یخها آب میشود

۲۸ حوت (اسفند) ۱۳۹۵

یاد آوری

سالهای ۳۷ و۳۸ شمسی بود. تازه ازمکتب حبیبیه فارغ شده بودم.درخصتی های زمستانی نخستین داستان خودرا بنام «یخها آب میشود»  نوشته بودم که درهمان سال در روز نامهءانیس نشرشد. د رسال۱۳۵۳ باشش داستان دیگردر کتابکی بنام « فریاد ازسکوت » دوباره نشر شد.

درچهل سالیکه گذشت غیرازیک نوشتهء خصمانه  کسی دربارهء آن ننوشت .همچنان د رکتا بهاییکه درین زمینه نوشته شده است از «فریاد ازسکوت»  یاد نکرده اند.    

کتاب «فریاد از سکوت» برای نخستین بارداستان نویسی مدرن وعصری را معرفی میکند که با گذشتهء داستان نویسی تفاوت آشکاردارد . حلقهءزنجیریست که کهنه ونو را وصل میکند.   درکتابها یی که نوشته شده این حلقهء  وصل گم شده است یک بژوهشگرآگاه و متخصص میتواند آنرا ارزیابی نمایدواین حلقهء گم شده را در زنجیره تاریخ بجایش بگذارد . تا همین اواخرخیال نداشتم که این چیزهارا بنویسم . یک دوست عزیز برایم گفت درعمرها اعتبار نیست .بعد از تو دیگری درفکرکتاب تونخواهد شد وازیاد ها خواهد رفت .بخاطر جامعه ومردم آنرادوباره بنویس  . کوشش میکنم یگان یگان داستان را درسایت خود بنام «من غمین»که نام مجموعهء سروده هایم نیز میباشد جهت قضا وت خوانندگان عزیز بگذارم.

با درود

رشاد وسا

۲۲ فبروری  ۲۰۱۷

 

********

 

یخها آب میشود

 

 تاریکی شامگاهان شهرا فراگرفته ودانه های باران به آهستگی برروی گل ولای کوچه میریزد ولالا باحالت حزن آوری درمیان کوچه پیش میرود .

زمستان به آخررسیده ودرحالیکه ازدرودیوارسردی ورطوبت برمیخیزد .ازهشت روزبه این سوپی درپی باران میبارد واین وضع کسل کننده است.زنها ازصبح تاشام با همه کس عربده سرمیدهند. بچه های ولگرد درهوای مرطوب وبارانی ماه باشی بازی میکنند . آنها با پاهای برهنه ویخن های کنده کوچه ها وپس کوچه هارا پشت سرمیگذارند وگاهگاه فریاد میزنند ماه باشی – ماه باشی.لالا درمیان تاریکی پیش میرفت وبه این عوارض جوی توجهی نداشت . قلبش را اند وهای بی پایان میفشرد .درخانه اش زنی مریض بسرمیبردوآن زن مادرش میشد . شاید اومیمرد .

دکانهای محقرکوچه یکی پس ازدیگربسته میشدند درسراسرکوچه تنها یک چراغ کمنوردرمیان مه وغباروریزش باران بل بل میکرد که درپرتو آن ساحهء کوچکی درپای چراغ به مشکل روشن میشد. لالا به تندی به سوی خانه میرفت . .پایش لغزید ودر یکی از دند ابها سخت به زمین خورد.نالهء کرد و اززمین برخاست.و به راه افتاد.وضع گل آلودش درآن تاریکی غم انگیز صحنهء ادبارو فلاکت را تکمیل مینمود.وازداخل بوتهای فرسوده اش جرق جرق دلخراش آب بگوش میرسید که با ان صحنهءفلاکتبارهمخوانی حیرت انگیزی داشت.  لالازن نداشت.اگرچه جوان نبودبه حساب پیرهاهم نمیرفت. اما او مادرخودرا دوستداشت مانند دیگران شاید کمی هم بیشتر.لالا گذشته ازمادرخود هیچ زنی دیگررا دوست نداشت .اما کسی چه میداندواینراهم کسی نمیداند که آیازنی دیگرغیرازمادرش خاطرخواه اوبود یا نه      .

مسکن لالا درآغوش همین کوچه های تنگ وتاریک قرار داشت وعبارت ازیک اظاق منحصربفرد درطبقهء دوم یک  ساختمان کهنه بود که یک در ویک دریچه داشت طبقهءزیرین آن تحویلخانهء بودکه به ما لک تعلق داشت. لالا این خانه را به پول ناچیزی که نیمی ازمعاش ماهیانه اش را میساخت به کرایه گرفته بود .آفتاب هرگز درآن نمی تابید.لالا ازآخرین پیچ کوچه گذشت .نورکم رنگی از درون خانه دریچه را روشن کرده بود. دانه های باران برروی شیشه های شکسته می افتادواز میان کاغذ پاره های مرطوب آن قطرات باران به صورت رشته های باریک به درون خانه نفوذ میکرد.لالا نگاه اندوه باری به دریچه افگند ودلش سخت تپیدن گرفت.  لباسهایش سرتا پاتروگل آلود بود ودرحالیکه قطرات درشت باران دستا نش را میشست .دررا کوبید. آوازگام های کوچک وآهسته به گوشش رسیدوهرقدراین آوازنزدیکترمیشد قلبش بیشتروبد تر میتپید. یک کودک زکام رسیده ولاغراندام دررا گشودودرحالیکه به شدت سرفه میکردسلام داد. لالا ازاو پرسید

-  بوبو چطور است . 

-   خوبس لالا جان

پسرک از پشت  سرلالازینه هارا طی کرد. درقسمت بالایی خانه پیرزنی درزیرلحاف نازک وپاره پاره رو به دیوار خوابیده بود.حصهء زیاد خانه فرش نداشت.دریک کنج  خانه نزدیک دروازه دو سه دانه دیگ وکاسه مسی وحلبی که از ماها به این طرف بروی آن گرد و خاک نشسته بود قرارداشت دراطاق که سردی درآن حکم فرما بود بوی نا خوش آیندی بمشام میرسید.لالا درحالیکه  لباسهای نمناک خودرا ازتن میکشید.آهسته پرسید

-       چاشت چیزی خوردید

-       طفلک که باوضع رقت آوری ازسردی میلرزیدجواب داد.

-       بوبو جانم خواب بود ومن چیزی نخورده ام.

 لالا نزدیک بستر مادرش رفت ولحاف را به آهستگی از روی مادرش بلند کرد. قلبش همچنان میتپید . سرپیرزن  بسوی دیواربه طرف  دست چپش غلتیده بود. مایع زرد رنگی که ازگوشه دهانش به شکل نخ باریکی تراوش کرده بود برروی بالشت دیده میشد.رنگ پریده اش انسان

را بوحشت می انداخت. کسی نمیدانست اودرچه موقعی از جهان ما رفته است .لالا برچهرهء استخوانی ورنگ پریده وموهای سپید پیرزن نگریست واشکی ازچشمانش سرازیزگردید.پسرک بسیمای لالاچشم دوخته بودوباصدای حزینی ازاو پرسید

 -  بوبو جان چطور است لالا 

-   آرام بخواب رفته است .

-چرا گریه میکنی  

- گریه نمی کنم . کمی خنک خوردیم

- جرا او اینطوراست

- خوب میشود

-لالاپسرک را گفت  برو بخواب

 - میخوابم

این کودک که پدر ومادر خودرا درشیرخوارگی از دست داده بوددرین خانواده سه نفری بسرمیبردوآنشب درآن محوطهءکه مرگ وسردی آنرا فراگرفته بود.درگوشهء بخواب رفت.

فردا هنگامیکه ریگهای نمناک وباران خورده را برگورآن زن هموارمیکردند نسیم خوش آیند بهاری به آهستگی میوزید وآفتاب گرمی دلپذیرداشت.خرک های کوهی در سوراخهای خود به جنبش آمده بودند.نزدیک شام لالابه طرف خانه میرفت .یخهای زمستانی در زیرپاهایش میشکستند . یکباربه بالا نگاه کرد و دسته بزرگ    پرندگان کوچی را دید که که بشکل زنجیر ومانند سر نیزه بسوی شمال پروازمیکردند .آفتاب نشسته بوداما افق ارغوانی رنگ مغرب بسیارشفاف ودرخشان بود. تنهایی اورا رنج میداد.

رشاد وسا

کابل سال ۱۳۳۸

 







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



رشاد وسا