نامه ای از یک موکل به یک وکیل !

٢٤ میزان (مهر) ١٣٨٧

چنان که اخلاق پسندیده ایجاب میکند؛ و طوریکه "معمول(!)" بوده و هست، نامه با سلام و عرض ارادت و ادبی آغاز میشود و بعد میرسد به عرض حال و خواهش و یا خواست و خواسته های احتمالی.

اما این نامۀ "معمولی" نیست و مضمون آن نیز قرار نیست بر سر موضوعی معمولی بچرخد، کما اینکه زبانش ساده و روشن و شفاف خواهد بود.

روی سخنم اینجا با وکیلان محترم مجلس نمایندگان کشور، که همانا پارلمان باشد؛ و به گونۀ خاص با همولایتی و همسایۀ "پلوان شریکم" آقای محمد یونس قانونی ست.

جناب آقای قانونی، عرضم به حضور شما که آنچه خواهم نوشت "عریضۀ مساعدت" نیست؛ که مجاهد معیوب و یا پدری که فرزندش را در جبهات مقاومت علیه روس و پاکستان از دست داده، از فرط ناچاری برای بزرگان دین و دولت می نوشتند – و شاید از فرط بیچاره گی مضاعف تا هنوز هم می نویسند – و در اکثر موارد بیجواب میمانند و با غروری خرد شده و دست دراز تر از پا از بارگاه جلال آنان بر می گشتند.

اینجا سرنوشت تاریخی زبان و فرهنگی مطرح است که منهزم سازی آن پیشنه و تسلسل تاریخی دارد، و تا امروز که جناب بر کرسی ریاست پارلمان تکیه دارند، ادامه می یابد.

زاده گاه من و شما ، که از قضا "همسایه" هم هستیم و راه خانه های مان از سراشیبی که آنرا در زبان محاوره محلی "لوله" میگویند، میگذرد و مشترک است. جناب شما سعادت بسر بردن در زیر آسمان صاف پنجشیر را، بیشتر از من داشته اید، بهتر از من با خصوصیات دره و مردم آن آشنائید و خیلی هم بیشتر از بنده در دریای آن شنا کرده اید.

جناب شما بخوبی میدانید که در پنجشیر، حلقات مثنوی خوانی و شهنامه خوانی،از دیر های تاریخ تا امروز دایر است و وطنداران دره گی ما در ادامۀ این رسم ارزشمند فرهنگی، از دیگران بیشتر پابند و علاقمند اند.

در مساجد هم وقتی از کار فرا گرفتن قاعده بغدادی و آموختن قرائت قران شریف فارغ میشوند، حافظ، سعدی ، مثنوی را ادامه میدهند تا به مُنیه و قدوری میرسند.

پس چگونه است که اگر جناب شما در قریۀ زاد گاه تان که "شغه" باشد بجای "پوهنتون" واژه "دانشگاه" را بکار برید به سرتان سنگ و چوب خواهد بارید؟

           شکر شکن شوند همه طوطیان هند

                                        زین قند پارسی که به بنگاله میرود 

 ویا

        ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

                                     که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

پس قضاوت چه خواهد بود؟ حافظ شاعر دری گوست یا فارسی گو؟ و اگر دری گوست اشعار دری او را چگونه میتوان از اشعار فارسی اش بازشناخت؟ ودر صورتیکه زبان فارسی زبان بیگانه است و بسا کلمات "خلاف اصول اسلامی و شرعی" در خود دارد پس چرا حافظ را پس از قران عظیم الشان درمساجد و مدارس ما تدریس میکنند؟

مورد دیگر اینکه حضرت عالی درآخرین فرمایشات خویش فرموده بودید به کسی اجازه نمی دهید پارلمان را به مرکز تشنج مبدل سازد و اگر مصالح ملی در نظر همه باشد سوال در دو دقیقه حل خواهد شد!

برای بنده جالب است بدانم که آیا اصولا "پارلمان" مرکز بحث و مشاجره و مباحثه و مناظره به منظور دریافت راه حل و تفسیر های عقلانی برای ماده های تعبیر و تفسیر طلب قانون است یا دفتر مرکزی کدام حزب؟ که همه اعضای آن با تعهد به پیروی از یک اساسنامه و آئین نامه و در پرتو آن برای حل مشکلی یا بحث بر موضوعی گرد هم آیند و آخرالامر با اتفاق آرا به یک فیصله گردن نهند!

در کشور های که دنگ و فنگ دموکراسی در آنها قدیمی شده و جا افتاده است؛ پارلمان محلیست که نمایندگان مردم و احزاب برای بدست آوردن حقوق موکلین یا احزاب شان حتی به سرحد گلاویز شدن و حمله بر یکدیگر رسیده اند و این امر ادامه دارد. ژرینوفسکی، رهبر حزب و نمایندۀ "دوما" ی روسیه یکی از کسانیست که اکثر اوقات با مخالفین در می افتد. در کانادا رهبر حزب "ان دی پی" اگر چه به اندازۀ ژرینوفسکی، بزن بهادر نیست، ولی زبان تیزی دارد و همیشه به نخست وزیر کشورش آقای هارپر سخت میگیرد، و به هیچ نماینده مستقل یا حزب دیگری هم موقع نمیدهد.

 در کشور دنمارک حزب تازه تاسیسی که بند اصلی اساسنامه اش ضد خارجی و خصوصا ضد مسلمانان است، توانسته به برکت همین سیاست نمایندگانی چند به پارلمان برد و آنجا زنی که در راس دیگر نمایندگان آن حزب هست چنان با سر و صدا از مواضع اش دفاع میکند که اگر لازم شود شاید ژرینوفسکی را عقب اندازد.

و به همین گونه پارلمان مرکز مشاجره و مباحثه و مناقشه لفظی است تا از آن میان خواست نمایندگان برحق برآورده شود و تعدادی رای دهندۀ حزبی یا مردم به حق شان برسند.

اگر قرار بود نظام هر غلطی دلش میخواهد بکند، دیگر نمایشی به اسم پارلمان نیازش در چه است؟

از جانب دیگر بنده با این دانش کم و عقل قاصرم هرگز قادر به دریافت تعریفی همه پسند و فراگیر از مقوله های "ملت" و "مصالح ملی" در کشور خودم نشدم! آیا مصالح ملی تنها گاهی برآورده میشود که فارسی را از دری جدا سازیم و در عوض دانشگاه بگوییم پوهنتون؟! و نمیدانم از کدام "ملت" صحبت می کنیم؟ اگر ملتی در آن جغرافیا به اساس اشتراکات اقتصادی – فرهنگی و دینی به گونۀ اختیاری و با درک اهمیت آن مشترکات موجود باشد، پس چگونه ممکن است داشته های فرهنگی – تاریخی یک بخش بزرگ از بدنه آن ملت را برد و به زباله دان تاریخ ریخت تا "مصالح ملی" رعایت شوند؟ در حالیکه آن بدنه هویت اش را در فرهنگ اش می بیند و می یابد؛ و زبان عنصر اصلی سازنده فرهنگ است و مکمل آن!

بحث برسر دو سه تا واژه مشخص نیست؛ که اگر پس از این به حکم آقای حبیب الله رفیع و تائید جناب شما از بکار گیری آن خود داری کنیم، وحدت ملی تامین و مصالح ملی احترام شده باشند، بحث برسرترفند ها و شگرد هائیست که خیال میشد شما با تجربه های سیاسی خود در شناخت آنها قابل باشید.  

خوب حالا واژه گان دانشگاه و دانشکده وارداتی و تقلیدی؛ گذرگاه که اسم یکی از محله های قدیمی کابلست چی میشود؟ یا مسجد عید گاه را به دامن کدام کشور خارجی پینه کنیم ؟ و بخش بزرگی از استان بغلان را که " باجگاه " نام دارد به کدام کشور همسایه ببخشیم؟ تنها به دلیل اینکه در پسوند اسم شان کلمه گاه را دارند؟ فرمانده جلال را که همه او را به نام قوماندان جلال باجگاه می شناسند به جرم منصوب بودنش به باجگاه به کدام زندان بفرستیم تا مصلحت ملی اولویت و حرمت یابد؟ آرامگاه، آرایشگاه ، ایستگاه ، ترمیمگاه، پایگاه ، جایگاه و هزار و هزار " گاه " دیگر را چگونه دور بریزیم؟

وحدت ملی به قیمت قربانی میراث هزار و دوصد سالۀ زبان پارسی تامین میشود و بس؟! آخر هنوز مدرسه پدر مولینا جلال ایدین محمد بلخی رومی، با همه نا مهربانی و کینه توزی های که در برابرش صورت گرفته، آثارش در زادگاه مولینا پابرجاست! هنوز آرامگاه رابعه بلخی، زیارت گاه دختران سیاه بخت کشوراست ! ولی زبان پارسی بیگانه است ؟!

دیروز زایشگاه و دانشگاه برای حلقات و گروهک های مشخصی که زبان را از دریچه سیاست می بینند و وسیله تحکیم قدرت دولت میدانند قابل تحمل نبود و مورد تنفر و تمسخر شان واقع میشد، اما امروز بازرگان و آگهی های بازرگانی نیز در فهرست واژه های "خلاف اصول اسلامی و شرعی"! شامل شدند و زود است که کلیت زبان ما را حرام بدانند!

جناب آقای قانونی! شما پدران و پدر بزرگان مرا می شناسید و شاید میدانید که دلبستگی آنان همیشه به دانش و معرفت بوده و هست، بنده که کوچکترین آنان باشم با حافظ و سعدی و فردوسی و جامی بزرگ شده ام و برایم سخت تمام میشود که می بینم در سرزمینی که زادگاه مولانا و بن سیناست بکار بردن واژه بازرگان را کاری خلاف وحدت ملی و جرم قلمداد می کنند.

اجداد من هیچ کدام سرمایۀ گزاف مادی از خود بیادگار نمانده اند؛ اما آنچه از آنها میراث مانده بی بهاست و بزرگ و گران قدر که عشق شان به فرهنگ و زبان شان است و در سراسر زادگاه مرد خیز ما سنگردی و قرصک اصیل اش میراثی است گرانبها برای ما و نسل های بعد ما که با هزار رشتۀ نا گسستنی با فارسی وصل اند و گره خورده و درهم تنیده.

                امروز به سر هوای پریان دارم

                                              در سینه دلی کباب و بریان دارم

                یک بار دگر اگر رسم به وطنم

                                             جان گر بدهم دگر چه ارمان دارم

 کدام پهلوان سخن قادر به تفکیک و دسته بندی کلمات فارسی از دری در سنگردیی که آمد است؟

بنده هیچ گاه به حضور شما و یا بزرگ دیگری از سران مقاومت "عریضۀ مساعدت" یا درخواست زمین و خانه یی ننوشته و نیاورده ام و حتی به حضور جناب شرفیاب هم نشده ام و گاهی اگر شده باشم هم از بنده نوازی شما بی بهره مانده ام، اما از اینها نه متاسفم و نه هم گله مند! مگر اینجا از شما به عنوان یک موکل برای موضوع گیری مبهم و لرزان تان در برابر جفای که در حق چند میلیون فارسی زبان و فارسی گوی کشور صورت میگیرد با جرئت گله می کنم!

اگر جناب خود مصلحت می کنید و سیاست می ورزید و به آینده های بهتر حضور سیاسی تان امیدوارید، حق دارید.

 اما لطفا دیگران را خاموش نسازید و رخنه را باز نکنید.

زبان ما ریشۀ کهن و گشن ایست که با آن به خاک کشورما پیوند خورده ایم و به وسیله آن فرهنگ و تاریخ مان به ما منتقل شده و ما موظف به انتقال آن به فرزندانمان و به نسل های آیندۀ مان هستیم.

چگونه میشود در کشور و فضایی که برای اهل قلم و فکر و فرهنگ اش دولت خط و نشان می کشد و چه بنویس و چه ننویس! و چه بگو و چه نگو تعین میکند؛ به دموکراسی و حقوق برابر شهروندی و زندگی باهمی و وحدت ملی امیدوار بود؟

جناب شان که در جریان تصویب قانون اساسی حضور داشتند و ماجرای دست برد زدن عده ای را به قانون اساسی  و جعل ماده ها و بند های در آن بخوبی میدانند؛ و درک میکنند که جعل و افزودن و کاستن ماده های از قبیل "مصطلحات ملی باید حفظ گردد"!!! با چه مقاصدی صورت گرفت و اینک زمان آن رسیده است که گروهک نابکار حاکم که جرئت دست بردن به قانون اساسی ، سندی که منحیث وثیقۀ ملی باید مورد اعتماد و احترام همه اقشار و احاد جامعه باشد، را بخود داده بود از آن استفاده عملی نماید و با توسل به آن ماده جعلی بر قلم و زبان و حتی اندیشه و تفکر ما بند بگذارد و تا آنجا پیش برود که روزی تنها به جرم حرف زدن به زمان مادری مردم را به زندان بکشاند و اتهام نقض قانون اساسی را نیز بر شانه هایشان بار کند!

آیا چنین قانون اساسی یی میتواند محوری برای همگرایی ملیت ها و اقوام باشد؟

وحدت ملی و مصالح ملی گاهی مفهوم می یابند و مجال عملی خواهند یافت که حضور من و ما را با بن مایه های تاریخی و فرهنگی مان نادیده نینگارند و دست کم نگیرند. مصلحت ملی که با زبان ما کنار نیاید و آنرا برنتابد، الحق که مصحلت نیست و ملی بوده نمیتواند زیرا با زبان ما، که بزرگترین نشانۀ حضور ماست سرسازش ندارد! نفی وجود دیگران و دور ریختن میراث های فرهنگی دیگران نمیتواند "مصلحت" آنهم از جنس "ملی" آن باشد  و با توهین به حافظه تاریخی غیر پشتون ها جان نمی گیرد.

جناب شان به یگانگی زبان دری و فارسی واققند و این دیگر از بدیهییات است؛ بنده در کنار اینکه جانبدار افراط و تفریط نیستم؛ بکار برد زبان مادریم را بگونه معیاری آن در نوشت و خواند و برقراری ارتباطات حق مسلم خود میدانم و حاضر به قربانی آن در پای هیچ مصلحتی نخواهم شد.

بار دیگر از جناب شان که رسالت وکالت را در این برهۀ بحرانی تاریخ کشور به عهده دارند؛ خواهشمندم تا برای مصالح  نامتعارف، گنگ، ناشناخته، یک جانبه و ناقص که مورد قبول همگان نیست، زبان فارسی – دری را با آن همه میراث های گرانبار و ارزشمندش در خطر انهدام و به حاشیه روی قرار ندهند. بلکه از جلسات پارلمان و فرصت های نیم بند موجود طوری باید استفاده شود که سرمسئله فارسی و پشتو برای ابد به بالین مانده شود و این استخوان از لای زخم ما بیرون آید، تا باشد در آینده ها مردمان این سرزمین فارغ از چنین تبعیض و تعصباتی در همزیستی مسمالت  آمیز بسربرند  و به جانها و زبانهای همدیگر ارج گذارند.

با عرض ادب

احمد بهارچوپان







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



احمد بهار چوپان