تحريک اسلامي طالبان

۱۲ اسد (مرداد) ۱۳۹۴

تحريک اسلامي طالبان با سه خصوصيت آيدئولوژيکي، قومي و وابستگي به خارج در سال 1373(1994)پا به عرصه ظهور گذاشت. در برخي نوشته ها و تحقيقات، پيشنه ظهور و موجوديت طالبان را به حيث يک گروه سياسي ـ نظامي در سالهاي دهه هشتاد سده بیستم ميلادي به بحث گرفته مي شود. دو تن از محققين و نويسندگان غربي در سال 1365(1986)براي اولين بار از موجوديت طالبان بصورت يک گروه سياسي ـ نظامي در صفوف جهاد و مقاومت افغانستان سخن ميگويند: « . . .   .  بعضي ديگر از جوانان از همان آوان جواني با بريدن از تمام علايق و محيطي که به آن تعلق دارند به نهضت مقاومت مي پيوندند. في المثل محصلين علوم ديني، هم آنها که بدليل اقدامات ضد مذهبي سال 1978(1357)رژيم و قتل استادانشان از ادامه تحصيل بازماندند. آنها دست به تشکيل گروه هاي متعددي بنام"جبهه طالب"زده اند که با حرکت انقلاب اسلامي ائتلاف کرده و در سيزده ولايت غرب افغانستان مستقر شده اند.»

ونشريه"نيوزويک"چاپ امريکا درمورد پيدايش طالبان مي نويسد:« . . .   .    ريشه طالبان به سالهاي هشتاد برميگردد. بسياري ازمتعصبان مذهبي که از مدرسه هاي ديني سنتي روستاها نامنويس گرديده بودند براي تربيت نظامي توسط امام افسرعمليات ويژۀ پاکستان استخدام گرديدند. امام، يک افسراستخباراتي سابقه دار پاکستان است که نام وي سلطان امير است. . .  .  عرفان صديق نويسنده پاکستاني که امام را خوب ميشناسد ميگويد: " هر رهبر طالبان بصورت شخصي امام را مي شناسند تو گويي وي مشاور فني آنها ميباشد."  .  .  .   پاکستان وقتي يک چينل کمکي به جنبش طالبان که قندهار را گرفتند باز کرد براي تقويت آنها ده ها نفر رانندگان مجرب تانک و پيلوتان و دو نفر مستشار نظامي فرستاد. يکي از اين مستشاران که زير پوشش ديپلوماتيک در شهرغربي هرات بکار آغاز کرد همين امير است.» 

 

خواستگاه آیدئولوژیک طالبان:

تحريک اسلامي طالبان در بُعد آيدئولوژيک و اعتقادي از مدارس ديني پاکستان عمدتاً مدارس مربوط به جمعيت العلماي اسلام برهبري مولانا فضل الرحمن و مدارس ديني افغانستان برخواستند و در دیدگاه های سياسي و مذهبي متأثر از آن مدارس بودند. تمام مدارس ديني جمعيت العلماي اسلام پاکستان و مدارس ديني افغانستان در شيوه تدريس و بينش مذهبي، سياسي و اجتماعي از مدرسه ديوبند هندوستان پيروي ميکنند. و جماعت العلماي اسلام نيم قاره هند در سال 1919 توسط گروهي از علماي ديوبند تشکيل شد که يکي از رهبران مؤسس مولانا مفتي محمود بود. با آزادي نيم قاره از سلطه بریتانیا و تشکيل کشور پاکستان در سال1947مولانا مفتي محمود برهبري جمعيت العلماي پاکستان رسيد و سپس رهبري را بعد از مرگ او در سال 1977 پسرش مولانا فضل الرحمن به ارث برد.

مدرسه ديوبند در1867ميلادي، درست زمانيکه استعمار انگليس سلطه خود را در نيم قاره هند گسترانيده بود تأسيس گرديد. اين مدرسه که در قريه"ديوبند"واقع شمال دهلي بنام "دارالعلوم"بوجود آمد سپس به مدرسه ديوبند محل تأسيس و موقعيت مدرسه شهرت يافت. شيوه فراگيري و تدريس علوم ديني در مدرسه ديوبند به شيوه "نظامي"به اسم پايه گذارآن شيخ نظام الدين بن قطب الدين سهالوي شهرت دارد که مطابق آن علوم ديني بدو دسته  علوم  مادر و اصلي و علوم ممد به علوم اصلي تقسيم ميشود. علوم اصلي شامل تفسير قرآنکريم، حديث و فقه ميگردد. و علوم ممد، آموزش قوانين زبان عربي(صرف ونحو)، تجويد، منطق، رياضيات، فلسفه، هندسه وفلکيات را در بر ميگيرد. نصاب درسي و اسلوب تدريس در مدارس ديني پاکستان و افغانستان (جامعه تسنن)در تقليد کامل از مدرسه ديوبند قرار دارد. مدرسه ديوبند براي علما و طلاب علوم ديني جامعه تسنن افغانستان و پاکستان طي يک و نيم قرن اخير مقام و جايگاه دانشگاه ازهر مصر را داشته است. مدرسه ديوبند نمونه اي از مدرسه اهل تسنن محسوب ميشود که طالبان علوم ديني در مدرسه مذکور و کليه مدارسيکه نصاب درسي و اسلوب تدريس شان هم مانند مدرسه ديوبند است، بصورت سنتي و عنعنوي معتقد و مقيد به مذاهب چهارگانه اهل تسنن خاصتاً مذهب حنفي تربيه مي شوند.

در دوره پادشاهي امان الله خان به سفر و آموزش طالبان افغانستان در مدرسه ديوبند محدوديت زيادي ايجاد گرديد. چون در نخستين شورش ها عليه امان الله شاه، علماي فارغ شده از مدرسه ديوبند نقش اصلي و رهبري کننده داشتند. بعد از آن در طول نيم قرن اخير، رفت و آمد و تحصيل طالبان افغاني به ديوبند بسيار محدود شد. اما شيوه تدريس و نصاب درسی مدارس ديني افغانستان کماکان در تقليد از مدرسه ديوبند تا امروز باقي ماند.

تقليد از مدرسه ديوبند در نصاب وشيوه تدريس مدارس ديني جامعه سني مذهب افغانستان و پاکستان بينش و ذهنيت متحجرانه و پر از تبعيض و تعصب را به طالب و ملا در هردو جامعه داده است. تحصيل طالبان و ملاها در مدارس تنها به فراگيري علوم ديني محدود ميشود. آنها در بي خبري از علوم عصري به سر برده و تحصيل آنرا حتا بعضاً حرام و نامشروع تلقي مي کنند. آنچه را که آنها بنام رياضيات، منطق، فلسفه و فلکيات در مدارس مي خوانند بحث هاي بسيار قديمي در مورد علوم مذکور است که بسياري از مطالب آن در عصر حاضر نادرست محسوب ميشود. آنها از تاريخ و تمدن اسلامي نيز در بي اطلاعي بسر ميبرند. چون هيچ مبحث و مضموني را در اين مورد شامل نصاب درسي ندارند. از اين رو براي آنها دوران تمدن اسلامي در قرون وسطي و ماقبل آن غير قابل درک ميباشد. از تاريخ کشورشان نيز نا آگاه و بي خبراند.

تبعيض و تعصب مذهبي بخشي ديگر از ويژه گيهاي طالبان و ملا ها در مدارس اهل تسنن افغانستان و پاکستان است. مذهب تشيع براي بسياري از آنها به عنوان رافضي، نامسلمان محسوب ميشود. و مذهب حنفي را در ميان کليه مذاهب اهل سنت و جماعت بهترين و برحق ترين مذهب مي پندارند. اما در رفتار عمل به این مذهب که عقلگرا ترین مذهب در میان مذاهب چهارگانۀ اهل سنت است،  پابندی ندارند و از رویکردی معطوف به عقلانیت که یکی از ارزش های مذهب حنفی است احتراز می کنند.

طالبان مدارس دینی سنتی که قبل از حاکميت حزب دمکراتيک(ثور1357)رو به به کاهش نهاده بودند، در دوران جنگ عليه قواي شوري بنا بر عواملي چون ويراني و انسداد مکاتب عصري و افزايش بيکاري و فقر در جامعه مجدداً افزايش يافتند. به خصوص تعداد طالبان در مدارس ديني مهاجرين و احزاب جهادي در پاکستان و مدارس ديني کشور ميزبان با گذشت هرسال بيشتر و بيشتر گرديد. مشهور ترين مدارس ديني پاکستان که محل درس طلاب و جايگاه ظهور و شکل گيري تحريک اسلامي طالبان افغانستان بودند عبارتند از: دارالعلوم حقانيه در اکوره ختک واقع ايالت سرحد که متعلق به مولانا سميع الحق رهبر شاخه انشعابي جماعت العلماي اسلام پاکستان است.  دارلعلوم شهرکراچي، جامعه اسلامي بنوري تاون در کراچي، جامعه اشرفيه در لاهور. تمام اين مدارس از سوي جمعيت علماي اسلام پاکستان برهبري مولانا فضل الرحمن تنظيم و اداره ميشوند.

 

ملا عمر و شکل گیری تحریک اسلامی طالبان:

از ديدگاه رهبر طالبان ملا محمد عمر، تشکيل تحريک اسلامي طالبان در سال 1373 به عنوان يک گروه سياسي ـ نظامي به آساني و سادگي انجام يافت. ملا عمر ميگويد:«ادامۀ بدامني، فساد و غارتگري من را به فکر تغير اين وضعيت انداخت. درحالي که تغير اين حالت و اصلاح آنرا بسيار مشکل و حتا غيرمحتمل مي پنداشتم. فقط با توکل به خداوند وارد ميدان مبارزه با فساد گرديدم. نخست از مدرسه سنگسار( واقع ولسوالي ميوند قندهار)با شخص ديگري به منطقه زنگاوات رفتم و با بدست آوردن اسلحه از فردي بنام سرور وارد"تلوکان"شدم. در حلقه تدريس مدرسه آنجا به جمعي از طلاب که تعداد شان به چهارده نفر ميرسيد فکر مبارزه با فساد و اصلاح وضع را مطرح کردم . . .

آنها توافق نکردند. بعداً موضوع را با هفت تن طلاب ديگر در ميان گذاشتم اما اين هفت تن موافقت خود را نشان دادند. و تا پايان روز، 53 تن از طالبان با اراده توکل به خداوند آماده قيام شدند. در فرداي آنروز همه در سنگسار گرد آمديم. بعد از اداي نماز فجر يکي از اهالي منطقه گفت که من امشب خواب ديدم که ملائيک وارد سنگسار شده اند . . .   .  روز ديگر از حاجي بشير يکي از تاجرين سنگسار تقاضاي موتر کرديم. او دو موتر در اختيار ما گذاشت که توسط آنها با طالبان به "کشک نخود" رفتيم. ساير مردم با دادن اسلحه و مهمات و امکانات مالي کمک کردند. از کشک نخود به ارغستان و سپين بولدک رفتيم و قيام را آغاز کرديم . . .   .  »  

درحالي که ملاعمر رهبرطالبان بنيانگذاري تحريک طالبان و جنگ آنرا در کشور نتيجه فکر و اراده خود تلقي مي کند، مولوي احسان الله احسان يکي ديگر از رهبران و فرماندهان طالبان که در جوزاي 1376 در شهرمزار شريف به قتل رسيد نظر ديگري ارائه مي کند: «ما منتظر مانديم تا رهبران وضعيت کشور را اصلاح کنند. از بزرگان و رؤساي اقوام نيز اميد وار بوديم. و به ملل متحد هم چشم دوخته بوديم اما هيچکدام کاري براي بهبود وضع افغانستان انجام ندادند. بعداً با علما و بزرگان قبايل به مشوره پرداختيم و از ضرورت قيام و حرکت طالبان سخن زديم. در اين مورد با تمام اقوام افغانستان و همه مسئولين صحبت کرديم. و بعد از دريافت فتواي علما به قيام متوسل شديم. در اين قيام که ياري و عنايت خداوند با ما بود به پيروزي دست يافتيم و اين مؤفقيت از قندهار آغاز گرديد. . . »

 

تشکیل تحریک طالبان از دیدگاه محققین و نویسندگان خارجی:  

بسياري از تحليلگران و محققين امور افغانستان، ظهور و حاکميت طالبان را در عوامل مختلف به خصوص عوامل خارجي مورد جستجو و ارزيابي قرار ميدهند. احمد رشيد نويسنده و محقق پاکستاني معتقد است که:«  . . . .  طالبان بيشتر يک سازمان نظامي است تا يک جنبش سياسي. در مدت کوتاه دو سال تعداد آنها به سرعت چند برابر شده و از يک نيروي متشکل کمتر از يکصد نفر به يک نيروي چند هزار نفري و نهايتاً در اواخر سال 1996 به نيروي حداقل با سي و پنج هزار سرباز با يک سيستم کار آمد و ساختار نظامي تبديل شد. اين نيرو مجهز بود به زرهپوش، توپخانه اي قوي، يک نيروي هوايي کوچک، يک شبکه ارتباطي قوي و يک سيستم اطلاعاتي. مهارتهاي سازماني و امکان لوژستيکي لازم براي گرد آوري، گسترش و نگهداري يک چنين ماشين جنگي يکپارچه اي در زمان شدت خصومت ها چيزي نيست که از مدرسه هاي پاکستان يا قريه هاي افغانستان برخواسته باشد. حمايت آشکار پاکستان تاثير اساسي در گسترش طالبان و تبديل آنها به يک نيروي منطقه اي و سپس ملي داشت . .  .  . »

انتوني ديويس محقق و نويسنده آستراليايي در امور افغانستان ظهور و مؤفقيت طالبان را در صحنه افغانستان زاده عوامل مختلفي ميداند که هيچکدام آنرا سياسي تلقي نميکند: «طالبان با سرعت زيادي که حتي خودشان انتظار آنرا نداشتند رشد کردند تا در حقيقت امرخلاي سياسي در جنوب افغانستان را پر نمايند . . .   .   جنوب براي ظهور نيروي متحد که مشروعيت ملي داشته باشد به پختگي کامل رسيده بود و اين نيرو بايستي غرور پايمال شده پشتونها را احياء نمايد. . .  . "قامت افراشتگي"پشتونها براي رهبري پذيرفته شده در کشور، با پيشرفت طالبان خواست تا خود را دوباره به رخ بکشند.»

محمود خان اچکزي يکي از رهبران حزب ناسيوناليست پشتونهاي پاکستان در سال  1374(1995) اظهار داشت که طالبان افغانستان ساخته و پرداخته وزير داخله خود ما نصيرالله بابر هستند و پاکستان طالبان را براي مستعمره ساختن افغانستان ايجاد کرده است. بي نظير بوتو صدراعظم اسبق پاکستان در 14 اکتوبر 1997(ميزان 1376) در مصاحبه با راديو بي بي سي اظهار داشت که ايالات متحده امريکا و انگليس با پول عربستان تأمين کننده اسلحه طالبان اند. بي نظير بوتو توضيح نداد که حکومت او در ايجاد و تقويت طالبان چه نقشي را ايفا کرده است؟ در حالي که ظهور طالبان در دوره حکومت او بوقوع پيوست. اما احمد رشيد نويسنده و محقق پاکستاني در اين مورد ميگويد: «در سال 1993(1372)که بي بينظير بوتو به نخست وزيري پاکستان رسيد، جماعت علماي اسلام برهبري فضل الرحمن با او ائتلاف کرد. دسترسي به قدرت به جماعت مذکور زمينه نزديکي را به ارتش، آي اس آي و وزارت داخله تحت رهبري نصيرالله بابر مساعد ساخت. در حالي که در گذشته اين مؤفقيت را جماعت اسلامي پاکستان برهبري قاضي حسين احمد داشت. براي بوتو نيزجالب و قابل توجه بود که در برابر مسلم ليک و جماعت اسلامي يک متحد اسلامي پيدا کرده بود. مولانا فضل الرحمن برياست کميته دايمي مجلس ملي براي امورخارجه منصوب گرديد که او را قادر ميساخت تا سياست خارجي را تحت نفوذ خود درآورد. او پس از 1994 از ممالک اروپايي و واشنگتن ديدن کرد تا براي طالبان جذب حمايت نمايد . . .  فضل الرحمن درماه هاي جنوري وفبروري 1995(قوس وجدي 1374) اولين سفر هاي شکار "باز" (نوعي از مرغ  و حشي)به قندهار را براي شاهزاده هاي عرب کشورهاي حوزه خليج فارس تدارک ديد و به اين وسيله اولين تماس هاي بين طالبان و حکام عرب را ترتيب داد . . . .

پس از ديدار محرمانه شاهزاده ترکي الفيصل سعود رئيس سازمان امنيت عربستان از پاکستان در جولاي 1996(سرطان 1375) عربستان سعودي به مهم ترين حامي مالي طالبان تبديل شد.»

البته در اين ترديدي نيست که فضل الرحمن يکي ازحاميان سرسخت طالبان بود . او در سالهاي جنگ وحاکميت طالبان هزاران جنگجوي طالب پاکستاني را از مدارس خود براي کشتار و ويراني افغانستان در کنار طالبان اعزام کرد. اما پروسه تشکيل گروه طالبان براي ايجاد يک حکومت تابع و تحت فرمان اسلام آباد با مشارکت و همسويي مستقيم و غير مستقيم سازمانهاي استخبارات ايالات متحده امريکا و عربستان سعودي موضوع بالا تر از انديشه و برنامه فضل الرحمن و ساير ملا هاي پاکستاني بود. وقتي از"رابرت گيتس" رئيس اسبق سي آي اي و"برژنسکي"مشاور امنيت ملي جيمي کارتر رئيس جمهور پيشين امريکا پرسيده مي شود که از کمک به بنياد گرايي اسلامي و در واقع کمک به تروريست هاي آينده هيچ پشيمان نيستيد، پاسخ ميدهند:«سقوط امپراطوري شوروي مهم تر از قدرت گرفتن طالبان بود. ببينيد از ديدگاه تاريخ کدام يک مهمتر است؟ طالبان يا سقوط امپراطوري شوروي؟ چند اسلام گراي هيئجان زده يا آزادي اروپاي شرقي و پايان گرفتن جنگ سرد.» 

 

ملاعمر و شیوۀ رهبری طالبان:

ملاعمر رهبر طالبان که ظاهراً قدرت و صلاحيت نامحدود در ميان طالبان داشت براي مردم افغانستان و جهان خارج فردي مجهول الهويه و بحث بر انگيز بود. او در عصر کمپيوتر و انترنيت از دسترسي رسانه هاي همگاني خود را مخفي نگهداشته بود. به مردم عامه تماس نداشت. در محافل و مجالس عمومي ظاهر نمي شد و به موعظه و سخنراني نيز نمي پرداخت. در ملاقات و مذاکره با هيئات داخلي و خارجي به ندرت حاضر ميگرديد و در صورت حضور ترجيح ميداد که ياران و همکارانش به جاي او صحبت و گفتگو کنند. در دوران حکومت مجاهدين در کابل هيئات مذاکره کننده دولت که چند بار با زعيم طالبان ملاقات و مذاکره کردند، تصاويري گوناگوني از او ارائه نمودند. بسياري از آنها رهبر طالبان را آدم ساده و فاقد دانش و فهم سياسي معرفي کردند. سخيداد فايز وزير حج و اوقاف دولت مجاهدین که در چند نوبت از سوي کابل با طالبان در قندهار به مذاکره پرداخته بود به نگارنده گفت: «او (ملاعمر)هميشه عينک سياه به چشم خود ميگذارد. وقتي در مجلسي براي مذاکراه مي نشيند به ندرت گپ ميزند حتي گاهي تا پايان مجلس حرفي به زبان نمي آورد. هنگام نشستن قديفه(پتو يا چادر) خود را به سرش مي کشد و سرو سينه اش را در اتکاي هر دو دست به زانو هايش خم ميکند. صحبت ها را به عوض او ملا رباني و گاهي وکيل احمد متوکل انجام ميدهند. اين وضعيت حاکي از آن بود که او چيزي را نمي فهمد و خودش بجاي اينکه رهبري کند رهبري ميشود.» 

از ميان خبرنگاران خارجي تنها رحيم الله يوسفزي از پشاور، خبرنگار محلي بخش پشتوي راديو بي بي سي با رهبر طالبان در چند نوبت ديدار و مصاحبه داشت. و گردانندگان بخش پشتوي راديو بي بي سي از لندن نيز با ملا محمدعمر رهبرطالبان چند بار مصاحبه تيلفوني انجام دادند. اگر اين مصاحبه ها معياري براي شناخت رهبر طالبان در فهم و قدرت رهبري مدنظر گرفته شود، ميتوان گفت که او فردي بود بدوي، خشن، عصباني، جاهل، مستبدالراي و فاقد استدلال، معقوليت و تدبير در سياست و اداره. او در صحبت و ابراز نظر به زبان مادري خود، زبان پشتو و يگانه زباني که ميتوانست به آن سخن بگويد فاقد بلاغت و فصاحت بود. گفتگو هايش نشان ميداد که از دانش ديني نيز بي بهره است. وقتي خبرنگار بخش پشتوي راديوبي بي سي در مصاحبه تيلفوني از او پرسيد که در سه سال حکومت طالبان اوضاع اقتصادي مردم به شدت رو به خرابي نهاده است شما در بهبود وضع اقتصادي چه برنامه و تدابيري رويدست داريد، با لحن خشن جواب داد:

«دا دخلکو کارندي. دا دخداي کار دي. . . .  ( اين کار مردم نيست. کار خدا ونداست. به کسيکه بخواهد زياد ميدهد و به کسيکه بخواهد کم ميدهد. در بسيار ملک ها وضع اقتصاد خراب است.)» 

اما رهبر طالبان به آيه دهم سوره جمعه در قرآنکريم توجه نداشت که خداوند به مسلمانان امرميکند تا بعد از اداي نماز براي کسب روزي و کار بروي زمين پراگنده شوند. همچنان ملاعمر رهبر طالبان زلزله نهم جوزاي1377(اپريل1998)تخار و بدخشان را که به مرگ پنج هزار نفر انجاميد به عدم اطاعت و تسليمي آن دو ولايت به امارت اسلامي افغانستان ارتباط داد. و گفت که مردم تخار و بدخشان به امارت اسلامي افغانستان تسليم نشدند و از دستورات آن اطاعت نکردند مورد خشم و غضب خداوند قرار گرفتند.

اما رهبرطالبان از اين دستور پيغمبر اسلام آگاهي نداشت که مردم را روز وفات فرزند کوچکش ابراهيم از اين اعتقاد که کسوف به خاطر مرگ او بوقوع پيوسته است منع کردند و فرمودند که آفتاب و مهتاب مخلوق خداوند هستند و براي مرگ کسي گرفته نمي شود.

يکي از شيوه هاي قابل توجه در مديريت و اداره طالبان تغير و تعويض دايمي بسياري از افراد در پست هاي بخش نظامي و ملکي حاکميت آنها بود. رهبري طالبان برخلاف رهبران احزاب مجاهدين، در صفوف افراد و اعضاي خود نفوذ و سلطه داشت. به قول يکي ازاعضاي ارشد تحريک طالبان نفوذ و سلطه رهبري در ميان افراد و اعضاي تحريک طالبان بر مبناي رعب و وحشت، ترس از مجازات و گستردگي شبکۀ استخباراتي در داخل تحريک مذکور استوار بود: «اکثريت افراد طالبان در وحشت و هراس به سر ميبرند. چون معتقد هستند که در داخل تحريک سيستم و شبکه بسيار نيرومند جاسوسي و استخباراتي قرار دارد. و هر لحظه ممکن است مورد سوء ظن دستگاه امنيتي و استخباراتي قرار بگيرند و متهم به خيانت شوند. آنگاه سخت ترين و شديد ترين مجازات در انتظارشان خواهد بود.»

 

قوم گرایی و تبعیض قومی در سیاست ملاعمر و تحریک طالبان:

با وجوديکه تحريک اسلامي طالبان خصوصيت قومي بودن تحريک خود را رد ميکردند، عملکرد و سياست عملي آنها در ابعاد مختلف، ويژگي قومي بودن آنها را بصورت افراطي منعکس ميساخت. کليه و يا اکثريت مطلق اعضاي شورا هاي طالبان از لحاظ قومي پشتون بودند. چون: "شوراي مرکزي"، "شوراي عالي"، "شوراي سر پرست در کابل"و بعداً "شوراي وزيران"، "شوراي ولايات" و"دارلافتاي مرکزي".

 تمام قوماندانان مهم نظامي طالبان به قبايل مختلف قوم پشتون تعلق داشتند. تحريک طالبان درحالي که قوماندانان غير پشتون تنظیم های اسلامي و جهادي را بنام قوماندان "شر و فساد" از خود مي رانداند و آنها را مورد تعقيب و آزار قرار ميدادند، قوماندانان پشتون احزاب اسلامي را در کنار خود ميگرفتند و برايشان تفويض صلاحيت ميکردند. در راستاي همين سياست قوم گرايانه بود که تحريک طالبان در شمال افغانستان قوماندانان پشتون تبار احزاب مجاهدين و حتا قوماندانان مليشيا را در کنار خود پذيرفتند و شريک حاکميت ساختند. قوماندان انور مشهور به انور دنگر در شمال کابل، عارف خان در قندز از قوماندانان جمعيت اسلامي، ارباب هاشم در قندز، بشير و سيدرحمن در بغلان، مجيدپاچاخان در سمنگان، امير جان قلعه چه اي در بلخ از قوماندانان حزب اسلامي حکمتيار، ناصر در قندز از قوماندان محاذ ملي، باقي در تالقان از قوماندانان حزب اسلامي مولوي يونس خالص، حضرت گرگري در بلخ از قوماندانان ملشياي عبدالرشيد دوستم و رسول پهلوان وده ها تن ديگر از قوماندانان و افراد پشتون تبار در احزاب اسلامي بودند که مجدداً در فرماندهي و مديريت مناطق و ولايات خود قرار گرفتند.

بسياري از قوماندانان طالبان در سطح کل کشور و تعدادي از وزراي حکومت آنها قوماندانان پشتون احزاب اسلامي وجهادي بودند. بخشي از نيروهاي قابل ملاحظه در قواي طالبان، تمام نيروهاي فني در قواي هوايي و زرهي از اعضای پشتون متعلق به جناح خلق حزب دمکراتيک خلق تشکيل يافته بودند. به قول نويسنده و محقق پاکستاني:« . . .   .  جناح خلق تحت سلطه پشتونها بود و بسياري از افسران آن ناسيوناليست هاي متعصب پشتون بودند. اين افسران طالبان را به عنوان يک وسيله مناسب براي حاکميت مجدد پشتونها مي ديدند و لذا مايل بودند به آنها بپيوندند. هنگاميکه طالبان کابل را گرفتند کل نيروي هوايي و بخش اعظم نيروي زرهي و توپخانه سنگين آنها توسط خلقي هاي سابق  راه اندازي شد . . .  . » 

 

ویژگیهای فکری و آیدئولوژیکی طالبان:

تحريک اسلامي طالبان از لحاظ آيدئولوژيک و برنامه هاي ديني خود با افکار و عملکرد متفاوت از بسياري احزاب اسلامي افغانستان و جهان قرار داشت. اين تفاوت،  طالبان را براي بسا از نويسندگان، محققين و سياستمداران به نيرو و پديده ناشناخته و مورد بحث در جهان اسلام و جنبش هاي اسلامي یا اسلام گرایی در آورده بود. "اوليويه روا" نويسنده و محقق فرانسوي تحريک طالبان را "بنياد گرايي نوين" خواند:«جنبش طالبان مورد روشني از بنياد گرايي نوين است که بيشتر به قانون شريعت توجه دارد تا به انديشه کشور اسلامي. طالبان به آنچه که معتقد اند عمل مي کنند، اما گسترش پيام آنها نا محتمل است. آنها نماينده يک بنياد گرايي بي هويت هستند که هرکسي نمي تواند به آن   عمل کند. . .  .  » 

اما"ويليام ميلي"محقق افغانستان شناس آستراليايي ميگويد:« رفتار طالبان ممکن است ديدگاه کساني را که طالبان را بنيادگرا توصيف ميکنند، موجه جلوه دهد. اما اگر فردي چون حکمتيار را نيز ميتوان بنياد گرا ناميد، پس ويژگيهاي مشترک آنها چيست؟. .»

" انتوني ديويس"يکي از تحليلگران و محققين ديگر غربي به سياسي نبودن جنبش طالبان باور دارد:«طالبان از قندهار،  افراطي گري عنعنوي و عمدتاً تاريک را آموخته اند که با محافظه کاري طبيعي ملاها ملون است و نظريات محدود که از زندگي روستايي ناشي ميگردد در آنها اثر دارد. اين جنبش ماهيتاً غير سياسي است؛ با استثناي تطبيق شريعت در جامعه هيچ برنامه سياسي ندارند. در شرايط جو سياسي کنوني جهان غرب که از رشد اسلام گرايي انقلابي نگراني فزاينده يي دارد بعضي از تحليلگران غربي عنعنه گرايي و گرايش ضد اسلام گرايان(اخواني ها) طالبان را به عنوان نقطه برگشت به ارزش هاي"واقعي"افغاني مورد تمجيد قرارميدهند.»

زلمي خليل زاد مشاور اسبق وزارت هاي دفاع و خارجه ايالات متحده امريکا که بعد از سقوط حکومت طالبان نماينده خاص جورج بوش رئيس جمهورامريکا در افغانستان و سفیر آن کشور تعين شد، طالبان را، نه ضد غرب بل ضد مدرنيسم خواند. او در روزنامه "نيويارک تايمز"در روز هاي آغاز حاکميت طالبان(ميزان 1375)طي مقاله اي نوشت که طالبان ضد غرب نيستند، بلکه ضدمدرنيسم اند. از اين رو به نفع امريکا است تا از اين گروه که هيچگونه تجربۀ تروريستي ندارند و به شيوۀ علماي عربستان سعودي ، نه ايران ميخواهند کشور شانرا رهبري نمايند حمايت کند. 

نه تنها بعضي تحليلگران غربي، با برداشت غلط خود عنعنه گرايي و گرايش ضد اسلامگرايان طالبان را در آغاز ظهور و حاکميت آنها مورد تقدير قرار دادند، بلکه اين ويژگي حرکت طالبان مورد توجه و حمايت افراد و حلقه هاي مختلف نيز قرار گرفت. تکنوکراتها افغاني و گروه های قوم گرای چپ و راست به شمول طرفدارن محمدظاهرشاه در بيرون و داخل افغانستان با همين برداشت و باور نگاه ميکردند و اسلام خواهي طالبان را، اسلام عنعنوي مي پنداشتند که با سياست و حاکميت سياسي کاري ندارد. بنا برهمين باور بود که طرفداران محمد ظاهر شاه در داخل و خارج، طالبان را حرکت و نيرويي براي حاکميت شاه مذکور تلقي ميکردند.

اما طالبان با گسترش ساحه تحت کنترول خود نشان دادند که يک جريان و حرکتي براي تشکيل و تصاحب حاکميت هستند. حاکميتي که آنرا حاکميت شريعت اسلامي خواندند.  بنا بر همين اعتقاد و باور بود که تحريک طالبان درحمل 1375 صدها نفر ملاهاي طرفدار خود را از نقاط مختلف افغانستان به قندهار گرد آوردند و به رهبر خود لقب "اميرالمومنين"دادند و بعداً با تصاحب قدرت در پايتخت نام رسمي دولت افغانستان را به" امارت اسلامي افغانستان" تعويض کردند.

 

تلقی طالبان از تطبیق شریعت و تشکیل امارت اسلامی:

تحريک طالبان از لحاظ مذهبي، خود را مقلد و حنفي مذهب معرفی می کنند، اما آنگونه که گفته شد با عقلانیت مذهب حنفی که در  قیاس و رای تبلور می باید، بیگانه و ناسازگار اند. اجتهاد از ديدگاه آنها در دوره حاضرکه عصر فتنه خوانده ميشود مجاز نيست. به زنان حق تحصيل و اشتغال در جامعه نميدهند. انتخابات براي تعين رهبري و حاکميت را غيرمشروع مي پندارند. مولوی حفیظ الله حقانی يک عضو تحريک طالبان و مولف کتاب طالبان از خواب تا پادشاهی، تصور و سياست تحريک مذکور را درمورد نظام اسلامی در دوران حاکميت شان مبهم، ناروشن و جاهلانه وانمود میکند:«حرکت طالبان که اقامه نظام اسلامي را هدف خود اعلان ميدارند، تصوير واضح و روشني از نظام اسلامي ندارند. ديد و برداشت آنها از نظام اسلامي در وادار ساختن مردم به گذاشتن ريش، به سر کردن دستار، کوتاه کردن موي سر و اجراي بعضي منکرات خلاصه مي شود . . .  .   اعضاي تحريک طالبان افراد متعصب و تنگ نظر هستند. پذيرش افکار مخالف براي شان غير قابل تحمل است و هميشه نظريات خود را حق و افکار ديگران را باطل مي پندارند . . .   .  تحريک طالبان به تعليم و تحصيل علوم عصري اهميت قايل نمي شوند و حتا در قندهار مقر حکومت طالبان هيچ مکتب ثانوي وجود ندارد. . .   .  طالبان در جلوگيري از فقر فزاينده مردم طرح و برنامه اي ندارند. مشکل اقتصادي و فقر مردم در حاکميت آنها آنچنان رو به گسترش است که در کابل جمعي کثيري از مردم به قبرستانها ميروند تا با جمع آوري استخوان مرده گان و فروش آن سد و جوع کنند . . .   .   برخورد طالبان با مردم بسيار آزار دهنده و وحشتناک است . بنام جمع آوري اسلحه و ارتباط با مخالفين مردم را تحت فشار قرار ميدهند و گاهي تا سرحد مرگ به لت و کوب آنها مي پردازند . . .   .»

تحريک اسلامي طالبان در بينش و برداشت از پديده ها و تحولات اجتماعي و برخورد و روابط با مردم و مخالفين شان بيشتر متأثر از عنعنات و رسوم بدوي و قبيله ای و زندگي روستايي بودند. از اين رو آنها در شهرها با فرهنگ و زندگي شهري به مخالفت مي پرداختند. مکاتب دختران را مي بستند. تلويزيون، ويديو کسيت و کامره هاي عکاسي را مي شکستند. سينما و تصوير را قدغن ميکردند. زنان را از رفتن به حمام باز ميداشتند.

برخورد با دشمن در جوامع بدوي و قبيله اي هميشه شديد، خشن، کينه توزانه و عقده مندانه است. در دشمني ها گذشت و مدارا به ندرت صورت مي گيرد و نوعي از ضعف و بي غيرتي تلقي مي شود. در حالي که انتقام جويي، شجاعت و مردانگي را به نمايش ميگذارد و از آن توصيف و تمجيد بعمل مي آيد. از اين سبب طالبان زنان و مرداني را که آراسته به شريعت نمي يافتند به شلاق مي زدند، اذيت و تحقير ميکردند، به بند و زندان مي کشيدند. چون آنها با نقض آنچه که از ديدگاه طالبان اوامر شريعت بود، دشمن طالبان بعني دشمن مجريان و حاميان شريعت پنداشته مي شدند. جلوگيري از دفن اجساد مخالفين در معرکه ها و مناطق جنگ و گذاشتن آن اجساد از سوي طالبان به تماشاي عامه به همين خصوصيت و ويژگي طالبان برميگشت.

 

وابستگی تحریک طالبان به کشورها و حلقه های استخبارات خارجی:

در حالي که دو ويژگي ملايي و قومي ، انگيزه و ماهيت داخلي تحريک اسلامي طالبان را تشکيل ميداد، خصوصيت سوم و عمده ترين ويژه گي طالبان در وابستگي آنها به حلقه ها و کشور هاي خارجي مشخص مي شد. از ديدگاه بسا محققين و تحليلگران تحريک اسلامي طالبان در بررسي نقش و اثر گذاريهاي عوامل خارجي، زاييدۀ نياز استراتژيک پاکستان، امريکا و عربستان سعودي به حساب ميرفت. به خصوص نقش و تأثير پاکستان در ايجاد و تقويت طالبان بسيار اساسي و تعين کننده بود.

در ميان همه کشورها و حلقات خارجي که در ايجاد و تقويت طالبان نقش داشتند، پاکستان پيشقراول اين حلقات بود. به قول يک محقق ونويسنده غربي:«حمايت پاکستان از طالبان بدون ترديد بسيار گسترده و جاه طلبانه تر از حمايت هاي ساير قدرتهاي منطقه اي از گروه مورد حمايت شان بوده است. کمک پاکستان براي شکل گيري طالبان، عامل اساسي بوده است نه فرعي و جانبي. و پاکستان به طور نابخرادانه اي تلاش کرده است با کمک به طالبان، خود را از راه نظامي بر يک ملت تحميل کند. . . »

هرچند وابستگي تحريک طالبان به پاکستان در تحولات دونيم دهه اخير افغانستان پديده نو و شگفت آور نبود. قبل از طالبان تنظيم هاي اسلامي و جهادي نيز در سايه حمايت و وابستگي به پاکستان عرض وجود کردند و رشد يافتند؛ اما نحوۀ وابستگي تحريک اسلامي طالبان با وابستگي احزاب اسلامي دوره جهاد تفاوت داشت. وابستگي احزاب جهادي به پاکستان حداقل در ظاهر به خاطر بيرون راندن قواي شوروي و خنثي کردن اهداف شوروي در سلطه به افغانستان بود. اما وابستگي طالبان به پاکستان براي تحقق اهداف و منافع استراتژيک پاکستان در افغانستان بود. احزاب مجاهدين را تجاوز شوروي به خاک افغانستان اجباراً در وابستگي به پاکستان کشانيد. اما تحريک طالبان را پاکستان خود در وابستگي به خويش قرار داد. ميزان وابستگي احزاب مجاهدين به پاکستان در ميان اين احزاب متفاوت بود. از اين گذشته ريشه ها و پايه هاي ارتباط و وابستگي طالبان به پاکستان بسيار عميق تر، محکم تر و گسترده تر از دوران حمايت و وابستگي تنظيم هاي مجاهدين محسوب مي شد. احزاب مجاهدين در گذشته تنها به استخبارات نظامي پاکستان(آي اس آي) ارتباط و وابستگي داشتند. اما طالبان با تمام مراکز و گروه هاي قدرت در ارتباط و وابستگي قرار گرفتند. اين مراکز و گروه ها شامل آي اس آي، حکومت مرکزي، حکومت هاي ايالتي، احزاب سياسي ـ مذهبي، افراد و حلقه هاي متنفذ در سياست، اقتصاد و جامعه پاکستان مي شدند. و اين روابط و وابستگي طالبان با مراکز و حلقه هاي مذکور برخلاف ارتباط و وابستگي هاي احزاب مجاهدين بر منافع و اهداف دو جانبه استوار بود که مسايل متنوع و گوناگوني از مسايل مذهبي، سياسي، قومي تا سودهاي هنگفت اقتصادي قاچاق و تجارت مواد مخدر را شامل مي شد. گروه هاي متعدد قدرت در پاکستان، احزاب مختلف سياسي و مذهبي آن کشور که در رقابت و اختلاف ذات البيني به سر ميبردند در حمايت از طالبان به عنوان تأمين کننده منافع حياتي و استراتژيک پاکستان در افغانستان وحدت نظر داشتند. بر مبناي همين وحدت نظر بود که قاضي حسين احمد رهبر جماعت اسلامي، مولوي سميع الحق رهبرشاخه انشعابي جماعت علماي اسلامي، جنرال نصير الله بابر از حزب مردم و نمايندگان بسياري از احزاب متنفذ سياسي و مذهبي پاکستان در گرد هم آيي مشترک، مخالفت خود را با تحريم اقتصادي شوراي امنيت ملل متحد عليه طالبان اعلان کردند و از حکومت نظامي پاکستان خواستار صدور گندم به کابل شدند. اين گرد هم آيي بروز 31 عقرب 1378( 21 نومبر 1999)در شهر پشاور تشکيل يافته بود.







به دیگران بفرستید



دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ رَمز را وارد کنید. اگر زمان اعتبارش تمام شد، لطفا صفحه را تازه (Refresh) کنید و شمارۀ نو را وارد کنید.
   



محمد اکرام اندیشمند