فرخنده باد جمهوری اسلام درافغانستان که سوزاندن خانم "فرخنده" سنجه فرهنگی آن است

۶ حمل (فروردین) ۱۳۹۴

خوانندگان گرامی این مضمون را با دو پرسش، آغاز می کنم. اولی درشرایط کنونی کی فرهنگ جامعه افغانستان را می سازد؟ دومی آیا جامعه کنونی افغانستان، زمینه رشد فرهنگی خود را ازويژگی های مذهبی و جهادی هايش می پرورد؟.

به باور این قلم که دومی درست است. برای اینکه، دو پاره گی حکومت بیکارۀ دکترغنی و دکترعبدالله و جهادی ها، منشاء بسياری از داده های فرهنگی جامعه افغانستان شده اند. جهادی ها درشرایط کنونی تسلطی که بر حاکمیت دارند در محيطی زيست می کنند که از ارزش های مادی بر خورداراند و هم آنها را به نسل بعدی ملا ها انتقال می دهند. به همين دليل هم هست که شما می توانيد ميزان رشد فرهنگی هر جامعه ای را با طرز فکر و جهان بينی و اخلاقيات مذهبی اش محک بزنيد.


صحنه های قتل و سوزاندن خانم فرخنده درکرانه دریا کابل توسط اهالی پیروجوان نمایشنامه ی سمبولیسم ازیک جنایت مذهبی است که در تاریخ بشریت به قتل رساندن یک زن به این مظلومیت نظیرآن دیده نشده است. اگرچه داعش باسوزاندن پلوت ارتش اردن آغازگر چنین جنایتی درقرن بیست یکم است و این گروه خود را از نگاه عقیده پیرو ایدئولوژی و باورهای اسلام واقعی محمدی میداند که زمینه عملی سوزاندن انسان را در خود گنجانیده است. ولی ما بارها مثال های ازعمل کرد جهالت مردم خود دیده ایم. مثلآ زمانیکه یک کشش مذهبی درایالات فلوریدا امریکا اعلان می دارد، که میخواهد قرآن را بسوزاند، مردم ما در مشرقی بنا تاریخی قصرامانی را آتش می زنند. اگرچه سوزاندن فرخنده و دردادن بنا های تاریخی به عقیده دین باوران ، پاسداری از دین اسلام است، ولی به باورمن این جنایات نمونه ی از عقب ماندگی مردم ما است. اين امر بخصوص ازآنجا اهميت پيدا می کند که بنظر می رسد در شرایط کنونی افغانستان تا زمان نامعلومی، دینکاران و تروریست های مذهبی و ملا ها جزئی لاينفکی از فرهنگ اجتماعی مردم ما شده اند.

معامله گری با دین پدیده نوی نیست ازهزارها سال قبل باظهورادیان ابراهیمی شامل کسی بود که ازراه دين نان می خورد. درافغانستان امروزی قشرجهادی معامله گر دین شده اند. آنها تمام قوانین و فرهنگ جامعه را به ارشاد دین و اسلاميت رژيم چسپانده اند. ازاین بابت با اتکا به دین، معامله گری می نمایند.

افغانستان زیادترازیک دهه با جامعه جهانی به نوعی الحاق بود. حکومت فاسد افغانستان نتوانست دراین ایام درهای تعاطی فرهنگی افغانستان، را بصورت خرده فرهنگ های محلی با کشورها در منطقه و جهانی با هم بکشاید. حکومت افغانستان که تشکیلی ازجهادی ها و دزدان حرفه ای بودند، نخواستند با ديگر کشورها داد و ستد فرهنگی داشته باشند. ازهمین خاطرجامعه امروزافغانستان بعد ازیک دهه سیاست جهانشمول که جهادی ها نقش تعین کننده ی در حکومت داشتند، از نگاه سیاسی عقب مانده تر و مذهبی ترشده است. آنچه که اکنون سیمای اجتماعی جامعه افغانستان را وانمود می کند، عدم آگاهی مردم ما از تحولات و تکامل فرهنگ های دیگراست. اگرچه اکنون مردم ما نسبت به بسیاری از کشورهای فقیر از بهترين دست آوردهای فرهنگی و تکنولوژي انسان امروزی که انترنت، فسبوک و غیره ابزار الکترونیکی است، استفاده می کنند. لاکن ازنگاه عقلانی مردم ما ازانسان های متمدن همنوع خود، خیلی عقب مانده تراند. ازآنجائیکه جامعه کنونی افغانستان عاری از پذیرش فرهنگ مدرنیسم است، لذا استفاده از ابزارالکترونیک کمکی به عقلانیت مردم ما نکرده است. امروز افغانستان به نسبت دزدی، فساد اداری و تولیدات مواد مخدره در ارقام احصائیه های جهانی سازمان ملل متحد از طرف آخر مقام درجه اول را احراز نموده است.

اگرحکومت افغانستان در طی زیادتر از یک دهه در راستای تعلیم وتربیه و آموختن و توجه به تنوع و تکثر، ميدان مداد و جلوه اقدامات خودسرانه مذهبی و برتری جويانه ایدئولوژی های دین سالاران را می گرفت. باعث رعايت آزادی بیان، انديشه، عقيده و فراهم آوردن فضائی برای خلاقيت های چند جانبه ی فرهنگی آماده می شد و از شدت وحشت خشونت مذهبی کاسته می شد. برعکس حکومت فاسد افغانستان، دست جناح های مذهبی و جهادی های افغانستان را که به تکثر فرهنگی مخالف اند؛ باز گذاشت. آنها ارزش های مورد قبول خود را که دین سالاری است، تنها ارزش های قابل تأييد و گسترش می دانند و می کوشند تا ديگر فرهنگها ، و اندیشه  ها را يا از بين ببرند و يا در خود هضم کنند. روش های محبوب آنان همانی است که در اصطلاح «امر به معروف و نهی از منکر» بوسيله علمای اسلامی جاودانه شده است.

امروزدرافغانستان جهادی ها و ملا ها جلوه های دو گانهء يک پديده شده اند. اين نکته يک واقعيت  مسلم اما کوچک جامعه شناختی است که به واقعيت گسترده تر و بزرگ تری متصل است؛ هر نهاد اجتماعی هم حضور ذهنی دارد، هم نمود مادی و عينی است. مثلاً، نمی توان به مفهوم ذهنی وعینی درشرایط کنونی افغانستان به حل مسائل جنایات دزدان کابل بانک ویا کسانیکه خانم فرخنده را بی گناه در مقابل مسجد شاه دوشمشیره سوزاندند فکر کرد که محاکمه شوند. برای اینکه افغانستان امروزی چه از نظر عینی و جه از نظر ذهنی درقالب قوانین اسلام می چرخد ودستگاه قضائی درامیال جهادی ها است وآغشته به فساد اداری و دزدی است. هم اکنون ازگوشه و کنارکشورشنیده می شود که قتل فرخنده به پاسداری از اسلام صورت گرفته و برحق بود.عینیت وذهنیت جامعه افغانستان  نیز محصول همین ایدئولوژی مذهبی است. بدبختانه که از نگاه تاریخی مولد این سیاه روزی در افغانستان حزب دموکراتیک خلق شد. این حزب با کودتای خونین ثوراسلام را زنده کرد و محرک یک انقلاب اسلامی در افغانستان شد. اکنون دو نسل در هیولای مذهبی، قربانی شدند وهنوزهیچگونه نورامیدی درآینده افق سیاه این سر زمین دیده نمی شود.

امروز درافغانستان حرف اول را جهادی ها می زنند و نقش برازنده دارند. مشغلهء آخوندی وملائی در یک جامعه از پيچيده شدن دين، سرچشمه می گيرد. هر چقدر منابع دينی مبهم و پيچيده تر باشد نان ملا ها و آخوند ها هم بيشتر در روغن است. هر چقدر که وسواس های مؤمنانهء مردمان بيشتر شود دنيا به کام ملاها و آخوند ها شيرين تر می شود. در عين حال اين نکته نيز يک امر مسلم جامعه شناختی بشمار می رود که ملاها و آخوند ها محصول بازار عرضه و تقاضا است و تنها با تغييرات آن است که تغيير می پذيرد. آخوند ها و ملاها از ايجاد ترس هم غافل نيستند. مسئله را طوری طرح می کنند که مؤمن بيچاره نتواند حلش کند و آنگاه خود به صورت ناجی به ياری مؤمنين می آيد.

 يعنی دين، اعتقاد به آخرت، و ايمان به عالم غيب ميدانگاهی فراهم می کنند که ـ خواسته و نخواسته ـ ملا وآخوند در آن ظهور می کنند. بدبختی اجتماعی و فرهنگی افغانستان امروز دراین است که جامعه ما بصورت عموم درقهقرائی مذهب و در تسلط گروه های جهادی حرکت می کند. صحنه های قتل وسوزاندن خانم فرخنده بیانی از این واقعیت است که روح و روان جامعه ما به یک جامعه مرده مذهبی تبدیل شده است که در آن حرمت و کرامت انسانی را سراغ نداریم. صد ها نفر به لب دریا کابل شاهد لت و کوب و سوزاندن فرخنده بودند، لاکن یک نفر بدفاع از آن صدا بلند نکرد و مانع نشد.

ما به این واقعیت آشنایم که کيفيات فکری رهبران مذهبی هر جامعه ساختهء حد رشد فرهنگی آن جامعه است. سی سال جنگ، خونریزی باعث شده است که مردم افغانستان بيشترين ضربه تعلیماتی، اطلاعاتی و فرهنگی را خورده اند و امروز جامعه افغانستان از چند و چون فرهنگ مردمی و سنتی که داشتند و در آن زندگی می کردند از اختيارآنها خارج شده وسرنوشت مردم دراختیار جهادی ها قرار گرفته است.

تکليف مردم ما با قوانين خود ساخته جهادی اش روشن است. وقتی جهادی های جامعه ما، چه به لحاظ زور چه به خاطرحفظ قدرت به نوشتن قوانينی برای زندگی اجتماعی مردم و حکومت اقدام  کردند، وظيفه شان اين بود که موقعيت های مختلف، حقوق گوناگون را از نگاه اسلام و مسئووليت های رنگارنگ شرعی در نظر گرفته شود. به همين دليل، در حوزهء قانونگزاری شرعی تفصیل جنایت در چهارچوب خاصی در قرآن وجود دارد که در صورت نياز می توان به آن مراجعه کرده و پاسخ سئوال خود را يافت. برای اینکه نظام جمهوری اسلامی افغانستان بر پایه ارشاد به اسلامیت استوار شده است و با استفاده از مجموعهء قوانين رفتاری و اجتماعی اسلام محسوب می شود وقابل اطلاق است و بس.

مهم این است برای رهایی ازاین سیاه روزی و جهالت درشرایط کنونی که جامعه افغانستان انسانها با مذاهبی از بی دینان، سنيان، شيعيان،هندوان و غیره را در خود گنجانیده است، با هيچ نظامی جز سکولاريسم کنار نمی آيد و تحقق پیدانمی کند. هر دين باوری ديگری در حکومت، متضمن حقوق مساوی آحاد اين مردم نخواهد بود. لهذا این وظیفه روشنگران افغانستان است که هرچه زودتر برای آزاد سازی مردم ستمديدهء افغانستان از قید دین سالاران جاهل راه دیگری برای متحد ساختن آینده سیاسی فرزندان این سرزمین جستجو کنند. برای روشنگران آگاه هیچ چاره ای جز اتحاد نيروهای سکولار در داخل و خارج و ايجاد يک آلترناتيو غير مذهبی بر بنياد اعلاميه حقوق بشر باقی نمانده است. امروز زمینه اتحاد برای نیروهای دگراندیش در داخل و خارج افغانستان آماده شده است از دست دادن این شرایط درواقع تسلیم شدن به ادامه فرهنگ جهادی ها در افغانستان است.

درآخرمی خواهم بگویم زنده یاد بانوی عزیز فرخنده، جامعه مرد سالارمذهبی افغانستان در حلول نوروزباستانی 1394  با جهل و خشونت ترا ازادامه حیات محروم کرد. ولی نماد مظلومیت تو و قتل فجیع تو جنبش خودجوش عدالت‌خواهی را درفضای مجازی و حقیقی افغانستان به ‌وجود آورده است. رویداد قتل تو از واقعیت‌های وحشتناک جهادی ها پرده برداشت. يقين دارم که روزی نه چندان دور، صحنه واقعی سوزاندن تو که تجربه های عجيب، و دلشکن اعمال جنایت مذهبی حکومت اسلامی افغانستان است، جزئی از مواد درسی کلاس های جامعه شناسی عمومی جنایت در جهان خواهد شد. روح تو شاد و خاطره ات فرخنده و گرامی باد.

*****

با عرض حرمت . مارچ 2015  تورنتو، کانادا







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

محمد رضا کیانفر11.06.2017 - 08:10

  آقای روحانی، با تبریک موفقیتتان در انتخابات دوره ی دوازدهم ریاست جمهوری لازم به یادآوری است که شما روز 27 اردیبهشت 96 در سخنرانی تان در ورزشگاه تختی مشهد در جواب هوادارانتان که فریاد می زدند: پیام ما روشنه، حصر باید بشکنه. گفتید: خیلی سربسته می گویم همه ی آن چیزهایی که شما می گویید و می خواهید فقط با حضور پررنگ شما پای صندوق انتخابات به وجود خواهد آمد، پس روز جمعه 1+11 همه ی دوستانتان همه ی یاران نظام و کشور را پای صندوق بخوانید و بیاورید. از این اظهارات شما چنین استنباط می شود که کمر همت به حل مشکل آقایان خاتمی، موسوی، کروبی و خانم رهنورد بسته اید، به نظر من این قول شما اجرا شدنی است به شرطی که از راهش وارد شوید، راه درستش این است که وقت را تلف نکنید هرچه زودتر حرفهایتان را با این چهار عزیز گرفتار در حصر یکی کنید و به آنها بقبولانید که دست از لجبازیهای بچگانه شان بردارند نامه ای خطاب به رهبر معظم انقلاب بنویسند در آن از رفتار آنارشیستی ی خودشان که روز 25 خرداد 88 مرتکب شدند در راهپیمایی ی بدون مجوز حضور یافتند اظهار ندامت نمایند از مقام معظم رهبری تقاضای بخشش کنند آن نامه را به شما بدهند از شما خواهش نمایند بر آنان منت گذارید و آن را به دست مقام معظم رهبری برسانید، شما خواهششان را اجابت کنید نامه را بگیرید و در جیبتان بگذارید. روزی که برای دریافت اعتبارنامه ی ریاست جمهوری تان به حضور رهبر معظم شرفیاب می شوید پس از آنکه ایشان اعتبارنامه ی شما را اعطا فرمودند شما با یک دستتان آن را بگیرید با دست دیگرتان نامه ی آن عزیران را به طرفشان دراز کنید و خواهش نمایید بزرگواری کنند رویتان زمین نیندازند و آن را از دستتان بگیرند، اگر این پیشنهاد را مو به مو اجرا نمایید با حدس قریب به یقین مطمئنم انشاالله گوش شیطان کر گره از کار فروبسته ی آن عزیزان گشوده خواهد شد و شما در نزد طرفدارانتان سربلند می گردید. موفق و پیروز باشید، محمد رضا کیانفر 09365476322 mohammadrezakianfar5@gmail.com

محمد رضا کیانفر25.08.2015 - 11:42

 فرخنده ی ملکزاده دختر ۲۷ سالهٔ افغان اهل کابل که عصر روز پنجشنبه 28 حوت – اسفند- سال 1393ش. به خانه برمی گشته به زیارتگاه شاه دو شمشیره می رود، در آنجا پنج ملا بوده اند که به زنانی که برای بخت گشایی مراجعه می کرده اند تعویذ – دعا- می فروخته اند، فرخنده با آنان صحبت می کند تا به آنها بفهماند که این کار کلاه برداری و شیادی و خرافات است و هیچ تأثیری ندارد، در همین وقت بکی از ملاها تعدادی قرآن نیمه سوخته را که از قبل در زیارتگاه بوده به مردم نشان داده و فریاد می زند که این زن قرآن را آتش زده است، مردم با فریاد الله اکبر و زنده باد اسلام به زیارتگاه ریخته و می کوشند فرخنده را تنبیه کنند، فرخنده به داخل زیارتگاه فرار کرده، بیست نفر پلیس برای آرام کردن ازدحام مردم به محل اعزام می شوند که با شلیک تیر هوایی مردم را متفرق می سازند و فرخنده را به کانتینر پلیس منتقل می نمایند، مردم به کانتینر پلیس حمله کرده، او را از چنگ پلیس درآورده، به بالای بام کشانده، به توی کوچه انداخته و حدود صد جوان عصبانی به سرش می ریزند با مشت و لگد و چوب و چماق تا حد مرگ او را لت کوب می کنند و به او می گویند: بگو قرآن شریف را سوزانده ام، فرخنده با حجاب کاملاً اسلامی که فقط دو چشمش پیدا است به مردان خشمگین می گوید: قسم می خورم، قرآن شریف را نسوختاندم، گپ مرا باور کنین. مردان خشمگین حرف او را باور نمی کنند و در حالیکه شعار می دهند: او جاسوس آمریکا است زنده اش نگذارید، با یک دستگاه اتومبیل بسیار شیک شاسی بلند سفید رنگ مدل بالا چند بار از روی جسدش عبور می نمایند سپس جنازه ی او را حدود دویست متر تا لب رودخانه ی خشک می کشانند، به داخل رودخانه می اندازند، سنگهایی را که هر کدامش حداقل ده کیلو وزن داشته بالای سرشان برده با تمام قوت بر جنازه ی او فرود آورده سپس روی جسدش تیل – نفت- ریخته و به آتش می کشند. بیست مأمور امنیه که تقریباً از همان ابتدای ماجرا تا آخر در محل حاضر بوده اند هیچ اقدامی انجام نمی دهند و مانع مهاجمین نمی گردند چون فرمانده شان به آنان دستور داده بوده حق دخالت ندارند زیرا بیم آن می رفته که باعث تحریک عده ی بیشتری شوند و دامنه ی درگیری و خشونت گسترش یابد، اکثر اهالی ی کابل حق را به قاتلان فرخنده دادند و اقدام آنها را تأیید کردند، اداره ی امنیت کابل به خانواده ی فرخنده ابلاغ می کند که شایعات استخباراتی در شهر پراکنده شده که قرار است فردا امامان جمعه در خطبه های نماز مردم را تحریک کنند، نمازگزاران پس از اقامه ی نماز راهپیمایی نمایند، اعتراض خوشان را نسبت به قرآن سوزانی ی فرخنده ابراز نمایند و احتمال می رود کار به آتش زدن و کشتار کشیده شود، صلاح است که شما کار دخترتان را تقبیح نمایید تا خشم مردم فروکش کند، شب هنگام پدر و مادر و برادر فرخنده در تلویزیون کابل با مردم صحبت نموده، از آنها به خاطر عمل کفرآمیز فرخنده عذر خواهی کرده و اعلام می نمایند که فرخنده از شانزده سالگی دچار بیماری ی روانی بوده و از روی نادانی مرتکب این عمل شده است، آن شب پلیس کابل خانواده ی فرخنده را از منزلشان به جای امنی در خارج شهر منتقل نمود زیرا بیم آن می رفته که مردم به منزلشان هجوم برند آنها را مانند دخترشان مثله کنند و خانه شان را به آتش کشند. روز بعد وزیر ارشاد و حج و اوقاف افغانستان با تمام خطبا و امامان مساجد شهر کابل تماس گرفته و از آنها می خواهد که از تحریک مردم خودداری کنند ولی علیرغم این تذکر تعدادی از امامان جمعه از جمله دکتر محمد ایاز نیازی امام مسجد جامع وزیر اکبر خان که استاد پوهنتون – دانشگاه- کابل در رشته ی شرعیات نیز هست در خطبه ی نماز جمعه در محکوم کردن قرآن سوزانی ی فرخنده و تأیید عمل جنایتکاران روی منبر سخنرانی کرده و می گوید: پس از آنکه اعلام می شود فرخنده 12 جلد قرآن را آتش زده مردم تکلیف خودشان را اجرا کرده اند، والدین فرخنده اطلاع داشته اند که او از 16 سالگی تکلیف روانی داشته ولی مردم از کجا باید می دانستند که او بیمار روانی بوده و این عمل را از روی دیوانگی انجام داده، پس تکلیف شرعی ی خود را انجام داده اند و هیچ مقامی حق بازخواست آنها را ندارد. روز جمعه تدابیر امنیتی ی شدیدی در کابل برقرار می گردد و اتفاق ناگواری رخ نمی دهد، طی روزهای جمعه و شنبه پلیس کابل 49 نفر را که 19 نفرشان همان مأمورین پلیس بوده اند بازداشت کرده و در اثر تحقیقات مشخص می شود که فرخنده بی گناه بوده قرآن را آتش نزده بلکه آن ملا به او تهمت زده است، روز یکشنبه دوم حمل – فروردین- که جنازه ی فرخنده را می خواستند دفن کنند زنان کابل تابوت او را به دوش کشیدند، اجازه ندادند هیچ مردی به تابوت او دست بزند و هر مردی از جمله پدر و برادرش که می خواستند به تابوت نزدیک شوند آنها را با خشم دور کرده و می گفتند: وقتی این بلا را به سر فرخنده می آوردند شما کجا بودید؟ دکتر محمد ایاز نیازی هم که از سخنان روز جمعه اش پشیمان شده بوده برای تشییع جنازه آمده بود اما زنان به او حمله ور شده و نیازی فرار کرد. آنچه مسلم است نظیر چنین وقایعی در طول تاریخمان فراوان داریم از رابعه ی بلخی اولین زن شاعر پارسی گوی که هم زمان با رودکی می زیست گرفته تا شاگرد ناصر خسرو قبادیانی که تقریباً هم زمان با تولد خیام به نیشابور آمد و ما مردم حیوان صفت درنده خو او را تکه پاره کردیم و گوشتش را خوردیم، البته این قصه را نمی توان نادیده گرفت که در آن روزگار ما بی سواد و نادان و بی فرهنگ و از آدم به در بوده ایم و امکانات اینترنت و کامپوتر و ماهواره و موبایل و فیس بوک و تویتر و دیگر وسایلی که می توانند کمکمان کنند تا بر جهالت خودمان غلبه کنیم در اختیار نداشته ایم ولی امروز که تمدن بشری همه ی اینها را در اختیارمان گذاشته چه عذری می توانیم داشته باشیم؟ و چرا هنوز که هنوز است در چنین جهالتی به سر می بریم که بر اساس یک شایعه آنهم از طرف کسی که دشمن فرخنده بوده و فرخنده به کاسبی ی او اعتراض داشته چنین فاجعه ای بیافرینیم؟ جواب این سؤال و سؤالاتی شبیه آن بیش از یک پاسخ ندارد، بی شعوری ی خودمان و دیگر هیچ. اگر این بی شعوری از طرف انسانهای اولیه و یا در مکانی که مردمش از تمدن به دور می بودند روی می داد تا حدی قابل قبول بود ولی در بین مردمی مثل مردم افغانستان که سالها تجربه ی سوء استفاده از دین و مذهب را داشته اند و به چشم خود دیده اند که چگونه جنایتکاران با توسل به اعتقادات مردم بر گرده ی آنان سوار شده اند و مرتکب پلیدترین اعمال گردیده اند چگونه می تواند قابل قبول باشد؟ و آنهم در شهری مثل کابل که گل سرسبد و مرکز تمدن افغانستان است؟ فرهیختگان و روشنفکران و طرفداران حقوق بشر و انسان دوستان افغانستان که شعارشان مبارزه با جهالت است در این مدت چند ده ساله یعنی از کودتای ژنرال داود خان به این طرف که افغانستان درگیر سوء استفاده از دین و مذهب بوده است چه کرده اند؟ کدام جهالت را از عنعنات مردمشان زدوده اند؟ چگونه می شود مردمی با این تجربه و آن دانشی که از آن تجربیات کسب نموده اند مرتکب چنین اعمالی شوند؟ و بر اساس یک تهمت و شایعه چنین بلایی که صد درجه بدتر از بلایی بود که برادر رابعه به سر رابعه آورد، به سر خواهر خودشان بیاورند؟ با این جنایتی که من تصاویرش را به چشم دیدم به صداقت روشنفکران افغانستان شک کردم و به این نتیجه رسیدم که آنان نیز از همان قماش سوء استفاده کنندگان از دین و مذهبند که با طرحهایی جدید و مد روز از قبیل آزادی و حقوق بشر و غیره می خواهند اعتماد مردم را جلب نمایند و مثل همان جنایتکاران بر مردم سوار شوند، اگر غیر این است پس کو نتیجه و راندمان زحمات چند ده ساله شان؟ قبول دارم که غلبه بر جهالت کار دشواری است و راه درازی دارد ولی آنچه مسلم است هر راهی آغازی دارد و راهروی می خواهد که با نبودن این دو هیچ مقصدی وجود نخواهد داشت، زدودن جهالت و رسیدن به شعور مقصد و هدف و نتیجه است ولی قبل از رسیدن به این هدف لازم است راهرو شجاعی وجود داشته باشد و راه بلند و دشواری طی شود. راهی را که روشنفکران افغانستان در پیش گرفته اند و انرژی یی را که در این راه تلف می کنند دقیقاً به مثابه سرنا را از سر گشاد باد کردن است که خواه ناخواه به ناکجا آباد می رسد، این راه درست همان راهی است که پیشینیانشان در طی ی این چند ده سال در پیش گرفتند و نتیجه اش را همگی دیدیم، آنها به جای توجه به مردم و زدودن خرافات از ذهن و عنعنات مردم با مرکز قدرت سیاسی درگیر شدند، آن را بی اعتبار کردند، خودشان اعتبار کسب نمودند و هنگامی که قدرت سیاسی سرنگون شد، جایش را گرفتند و جنایات آنان را شاید خیلی بدتر از آنها ادامه دادند، آیا هدف و اندیشه و وظیفه ی روشنفکر همین است که جای جنایتکاران را بگیرد و خودش جنایتکار شود؟ وظیفه ی روشنفکر به هیچوجه درگیر شدن با مرکز قدرت سیاسی نیست زیرا قدرت سیاسی از امکانات برخوردار است، جاسوس و اسلحه و زندان و پول و تبلیغات در اختیار دارد که می تواند به راحتی روشنفکر را ایزوله سازد و حتی او را به جاسوس خودش تبدیل نماید، وظیفه ی روشنفکر ساختن فکر و اندیشه ی مردم است، مردمی که از اندیشه برخوردار باشد به هیچ وجه زیر بار ظلم و بی عدالتی نمی روند، آنچه را که خلاف حقوق بشر باشد نمی پذیرند، تحت تأثیر شایعات قرار نمی گیرند، گول کسانی را که بخواهند از دین و مذهبشان سوء استفاده کنند نمی خورند، یعنی خودشان روشنفکر می شوند و خیلی از وظایفی را که امروز روشنفکران به عهده دارند خودشان انجام می دهند. من اگر به جای نیشابور در کابل به دنیا آمده بودم از همان روزی که این جنایت رخ داد، ساعاتی را که می خواستم در خانه مطالعه کنم، کتابم را برمی داشتم می رفتم پشت در زیارتگاه شاه دو شمشیره در جایی که مزاحم رفت و آمد مردم نباشم می نشستم به خواندن کتابم مشغول می شدم، اگر کسی می آمد که علاقمند به صحبت کردن با من می بود، نشانه ای لای کتاب می نهادم، کتاب را می بستم، توی کیفم می گذاشتم و با اشتیاق با وی هم صحبت می شدم، راجع به هر چیزی که مورد علاقه اش بود حرف می زدم، نظرش را می پرسیدم، چنانچه مخالف نظرم بود به او می گفتم، از او می خواستم که نظرش را راجع به نظریاتم بگوید که اگر به توافق می رسیدیم و نظریه ی مشترکی پیدا می کردیم راجع به موضوع دیگری صحبتمان را ادامه می دادیم و در غیر این صورت دنباله ی گپمان را به روز دیگر و در همان محل وامی گذاشتیم، خاطر جمع باشید که روز بعد آن شخص کارش را رها می کرد و با دو نفر دیگر از دوستانش به نزد من می آمد. به شما قول می دهم اگر این کار شش ماه دوام می یافت، دیگر آن جوان جاهل که در داخل رودخانه ی خشک سنگ به آن بزرگی را بالای سرش می برد و با قوت بر جنازه ی فرخنده می کوبید، نه تنها چنین کاری نمی کرد بلکه به اتفاق همه ی اهل محل در مقابل جنایتکاران سینه سپر می کرد و نمی گذاشت چنین جنایتی در حق فرخنده روا رود زیرا در طی ی این شش ماه او نیز مانند بقیه ی هم محلی هایش از جهالت درآمده و پک پا روشنفکر شده بود که نجات دیگران را از منجلاب جهالت وظیفه ی خودش می دانست، یاد فرخنده و تمام کسانی که قربانی ی جهالت ما شده و می شوند گرامی باد. محمد رضا کیانفر 09365476322
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



دکتر لطیف طبیبی