یاد ها و خاطره ها، ۱۸ جوزا روز شهادت عبدالمجید کلکانی

۲۰ جوزا (خُرداد) ۱۳۹۵

عبدالمجید کلکانی چریک نستوه و بی بدیل وطن یکی از شخصیت های مهم سیاسی و نظامی کشور ما بود. شهرت؛ شناخت و معرف با آن بزرگمرد همیش در لابلای نوع  زندگی اسطوره یی وی چون یک عیار و قهرمان راستین در جامعه متبلور و آشکار است.

 

نخستین آشنایی و دیدار بنده در عالم ناشناسی به این مرد قهرمان یاداور یک خاطره است. در سال 1349 در ریاست خدمات تخنیکی اردو و اکادمی تخنیکی حربی بودم؛مدیر یکی از شعبه های مواد تخنیکی و محاسب این مواد؛ دوستم محمدعظیم زرمتی محاسب اسلحه ومهمات مربوطه دانشکدۀ تخنیک بود (بعد از کودتای ثور جنرال محمد عظیم قومندان دفاع انقلاب). محاسبات تخنیکی حربی و مواد داخل دیپو ها در آخر هر سال از جانب هیات منتخب صورت گرفته سلاح و مهمات موجود در دیپو ها دوباره قید دفاتر میگردید.

 

در یکی از روز های ماه حوت 1349 جناب عظیم زرمتی که در یک دفتر بودیم در خصوص دیپو سلاح ها و وسایط خویش برایم معلومات ارایه نمود و با نوع دلهره و وسواس اظهار داشت مقدار از مهمات در دیپو وی بیشتر از قبل میباشد من گفتم که خوب است که کم نیست . او با براشفتگی برایم گوش زد نمود کمی و زیادی در محاسبه نظامی  جرم همسان است بایستی مهمات اضافی را از دیپو خارج سازیم ؛من او را به ارامش و سکوت دعوت کردم و تذکر دادم نباید درین باره با کسی صحبت نمود.

 

من که یکی از مسولین سازمان شاهین به ریاست مرحوم نورالله تالقانی بودم و سمت معاونیت تشکیلاتی مالی و اداری را داشتم گاهگای مطابق ضرورت به ملاقات شهید محمد طاهر بدخشی میرفتم و گاهی هم مرا احضار مینمود و گزارش از فعالیت های شاهین را جویا میشد. روزی در اثنای دیدار با شهید بدخشی مسئلۀ همین مهمات اضافی را با او در میان گذاشم. بدخشی سکوت کرد و اظهار داشت "در این باره باز گپ میزنیم". باری دیگر که به ملاقات بدخشی رفتم او اظهار داشت میتوانی آن مهمات را انتقال بدهی؟ من با مسرت گفتم فورا انتقالش میدهم. به دوست ام عظیم زرمتی یاداور شدم که مهمات اضافی را فردا انتقال میدهم. او با مسرت گفت مرا ازین مشکل نجات بده. بعدا مهمات را به محل سکونت خویش انتقال داده و به دیدار بدخشی شتافتم ؛جناب بدخشی برایم وظیفه سپرد که فردا روز جمعه در هوتل پلازا در پل باغ عمومی ساعت ده بجه شخصی نزد تو میاید و این امانتی را از نزدت تسلیم میشود و مشخصات آن شخص را برایم توضیح داد.

من به وقت موعود به هوتل مورد نظر رفته منتظر ماندم؛ گرچه روز جمعه هوتل پلازا بیروبار بسیاری نداشت، چشمم به دروازه هوتل بود تا اینکه شخص مورد نظر با مشخصات داده شده در دروازه هوتل ظاهرشد. با قد بلند، شانه های عریض و پوست گندمی، او  داخل هوتل را نگریست و وقتی چشم اش به من افتاد راسآ‌  بطرف من آمد. به حرمتش بر خاستم و احترام بجا آوردم. روبروی بنده نشست و به آرامی گفت "امانتی را آوردید؟" گفتم آری و بَکسی را که در پیش پایم بود برایش نشان دادم و گفتم مقدارش بسیار کم است در حدود ۲۰۰ مرمی ماشیندار(1). او لبخند رضایت امیزی زد و گفت "بسیار تشکر من به او نهایت احتیاج دارم" بَکس را برداشت و از من خدا حافظی نمود. به مجرد برخاستن از میز بنده دو نفر دیگر هم در گوشهء هوتل با او به راه افتادند. چون او زندگی  مخفی  داشت احساس کردم که دوستان وی امنیت این ملاقات را قبلا تدارک دیده بودند.

یک هفته بعد در جلسه ای اشتراک کردم که شهید بدخشی و آن دوست ناشناس حضور داشتند. بدخشی مرا با آن دوست  معرفی کرد، او با لبخند به سویم نگریست و گفت که من او را میشناسم. من نیز دانستم این شخص عبدالمجید کلکانی است. روحش شاد.

 

1- در زمان شاهی یک کارتوس یا پوچک خالی باقیات اش جرم محسوب میشد.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

قیام الدین قیام11.06.2016 - 13:29

 پاکان ستم ز جور فلک بیشتر کشند *** گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا - نوشتۀی جناب عبدالحی نزهت را خواندم، جالب بود. و دو خاطره از آن زمانه ها، در ذهنم تداعی گردید: یک – زمانی ( تاریخ آن دقیق به یادم نیست حتماً اواخر حاکمیت ظاهرشاه است ) از بدخشان سفری داشتم به کابل و به دیدار شادروان محمد طاهر بدخشی به اپارتمان اش سر زدم. با فشار دادن زنگ دروازه، خودش در را باز نمود و با کوتاه احوالپرسی، من را به کتابخانه خویش رهنمایی نمود. در آن اتاق خرد، حدود هشت تن حضور داشتند. همین جناب عبدالحی نزهت نارنجک دستی رخداری را در دست داشت ( فیوز آن همراه یک نارنجک غیر رخدار دیگر ) روی میز قرار داشت و ایشان ( عبدالحی ) توضیح میداد، اجزای آن چیست و چگونه استعمال می گردد. دیگران از جمله « بدخشی »، عبدالقدوس پیانچی ( آن وقت اخراج از مکتب شده بود ) و دیگران ( چهره ها به یادم نیست ) به صحبت مذکور گوش داده بودند و من هم همینطور... دو - مرحوم عبدالحفیظ مشهور به عبدالله با یارانش در جریان سفر به بدخشان هشت میل سلاح مختلف نوع، طور تحفه و خرید تهیه دیده بودند و به من تسلیم دادند، تا به شهرکابل انتقال گردد. خزان سال 1353خ همان امانتی آنها را، در گلیمی پیچانده از فیض آباد ذریعه « موتر واز » به خان آباد و ذریعه موترسرویس شرکت سپین زر به کابل انتقال داده، در سرایی نزدیک «پل خشتی» جابجا نمودم. چند روز بعد با رهنمایی مرحوم دولت جان شفق به آدرس جناب عبدالبشیر کثیرزاده (بعدها بغلانی) رسانده، تحویل جناب ایشان نمودم. راستی نسبت فهم و آگاهی و درک از عمق مسئله، جناب بغلانی با تشویش همراه با اضطراب بر من عتاب نمود... و من از سر بی اعتنایی و بی پروایی جوانی بر کارکرد دلیرانه خود پای میفشردم...، بعدها دانستم، دیپویی سلاح و مهمات سازمانهای بابک (بدخشی) و مازیار (مجید) در برخی موارد یکی بوده و سلاح انتقال یافته به کابل، به ساحه نفوذ و فعالیت آغا مجید انتقال گردیده است. آنها (مازیار و بابک) با هم خیلی خیلی نزدیک و دوستان جانی با هم بودند. مگر برخی ها از سر نا آگاهی به دوستی هر دو گاه گاه شک کردند و بر روح و روان آن جانباختگان جفا روا داشتند... دیوانه گان بیخود و مزدور اجنبی *** فرمان گرفته اند، وطندار میکشند(؟)
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



عبدالحی نزهت