانستان                     "      اسد راستا حبیبی

ــ سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان (س.ا.ز.ا.) "      محبوب‎الله کوشانی

گردانندگی کنفرانس را محترم داکتر سید محمدموسی صمیمی به‎دوش داشت.

 

به اساس صحبت افتتاحیۀ داکتر سپنتا در آن کنفرانس، قرار بود متن سخنرانی‎های نمایندگان سازمان‎های دعوت‎شده و سایر اسناد مربوط به کنفرانس بعداً از طرف نهادهای میزبان در مجموعه‎ای به‎شکل کتاب به‎نشر برسد. علتی که چرا این وعده تحقق نیافت، برای من روشن نیست.

 

متن بیانیۀ حاضر همان متن تایپ‎شده‎ای است که به داکتر سپنتا سپرده شده بود. تنها تایپ آن به‎روز شده است. پس از آن که مجموعۀ بیانیه‎های نمایندگان سازمانها از سوی سازماندهندگان چاپ نشد، به اساس تقاضا و علاقمندی شماری از هموطنان متن بیانیۀ محترم محبوب‎الله کوشانی به‎همان شکل تایپ‎شدۀ اولی، در ماهنامۀ «انیس مهـاجــر» در کشور ناروی و در مجلـۀ «خاک» در کشور بلغاریا در سال‎های (80 و 81 ه.ش.) اقبال نشر یافت.

 

به ادامۀ انتشار برخی اسناد مربوط به گذشتۀ س.ا.ز.ا.، با مرور دوبارۀ این متن، فکر کردم به دلایلی که اشاره خواهد شد، برای دست‎رسی طیف وسیعتری از علاقه‎مندان به آن، نشر آن در انترنیت نیز خالی از سودمندی نباشد:

ــ در شرایط دشوار آن روزگار که طالبان بر بخش وسیعی از قلمرو کشور حاکمیت قرون وسطایی برپا کرده بودند، این متن گواه روشنی است بر تحلیل‎ها و موضعگیری‎های کاملاً متفاوت و ویژۀ س.ا.ز.ا. از گذشته و اوضاع پیچیدۀ آن‎زمان و راه‎های برونرفت از آن. و نیز ضمن درک اهمیت جبهۀ مقاومت موجود در برابر طالبان و ارج‎گذاری به نقش اساسی و خاص فرمانده نظامی آن زنده‎یاد احمدشاه مسعود، نگرانی جدی از فقدان «رهبري سياسي سالم و صالح» آن جبهه با استدلال روشن، توضیح و بیان شده است. حوادث بعدی بار‎ها و تا کنون بر بجا‎بودن این نگرانی نیز مُهر تأیید گذاشته است!

ــ  در وضع آشفتۀ فعلی کشور که تمامیت‎خواهان رنگارنگ به‎شمول افراطیان سرخ و سبز و فاشیست‎ درون و بیرون حاکمیت فاسد مافیایی، با لب و لثۀ خون‎آشام و خون‎آلودشان باز در شهر کابل در همآغوشی با هم، نمایش جشن خون و پایکوبی مسلحانه راه انداخته اند، که اگرچه ظاهراً همراه با شعار عوامفریبانۀ صلح است، اما آیندۀ سیاه‎تر و خونبارتری را برای مردم و کشور علامت می‎دهد! فکر می‎کنم خواندن این متن به‎خصوص برای نسل جوان غرض آشنایی با تجارب گذشته و فرصت‎سوزی‎های «رهبران سیاسی» فاقد اندیشه و خرد سیاسی که وجه مشترک همۀ‎شان حرص و آز و زراندوزی و معامله‎گری‎های سیاسی بر پایۀ مقام‎پرستی و منفعت‎جویی‎های شخصی با تکرار اشتباه و بازی با سرنوشت مردم بوده و زمینۀ چنین «پایکوبی‎»ها را فراهم کرده اند، بدون فایده نخواهد بود!

ــ برخی از مسایل مطروحه در آن، مانند نظام دولت و ساختار آن و ایجاد جبهۀ سیاسی «از تمام نيروهای ملی و دموكرات و آزادیخواه ... با پلاتفرم مشخص سياسی» با توجه با اوضاع کنونی، امروز نیز از فعلیت و اهمیت بسیار برخوردارمی‎باشد.

 

به امید پیــروزی عــلم بر جهل

  کریم شاه «میر»

 

***********************

 

متن بيانيۀ

محبوب الله کوشانی

پيرامون مسالۀ جنگ و صلح و حاكميت مردمی در افغانستان

در

كنفرانس علمی انستيتوت علوم سياسی دانشگاه آخن

 

تاريخ برگزاری کنفرانس 22 - 24  جون  2001 در شهر آخن، آلمان

 

‎‎به نام خداوند جان و خرد

 

با درود بر روان پاك همه شهدای راه آزادی، آگاهی و استقلال جغرافيا و تاريخ مشترك‎مان افغانستان!

 

دانشمندان والا‎مقام، دوستان و هموطنان گرامی و مهمانان محترم!

با سلام و محبت به‎همۀ شما نخست سزاوار می‎پندارم مراتب سپاسگزاری خود را به‎پيشگاه برگزاركنندگان محترم اين كنفرانس تقديم كنم. اين همايش علمی از نگاه من دارای اين ويژگی برجسته است كه برای نخستين بار بنا به‎دعوت انستيتوت علوم سياسی دانشگاه آخن و فروم جهان سوم و به‎ابتكار استاد دانشمند هموطنمان جناب داكتر دادفر سپنتا، نمايندگان سازمان‎های سياسی گِرد هم آمده اند كه در بارۀ مسائل جنگ و صلح در افغانستان و راه‎های برونرفت ازآن، ديدگاه‎های بعضاً بسيار متفاوت و حتا مخالف و متضاد با يكديگر دارند. به‎پنداشت من با توجه به‎اوضاع غم‎انگيز و دردناك ميهن، راه‎اندازی چنين نشست‎ها ضرورتی‎ست گريز‎ناپذير؛ تا هم برای تحمل شنيدن نظرها و عقايد مخالف، دموكراسی، كه ماشاءالله همه مدعی آن هستيم، تمرين شده باشد و هم از تلاقی ديدگاه‎ها و تبادل نظر‎ها، راهی و يا كم از كم اميدواریی برای چاره‎جویی مصيبت‎های دامنگير وطن‎مان سراغ گردد. اميدوارم اين كنفرانس، فرصت مناسبی باشد تا يكديگر را بهتر دريابيم و نتايج سودمند و ثمربخش ازآن به‎دست آيد.

درين معروضه، سعي برآن است پيرامون پاره‎ای از عوامل سياسی و پسمنظر تاريخی برخی از مسائل اساسی بحران كنونی كشور‎مان مطالبی بيان شده باشد.

 

 

   «كوتاه ترين راه به آينده هميشه راهی‎ست كه از تعمق در گذشته می‎گذرد» 

                                                                            (امه سزر)  

 

سرزمين باستانیِ ما در‎ درازای هستی پُر ‎‎فراز ‎‎و‎‎ فرود خويش بنا‎ بر موقعيت ويژۀ جغرافيايی، گذرگاه كاروان‎های تجاری و عرصـهَ رقابت‎ها، كشمكش‎ها و لشكركشی‎های قدرت‎های متجاوز و استعمارگر بوده، از تلاقی فرهنگ‎های گوناگون تاًثير پذيرفته و خود نيز مدنيت‎های بزرگ و درخشانی را پرورانيده است. از فراسوی سده‎های پيش از ميلاد تا‎كنون ندای نيكوگرايی زردشت (پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك) گوش‎های نيايشگران حقيقت، راستی و راستكاری را نوازش می‌دهد …

 

از سدۀ هفتم ميلادی بدين‎سو مردم اين سرزمين به‎تدريج دين مبين اسلام را پذيرفتند؛ اما آنگاه كه ارزش‎های اين آيين مبارك با‎ منافع نژادی، خانوادگی، قشری و برتری‎جويی مستبدانۀ اعراب درآميخت، تسلط سياسی اعراب را قبول نكردند و با راه اندازی جنبش‎های ملی و آزادی‌خواهانه، عليه آن شجاعانه رزميدند و به‎ پايه‎گذاری دولت‎های مستقل خودی دست يازيدند.

 

در پرتو آموزش و معنويت اسلامی، جنبش‎های اجتماعی، ملي و فرهنگی بزرگی درين سرزمين پديدار شده است. در كنار ده‎ها قهرمان آزاده و نستوه كه رهبری جنبش‎ها و خيزش‎های مردمی را به‎دوش داشتند، متفكران، دانشمندان، عارفان، شاعران و هنرمندان بزرگی ازين خطه برخاسته اند كه منادی آزادگی، حقيقت‎جويی، دادخواهی، جهل‎ستيزی، خردگرايی و انساندوستی بوده اند. آنان نه‎تنها فرهنگ پر‎بار و معارف غنامند مردم اين حوزهَ تمدنی را مشعلداری كرده اند، كه به گنجينۀ معارف اسلامی، دانش و فرهنگ بشری نيز افزوده اند.

 

اين دستاورد‎های گرانبها كه بخشي از تاريخ و تمدن مشترك را در آسيای مركزی (به‎شمول افغانستان كنونی، ساحه‎های وسيعی از ايران كنونی، ماوراءالنهر و بخش شمالی نيم‎قارۀ هند) تشكيل می‌داد؛ در جريان چند سدۀ پسين همپای رويداد‎ها و عوامل گوناگون درونی و بيرونی و شكل‎گيری پديده‎های سياسی‎ـ‎اجتماعی همسو با آن، دستخوش دگرگونی شد و در بخشی از آن (افغانستان) – به مثابۀ جغرافيای بريده‎شده – «در اثر تسلط نظام‎های قبيله‎يی، خانه‎جنگی‎های سرداران و دسايس استعمار»، چراغ فروزان اين مدنيت رو به خاموشی نهاد.

 

هرچند مبارزات آزادی‌خواهانه و استقلال‎طلبانۀ مردم ما عليه استعمارگران بريتانيايی، با شكل‎گيری نهضت مشروطه و پايمردی امان الله خان به‎ثمر نشست؛ استقلال كشور به دست آمد و زمينه‎های مساعدی به سوی اعتلا و پيشرفت فراهم گرديد؛ ولي به‎اثر عدم شناخت دقيق از مناسبات پيچيدۀ اجتماعی و عقبماندگی دردناك اقتصادی، شتابزدگی و تقليد كوركورانه از مظاهر تمدن غرب، در فقدان تكيه‎گاه اجتماعی و اوجگيری نارضايتی‎ها و مخالفت‎ها كه به قيام‎ها و شورش‎های مسلحانه انجاميد، توأم با توطئۀ برخی روحانيون قشری، اين آرزو برآورده نشد و در اثر دسايس پی در پی استعماری به‎ويژه استعمار انگليس، بار ديگر رژيم وابسته با گرايش‎های قوی برتری‎جويانۀ قومی و اِعمال حاكميت خانوادگی بر مردم تحميل گرديد.

 

پادشاهی نادرخان با استبداد و خشونت بسيار همراه بود. شمار زيادی از بهترين فرزندان ترقی پسند، مشروطه‎خواه  و تجدد‎طلب و شخصيت‎های ملی را نابود كرد. اين روش‎های استبدادی، پس از وی با خودكامگی، بيرحمی و قساوت مضاعف، توسط برادرش - هاشم خان كه سيزده سال ديگر با تكيه بر كرسی صدارت فعال مايشاء بود - ادامه يافت. درين وقت بود كه با به‎قدرت رسيدن نازی‎ها در آلمان، شووينيزم قبيلوی تكيه‎گاه ايديولوژيك پيدا كرد. با دلبستگي به ايديولوژی نازی‌ها، برترپنداری قومی و نژادی كار را به جعل واقعيت‎های تاريخي كشاند و تبِ «قوم شريف و نژاد پاك آرين» شدت يافت؛ تلاش‎های سطحی، زيانبار و ناكام برای مسلط ساختن اجباری زبان پشتو شتاب گرفت. سردار داوود خان و سردار نعيم خان با چند تنِ ديگر از درباريان، علمبرداران اين موج شووينستی بودند.

 

پس از جنگ جهاني دوم، دگرگونی‎های چشمگيری در سطح بين‌المللی پديد آمد. اتحاد شوروی با عنوان ابرقدرت با سنگر ايديولوژيكی و نظامی در راس «اردوگاه سوسياليزم» و ايالات متحدۀ امريكا در رهبری سيستم سرمايداری جهان قرار گرفت. دنيا به دو اردوگاه متخاصم تقسيم شد كه هر كدام در قبال كشور‎های به‎اصطلاح «جهان سوم» اهداف آزمندانۀ سياسی، اقتصادی و نظامی خويش را دنبال می‌كرد.

 

جنبش‎های آزادی‌خواهی و خيزش‎های استقلال‎طلبی در كشور‎های آسيا و افريقا نيز اوج گرفتند. در منطقۀ ما در نيم‎قارۀ هند اين نهضت ابعاد گسترده‎تر يافت و سرانجام به استقلال نيم‎قاره و ايجاد دولت‎های هندوستان و پاكستان منجر گرديد. در ايران جنبش ملی به پيروزی رسيد و صنعت نفت ملی شد. افغانستان نيز زير تاًثير اوضاع و شرايط جهانی و منطقوی دستخوش دگرگونی گرديد.

 

پادشاه با عزل هاشم خان، به دوران هفده سالۀ حكومت خشونتبار او پايان بخشيد. كاكای ديگرش شاه محمود خان را به كرسی صدارت نشاند. شاه محمود خان از دموكراسی حرف زد و به آزادی‌های نسبی در عرصۀ سياسی ميدان داد. زمينه برای ظهور جنبش‎های دموكراتيك و مشروطه‎خواه و جريان‎های گوناگون سالم و انحرافی پديد آمد. اين گرايش‎ها در صف‎بندی‌های دورۀ هفتم شورای ملی كه نمايندگان آن به شيوۀ نسبتاً دموكراتيك انتخاب شده بودند و بعد از انفاذ قانون مطبوعات و نشر جرايد آزاد، بازتاب گسترده يافت.

در اثر فشار جناح‎های محافظه كار و برتری‌جو و قدرت‎طلب خاندان سلطنتي و وابستگان آن‎ها در وجود «كلوب ملي» و  «اتحاديۀ پشتونستان» كه گردانندگی آن‎ها به دوش داوود خان و عبدالمجيد زابلی بود، دوباره چرخش به عقب صورت گرفت. در انتخابات دورۀ هشتم شورا، مداخلات آشكار به‎عمل آمد كه به تظاهرات خيابانی و زندانی شدن تعداد زيادی از دموكرات‎ها و مشروطه‎خواهان منجر گرديد.

 

با آغاز نخست وزيری داوود خان در سال 1953 م. صفحۀ ديگری از تاريخ كشور ورق خورد. داوود خان با سرخط  قراردادن دو سياست متناقض، يعني «داعيۀ پشتونستان» و «برنامه‎ريزی اقتصاد رهبری‌شده» بعد از دق‎الباب بی نتيجه به دروازه‎های غرب، به‎منظور جلب كمك‎های اقتصادی و نظامی، به‎اتحاد شوروی رو آورد. به‎تدريج افغانستان را به‎وابستگی عميق اقتصادی، نظامی و سياسی به آن كشور كشاند و در عمل، سياست بيطرفی عنعنوی افغانستان را بی‌موازنه ساخت.

 

طي ده سال دورانِ صدارتِ او، فضای اختناق و سركوب مجدداً در كشور مسلط گشت. اگرچه پياده شدن برنامه‎های اول و دوم اقتصادی، كه بيشتر اهداف سياسی بر جنبه‎های اقتصادی آن‎ها مي‎چربيد، با مصارف گزاف و كمرشكن نتايج ناچيز و ناقصي داشت و افغانستان با شموليت در جنبش عدم انسلاك از انزوای سياسی بيرون آمد؛ ولی ضديت شديد داوود خان با دموكراسي و آزادی و كاربست شيوه‎های استبدادی، مانع رشد و بالندگی استعداد‎ها و به‎وجود آمدن شخصيت‎های مبتكر و مستقل سياسی و ملی گرديد. وی با اتخاذ روش‎های تبعيضي و تفوق‎طلبانه  و سياست خاص كدری، حس برتر‎پنداری قومی را با دادن امتيازات باز هم بيشتر در عرصه‎های اداری و سياسی، اقتصادی و نظامی به قوم معين، بيش از پيش دامن زد و روح دموكراسی، آزادانديشی، حس برابری و برادری ميان اقوام و مليت‎های هموطن را كه در اثر سياست‎های اسلافش ضعيف شده بود، باز هم ضعيف‎تر ساخت.

 

ادامهَ مناسبات سرد و تيره با دو كشور همسايه مانند ايران و پاكستان ناشی از ناسيوناليزم افراطي داوود خان كه موضوع حل ناشدۀ «آب هيرمند» و «داعيۀ پشتونستان» بر آن انگيزۀ مضاعف می‎شد، به‎خصوص كشمكش‎ها و جدال‎های دوامدار و زيانبار با پاكستان بر سر مسالۀ «پشتونستان» كه به‎طور روزافزون كشور را از نظر سياسی و نظامی به اتحاد شوروی وابسته می‎ساخت، رقابت‎ها و كشمكش‎های خاندانی بر سر قدرت را دامن زد كه در نتيجه داوود خان ناگزير به استعفا شد و با عطش فرو‎نانشستنی قدرت‎طلبي و حس انتقام‎جويی در كمين نشست.

 

با استعفاي داوود خان در سال 1963 دهۀ چهارم پادشاهی ظاهر خان و نخستين سال به‎اصطلاح «دههَ دموكراسي» آغاز شد. قانون اساسی جديد كه بعد از تصويب لويه جرگۀ 1964 و توشيح شاه نافذ گرديد، با همه كمبود‎هايی كه داشت، حقوق و آزادی‎های فرد، آزادی بيان و آزادی احزاب را تسجيل كرده بود و برای نخستين بار اعضای خاندان سلطنتی را كه تا آن زمان تقريباً همه كرسی‎های مهم دولـتی در انحصارشان بود، از دسترسی به‎مقام‎های بلند (عضويت پارلمان، كابينه و ستره محكمه) بی‌نصيب ساخت؛ تفكيك و استقلال قوای ثلاثـه را رسميت بخشيد. 

  

درين لويه جرگه پيرامون چند مسالۀ بسيار با اهميت و بحث‏انگيز، صحبت‎های جدی و تند جريان داشت. ازآن جمله:

- مادهَ 24 قانون اساسی كه اعضای خاندان شاهی را از اشغال مقام‎های عالی دولت محروم می‎ساخت و با مخالفـت طرفداران داوود خان مواجه بود.

- رسمي شدن زبان دری كه عناصر متعصب و تفوق‎طلب پشتون با آن مخالفت نافرجام كردند.

 

درين دوره برخی از قوانين حياتی منجمله قانون احزاب، كه از تصويب هردو مجلس (ولسي جرگه و مشرانو جرگه) گذشته بود، از طرف شاه توشيح نشد و اين امر يكی از انگيزه‎های اصلی برای هرج و مرج و زمينه‎ساز برای كودتا‎بازی های بعدی به‎شمار می‌رود كه مسؤوليت آنرا شخص پادشاه وقت به‎دوش دارد.

 

در اين دوران، جريان‎ها و محافل سياسی گوناگونی پديد آمدند. عمده ترين آن‎ها از نظر گرايش‎های فكری و سياسی اين‎ها بودند:

- جريان دموكراتيك خلق افغانستان كه به‎زودی به دو جناح «خلق» و «پرچم» منشعب شد. هردو پيرو «ترند شوروی» بود.

- جريان دموكراتيك نوين كه به «شعله‎يی‎ها» شهرت يافت و از «ماتسه دون انديشه» پيروی می‌كرد.

- نهضت جوانان مسلمان كه به «اخوان‎المسلمين» يا «اخوانی‎ها» شهرت پيدا كرد.

- جريان به‎اصطلاح «ستم ملی» كه ظاهرأ با طرح تساوی حقوق سياسی، اجتماعی، و فرهنگی تمام اقوام و مليت‎های ساكن افغانستان، برای نخستين بار در سطح سياسی توسط شهيد جاودان‎ياد محمدطاهر بدخشی – به اين نام شهرت يافت؛ اما در واقع اختلافات بسيار عميق عقيدتی– سياسی، علت اصلی بريدن وی و همفكرانش با پيروان خط مسكو گرديده بود. اين جريان پيرو «ترند چين» نيز نبود و خط مستقلی را به‎نام  «عدم دنباله روی» يا «ناوابستگی» دنبال می كرد[1].

- جريان افغان ملت

- حزب دموكرات مترقی كه شهيد محمد هاشم ميوندوال بنياد‎گذار و رهبر آن بود.

- تشكل سياسي مخفي به‎رهبری شهيد بزرگ عبدالمجيد كلكانی. وی در آغاز به «چه‎ گوارا» متمايل بود. پسان‎تر به شاخه‎هايی از جريان دموكراتيك نوين نزديك شد. اما پس از كودتاي 7 ثور 1357 ه.ش. با اتخاذ خط و سياست مستقل «سازمان آزادی‎بخش مردم افغانستان» (ساما) را تأسيس كرد.

 

دموكراسي نيم بند، آن گونه كه ادعا می‌شود، وديعه ای نبود كه تنها شاه آن را به ملت ارمغان آورده باشد، بل كه در اثر مبارزات پيگير و خونبهای فرزندان جانباز و آگاه وطن طی سه دوره جنبش مشروطيت، به‎ثمر نشسته بود. افزون برآن توسعهَ خطوط مواصلات و ترانسپورت و احداث پروژه‎های صنعتی، ساختمانی و آبياری در قشربندی جامعه دگرگونی‎هايی را پديد آورده بود. با رشد طبقۀ متوسط و خرده مالك و رو‎آوردن بيكاران روستا‎ها به بازار‎ها و شهر‎ها و گسترش قشر درس‎خوانده و آموزش‎ديده تا اندازه‎ای سطح آگاهی و شعور اجتماعی مردم را ارتقا بخشيده بود.

 

اوضاع و شرايط بين‎المللی و منطقوی نيز سيمای تازه يافته بود. نهضت‎های آزادی‎خواهی و استقلال‎طلبی در آسيا، افريقا و امريكای لاتين اوج می‌گرفتند و نام‎های شخصيت‎های بزرگ و رهبران جنبش‎ها و پيكار‎های ملی بر زبان‎ها افتاده بودند. ديگر ممكن نبود بيش ازين نفوذ اين انديشه‎ها و اثرات خيزش‎های ملی را با دژ خارايينی كه به دَور افغانستان ايجاد كرده بودند، جلوگرفت. بيش ازين تمركز كامل قدرت به‎دست يك خانواده و حفظ نظام خودكامه با كار‎بُرد شيوه‎های پليسی و ايجاد فضای رعب و وحشت خطرات به مراتب جدی‎تری می‎توانست در پی داشته باشد.

 

اين تحولات و دگرگونی‎ها در گسترۀ ملی و پهنۀ جهانی، مردم و لايه‎های مختلف جامعه به‎ويژه آموزش‎ديدگان و روشنفكران را به جنب و جوش آورده بود و همه خواهان دموكراسی و آزادی‎های بيشتر بودند.  اما اين دموكراسی كه به‎مثابۀ پاداش جانفشانی‎های جسورانۀ پيشگامان مشروطه‎خواه و دموكرات، بسيار دير به‎ملت «اهدا» شده بود، يك كمبود اساسی ديگر نيز داشت. همان طوری كه پيشتر ياد  شد، شاه تا آخر جرأت نكرد قانون احزاب و قانون شورا‎‎های ولايتی را توشيح كند و بدون آزادی تشكيل احزاب قانونی به مثابۀ اركان عمدهَ دموكراسی، دموكراسی نمی‌توانست مفهوم واقعی داشته باشد.

 

گرايش به سوی ايديولوژی‌هاي چپ و انقلابی نيز كه در آن موقع  چون موج نيرومندی به‎خصوص كشور‎های به اصطلاح «جهان سوم» را فرا گرفته بود، طبيعی به نظر می‌آمد؛ چه در اكثر اين كشور‎ها كه زهر استعمار را چشيده بودند، روشنفكران منحيث حساس‎ترين قشر جامعه، فقر، جهل، مرض، غارت ثروت‎ها و اسارت ملت‎های شان را، ميراث و مولود همان كشور‎های متمدن اروپايي می‎دانستند كه در آن‎ها آزادی، دموكراسی و حكومت قانون و نظام سرمايه داری مسلط بود؛ و باز بليهَ فاشيزم و جنون برتری‎جويی نژادی كه می‎خواست جهان را ببلعد و زندگی بيش از پنجاه مليون انسان را به كام مرگ فرستاد، از غول صنعت و سرمايۀ اروپای متمدن برخاسته بود.

 

اما نمونۀ ديگری از انقلاب‎ها نيز در همين قرن بيست وجود داشت. انقلاب اكتوبر در روسيه، انقلاب چين، انقلاب كوبا و … نمونه‎‎های بودند كه زير درفش ماركسيزم در كشور‎هايی كه رژيم‎های خودكامۀ ديكتاتوری در آن‎ها بيداد می‌كرد به پيروزی رسيده بودند. اين دولت‎ها پس از انقلاب با انديشه‎های عدالت پسندانۀ سوسياليستي و تظاهر به‎دوستی و همدردی با مليت‎های اسير در مبارزه با استعمار و امپرياليزم بساط ديگر گسترده بودند. در آن وقت برای روشنفكران و آزادی‎خواهان كشور‎های استعمار‎زده و عقب نگهداشته شده، ماهيت استبدادی و ضد دموكراتيك اين رژيم‎ها چنان كه بايد قابل تشخيص نبود. نيات اصلي خويش را در زرورق انترناسيوناليزم پرولتاری، دفاع از منافع زحمتكشان و همبستگي با ملل در‎بند و تحت ستم دنيا پيچانيده بودند كه بسيار فريبنده می‌نمود!

 

در ميهن ما نيز كه مردم در زير شلاق و چكمه‎های استبداد خشن رژيم پوليسی و ضبط احوالات و قدرت انحصاری يك خاندان با تكيه بر فيودالان و دلالان سرمايه، در عقبماندگی دردناك، فقر استخوان سوز و جهل معصيت بار دست و پا می زد و سياست‎های تبعيضی بيداد می‌كرد؛ رو‎آوردن به سوی انديشه‎های چپ و دمكراتيك و جرقه‎های آزادی‌خواهی، آزاد انديشی، عدالت پسندی و هويت‎طلبی ملی امر طبيعی و عادی بود؛ زيرا جوانان روشنفكر، تشنهَ تحول و ترقی، تغيير و پيشرفت بودند.

 

روحانيت سنتی در كشور ما به‎طور كلی، قشری، تحجر‎پسند و محافظه‎كار بود و از سطح ده تا شهر و كشور به دعاگويی و ثناخوانی از ارباب زر و زور و حاكمان و دولتمداران ظالم مشغول بود. اين لايهَ اجتماعی كه از تجدد هراس داشت، نمی‌توانست حتا برای «نهضت جوانان مسلمان» مرجع و ملجأ باشد. چنان‎كه بخشی ازين «جوانان مسلمان» مكتب‎ديده و درس‎خواندۀ ما، كه نيز طرفدار تحول و دگرگونی در جامعه بودند، به‎دام «اخوان‎المسلمين» در‎اُفتادند.

 

در آن سال‎ها اين مطلب روشن بود كه حكمرانان كرملين برای محصور داشتن افغانستان در حلقهَ منافع ستراتژيك خويش از نزديكی مناسبات افغانستان با پاكستان و ايران، كه هم اعضای پيمان‎های منطقوی و هم زير نفوذ غرب و امريكا بودند، هراس شديد داشتند و از هر بهانه‎ای براي جلوگيری ازان استفاده می‌كردند. «مناقشۀ آب هيرمند» با ايران و «داعيۀ پشتونستان» با پاكستان بهانه‎های خوبی بودند. شاه كه برای وابستگی هر‎چه بيشتر اقتصادی، نظامی و سياسی كشور به شوروی ميدان داده بود، متوجه شد كه در مسابقهَ جلب لطف و عنايتِ كرملين، رقيب خانوادگي وی، داوود خان پيشی گرفته است و پيروان خط مسكو نيز بدين مدار می‎چرخند. شاه، محمد موسي شفيق را به حيث صدراعظم برگزيد. موسي شفيق خواست در راه بهبود مناسبات با ايران و پاكستان با قاطعيت عمل كند. وي توانست با امضاي «موافقتنامۀ آب هيرمند» روابط كشورش با ايران را بهبود بخشد و در راه حل مشكل با پاكستان بر سر مسألۀ پشتونستان نيز مي‎خواست گام بر دارد. چنانكه در پاسخ به‎پرسش خبرنگاري، كه آيا مسألۀ پشتونستان را هم بدين‎گونه حل خواهد كرد؟ گفته بود: «آری، ما نمی‌خواهيم افغانستان را فدای پشتونستان بسازيم!»؛ اما باز هم دير شده بود! سردار محمدداوود خان با همكاری هواداران مسكو (خلق و پرچم) با راه اندازی كودتای 26 سرطان 1352 طومار «دهۀ دموكراسی» و نظام سلطنتی را در‎هم پيچيد.

 

اين صحنه با شماری از همين بازی‌گران مطابق سناريوی مسكو بار ديگر تكرار می‌شود. سردار داوود خان كه جنون قدرت‎طلبی و «داعيۀ پشتونستان» او را در مدار ستراتژی منطقوی اتحاد شوروی قرار داده بود و در تبانی با هواداران مسكو كودتا كرد؛ در آغاز چند تن از وابستگان مسكو را در كابينه و « كميته مركزی رهبری دولت» شامل ساخت. بنابر عواملی كه فعلاً مورد بحث نيست، به‎تدريج از آنها فاصله گرفت و بيشتر بر افراد بی‌كفايت مربوط به خاندان و جز آن، تكيه كرد و در عرصۀ سياست خارجی تلاش كرد از نفوذ و وابستگی مسكو بكاهد. «موافقتنامۀ هيرمند» با ايران را صحه گذاشت و در بازگشت از مسافرت به كشور‎های ايران، مصر و برخی كشور‎های عربی خليج، از راه پاكستان به جلال آباد آمد. در بيانيۀ خود در آنجا از بهبود مناسبات با پاكستان صحبت كرد كه در واقع معنای اين ژست‎ها انصراف از «داعيۀ پشتونستان» بود. اين همان راهی بود كه موسی شفيق مجال نيافته بود آن را تا آخر طی كند و از انگيزه‎های اصلی نارضايتی مسكو و كودتای داوود خان به‎شمار می‎آمد.

 

داوود خان نيز مانند سلف خويش در اتخاذ  اين سياست دير كرده بود. گماشتگان و پيروان مسكو – عمدتاً به علت سياست‎های نادرست خود وی – آن‎قدر در تار و پود دستگاهش نفوذ كرده بودند كه مجال جنبيدن نيافت و كودتای خونين  7  ثور 1357 به عمر ديكتاتوریِ وی و زندگی اعضاي بی‌گناه خانواده‎اش پايان بخشيد و خشن ترين نوع ديكتاتوری را كه پيامد‎های فاجعه بار آن تا كنون ادامه دارد، جاگزين آن ساخت.

 

بدين ترتيب روشن‎ می‎شود كه كودتای 26 سرطان 52  و كودتای7 ثور 57 به‎مثابۀ حلقه‎های يك زنجير در خدمت «چاين» تانك‎های روسی قرار گرفتند و راه تجاوز و اشغال كشور را براي ارتش سرخ هموار ساختند.

 

كودتای ثور 57 كه در اثر آن «حزب دموكراتيك خلق افغانستان» به مثابۀ عامل تحقق ستراتيژی و سياست‎های منطقوی اتحاد شوروی، بر اريكۀ قدرت تكيه زد؛ انفجاری بود كه شيرازۀ هستی مادی و معنوی مردم و ميهن ما را در‎هم كوبيد.

 

غصب انحصاری قدرت و اِعمال ديكتاتوری خشن تك‎حزبی كه حتا با تيوری‌بافی‎ها و ادعا‎های ريا كارانۀ تبليغاتی رهبران حزب در بارۀ به‎اصطــلاح «انقلاب ملی و دمكراتيك» تا قبل از كودتا، در تعارض بود، دشمنی آشكار زمامداران كودتا با آرمان‎های آزادی‎خواهانۀ مردم، نابودی هزاران دانشمند، فرهنگی، روحانی، شخصيت‎های ملی و سياسی و ده‎ها هزار معلم و شاگرد، كارگر و دهقان و مردم عادی و بيگناه را به دنبال آورد كه با دستان ناپاك عاملان و دژخيمان رژيم به‎شهادت رسيدند. مليون‎ها تن از مردم در درون و بيرونِ كشور آواره و بی‎خانمان شدند. سراسر كشور به اردوگاه اسيران جنگي و جهنم مبدل شده بود.

 

عملكردی اين چنين، از ماهيت اصول عقيدتی و سياسی رژيم منشاء گرفته بود. به‎معتقدات، سنن، آبرو و شرف مردم دست درازی شده بود. دوام چنين شيوه‎‎ای نمی‌توانست بدون واكنش مردم آزاده و متدين وطن باقی بماند. همان بود كه قيام‎های برحق خود‎جوش و خود‎انگيختۀ مردمی در دفاع از آزادی، اعتقادات دينی، ناموس، حيثيت و آبروی شان در برابر اعمال وحشيانه و جنايت‎بار رژيم به‎راه افتاد و حاكميت پوشالی را با خطر سقوط محتوم مواجه ساخت.

 

زمامداران مسكو برای جلوگيری از سقوط حتمی رژيم وابسته، در 6 جدی 1358 ه.ش. به‎تجاوز مستقيم و آشكار نظامی پرداختند. مهره ها در سطح رهبری حزب، عوض شدند و كشور به اشغال ارتش سرخ درآمد.

 تجاوز نظامی شوروی به‎افغانستان به‎جنبش مقاومت و جهادی بيش از پيش خصلت ملی و سراسری بخشيد.

 

دول غربی و كشور‎های منطقه، كه برخی از آن‎ها موجوديت خود را در معرض خطر می‎ديدند، برای جلوگيری از تحقق ستراتيژی توسعه‎طلبانۀ اتحاد شوروی، هر‎كدام بر مبنای منافع ويژۀ خويش، بيش از پيش به پشتيبانی از جنبش مقاومت ملی و جهادی كه مضمون آزادی‎بخش داشت، دست به كار شدند.

 

جنبش مقاومت و آزادی‎بخش، كه به شكل قيام‎های خود‎به‎خودی مردم و خيزش‎های سراسری ملی به راه افتاد، رهبری واحد، صالح و سالم نيافت. زيرا از يك سو از اثر استبداد و سياست‎های ضد ملی رژيم‎های گذشته شخصيت‎ها، سازمان‎ها و نيرو‎های ملی مورد سركوب قرار گرفتند و نتوانستند تشكل واقعی و سراسری بيابند؛ به‎ويژه پس از كودتای ثور بيش از هر ‎وقت ديگر ضربت ديدند؛ از سوی ديگر عدم امكان دسترسی آنها به منابع تمويل‎كننده و تسليح‎كنندۀ خارجي، زمينۀ برآمد قوی و دوامدار آنان را در سازمان‎دهی و سمت‎دهی آگاهانه و سالم جنبش مقاومت و جهادی محدود می‌ساخت. افزون بران ضعف‎های فراوان برنامه‎يی و تشكيلاتی دامنگير‎شان بود. ازين‎رو هنگامی كه سرنوشت و حيثيت مردم، آزادی و استقلال كشور زير پاشنه‎های قشون اشغالگر بيگانه در معرض نابودی قرار داشت، سران تنظيم‎های اسلامی و عقبگرايان سنتی، اكثراً چون محموله‎های استعمار، فرصت يافتند با حمايت مالی و تسليحاتی دولت‎های غربی، عربی و منطقه، رهبری جنبش مقاومت ملی را غصب كنند. غرب نيز ايديالوژی «اسلامی» را در برابر ايديالوژی «كمونيستی» بهترين حربه تشخيص داد و از تنظيم‎های اسلامی پشتيبانی نمود.

 

همان‎گونه كه مشاورين شوروی و دستگاه K.G.B.. سياست‎های رژيم وابسته را در ابعاد سياسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی طراحی می‌كردند؛ ستراتيژی جنبش مقاومت و مجموع فعاليت‎های تنظيم‎های اسلامی از طريق شبكه‎های استخباراتی I.S.I. پاكستان و C.I.A. امريكا طرح، ترتيب و به‎منصۀ اجرا در‎می‎آمد. با اين تفاوت كه به‎طور آگاهانه كار روشنگرانۀ سياسی، تربيت كدر‎های ورزيده در عرصه‎های مورد نياز به‎استثنای عرصۀ نظامی و برنامۀ روشن برای تاسيس دولت پس از پيروزی برای تنظيم‎ها وجود نداشت. گذشته ازان باز هم به‎صورت آگاهانه و با مقاصد شوم، پاكستان كه دستش از جانب غرب و امريكا در مسائل افغانستان كاملاً باز گذاشته شده بود، تنها هفت تنظيم را به‎رسميت شناخت؛ لگام آنها را محكم در دست گرفت و از ايجاد رهبری واحد در جنبش مقاومت با ديگر همكاران منطقوی و جهانی خود، جلوگيری كرد.

 

بدين‎گونه افغانستان به ميدان رقابت‎ها، مداخلات آشكار و پنهان قدرت‎های استعمارگر بين‎المللي و به عرصۀ جنگ سرد تبديل گرديد و جنبش مقاومت در كشور از لحاظ ستراتيژيك نيز به دنبال مقاصد دراز مدت غرب و منافع آزمندانۀ سياسی كشورهای منطقه به‎خصوص پاكستان گره زده شد.

 

ادامۀ جنگ در افغانستان و تحمل مصارف هنگفت مالی، اقتصادی و نظامی غرض بر سر پا نگه‎داشتن رژيم وابسته، جز شكست، تلفات سنگين ارتش سرخ و در‎گير‎شدن در يك جنگ فرسايشی نامعلوم مانند ويتنام و افتضاح بين‎المللی، براي شوروی ارمغانی نداشت.

در سال 1985 م. با به‎قدرت رسيدن گرباچف و اتخاذ سياست‎های جديد، همان‎گونه كه شوروی و به‎اصطلاح «اردوگاه سوسياليزم» دستخوش دگرگونی‎های سريع و پيشبينی‎ناشده‎يی گرديد، در افغانستان نيز به‎تبع از‎آن و زير فشار جنبش مقاومت تغييراتی در روش‎ها و سياست‎های رژيم رخ داد. گرباچف افغانستان را «زخم خونچكان» خواند و بر‎آن شد تا راه را برای بيرون كشيدن ارتش سرخ هموار سازد. وی تلاش كرد با ديكته كردن سياست‎های نو، رژيم كابل را براي غرب قابل تحمل گرداند. همان بود كه به دستور مسكو، ببرك كارمل كنار زده شد و نجيب الله روی صحنه آمد. پس از مدتی وی سياست «مصالحهَ ملي» را اعلام كرد. قانون احزاب و قانون اساسی جديد تصويب و نافذ گرديد. پارلمان ايجاد شد. پست صدارت و تعدادی از كرسی‌های كابينه، كه در گذشته در انحصار اعضای حزب بود، ظاهراً به افراد غير‎حزبی واگذار گرديد. نام و برنامۀ حزب تغيير‎ كرد. ظا هراً حزب ديگر «يگانه نيروی رهبری كنندۀ دولت» نبود!

 

بدين‎گونه گويا گام‎هايی درجهت دموكراسی و حكومت قانون برداشته مي‎شد. موافقتنامۀ ژنيو بين افغانستان و پاكستان نيز به امضاء رسيد. جدول زمان‎بندی خروج ارتش سرخ مشخص شد. اما اين گام‎ها و مانور‎ها چندان مؤثر واقع نگرديد و موضع‌گيری غرب در برابر دولت نجيب الله تغيير نكرد.

 

شايد اين يگانه فرصت مناسب و مساعدی بود تا «قضيۀ افغانستان» راه حل صلح‎آميز پيدا می‌كرد و از خونريزی و ويرانی‌های بعدی و فجايع كنونی جلوگيری می‌شد. ولی برنامه‎های استعماری معمولاً دراز‎مدت طرحريزی می‎شوند!

 

غرب و امريكا كه به‎بهای ايثار بی‌دريغ و جانبازی‎های عظيم مردم افغانستان به‎هدف خود يعنی شكست نظامی شوروی در افغانستان، رسيده بودند، پاداش سزاوار مردم افغانستان را كه آزادی و صلح عادلانه بود، قربانی اهداف آزمندانۀ دراز مدت خود كردند. شايد اين عدم ادای دين اخلاقی (!) در برابر مردم آزادۀ افغانستان بر وجدان رهبران غرب سنگينی نكند، ولی از تقصير‎شان در ادامۀ مصيبت ملت ما به‎هيچ‎وجه نمی‎كاهد!

 

در اواخر سال 1991 م. و آغاز سال بعد، پس ازآن كه نجيب الله به شيوۀ  شك‎برانگيزی خواست تغييرات كدری را در شمال، به‎ويژه در بخش نيروهای مسلح آن، با تعويض كدر‎های غير‎پشتون به پشتون، وارد كند، باعصيان جنرال مومن و جنرال دوستم مواجه شد و پايه‎های حاكميت وی به‎لرزه در‎آمد. چندی پيش ازان «طرح پنج فقره‎يی سازمان ملل متحد» توسط بنين سيوان نمايندۀ خاص سرمنشی آن سازمان، كه روی آن از طرف جوانب درگير ظاهراً توافق‎هايی صورت گرفته بود، اميدواری‎های خوشبينانه‎ای را برای حل مسالمت‎آميز مشكل افغانستان پديد آورده بود.

 

نيروهای شمال زير رهبری جنرال عبدالرشيد دوستم، كه درين وقت نام «جنبش ملی -اسلامی شمال[2]» را بر خود گذاشته بود، نيز با ارسال نامه‎ای به سازمان ملل و طرح مطالباتی، خواست يكی از جوانب مستقل مذاكره باشد.

 

بنين سيوان، بنا‎بر اصرار پاكستان و غرب، كنار رفتن نجيب‎الله از مقام رياست جمهوری را به‎مثابۀ يگانه پيش شرط برای دست‎يافتن به‎توافق نهايی «طرح پنج فقره‎يی» مطرح كرد.

 

سرانجام نجيب‎الله آمادگی خود را برای كنار‎رفتن از قدرت اعلام نمود. اين امر باعث شد تا اختلافات و بحران درون حزب بيش از پيش شدت يابد. در سطح رهبری حزب «وطن» (ح.د.خ.ا.) گرايش‎های تسليم‎طلبانه و معامله‎گرانه با تنظيم‎ها بر پايۀ علايق قومی، قوی‎تر شد و آشكار و پنهان معامله انجام‎شدن گرفت. نجيب‎الله پس از يك تلاش ناكام برای فرار توسط طيارۀ بنين سيوان (!) در نيمۀ شب، به دفتر سازمان ملل متحد در كابل پناه جست! قدرت و امكانات دولتی به سران تنظيم‎ها و قوت‎های جهادی تسليم داده شد. «طرح پنج فقره‎يی» ملل متحد نقش بر‎آب گرديد. بدين‎گونه بود كه يك صفحۀ خونين ديگر تاريخ كشور ورق خورد و صفحۀ به‎مراتب خونين‎تر و غم‎بار‎تر ديگر باز گرديد!

 

با برچيده شدن بساط حاكميت ح.د.خ.ا. و دولت نجيب‎الله، رويای خوش رهبران تنظيم‎های اسلامی به واقعيت پيوست. آن‎ها بركرسی‎های قدرت دست يافتند و «دولت اسلامی» را اعلان كردند؛ اما چنين دولتی به‎معنای درست كلمه مصداق بيرونی نيافت.

تنظيم‎سالاری و قومندان‎سالاری شروع شد. نبرد‎های خونينی ميان گروه‎‎های مسلح آن‎‎ها آغاز گرديد. ادارات دولتی و دارايی‎های عامه غارت و تقسيم شد. امنيت نسبی باشندگان كابل از بين رفت. به‎هستی و دارايی مردم دست درازی شد. ناموس، شرف و آبروی ملت مسلمان مورد تعرض و تجاوز قرار گرفت. انارشی و هرج و مرج در سراسر كشور مسلط گرديد. جنگ روز تا روز شدت و گستردگی بيشتر يافت. شهر زيبای كابل كه نماد همبستگی ملی و مظهر افتخار و سربلندی مردم كشور بود، مطابق برنامه و دستور پاكستان - «كابل بايد بسوزد» - در آتش سوخت!

 

مسؤوليت اين همه جنايت‎ها، آدمكشی‎ها و ويرانگری‎ها اگر در وهلۀ نخست به‎دوش جنگ‎طلبان تنظيمی و حاميان بيگانهَ‎شان به خصوص پاكستان و ايران است، تا اندازۀ زيادی به‎دوش غرب و به ويژه ايالات متحدهَ امريكا نيز است، زيرا تمام مساعدت‎های مالی و تسليحاتی غرب و عرب و ساير كشور‎های جهان از طريق I.S.I. پاكستان به تنظيم‎ها توزيع می‌شد و از جانب آن‎ها پاكستان در مسائل افغانستان تام‎الاختيار بود.

 

الطاف و توجه خاص پاكستان از ميان رهبران تنظيم‎ها كه به استخبارات نظامی آن وابسته بودند بيشتر معطوف به گلبدين حكمتيار بود و هم او بود كه با نغمۀ كانفدراسيون پاكستان با افغانستان يعنی الحاق يا انضمام افغانستان به پاكستان همصدا شده بود. هم او بود كه در ادامۀ جنگ و بريان كردن مردم كابل و ويرانی كامل آن شهر به دستور پاكستان نقش اساسي داشت …

 

پس از فروپاشی اتحاد شوروی، جهان از حالت انقطاب ايديالوژيك و اردوگاهی بيرون آمد و حالت جنگ سرد كه افغانستان آخرين معركه‎دار آن بود، پايان پذيرفت. كشور‎های جديدی با هويت مستقل با ذخاير و منابع سرشار طبيعی و بازار‎های وسيع در همسايگي افغانستان به‎وجود آمدند. پيدايش چنين وضعيت تازه با توجه به‎موقعيت جغرافيايی افغانستان به مثابهَ «معبر» در سرنوشت بعدی ادامۀ جنگ در كشور تأثيرات مستقيم و غير‎مستقيم خود را به‎جا گذاشت و دوباره افغانستان را در محور «بازی بزرگ» ديگری قرار داد.

 

پاكستان، كه با نقاب مذهبی به هدف ايجاد كانون‎های تشنج بر پايهَ ستراتيژی استعمار تولد يافته بود، درين «بازی» جديد با مقاصد توسعه طلبانه شريك شد. اين كشور كه قدرت واقعی دران همواره به دست نظاميان دست‎پروردۀ استعمار بوده است، از كلفت جنگ در ميهن ما بيشترين بركت‎ها را نصيب گرديده و حتا بقا و موجوديت آن نيز مرهون مقاومت ايثار‎گرانۀ ملت آزادۀ افغانستان است؛ زيرا اگر شوروی بر كشور ما مسلط می‌شد، تجزيۀ پاكستان كه جزء ستراتيژي آن بود به تحقق نزديك گرديده بود. چنانكه پاكستان در دوران مذاكرات ژنيو در نيمۀ دوم دههَ هشتاد، اصرار بر آن داشت تا «خط ديورند» به‎مثابۀ سرحد رسمی دو مملكت در موافقتنامه تسجيل گردد كه با مخالفت وزير خارجۀ دولت نجيب الله رو برو شد. بالاخره، پاكستان با درج «مرزهای شناخته شدۀ بين‌المللی» موافقت كرد. اما پس از اضمحلال اتحاد شوروی ديگر خط ديورند برايش معنا و اهميت سابق را نداشت و از حالت دفاع به تهاجم گذشت. اكنون نقش‎ها عوض شده است و نوبت افغانستان است كه برای تسجيل رسمی و حرمت اين «خط» پافشاری كند!

 

پاكستان پس از دست يافتن تنظيم‎ها به حكومت كابل سه هدف را تا كنون تعقيب كرده است:

 1 - جلوگيری از ايجاد دولت با‎ثبات مركزی در كابل

 2 – ويرانی كامل افغانستان به ويژه مركز آن شهر كابل

 3 - الف: ايجاد حكومت دست‎نشاندۀ خويش؛ ب: در صورت ياری‎كردن بخت، انضمام افغانستان يا بخشی ازان به پاكستان

پاكستان به دو هدف نخستين خود دست يافت. استخوان مردگان ما را نيز به توبره كشيد. هر‎آنچه با‎ارزش يافت، غارت كرد و هر آنچه ماند توسط گماشتگان خود تخريب نمود و به آتش كشيد. در بساط ما ديگر چيزی باقی‌نمانده است.

اكنون نوبت بازار‎های گستردۀ جمهوری‎های آسيای ميانه و منابع غنی آنهاست كه اشتهای سرمايۀ صنعتی پاكستان را تحريك كرده است.

 

پاكستان به دو هدف نخستين خود به وسيلۀ تنظيم‎های اسلامی، به‎خصوص حزب اسلامی حكمتيار، نايل آمد. البته اشتباهات و خطا‎های بسيار سنگين و جبران‎ناپذير سياسی رهبران «دولت اسلامی» يا «جبهۀ نامتحد» ضد‎توطئه‎های پاكستان و متحدان و گماشتگان آن، كه عمدتاً از «اخوت مكتبی و عقيدتی» آنان با «برادران» ناشی می‎گرديد، دست‎يابی پاكستان به اين اهداف را نيز سهولت بخشيده بود!

 

پاكستان براي رسيدن به‎ هدف سوم، بازی‎های چند پهلوی ديپلماتيك را به راه انداخت و با ايجاد «شورای هماهنگی» با همكاری ايران و ازبكستان، آخرين شانس بزرگ را برای به‎«امارت»‎رساندن حكمتيار فراهم كرد تا از درد سر طرح پروژۀ بعدی «طالبان» بی‎نياز شود. اما بخت با حكمتيار ياری نكرد، و كودتای اول جنوری 1994 پيروز نشد؛ ازين‎رو وی عجالتاً بايد خود را «تا روز مبادا» كنار می‌كشيد و براي سپاهی تازه سامان‎يافتۀ طالبان راه باز می‌كرد. ولی تا اين زمان می‌بايست مردم افغانستان از نام هر‎چه تنظيم است، بيزار می‌شدند و ذهنيت مساعد برای پذيرش «فرشته‎های نجات» كه با شعار‎های مردم پسند مانند «جهاد عليه شر و فساد» و «خلع سلاح تنظيم‎ها» … می‎آيند و دعوای قدرت هم ندارند، آماده می‌گرديد. سردار محمد ولی هم درين وقت می‎بايست به پاكستان سفر می‎كرد و با استقبال گرم مقام‎های رسمی پاكستان مواجه می‎گرديد و با سران قبايل مذاكرات پر آوازه انجام می‌داد تا اين ذهنيت و اميدواری به مردم القاء گردد كه طالبان لشكر «ره صاف كن» ظاهر‎خان پادشاه سابق هستند …!

تنها شاگردان راستين مدرسۀ استعمار پير انگليس قادرند چنين نيرنگ‎های ابليسی را برای اغوای نه‎تنها مردم ساده‎دل و جان به لب‎رسيدۀ ما – كه به هر «كفن كش قديمی زار» بودند و استند – حتا برای روشنفكران و سياستمداران «خام و پختۀ» ما … طرح كنند و چنين آش دهن‎سوزی را آماده نمايند!

 

اما پاكستان برای تطبيق «پروژۀ طالبان» به پشتيبانی سياسی، مالی و تسليحاتی دولت‎های غربی و عربی به ويژه ايالات متحدۀ امريكا و عربستان سعودی نياز داشت. برای جلب پشتيبانی اين دو كشور، افزون بر ذخاير بزرگ نفت و گاز جمهوری‌های آسيای ميانه كه حرص و آز سرمايه داران صنايع نفتی آنها را برانگيخته بود، شعار‎های مبارزه با «تروريزم» و دهشت‎افگنی، قطع و منع كشت كوكنار و توليد و قاچاق مواد مخدر و در ضمن به انزوا كشانيدن بيش از پيش ايران نيز از جاذبۀ كافی برخور‎دار بود. با اين برنامه‎ها همراه با ترفند‎های پيچيدۀ دپلوماتيك ديگر ظاهراً «پروژۀ طالبان» با كارگردانی پاكستان شكل و سامان می‎يابد. اما هدف اصلي پاكستان از طرح آن، انضمام افغانستان يا كم از كم بخشی ازان به قلمرو پاكستان است!

 

امريكا جانب احتياط را از دست نداد. با آن كه نشانه‎های دال بر سهيم‎بودن آن در طرح اين پروژه از نظر رسانه‎های خبری پوشيده نماند، ولي از پشتيبانی علني و به‎رسميت شناختن حكومت طالبان خود داری كرد و با رعايت اصل پراگماتيزم منتظر ماند … تا آن كه«سر و كلۀ» اسامه بن لادن در دارالسلام و نايروبی پيدا شد و افغانستان در توليد ترياك و مواد مخدر ريكارد قايم كرد! و از تروريزم و دهشت افگنی و نقض حقوق بشر كه نَپُرس!

امريكا هرقدر سعی كرد طالبان را به «نيروی معتدل‎تر» تبديل كند آن‎ها «سختگير‎تر» شدند … نوبت تعزيرات اقتصادی و نظامی رسيد[3]، باز هم سودی نبخشيد. امروز طراحان اين پروژه به جز پاكستان ازين سوغات فريبندۀ خود، با آنچه آنان به مردم افغانستان و دنيا ارمغان آوردند، ظاهراً پشيمان و شرمسار شده اند و پاكستان تنها و يا تقريباً تنها مانده است و اين عفريت دست پرورده اش و اسامه بن لادن! و اگر اين عفريت ياغی شود و يا نتواند خاك و مردم افغانستان را ببلعدد، دوباره چون افعی زخمی به آستين پروردگار خود برخواهد گشت و وای ازان روز كه گفته اند: «خود كرده را درماني نيست!».

 

اينكه طالبان تاكنون چه روز و روزگاری بر سر مردم افغانستان آورده اند، از توضيح بی‌نياز است. آنان در قساوت و بيرحمی و آدم كشي نه تنها دست اسلاف «ملحد» و «مسلمان» خود را از پشت بستند كه در اِعمال سياست‎های تبعيضی با هدف پاك‎سازی قومی و نژادی با كار‎برد شيوه‎های «زمين سوخته»، كوچ‎دادن‎های اجباری، كشتار جمعی و نسل كشی، شقاوت چنگيز و امير عبدالرحمان را نيز رنگ‎پريده ساختند.

 

تنظيم‎ها زن را حد اقل نيم آدم قبول داشتند؛ طالبان ديگر اين ارزش را هم برای وی قايل نيستند … طالبان بر اولاد آدم چه كه حتا بر گنجينه‎های فرهنگی وطن ما رحم نكردند! چون نوكر عرب استند بايد هر‎چه عجمی و‎ «غيراسلامی» است، نابود گردد تا رويای سيطره‎‎جويی عربی و وهابيت اسامه بن لادن تحقق يابد! چون نوكر پاكستان استند و اين كشور نوزاد، بی ريشه و فاقد هويت و پيشينۀ تاريخی و فرهنگی است، پس بايست افغانستان را كه تاريخ، مدنيت و فرهنگ پر‎بار و درخشان چندين هزار ساله دارد، فرهنگ‎زدايی وهويت‎زدايی كرد و پيكره‎های بودا را كه با آن قامت و قدامت‎شان به‎اين عظمت ديرينۀ تاريخی و فرهنگی گواهی می‎دهند، نابود ساخت. در ضمن زخم چشمی به هندو‎های بت‎پرست هندوستان هم است! افزون بران تاريخ‎نويسان و نظريه‎پردازان جعلكار، حسود و بی‎خرد شووينيستِ «گسست فرهنگي» را نيز شادمان می‌سازد!

 

چنين است وضع و روزگار ميهن و ملت ما از دست اين سپاهيان پاكستان و اسامه كه به كشور ما تجاوز كرده اند. اما درين جا به يك نيرنگ فتنه انگيز ديگر پاكستان نيز بايد بسيار جدی توجه شود. مردم ما قبلاً مزهَ استبداد مذهبی تنظيم‎ها را چشيده بودند. انترناسيوناليست‎های «چپ و راست» ما نيز با رنگ‎باختن ايديولوژی‎های‎شان برای حضور در صحنه و در بازی قدرت از داعيۀ حق‎خواهانه و هويت‎طلبانۀ قومی و مليتی كه ريشه در سياست‎ها و عملكرد‎های تبعيضی حاكميت‎های تك‎مليتی گذشته داشت و خواه و ناخواه در وضع جديد در سطح سياسي و با پشتوانۀ نظامی مطرح بود، سوء استفادۀ فراوان كرده بودند و به عصبيت‎های قومی دامن زده بودند. پس از تسلط طالبان و اسامه و فوج پاكستان بر ساحتی وسيعی ازخاك ما، استبداد مذهبی طالبان با «تطبيق احكام شريعت» فقط مضاعف شده است! اكنون پاكستان براي رسيدن به مقاصد ناميمون خود برای آن كه مردم ما را بيش از پيش قطعه قطعه كند و بعد با كشور‎مان يكجا ببلعد، به ترفند وحيلۀ «انگريزی» ديگری دست زده است.

 

پاكستان با بد‎آموزی از آموزگاران انگريز خود مردمی را كه با وصف داشتن خاستگاه‎های مختلف مليتی، قومی و قبيله‎يی و باور‎های متفاوت مذهبی، با خود‎جوشی و با افتخار و تعلق به جغرافيا و تاريخ و فرهنگ مشترك‎شان، پوز اربابان پاكستان را به خاك ماليده بودند و ارتش سرخ را به خاك سياه نشاندند، برای آن كه باز روز و روزگار سياه تر را بر سر اين سپاهيان مهاجم و تازه دم پاكستان و اسامه نياورند، بايد در معرض توطـۀ شيطانی و تفرقه افگنانهَ ديگری قرار دهند؛ و آن راه اندازی تبليغات اغوا گرانه و تحريك آميز شووينيستی و نفاق‎افگنانه از زبان مقامات ارشد پاكستان (ازجمله شخص جنرال پرويز مشرف حكمران نظامی پاكستان) مبنی بر اين كه گويا طالبان پشتون استند و منافع پاكستان ايجاب می‎كند از آنان پشتيبانی كند؛ تا بدين وسيله شووينيست‎های رنگارنگِ چپ و راست و دموكرات (!) ما را بفريبد و با تشديد عطش تفوق‎طلبی آنها، آنان را به دنباله‎روان طالبان و در واقع به دنباله‎روان خود تبديل كند. پاكستان تا اندازۀ زيادی به اين هدف خود نيز دست يافته است.

 

در تركيب لشكر طالبان افزون بر طلاب افغانستانی رشد‎يافته و آموزش‎ديده و هويت‎زدايی شده در مدارس مذهبی پاكستان، طلبه‎های پاكستانی، افراد و افسران استخبارات نظامی و اردوی پاكستان، سپاه صحابه، جنبش انصارالله، القاعدۀ اسامه بن لادن، اشتراك نوعی از جبهۀ نوين دسته‎های مختلف شووينيستی نيز كاملاً آشكار است. چنانكه در صفوف و مدارج مختلف دم و دستگاه نظامی، اداری، تبليغاتی و اجرايی آن شمار زيادی از چهره‎های شاخص «چپ» (اعضا و كدر‎های بلند مرتبه ح.د.خ.ا. به خصوص جناح «خلق»)، «راست» (فرماندهان نامدار و بی نام تقريباً همه تنظيم‎های اسلامي) و  «دموكرات» (سلطنت طلبان …) و شووينيست‎های شناخته شدۀ ديگر، هركدام با محاسبات خاص ولی با تكيه بر «مصلحت عام» تفوق‎طلبی قومی، خدمت می‌كنند. در عرصهَ نشراتی و تبليغاتی (خودی و بيگانه) برون‎مرزی نيز باز همين قماش‎ها در همان استقامت هياهوی همسو سر‎داده اند! نژاد‎پرستی و برتر‎پنداری قومی كه مذموم است وقتی سرحد آن به‎اين جا‎ها بكشد، به‎غلامی بيگانه می‌انجامد!

 

واقعيت اين است كه مسالۀ اقوام يا مسألۀ ملی (اينجا منظور بُعد درونی آن است) در كشور كثيرالملۀ افغانستان به‎مثابۀ يكی از مسايل عمدۀ سياسی - اجتماعی از قبل وجود داشت و مطرح شده بود! ضرور و ممكن بود كه راه حل علمی و دموكراتيك و عادلانۀ آن در جهت تأمين تساوی حقوق سياسی اقتصادی و فرهنگی همه اقوام و مليت‎ها به‎منظور تحكيم همبستگی و تأمين وحدت ملی با نظرداشت شرايط خاص كشور به‎موقع و با تفاهم جستجو و پيدا گردد. اما سوگمندانه نه‎تنها چنين نشد كه تنها طرح آن با وصف مبرا‎ بودن از هرگونه تعصب، با سوء تفاهم، سوء تعبير و سوء تبليغات رو برو گرديد. فراگير‎شدن ايديالوژي‎های فرا ملی چپ از نوع كليشه‎يی و بعضاً وابسته به مراكز قدرت، همچنان ايديالوژی «اخوان المسلمين» و تعبير ساده انگارانۀ آن از «اخوت اسلامی» و تسلط ناسيوناليزم منحط در افكار و سياست‎های رسمی محافل حاكم و حلقه‎های وابسته به‎ آن كه بازتاب آن در عرصه‎های سياست، اقتصاد، آموزش و فرهنگ آشكار بود، دركِ اهميت و به‎ويژه طرح سياسی چنين مسألۀ عمده‎يی را دشوار ساخته بود! مقدر آن بود كه پيروان اين ايديالوژي‎های به ظاهر فرا‎ملی نيز بر كرسی‎های قدرت انحصاری تكيه زنند كه پيامد‎های حاكميت آنها برای پيشكسوتان طرح مسألۀ ملی مانند همه نيروهای ملی بسيار سنگين، ناگوار و هزينه بردار بوده است و برای كشور و همه اقوام و مليت‎های باشندۀ آن بسيار فاجعه بار!

 

اكنون كشور ما در معرض توطئۀ استعماری و سياست توسعه طلبانه و تهاجمی مستقيم پاكستان قرار گرفته است و كشور‎های ديگر همسايه و منطقه نيز می‌خواهند ازين وضع به نفع خود بهره برداری كنند. ازين رو مسألۀ ملی در هر دو بعد درونی و بيرونی آن كه پيوند تنگا‎تنگ با يكديگر دارند با حاد‎ترين شكل آن مطرح است، و يكي از مسايل محوری جنگ و صلح، دفع و طرد مداخلات و تجاوز خارجی در افغانستان به‎شمار می‎آيد. مسكوت‎گذاشتن و يا رد‎كردن بُعد داخلی اين مسأله به‎اين بهانه كه گويا «تجزيه طلبی» و «خيانت» به «وحدت ملی» است، اگر از روی جُبن سياسی يا نافهمی و بد‎فهمی و يا ساده‎انگاری نباشد پس به‎طور آگاهانه فريب‎گری و نيرنگ است و در خدمت شووينيزم «قبيلۀ برتر» و پاكستان، كه آن را با اهداف استعماری و توسعه طلبانه عَلَم كرده است!

 

شگفتی اين جاست كه همه يا تقريباً همه «نخبگان»، شخصيت‎ها و محافل روشنفكری، سازمان‎ها و احزاب سياسی، صرف نظر از موضعگيری‎های عقيدتی – سياسی شان  از «وحدت ملی» سخن می‌گويند. شماری ازين شخصيت‎ها و گروه‎ها كه در خيرانديشی‎شان شك نيست حتا آن را «خلل‎ناپذير» دانسته اند. اما در واقع برداشت‎های بسيار نا‎‎همگون ازين مقوله وجود دارد. حتا انتخاب شعاری آن نيز از اهداف و نيات متفاوت سرچشمه می‌گيرد. برخی‌ها ازان، واقعاً آرمان وطن‌پرستانه و ملی مد نظر دارند. شماری ديگر برای ترساندن و خفه‎كردن صدای حق‎طلبی و عدالت‎خواهی قومی و مليتی در كشور، ازان استفادۀ ابزاری می‌كنند و يا مقاصد ناميمون ديگری دارند. چنانكه درك اين مطلب دشوار نخواهد بود كه هدف از سردادن شعار «وحدت ملی» از زبان تفوق‎طلبان از هر قماشی، چه اسلام گرا باشد يا سكولار، انكار حقوق اقوام و مليت‎های ديگر و انقياد و تسليم بدون قيد و شرط آنان به اراده و حاكميت «اكثريت» يا «اكثريت قومی» (آن‎گونه كه نظريه پردازان شووينيت از قماشِ «دويمه سقاوی» به‎غلط ادعا دارند) است! در حالی كه چنين تعبير نادرست از مقولۀ «وحدت ملی» دشمنی آشكار با «وحدت ملی» است. بگذريم ازين كه افغانستان، كشور اقليت‎هاست!

 

به نظر ما واقعيت، گونۀ ديگر است. بحران عميق و گسترده‎يی كه هيچ گوشه‎يی از جامعۀ ماتمزدۀ ما را سالم نگذاشته است، نه تنها اينكه «وحدت ملی افغان‎ها» را بسيار خلل‎پذير ساخته كه آن را با بحران بسيار جدی هويت نيز مواجه كرده است! اين بحران آن گونه كه پيشتر نيز اشاراتی شد ريشه در گذشته دارد.

 

آخرين مرزبندی افغانستان در اثر تبانی دو قدرت استعماری وقت در دورۀ امير عبدالرحمان به‎مثابۀ كشور حايل ميان مستعرات آن‎ها شكل يافت. درين جغرافيای بريده‎شده از چهار سو اقوام و قبايل مختلف كه تقريباً همه به حوزۀ فرهنگي مشترك و گسترده‎ای تعلق داشتند نيز از تبار‎های مليتی و قومی و اتنيكی خود جدا ساخته شدند و براي نخستين بار پس از خانه جنگی‎های طولانی سرداران، دولت خشن متمركز (با الگوي اروپايی سدهَ 19) باحفظ خصلت قبيلوی با دستان قساوت‎پيشه و خونبار امير ‎عبدالرحمان ايجاد گرديد. اما هنوز هم، سركوب قيام‎ها و خيزش‎های مردمي اقوام و گروه‎های اتنيكی ديگر، چندان با تحريك تعصبات قومی به شكل بسيار آشكار و عريان آن همراه نبود. قيام‎های مردم هزاره بيشتر با حربه و تحريكات مذهبی و از ديگر اقوام با عنوان كردن «راهزنان و قطاع الطريقان» سركوب و قلع و قمع می‌شد. براي بار اول نادرخان با تبانی و پشتيبانی انگليس برای گرفتن قدرت و تكيه زدن بر سرير سلطنت، به گونۀ آشكار و علنی تعصب قومی را دامن زد و با باز گذاشتن دست اقوام و قبايل پشتون جنوبي و ماورای سرحد به جان، مال و ناموس مردم تاجيكِ كوهدامن و شمالی، تخم كينه و تفرقه بكاشت! در باب سير رشد يابنده و نفاق افگنانۀ بعدی اين دستپخت استعماری كه به انديشۀ تفوق‎طلبی و برترپنداری قومی انجاميد و پيامد‎های زيانبار و فاجعه آفرين آن، قبلاً سخن رفته است.

 

بدين‎ترتيب، روشن می‌شود كه مسألۀ ملي در كشور كثيرالملۀ ما، يك مسألۀ سياسی – اجتماعي‎ست كه در ستمگری‎های دور و نزديك محافل حاكمه و سران معامله‎گر شووينيست مليت پشتون – كه با اهداف قدرت‎های استعماری همسو عمل كرده اند - ريشه دارد نه مليت پشتون به طوركل. بايد ميان منافع حلقات و محافل حاكمۀ قبيله سالار و منافع مليت پشتون در كليت آن فرق گذاشت. زيرا اكثريت كامل مليت برادر پشتون نيز از اِعمال چنين سياست‎هایی تبعيضی و معامله‎گرانۀ سردمداران حاكم خويش، كه جز عقبماندگی دردناك اقتصادی، فقر جانكاه فرهنگی و بدگمانی‎ها و بی‎اعتمادی‎های بين‎القومی و دنباله‎روی و وابستگی به‎بيگانه و كشانيدن پای تجاوز اجنبی به‎حريم مقدس وطن و جلوگيری از روند طبيعی و سالم تشكل «ملت» (كه به‎مفهوم كلاسيك اروپايی آن در افغانستان هرگز تشكل نخواهد يافت!) و ادامۀ بحران هويت و جنگ و ويراني و مصيبت … ثمری ديگری نداشته است، نسبت به ديگر اقوام و مليت‎های برادر خود جفای كمتری را متحمل نشده است! اين را روشنفكران واقعبين پشتون و غيرپشتون كه «انديشهَ ملی»[4] دارند و زهر تفوق‎طلبی و برترپنداری و يا عقده‎های رسوب‎يافتۀ حس حقارت و جُبن ذهن‎شان را مسموم و فلج نكرده است چه در گذشته و چه اكنون نيكو دريافته اند! اما سوگمندانه بايد اذعان كرد كه در اثر تعليمات و تبليغات زهرآگين شووينستی شمار اين روشنفكران واقعبين تا هنوز به حد «نصاب» نرسيده است!

 

نكتۀ ديگر قابل تذكر اين است كه از طرف طيف وسيعی از روشنفكران كشور ما با مسألۀ ملي برخورد مسؤولانه و دقيق سياسی صورت نمی‎گيرد. و در تحليل‎های تاريخی و جامعه‎شناختی اكثريت آنان، اين مسأله تنها به مثابۀ معلول علت‎هاي ديگر معرفی می‌شود و نه علت (درين حالت هم به علل فرعی بيشتر تأكيد می‎گردد تا به اصلی؛ چنانكه بسياری‎ها مداخلهَ خارجي را يگانه علت آن می‌دانند نه معلول آن). در حالی‎كه نپرداختن مسؤولانه به طرح و حل اين مسألۀ موجود حل‎طلب، يكي از علت‎های ادامۀ بحران و مصيبت‎های كنونی به‎شمار می‌آيد و زمينۀ مساعد برای توطئه، مداخله و تجاوز بيگانه در كشور را فراهم كرده است.

درست است كه آقای پرويز مشرف و ساير مقام‎های بلند رتبۀ پاكستان، هنگامی‎كه از حاكميت دست‎نشاندۀ شان در افغانستان يعنی طالبان به‎بهانۀ «پشتون‎بودن» آنان دفاع می‌كنند، نيات سوء نفاق‎افگنانه دارند و اهداف شوم استعماری و «استحماری» و توسعه‎طلبانه را دنبال می‎نمايند. اما طفره رفتن روشنفكران و سياسيون ما از طرح مسألۀ چنان با اهميت كه خارجيان ازان سود می‌جويند – حال ظاهراً به‎هر بهانه‎يی كه می‎خواهد باشد – در واقع از يك سو همسويی با اهداف و صحه‎گذاشتن به مداخلۀ آنان و از سوي ديگر مُهر تأييد‎زدن بر تداوم سلطۀ جابرانۀ رژيم مزدور و دست نشاندۀ آنهاست!

محافل حاكمۀ قبيله سالار غالباً به خاطر حفظ حاكميت و سيطرۀ سياسی خود رياكارانه به نفع قوم و مليت معين تظاهر می‎كنند و چون مشروعيت خويش را از ارادۀ مردم نيافته اند بيشتر به الطاف و حمايت قدرت‎های استعماری و اجنی چشم دوخته و با همكاری و تحريك آنان با دامن زدن حسِ عظمت‎طلبی و برترپنداری قومی و اشاعۀ تيوری‎های نژاد‎پرستانه، ميان اقوام و مليت‎های مختلف در يك كشور، تخم نفاق و كينه می‎كارند و با سود‎جويی از فارمول كهنۀ استعماری «تفرقه بينداز و حكومت كن!» هم به حاكميت استبدادی خود ادامه می‎دهند و هم مقاصد استعمارگران حامی خويش را برآورده می‎سازند.

 

تاريخ گواه است كه در واقع منافع ملی هيچ قوم و ملتی را جز خود آن قوم و ملت نمايندگی و پاسداری نخواهد كرد. همچنان از تاريخ می‌دانيم كه هرگاه در يك جامعه درد‎های انسانی - اجتماعی بسيار شديد و جانكاه شوند، سياسی نيز می‌شوند.

 

چنانكه ديديم در كشور ما درد تبعيض، ستمگری و بيعدالتی قومي ناشی از سياست‎های تبعيضی و ضد ملی حكام گذشته وجود داشت. پس از تجاوز و اشغال نظامی كشور توسط ارتش سرخ، اتحاد شوروی با بهره گيری از جايگاه و ويژگی‌های قبايل دو سوی خط ديورند و بانفوذ و سرمايه گذاری در ميان آنها و سران شان، برای رسيدن به «آب‎های گرم» زمينه می‎چيد.[5] اما قيام سراسری آزادی‎بخش و مقاومت ملی همه اقوام و مليت‎های افغانستان در كنار هم در برابر رژيم وابسته و تجاوز اجنبی اگر از يك سو اين برنامه را عقيم ساخت، از سوی ديگر اين مجال را نيز فراهم آورد، آن درد‎های «درون‎كوب‎شدۀ» قومي از عمق به سطح آيند و « سياسی» شوند. رنگ و بوی قومی به‎خود‎گرفتنِ تدريجی تشكل‎های عمدۀ نظامی - سياسی چه در دوران مقاومت و چه پس ازان از همين جا منشاء گرفته است. پس از ظهور و تسلط طالبان، آنچه تا كنون شاهد بوده ايم، شدت‎يافتن بيش از پيشِ اين درد است و اگر هرچه زود‎تر راه علاج نيابد، «نسل‎كُشی» به «خودكُشی» خواهد انجاميد!

 

ما بدين باوريم مسألهً قومی در اوضاع كنونی با حاد‎ترين شكل آن در جامعهً ما مطرح است، زيرا اقوام و مليت‎های افغانستان از مرحلۀ «خود آگاهی تاريخی و فرهنگی» به مرحلۀ «خود آگاهی ملی و سياسی» رسيده اند و سرنوشت جنگ و صلح و دست‎يافتن به آرمان‎های آزادی ملي و برپايی نظام عادلانۀ اجتماعی و انسانی به‎پيمانۀ زياد در گرو چگونگی پاسخ‎يابی به اين مسأله است.

 

به پنداشت ما، حل مسألۀ ملی در كشور كه حوادث دو دهۀ پسين بر دشواری و پيچيدگی آن افزوده است از دو طريق ممكن است:

1 - ايجاد نظام دولتی فدرال بر پايۀ  تأسيس واحد‎های خود‎مختار با نظرداشت خصوصيات ملی، تاريخی و فرهنگی…

2 - ايجاد دولت «متمركز» اما «مدرن»!

 

1 - دولت فدرالی: ما بيشتر بر راه حل فدرالی و خودمختاری تأكيد داشته ايم. زيرا از يك سو اين شيوه را با شرايط كشور، ساختار و تركيب اتنيكی و حتی اوضاع جغرافيايی طبيعی آن بيشتر سازگار می‌دانيم و از جانب ديگر اين ساختار به‎هيچ‎روی مركزيت واحد فدرال را كه با تكيه بر موازين دموكراسي ايجاد می‌گردد، نه‎تنها نـفی نمی‌كند، بل‎كه با توجه به ضرورت بازسازی و رشد متوازن اقتصادی واحد‎های بسيار عقب ماندۀ فدرال، از صلاحيت‎های ويژۀ قانونی نيز برخوردار خواهد بود.

 

به باور ما چنين نظام دولتی در كشور منطقی ترين ساختاری‎ست كه سهمگيری و اشتراك همه مليت‎ها و اقوام جامعۀ ما را در حاكميت و سرنوشت سياسی‌شان تمثيل و تضمين می‎كند؛ راه را برای بازسازی، رشد و انكشاف هماهنگ اقتصادی، اجتماعی هموار می‎سازد؛ زمينۀ برآمد استعدادها و شگوفايی فرهنگی را فراهم می‌آورد. همچنان از هويت‎زدايی و همسان‎سازی اجباری و غيردموكراتيك اقوام و مليت‎ها جلوگيری می‌نمايد و فضای بی‎اعتمادی و بدگمانی را كه گروه‎های شووينيستی حاكم در گذشته و حال عمداً ايجاد كرده اند، به فضای حسن تفاهم و اعتماد و همگرايی فرا‎اتنيكی تبديل می‌كند و با از ميان برداشتن زمينه‎های حاكميت و قدرت انحصاری قوم و مليت معين، راه را برای برادری و برابری واقعی و تحكيم همبستگی و سرانجام نيل به آرمانی كه همه از حرمان آن تأسف دارند يعني تأمين «وحدت ملی» هموار می‌گرداند. بنابرين تشويشی كه گويا فدراليزم افغانستان را تجزيه می‌كند از نگاه ما تشويش بيهوده است.

 

2 - دولت «متمركز» اما «مدرن»: از دو سده و اندی بدين سو نظام  قبيله‎سالاری و ارباب ـ رعيتي غالباً در پيوند و اتكا به ‎قدرت‎های استعماری، با سلب حقوق شهروندی و آزادی‎های مردم، روند «طبيعی» تشكيل «دولت – ملت» را مانع بوده است.

 

افغانستان، در زمان سلطنت اميرعبدالرحمان با مرز‎های مصنوعی و بريده‎شده، ميان مستعمرات و سرزمين‎های اشغالی دو قدرت استعماری انگليس و روسيه تزاری و با توافق آنها، شكل كنونی به خود يافت. اين كشور هرگز از مداخلات آنها و ميراث‎خواران‎شان با اهداف توسعه‎جويی و اشغال و يا تلاش آنها براي به قدرت‎نشاندن گماشتگان و اجيران بومی‎شان در امان نبوده است. اميرعبدالرحمان خان برای اولين بار دولت متمركز با الگوی اروپايی سدۀ 19 را با خشونت و خونريزی بسيار بنياد نهاد. تمام دولت‎های بعدی شاهی، جمهوری، جمهوريت دموكراتيك …  تا امارت اسلامي طالبان، همين خصوصيت «متمركز»‎بودن را با نسخه‎بَدَل‎های اروپايي نگهداشته اند. به‎استثناي يكی دو مورد كوتاه مدت، تقريباً هميشه، حاكميت سياسی نه به‎اتكای مردم، بل‎كه با تكيه و وابستگی به‎اجنبی و با حفظ خصلت انحصاری و قبيله‎سالاری، با اِعمال خشونت و استبداد و سلب كليه حقوق مدنی و آزادی‎های انسانی، بر دوش مردم تحميل شده است. چنانكه مردم ما پس از هر بار ايثار و جانفشانی بيدريغ براي حصول آزادی سوگمندانه در اثر همين توطئه‎های استعماری و ايادی بومی آن تا كنون قادر نشده است بر سرنوشت خويش حاكم گردد و چنان دولت ملی و حاكميت سياسی را تشكيل دهد كه از ارادۀ آزاد مردم مشروعيت يافته باشد و همه اقوام و مليت‎های افغانستان درآن حاكميت خود را سهيم بداند. و ازين ديدگاه «دولت مدرن» به معنای دقيق آن تا كنون در افغانستان وجود نداشته است.

 

بدينگونه است كه ظهور و تسلط قبيله‎سالاری در حاكميت سياسی به شكل دولت «متمركز»، از يك جهت به‎مثابۀ بقايای استعمار ارزيابي می‎گردد كه افزايش عقب‎ماندگی دردناك و مزمن تاريخی جامعۀ ما را در كليه عرصه‎ها و گستره‎های زندگی موجب گرديده است و از سوی ديگر عامل نفاق و تفرقه ميان اقوام و مليت‎های برادر و مانع اصلی همبستگی و «وحدت ملی» به‎شمار می‎آيد.

 

ظهور اين پديدۀ ويرانگر در حاكميت سياسی جامعۀ استبداد‎زدهَ نيمه فيودالي ما با موازات حفظ مناسبات ارباب‎ـرعيتی و رشد طفيلی سرمايداری دلال و بيروكرات در پيوند با استعمار، رشد اجتماعی و اقتصادی را از مسير طبيعی و سالم آن منحرف ساخت، آزادی‌های فردی و اجتماعی را بيش از پيش به بند كشيد، انديشه‎های تفوق‎طلبی را ترويج كرد و به تبع آن به تبعيض و تعصب و نابرابری‎های قومی و ملی دامن زد و در كل جامعه را در عقب‎ماندگی اسفبار نگهداشت.

بسيار طبيعی می‌نمايد كه چنين جريان تاريخی از همان آغاز تا كنون از يك سو از  روند طبيعی تشكل «ملت» و تشكيل دولت با خصلت و انديشۀ ملی جلوگيری كرده است و از سوی ديگر برای مداخلات دوامدار اجنبی و تحقق اهداف استعماری آنها بستر دايماً مساعدی را گسترانيده است.

 

چنانكه رژيم طالبان زشت‎ترين و آخرين نمونۀ تيپيك و تاريخ‎زدۀ نظام قبيله‎سالار است كه تمام عناصر و مشخصات نامبارك «دولت متمركزِ» نسخه‎بدل را با روكش مذهبی و وابستگی عميق به اجنبی در خود يكجا جمع كرده است. اين نظام، علی‎رغم ادعای پوچِ مداحان و نظريه پردازان رنگارنگ شووينيست آن در تلاش بی‎ثمر برای نوعی «مشروعيت»‎بخشيدن به آن كه گويا دولت مستقل و متمركز «اكثريت» را برپا داشته و «وحدت ملی» را تأمين نموده و «امنيت» و «صلح» را ارمغان آورده است؛ نظامی است از ديد سياسی ضد ملی، وابسته و دست نشاندۀ پاكستان كه هم اكنون بخش بزرگِ كشور را و لو غيررسمی عملاً به پاكستان الحاق نموده است. براي كتمان اين وابستگي و پيدا كردن پايگاه اجتماعی با بدآموزی از اسلاف تفوق‎طلب و همسو با سياست مزورانۀ پاكستان، براي فريب مليت برادر پشتون تب عصبيت بدوی قومی را تشديد بخشيده، به نسل‎كشی و نابودی اتنيكی و نژادی دست زده است. با تمويل از منابع مافيايی قاچاق مواد مخدر و اسلحه و با تغذيه از منابع مشكوك مالی بين‎المللي و امكانات پولی اسامه بن لادن كه كشور ما را به پايگاه دهشت‎افگنی و مركز تربيت تروريستی اعضای تند‎رو سازمان‎های ظاهراً اسلامگرا در جهان تبديل نموده است و با ارايۀ چهرهَ خشن، عقبمانده و ضد مدنی و ضد انسانی از اسلام و با كشتار وحشيانه و كوچ‎دادن‎های اجباری مردم بومی كشور، ملكيت و جايداد‎های آنان را غصب نموده در اختيار بيگانگان عربی و پاكستانی قرار می‎دهد و بدين‎گونه هم به اسلام و هم به مردم خيانت می‌كند. با اِعمال استبداد ملی و مذهبی، تفتيش عقايد همراه با آزار و اذيت حقارتبار مردم، سلب حقوق و آزادی آنان، زن‎ستيزی، دانش‎ستيزی و فرهنگ‎ستيزی، ايجاد فضای رعب و وحشت و تأمين «امنيت گورستانی»، كشور و جامعۀ به‎خون و ماتم نشستۀ ما را در پرتگاه سقوط  كامل هستی تاريخی و نابودی هويت ملی و فرهنگی قرار داده است.

 

بدين ترتيب آشكار می‎شود كه در كشور كثيرالاقوام و عقب‎نگهداشته‎شدۀ افغانستان كه در موقعيت حساس ستراتيژيك و جيوپوليتيك قرار دارد و تا هنوز روند تشكل «ملت» را پشت سر نگذاشته است و دران هيچ قوم يا مليتی نسبت به مجموع اقوام ديگر از «اكثريت» برخوردار نيست و گروه‎های حاكم قبيله‎سالار غالباً همچون دست‎نشاندگان و گماشتگان استعمار عمل می‎كنند و با اِعمال خشونت و ستمگری و اتكای مزورانه بر تعلقات اتنيكی، همه باشندگان وطن را در جهل و فقر و تيره‎روزی نگاه داشته اند، و از دموكراسی و آزادی و عدالت مردم را محروم ساخته اند، تأكيد بر حل مسألۀ قومی و يا ملی از طريق «دولت متمركز» با الگو‎های گذشته، با چی دشواری‎های موجود و پيشبينی ناشده‎يی مواجه تواند بود!

 

به‎هر حال در صورت تشكيل دولت با توجه به‎ويژگی‎های جغرافيايي و تجارب ارزشناك تاريخي زيست با همی اقوام و جماعت‎های اتنيكی در خراسان‎زمين و ارزش‎های مشترك تاريخي و فرهنگيِ غنامند و پُر بار انسان‎گرای آن، جدايی دين از دولت (كم از كم به خاطر حفظ پاكيزگی و تقدس جنبۀ الهی آن و آلوده نساختن آن با اَعمال زشت و كردار معصيت‎آلود بشری كه تا كنون زير نام دين بر مردم مسلمان و متدين ما روا داشته اند!)، و بر مبنای اصول و ارزش‎های دموكراسی و انتخابات آزاد (با معيار نفوس)، رعايت اصل شايسته‎سالاری، تأمين و گسترش آزادی‌ها و حقوق شهروندی افراد، ايجاد نهاد‎های اجتماعی و فرهنگی غيردولتی، تأسيس شورا‎های محلی انتخابی، دموكراتيزه‎كردن كليه شؤون زندگی جامعه بر مبنای ارزش‎های عدالت پسندانۀ فرهنگ ملی و تجارب جهانی، همگانی‎ساختن آموزش و پرورش سالم، يكسان، رايگان و بدون امتياز، بازسازی و رشد هماهنگ و متوازن اقتصادی مناطق مختلف، تأكيد بر تساوی حقوق ملی همه مليت‎ها و اقوام، فراهم آوری زمينه‎های برابر براي رشد طبيعی و بدون اجبار همه زبان‎های ملی كشور، جلوگيری از انكشاف يك زبان و فرهنگ به زيان ديگری، انتخاب يك زبان به مثابهَ زبان رسمی دولت[6] از طريق ريفراندوم و  … به‎ايجاد فضاي تفاهم و اعتماد مجدد كمك كرده، شرايط لازم براي زيست باهمی و برادرانۀ اقوام را ميسر می‎گرداند و راه را نه‎تنها براي همگرايی فرااتنيكی، همبستگی و وفاق ملی هموار می‎سازد، بل‎كه به‎مثابۀ يك دولت مردم‎سالار، صلح و ثبات و آبادانی و شگوفايی را در آينده  تضمين خواهد كرد؛ و اين، هم به نفع ماست و هم به نفع همسايگان ما (به خصوص پاكستان!) و همه كشورهای منطقه و جهان. افزون بران، يك چنين دولتِ «متمركز»، با چنان برنامه و محتوا، هر نام و عنوان كه داشته باشد، ديگر «نسخه بدل» الگو‎‎های كلاسيك اروپايی نه، بل‎كه «مدرن» و «مدنی» بوده و بسيار «متمركز» نيز نخواهد بود!

 

در واقع هردو شيوۀ حل مسألهَ ملی با اصول دموكراسی مطابقت دارد. تنها  پس از سنجش دقيق علمی و با احساس مسؤوليت ملی و ميهن‎پرستانه، به‎دُور از هرگونه غرض‎ورزی، آن راهی را بايد برگزيد كه با شرايط كشور ما بيشتر همخوانی داشته و اين معضلۀ بسيار ظريف و پيچيده و «سياسی‎شده» را بهترين راه حل باشد. بدون ايجاد نظام دولتی مبتنی بر دموكراسي اين مسأله راه حل نخواهد يافت و بدون يافتن راه حل دموكراتيك و عادلانۀ آن هرنوع دموكراسی معيوب و ناقص خواهد بود!

 

جبههَ مقاومت: در برابر حاكميت مشترك طالبان، اسامه و تجاوز پاكستان، مقاومت مسلحانه وجود دارد. مضمون آن آزادی‎بخش است. رهبری سياسی آن ظاهراً به‎دوش «جبههَ متحد» و رهبری نظامی آن را فرمانده نامدار دوران مقاومت و جهاد، احمد شاه مسعود به دوش دارد. در باب اهميت اين مقاومت بالفعل همين يك دليل بسنده است كه اگر خدا ناخواسته اين مقاومت وجود نمی‎داشت، پاكستان به‎هدف شوم «عمق ستراتيژيك» و الحاق غير رسمی افغانستان به‎قلمرو خود دست يافته بود.

 

و اما تكيه گاه اصلی مقاومت، مردم افغانستان است؛ مردم آزاده‎يی كه بار‎ها نشان داده اند، اسارت اجنبی را نمی‎پذيرند. در اصل اين مردم است كه از آزادی، ناموس و وطن خود در برابر تهاجم بيگانه و عمال و گماشتگان بومی آن درست مانند زمان تجاوز و اشغال كشور توسط ارتش سرخ شوروی، دفاع می‌كند و سوگمندانه درست مانند همان وقت رهبري سياسي سالم و صالح  ندارد. زيرا رهبری سياسی كنونی هنوز به پوستۀ مندرس و تاريخ‎زدۀ تنظيمی محكم چسپيده است؛ هنوز از نزديك شدن با نيرو‎های ملی و دموكرات و جنبش روشنفكری ملی و ميهن‎پرست هراس دارد؛ هنوز ضرورت بسيج كليۀ اين نيروها در برابر برنامه‎های شوم و بسيار خطرناك پاكستان را درك نكرده است؛ و هنوز تكيه بر «برادران ايديالوژيك و مكتبی» را مرجح می‌پندارد و هنوز نوعی گرايش به انحصار «قدرت!» دارد.

 

اين رهبری بقايای همان رهبری سابق تنظيمی‎ست كه در گذشته بنا‎بر علايق عقيدتی‎ ـ سياسی با مخالفين امروزی و هم پيمانان ديروزی و يا عكس آن و بنا‎بر وابستگی به حاميان اجنبی به‎ويژه پاكستان از درك عمق فاجعه ناتوان بود و فرصت‎های مساعد فراوان، برای جلوگيری از وقوع آن را از دست داده بود؛ بنابران در لحظات حساس و سرنوشت‎ساز با وصف در اختيار‎داشتن امكانات بسيار، نتوانست در برابر توطئه‎های آشكار پاكستان و گماشتگان معلوم الحال آن از خود ارادۀ قوی ملی و قاطعيت لازم نشان دهد. ازين لحاظ خود در فراهم‎آوری شرايط برای وقوع فاجعه شريك و مقصر است.

 

اما با وجود اين‎همه واقعيت‎های تلخ و دردناك و فرصت‎های از دست رفته، درين نبرد سرنوشت ساز به جبههَ مقاومت موجود به صفت يگانه مقاومت بالفعل در برابر هجوم و تجاوز پاكستان و عمال بومی و غيربومی آن و نقش فرماندهان نامدار و گمنام مقاومت نبايد كم بها داده شود، زيرا در خصلت ملی و ميهن‎پرستی رزمندگان آن جای ترديد نيست.

 

در ساحه و صفوف مقاومت با همه ناباوری ما هنوز شمار زيادی از روشنفكران و فرزندان آگاه و رسالتمند مردم حضور دارند كه با وصف داشتن امكانات ترك وطن و گليم خويش به‎در‎بردن، با همه ناسازگاری روزگار و بی‎مهری «اغيار»، در كنار ملت و مردم خود باقی مانده اند. اين نيرو عظيم است اما فاقد هرگونه امكانات و زمينه برای تبارز و حضور فعال در صحنه. هرگاه در مناطق مقاومت، رهبری سياسی و نظامی آن از تجارب تلخ و اشتباهات جبران‎ناپذير گذشته درس عبرت می‎گرفت؛ از خود‎محوری و انحصار‎طلبی تنظيمی و تنگ‎نظری‎های عقيدتی – سياسی صرف‎نظر می‎كرد و به ايجاد فضای باز سياسی و تبارز آرا و انديشه‎های مختلف تن در‎می‌داد؛ به‎آزادی و حقوق افراد احترام می‌گذاشت؛ در يك سخن آنگونه كه گاهی در لفظ ادعا می‌شود در عمل نيز باورمندی خويش را به دموكراسی نشان می‎داد؛ درين‎صورت مطمئناً آنچه را كه كمبود داشت از خرد جمعی به‎دست می‎آورد. بادريغ نشانهَ بارزی از چنين گرايش مثبت هنوز به‎چشم نمی‎خورد!

 

بنابرين در اوضاع پيچيدهَ كنونی برای آنكه خونبهای مردم باز به هدر نرود و در دام توطئهَ استعماری ديگری در نيفتد، به باور ما يگانه راه نجات، آن است تا جبهۀ سياسی نيرومند از تمام نيروهای ملی و دموكرات و آزادی‎خواه و ترقی‎پسند و ميهن‎پرست با پلاتفرم مشخص سياسی تشكيل گردد و در آن پلاتفرم، معضلات اساسي كشور و جامعه مانند مسايل جنگ و صلح، نظام و ساختار دولت آيندۀ افغانستان، حل مسألۀ ملي، ساختار‎های ادارۀ محلی در مناطق آزاد شده، بازسازی و احيای مجدد نهاد‎های از بين‎رفتۀ اقتصادی و فرهنگی، تعليم و تربيه، تأمين حقوق مدنی و آزادی‌های افراد، مناسبات با همسايگان و كشور‎های منطقه و جهان  … مطرح شده و بر پايۀ اصول دموكراسی و منافع ملی راه حل آن‎ها بازتاب مشخص، شفاف و روشن يابد. در شرايط ادامۀ جنگ عليه تجاوز پاكستان و گماشتگان بومی و غيربومي آن و اسامه، تبليغ اين ره‎يافت‎ها و انديشه‎های ملی از طريق رسانه‎های گروهی داخلی و خارجی، به‎هدف روشنگري اذهان عامه در گسترۀ ملی و بين‎المللی به‎طور گسترده راه‎اندازی شود؛ درين صورت نيروهای ملی و جانبدار دموكراسی كه به‎شكل پراگنده در درون كشور و بيرون ازآن به‎صورت بالفعل و بالقوه وجود دارند در حركت و انسجام می‎آيند و جنگ استقامتِ آگاهانه می‎يابد. در آن حالت جنگ، ديگر تنها جنگ رهايی‎بخش نخواهد بود بل‎كه صلح و سازندگي هم است و در حقيقت خلاء رهبری سياسی خردمند با انديشه و خصلت ملی كه تا كنون قوياً احساس می‌شود، از بين خواهد رفت!

 

درك اين مطلب دشوار نيست كه به‎دلايل وجود فضای اختناق و استبداد و تفنگ‎سالاری و تحجر‎انديشی تعصب آلود، نيروهای آگاه و متعهد ملی و روشنفكری در داخل كشور هنوز مجال لازم براي بلندكردن صداي اعتراض خود را ندارند. ازين‎رو ناگزير اين صدا، نخست در بيرون مرز‎ها بايد بلند شود و پلاتفرم و ساختار ابتدايی هرگونه انسجامی به هدف تشكيل جبهۀ سياسی مورد نظر در بيرون بايست فراهم گردد. البته اين جبهه زمانی می‌تواند مفهوم واقعی بيابد و كارايی داشته باشد كه خود را با درون پيوند بزند و بر مردم خود تكيه كند و تنها ازين راه می‌تواند بر جبهۀ مقاومت موجود خود را «تحميل» نمايد؛ در غيرآن بازی بيهوده‎ا‎ی خواهد بود براي فرو‎نشاندن عطش‎های خود خواهانۀ «روشنفكری»، كه درين صورت عدمش بِه ز وجود!

 

آن عده روشنفكران، كه روحيۀ گروهی‌گری، ايديالوژی‎زدگی (چپ و راست)، «غرب‎زدگی» با رسوبات خدا‎ناخواسته بغض‎آلود ناشی از سرخوردگی‌ها و ناكامی‌ها و سياست‎زدگی‎ها را در خود هنوز نگه داشته اند، يقيناً نخواهند توانست نقش بسيار شايسته و ارزنده در انجام مسؤوليت بزرگ كه نجات وطن از مصيبت بزرگ است، به‎دوش گيرند؛ مگر آنكه بر تعصب‎ها غلبه كنند و ضرورت تساهل و گذار به‎ديالوگ با دگرانديشان را بدون حذف هيچ نيروی سياسی (با اين اميد كه با طرد دگرانديشان، دور باطل اشتباه انحصارگران حاكميت‎های ايديالوژی زدۀ چپ و راست توسط مدعيان دموكراسي تكرار نشود! و هم با اين آرزو كه جنگ هستی‎برانداز بيست و چند ساله، در گمراه‎ترين و منحرف‎ترين گرايشات و جريانات فكری – سياسی، تغييرات مثبت پديد آورده است!) و نيز ضرورت اتكا بر مردم خويش و پيوند با نيروهای آگاه و سالم و ملی درون كشور را درك نمايند!

 

با ابراز آرزومندی به‎ايجاد چنان جبهه‎ای، به‎سخنان خويش پايان می‌بخشم و به‎كار اين كنفرانس و برگزار‎كنندگان محترم آن كاميابی می‌طلبم.

 

بيا تا جهان را به بد نسپريم!                 

 

 22  جون  2001  شهر آخن، آلمان

                                          محبوب الله کوشانی



[1]- اين جريان پسان‎تر نام «سازمان انقلابی زحمتكشان افغانستان» (س.ا.ز.ا.) را بر خود نهاد. در سال 1990 به طرح جديد برنامه و تغيير نام اقدام كرد و اين طرح خويش را كه به تصويب بيروی سياسی كميته مركزی (س.ا.ز.ا.) رسيده بود، زير عنوان «اصول كلی نهضت دموكراسی افغانستان» در شمارۀ پانزدهم نشريۀ مركزي خود – جريدۀ «ميهن» - غرض نظرخواهی به نشر سپرد. در اواسط همان سال پلينوم وسيع كميته مركزی سازمان پس از شور و بحث پيرامون اين طرح كميسيونی را انتخاب و توظيف كرد تا با نظرداشت پيشنهاد‎های گرد آمده، تعديلات لازم را دران وارد كند و طرح نهايی را جهت تصويب به نخستين كنگرۀ سازمان آماده سازد. اما در اثر حوادث پی در پی سياسي و نظامی و پيامد‎های ناگوار و مصيبت بار ناشی ازان، با وصف تعيين ميعاد و آغاز انتخابات نمايندگان، برگزاری كنگره ممكن نگرديد و اين طرح مجال تصويب نهايی را نيافت.

 

[2] - پس از مدت كوتاهی نام «جنبش ملی– اسلامی افغانستان» را بر‎گزيد.

[3] - البته جفای تعزيرات اقتصادی را مانند هميشه مردم افغانستان می‌كشند نه تفنگ‎سالاران، تنظيم‎سالاران، طالبان و يا «اميران» اسلامی.

[4] - البته نه به‎مفهوم بدآموزی‎های «فلسفهَ پشتونوالی» (كه به‎مثابۀ ارزش‎ها و سنت‎های نيكو و پسنديدۀ قبيلوی در جای خود زيباست ولي تعميم آن به‎هدف يكسان‎سازی اجباری و هويت‎زدايی از ساير مليت‎ها و اقوام كه هركدام ارزش‎های فرهنگی و سنت‎های پسنديدۀ خاص خود را دارند، زشت و نفاق افگنانه!) و نه به‎تعبير تازه از كلمات «افغان» و «افغانيت» در جفنگ‎نامهَ فاشيستی «دويمه سقاوی» كه چون برنامۀ ايديالوژيك – سياسی برای طالبان در كارگاه I.S.I. پاكستان تهيه شده و ظاهراً از طرف شخص مجهول‎الهويه‎ای به‎نام «سمسور افغان» عنوان گرديده است. تا ديروز، تب سوزان تفوق‎طلبی قومی، اين آقا را در لباس «انترناسيوناليست» به اميد تجزيهَ پاكستان و ايجاد «پشتونستان بزرگ» به آستان‎بوسی اتحاد شوروی كشانده بود و امروز كه «اين دُهل را» نصيرالله بابر (البته طبق وعدهَ قبلی به نفع پاكستان) «بهتر از داوود خان»  می‌نوازد باز به رقص و «اتن ملی» درآمده و با تكرار و نشخوار هذيان‎های اسلاف فاشيستش مانند آن‎ها تا سطح مزدوری بيگانه، اين بار در سطح چاكری چاكرِ استعمار يعنی پاكستان تنـزل كرده است.

[5] - چنانكه پس از كودتای 7 ثور 1357 و به‎ويژه پس از تجاوز نظامی اتحاد شوروی ما شاهد باز هم بيش از پيش گسترده‎شدن «خوان يغما» برای پذيرايی و ميزبانی ازين «خوانين دو سره» و سران قبايلی و رهبران سياسی آنها بوديم و مانند گذشته شاهد هدر‎رفتن بودجه‎های گزاف «وزارت سرحدات» و دارايی ملتی كه خود فقير و نيازمند بود. زيرا بار‎ها در عمل ثابت شده است كه تقريباً بدون استثنا وفا‎داری همۀ آنان به‎نسبت كابل به اسلام آباد بيشتر بوده است.

[6] - زبانی كه بيشتر از يك هزار سال بدين‎سو، در حوزۀ فرهنگی گسترده‎يی به‎شمول سرزمين ما، به‎طور طبيعی و بدون فشار و اجبار از جانب حاكميت و جماعتِ اتنيكی معين، زبان بين‎الاقوام بوده است، زبان فارسي – دري‎ست كه سالاران انديشه، ادبيات و فرهنگ كليه گروه‎های اتنيكی در رشد و غنامندی آن سهيم بوده و استند و ازين ديدگاه در انحصار اتنيك معينی قرار نداشته و ندارد. اين خصوصيت فرااتنيكی زبان دری بهصفت عامل نيرومند فرهنگی در كنار ساير عوامل، در ايجاد فضای تفاهم و همبستگی ملی همه اقوام و گروههای اتنيكی اين مرز و بوم نقش استثنايی، تعيينكننده و انكارناپذير داشته و دارد. ناديده انگاشتن اين واقعيت «تعصب و خامی»ست و سنگ اندازی در راه رسيدن به آرمان شريف «وحدت ملی»! همچنان زبان پشتو، با وصف سياست‎های نادرست و تفرقه‎افگنانۀ برخی محافل «رسمی» در گذشته، كه از ديد ما تا حدی به رشد طبيعی آن زيان رسانده است، با بيانِ فرزانه‎مردِ شهيدی، همچون «خواهر جوان در كنار برادر رشيد خود» به «بلوغ لازم» رسيده است و بايستی در آينده بدون «اجبار» كه «اكراه آفرين» است، راه رشد سالم و طبيعی را چنان بپيمايد كه فر‎اگير و فرا‎اتنيكی شود؛ چنانكه تا اندازۀ چشمگيری چنين نيز شده است. كليه زبان‎های ملی ديگر كشور (مانند اوزبكی، تركمنی، نورستانی، بلوچی و …) نيز بايد از امكانات رشد طبيعی و سالم، بدون محدوديت و يا فشار برخوردار شوند و چنين امكانات تا آنجا كه به پاليسی دولت‎ها ارتباط می‎يابد، به‎صورت برابر برای آن‎ها فراهم گردد؛ تا باشد كه روزی با تحقق اين «فرضيهَ مستحيل عقلی» يعنی با فراگير‎شدن آن‎ها، يك ويژگی ديگر اين جغرافيا و تاريخ كه از بسا جنبه‎ها در جهان كم‎نظير يا حتا بی‌نظير است، نيز متبارز گردد!







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



حزب آزادگان