زندگینامه مرحوم استاد محمد رحیم «حواش»

۱ سنبله (شهریور) ۱۳۹۴

ز شب رفته گان یاد کن آرمیدی اگر 

سلامم رسانی به صبحی رسیدی اگر

 

آری دوستان ورجاوند و فرهیخته گان گرامی ! ما دراینجا از آن شب رفته گان یادمیکنیم که با تاسف ودریغ دیگربرنگشتند ودر راه آرمان پاکشان جان شیرین باختند؛آن شب رفته گام بجرم وگناه پاکی وراستی وخوب بودن ودوستداشتن ودانشوری ونیکویی جانشان گرفته شد وآنهای که جان چنین فرزندان راستین را گرفتند بایست که برعکس این همه درایت انسانی وخوبی ودانش وپاکی بوده باشند واز یاران جهالت واهرمن اندیشان تبهکاری بودند که از دانش ودانشوری واز پاکی وراستی هراسناک بودند واین جهالت پیشه ها از ترس وناتوانی دست به کشتار فرزندان بی زوال وصادق وراستین این سرزمین زدند وبا بی رحمانه ترین شیوه دانش وبینش واندیشه وسازندگی را کشتند وزنده بگورکردند وهزار داعش امروز وخلیفه دیروز را درکشتاراز پشت بر بستندوخودشانرا سیه کارترین واهرمن ترین انگره مینو درتاریخ ثبت نمودندوهزاران فرزند را بی پدر وهزاران بانو را بی شوهر وهزاران شاگرد را بی آموزگار وهزاران مادر وخواهر وبرادر وپدر را بی فرزند وبرادر ساختند.جرم فقط اندیشه نیک ودانش وپاکی وزیبایی بود وبس !در جمله این هزاران انسان وارسته واندیشمندزمان که بدون داداندیشی دچار بیدادگران دهشت افگن دولتی آن زمان شده بودند، یکی هم استاد وآموزگار آزاده وراستین سرزمین خورشید« محمد رحیم حواش» بود .این آموزگار بی گناه وسازنده همبودگاه وتربیه کننده فرزندان سرزمین دانایان بجرم خوب بودن ودانش داشتن ونیت نیک به زندان رژیم برده شد وبا دوستان وهم اندیشان مبارزش بدست خون اشام اهرمن زاده های دهشت افگن وفاشیستهای تبهکار وجانگیران قساوتگربه نیستی کشانیده شد وفرزندان وهمسر مهربان ودوستان زیادی را تنها گذاشت وفدای اندیشه وباور راستینش گردید. برما وهمه دوستان ورهروان راستین راه آزادی وآزادگی است که یاد وخاطره های این فرزندان برومند وفرزانه، همیشه زنده را تازه گردانیم ونسل امروزی وفردا را بیاگاهانیم که دراین سرزمین بر فرزندان مبارز وراستان خیر اندیشش چه گذشته است ؛درود برآن بانوی که پس از مرگ شریک زندگیش ، ناتوانی احساس نکرد وتا دم حیات از فرزندانش نگهداری کرد وبیاد آن شب رفته اش جوانیش را بپایان رسانید وفرزندان نیکو وخدمتگاری را که استاد حواش در آرزویش می پرورانید، پرورش داد وتقدیم سرزمینش کرد؛ چنین مادران آزاده فقط در سرزمین راستان نیکو سیرت یافت میشود وبس !یاران گرامی دراینجا توجه شمارا به معرفی بیشتر آموزگار آزاده محمد رحیم حواش جلب میداریم که در پایان این مقدمه تشریح گردیده است:

 

زندگینامه مرحوم استاد محمد رحیم «حواش»

 

این شهادتنامه ام با خون دل تحریر گشت

کاغذ من پرده ی دل، خامه ام مژگان من                  

 

دست های گنه آلودومعصیت اندود جلادان تاریخ ،چه آزاد مردان وچه عاشقان صادق وطن را  با شمشیر ظلم وجفاسربریدندویادرپشت میله های زندان, جانهای شان را گرفتند. تنها به جرم عشق به وطن درتاریخ معاصر،سیاه ترین دوره ی اختناق وهولناک ترین لحظه های کشتار شخصیت های وطندوست, دوره قدرت امین جلاد بعداز حادثه هفتم ثوربود که شرح آنان ازدید هیچ کسی پوشیده نیست.درین دوره هزارن تن از روشنفکران, زندانی وبه شهادت رسیدندکه یکی ازاین شهدا, استاد محمدرحیم" حواش" بود وحیف ناشناخته باقی بماند. استاد محمدرحیم "حواش" فرزند محمد حکیم در17/اسد سال 1325هجری خورشیدی درشهر فیض آباد ولایت بدخشان در خانواده روحانی دیده به جهان گشود و دروس دینی وبخش های ازعلم کلام ومنطق رانزد جدش مولانا محمدامین که یکی از علمای با نام ونشان وقت بود, فرا گرفت. دروس ابتدایی را دریکی از مکاتب ابتدایی شهرکهنه تالقان که بعدها به متوسطه ارتقاء کرد, به پایان رسانید. او در سال 1343 از صنف نهم همان متوسطه فارغ شدوبعد به منظور فراگیری تحصلات عالیتر به کابل رفت وشامل دارالمعلمین کابل گردید. دوره تحصیلات وی درکابل اورا کاملا شخصیت دیگری ساخت زیرا مصاحبت با رجال سیاسی ،صحبت باجوانانی که ازهر گوشه کشور درآن کانون تعلیمی وتربیتی جمع آمده بودند, وهمنشینی با استادان ودگر گونی وانقلابی را در ذهن "حواش"بر پاکرد چنانچه دربسیاری ازمظاهرات وکنفرانس ها سخنرانی و نام محمد رحیم "حواش" درصدر لیست بود زیرا صحبت های وی علاوه بر اینکه آتشین ودلپذیر بود, آمیخته با استدلالات سیاسی ومنطقی نیزبود . دایره ی شخصیت آن شهید در بعد معلمی و سیاست خلاصه نمی گردید ودیالکتیک وی در بعد پیشکش های شعر وداستان نیز همهمه ی را میان جوانان بر پاکرد چنانچه درامه ی مشهور "جنگ افغان و انگلیس" وی که در یکی از جشن های 28 اسد یعنی جشن استقلال به نمایش گذاشته شده بود وخود او در آن نیز نقش رهنمایی داشت, شورعظیمی  آفرید . چه دراین درامه ده هاپیام تقدیم کرد که در آن چهره های سیاه معامله گران ، جنایتکاران وخاینان را به وضوح آشکارساخت. اشعار بر جامانده از "حواش" تیز بینی وشخصیت اورا به نمایش می گذارد ولی افسوس که از سروده های وی نسخه های کمی در دست است . استاد محمدرحیم "حواش"سراپا ماموریتش را معلم بود ومعلمانه نیز زندانی وشهید شد  چنانچه دروقت باز داشت ومرحله زولانه شدن به مامورین موظف گفت :این رژیم از روشنفکران چه میخواهد  آیا من وامثال من حاضر خواهندبود تن به ذلت بدهیم وتسلیم سلیقه های نادرست آن شویم؟ مرا زندانی خواهید کرد،مرا به شهادت خواهید رساند ولی کاروان عاشقان وطن به منزل میرسند ... به هر حال   ، میپردازیم به ادامه زنده گی وی.

 بعداز فراغت از دارالمعلمین کابل در سال 1345 به حیث معلم در مکتب ابتدایی نهرچمن تالقان مقرر گردید . وبه همین ترتیب تا پایان حیات معلم باقی ماند. چنانچه درمکتب ابتدایی دشت قعله ،متوسطه ی شهر کهنه تالقان ،ولسوالی چهاردره ولایت کندز ایفای وظیفه نمود . وبعدسرمعلم مکتب تجربوی تالقان شد ودریکی از مکاتب ولایت ارزگان وتجربوی ولایت بدخشان معلمی نمود وامر مکتب چشمه شیر تالقان گردید ودرمیان همه این تبدیلی ها اعزام وی به ولایات کندز ارزگان وبدخشان تقریبآ تبعید غیر مستقیم بود تا بدین طریق مهر برلب حقیقت گوی وی بگذارد ولی او حتی برای لحظی هم خاموش نبود اوکه همیشه منحیث یک مرد صالح وطندوست ، مدافع حقوق انسان مظلوم ویکی  از فعالین سیاسی بود درمتن حوادث قرار داشت ورسالت بیدادگری اش را ادا میکرد در زمان زمامداری سردار محمد داود خان چندین باربرسر راهش دام تنیده شد تا بازداشت و به سلول زندان انداخته شود ولی توفیقی نیافتند ، مگر نتوانست از دم ساتور امین جلاد سر به سلامت ببرد سر انجام به تاریخ 26 حوت 1358 ساعت 12 شب دژخمیان حفیظ اله امین اورا بازداشت کردند وصدایش را برا ی همیشه خاموش ساختند وقلمش را شکستند از شهید استاد محمد رحیم "حواش" سه فرزند ، یک پسر ودود ختر برجا مانده است  .                           

روحش شاد ویادش جاودانه گرامی باد!

درباره استاد هر قدر گفته شودکم است،دراین نبیشته فقط خواستیم که یاد وخاطره استاد را زنده بسازیم واز دوستان وهم اندیشان استاد خواهشمندیم که فرزندان نیک اندیش جان باخته را همیشه یاد وبه نسلهای آینده معرفی بدارندتا پندی شده باشد برای اینده ها ! دراینجا سخن را با یک چامه زیبای مولانای بلخ که هم مناجات است وهم حکایه از آن گمشده ی داردکه برگشتنش ارزشناک میباشد به پایان میرسانیم :

 

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی به یارمانی، از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی، سرسبز و مشک بویی

همرنگ یارمایی، یا رنگ از او خریدی؟







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



بیگ جان مـیـرزایـی