پاسخ به نبشتۀ داکتر صاحب "طبیبی" در بارۀ همایش ۳۵مین سالگرد شهادت بدخشی، در کانادا

۱۶ حوت (اسفند) ۱۳۹۳

هم وطن درد آشنا:

دســت به دســت من بده تا ســینه ها روشــن شـود

من تو شوم تو من شوی تن جان شود جان تن شود (وجودی)

 

محترم داکتر صاحب لطیف "طبیبی" عمرتان دراز و فردایتان نیکو. نوشتۀی شما هموطن عزیز را تحت عنوان:

 (اشارۀ به گردهمایی گرامیداشت محمد طاهر بدخشی ستایش بیهودۀ یکی از بنیان گذاران حزب دموکراتیک خلق و پرچم) در چند سایت (فارسی – دری) به نشر رسیده بود، مطالعه گردید. راستی از یک سو- پشتوانۀی دکتری (اقتصاد) و از سوی دیگر- در سن و سال حدوداً هفتاد، وقت مصرف کردن و تتبع و پژوهش نمودن، آنهم بدون مزد معاش، صرف برای رهنماهی خوانندگان عزیزتان، کار آسانی نیست و باید و حتماً آموزنده می بود. با مطالعۀ چند مرتبۀی – نوشتۀی شما گرانمایه، که 21 پاراگراف خورد و بزرگ را در خود جا داده بود. یقین کنید - جنبۀی آموختی اش، پیداکردن سوزن در کاهدان را ماند. و یک مساله منحیث واقعیت در نبشتۀی تان به روشنی بازتاب یافته بود و از این بابت بسیار بسیار مشکوریم، در متباقی به گفتۀی شاعر خوش کلام: (چون غرض آمد هنر پوشیده شد /  صد حجاب از دل بسوی دیده شد) بکلی صدق میکند و بس. همین جوانانی نسل دوم مهاجر(گرداننده گان همایش) که شما تمجیدشان کردید، در پهلوی اینکه دارای استعداد و پشتکار و اندوخته های از قبل را با خود دارند، نیز همچون محافل و گردهمائی ها، از جمله "کاروان شعر" در پرورش و بالنده گی آنها، بی تاثیر نبوده که شما، آن (گردهمائی ها) را کلاً بیهوده خواندید و خوشبختانه جوانان دیگری هم رکاب ایشان هستند که از آنها چندان آگاهی ندارید، واقعاً حاصل عمر چنین نشست ها است، بدین لحاظ خداوند را شکرگزاریم که همچو ایشان را در جمع خود داریم.

 

شما محترم، خود اعتراف داشتید که "بدخشی" را از نزدیک ندیده و شناختی با او نداشته اید و در ضمن سالهای - سال شده، در کشورهای پیشرفته و متمدن (آلمان – کانادا) زنده گی دارید. البته این امر اگر مشکلی با خود داشته باشد - مشکل شما است. از این بابت، می خواهیم یک کمی اگر- هم شده "بدخشی" را آنطوریکه، بزرگانی عرصه های سیاست، فرهنگ، اجتماع...شناخته اند و ما میشناسیم به شما به معرفی می گیریم، اگر خواسته باشید ولو- اندک معلومات در زمینه نصیب گردد. اما توجۀی بدون غرض – لازمۀ - فهم است.

محترم استاد قاسم شاه "اسکندروف" دکتر علوم تاریخ در اکادمی علوم تاجکستان، چنین معلومات می دهد: "...در تاریخ نگاری اتحاد شوروی سابق و رسانه های گروهی آن، راجع به محمد طاهر بدخشی و " سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان" معلومات های پراکنده به نظر میرسند... گذشته از این حتی همین معلومات های ناصحیح بعضأ با تحلیل های دور از واقعیت همراه بودند.علت این به نظر ما چند عامل بوده میتواند:          اول: - در این دوران اکثر افغانستان شناسان شوروی در بارۀ محمد طاهر "بدخشی" و سازمان سیاسی او معلومات کمتر داشته اند تا بتوانند تحلیل های واقع بینانه ای انجام بدهند، عده ای هم که چنین معلوماتی را در دسترس داشتند، منبع اطلاعاتی آنان یا ارگانهای استخباراتی شوروی بود، ویا پیروان حزب دموکراتیک خلق افغانستان ...در بارۀ این سازمان و رهبر آن اخبار و شایعات غیر واقعی را پخش میکرد،...و گزینش (سیاست عدم دنباله روی)  توسط طاهر "بدخشی" دلیل دیگری بود که در نظر "مسکو" بحیث متحد سیاسی و ایدئو لوژیک جلوه نکند.      دوم:- از جانبی دیگر (س.ا.ز.ا.) را از جنبشهای بین المللی دموکراتیک و کارگری دور و بخصوص از علایق سیاسی با اتحاد شوروی کنار گذاشت.      سوم: - علم تاریخ نگاری شوروی، سیاست حزب کمونیست و دولت شوروی ... مقامات رسمی طبعاً به ح.د.خ.ا. (جناح خلق و پرچم) توجه داشتند ...از این که (س.ا.ز.ا.) سیاست عدم دنباله روی را پذیرفته بود و از خود نشریۀی نداشت تا روشنی اندازد،...این مشکلات آن را، نسبت به شوروی افزایش می بخشید... از ابتدا به نام "ستم ملی" معرفی گردید، که این عنوان را به سازمان، رقیبان سیاسی او بخصوص حفیظ الله "امین" گذاشته بود..." (1)

محترم استاد رهنورد "زریاب" نویسندۀ توانا و بلند آوازۀ کشور در ارتباط با اولین دیدار خویش با م.ط."بدخشی" بعد از شهادت او چنین می نویسد: "... از این گفتگو دیگر سالها سپری شده است و حالا هر وقت نامی از طاهر "بدخشی" میشنوم – نمی دانم چرا؟ آن خوشۀ انگوری که خورشید از پشت شیشۀ ارسی بر آن میتابد و دانه های آن با دانه های تسبح پدرم همرنگ بودند، پیش چشمهایم نمودار میشوند. آن صبح پائیزی را احساس میکنم و مردی را میبینم که موهای سرش روی شانه هایش افتاده اند، ریش انبوهی دارد، چشمهایش سخت می درخشند، از راهی می گذرد و آهسته آهسته زمزمه میکند: "بشنو از نی حکایت میکند /  از جداییها شکایت میکند /  از جداییها شکایت میکند ؟ از جداییها شکایت میکند..." (2)

 

دکتر ادبیات شجاع الدین"خراسانی" شاعر و استاد دانشگاه کابل گفته بود:  "...یک ذره ام و ذرۀ دنیای بدخشی ؟ یک قطره ز دریای گهرزای بدخشی /  من خون شوم سجده کنم خاک پلیگون / من عشق شوم بوسه زنم پای بدخشی." (3)

 

استاد دکتر سیدعسکر "موسوی" چنین می نگرد: "...آنچه که در بستری مطالعات افغانستان جایگاه طاهر "بدخشی" را برجسته و از یک نگاه ویژه می سازد این است، که کمتر کسی مانند شهید "بدخشی" به تولید فکر مثبت موفق شده است. او برای نخستین بار دریافت خاص - از وضع داخلی افغانستان ارائه کرد. در تحلیل اوضاع بعد از جنگ جهانی دوم و یا دقیقتر 1880 دو نگاه وجود دارد، دیدگاه نخست بر استعمار خارجی تمرکز دارد، و دیگاه دوم بر استعمار داخلی، شاید "بدخشی" اولین متفکر سیاسی افغانستانی که به معنی واقعی کلمه بود که به درک نجیبانه و زیرکانه ای از استعمار داخلی پرداخت... به جای اینکه نظریات وارداتی بیرونی را در افغانستان تطبیق کند، به کشف نجیبانه ای از ذات تاریخی و اجتماعی افغانستان پرداخت، و طرح و اندیشۀ تازه ای بدست آورد..." (4)

 

 

استاد عبدالله سمندر"غوریانی"مطالعات و چشم دیدی دارند اینگونه: "...من برای شناخت جاوید یاد، طاهر "بدخشی" اسلوب و کارشیوۀ خاص را انتخاب کرده بودم. و به سراغی اساتیدی می رفتم که با جاوید یاد شهید "بدخشی" در محضر شهان به رسم تلمذ به زانوی ادب می نشسته و فیض می برد، از آن جمله باید از مرحوم محمد سلیم "راغی"، که در مضافات هند از او به نام "عقل فعال" یاد می کرده اند، یادآور شوم. من به زودی دریافتم که بدخشی شهید با مولانای مرحوم بیشتر مواردی بحث انگیزی حکمت و فلسفۀ قدیم را به تحلیل و برسی می گرفته است..." (5)

 

میر بهادر "واصفی" شاعر سرزمین ما بیان می دارد:  "ای بیادت زنده در دل رازها  /  گفتگوها، قصه ها، پردازها /.../ عاشق بهروزی انسان تویی / رهنمای جمع سرگردان تویی /.../ واصفی خواهد روانت شاد باد / رهروانت از ستم آزاد باد..."  (6)

 

داکتر رسول رحیم ژورنالیست، نویسنده و سیاستمدار کشور در بارۀ "بدخشی" میگوید: "...شهید طاهر "بدخشی" نخستین شخصیت سیاسی دهه چهل خورشیدی افغانستان است که در کنار آرمان های سیاسی و اجتماعی کلی اش، این معضل را به صورت خاص در محدودۀ دانش های سیاسی همان دهه در افغانستان و با ترمینالوجی مرسوم در یک بخش جنبش روشنفکری تعریف کرد. از آغاز امر، مرکز جنبش های که گاهی از خصوصیات انفکاک پذیر جنبش های سیاسی جوانان است و از همه بدتر فقدان یک فرهنگ مباحثات گفتمان نورمال،... فرهنگ سیاسی شفاهی که انسان را از دسترسی به متن اصلی نظرات محروم می گرداند، مشکل را دو چندان بیشتر می ساخت،... علی الرغم همۀ این ها، منش شخصی شهید بدخشی که خود پیشگام مراوده و مباحثه با گروه های مختلف سیاسی بود، تا حدی زیادی به اثبات حسن نیت بی تردید ایشان در جهت قوام گیری یک وحدت ملی راستین در افغانستان کمک کرد..." (7)

 

محب بارش استاد دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل میفهماند:  " تاریخ گواهی میدهد / ایا توفانی لبریز از عصیان / بلند ایمان شهرستان تقوا / رهگشای سربه دارها / به روز رفتنت از ملک عاشق،/ قراول زاده گان،آتش به دستان، تامیان در بردن و بستن / حریفانی جز آشوب دست شان نفرمودست چیزی را، / به آبادی ؟ ترا، یار قدیم  قصه ها را چشم می بستند و با صندان به دندان / لاژورد بام دنیا را از این بیغوله می برند و می بستند ومی کشند / در ظلمت / ...ترا در قاب آغوش کدامین گور خواهم یافت / .../ ترا، یاران نازت را کجا پیدا کنم / ای رفته، ای خاموش! / خراسان را / زمین مانده در تقویم پاییز و زمستان را / .../ بدخشی باید و اما بدخشی نیست یاران را / که تا سالار گردد کاروان عشق انسان را / بدخشی نیست یاران را / .../ برو تاریخ عیاران مشرق را بگو از من /  که دیگر برگ برگ دفتر امید شان را / از پیام او بیارایند،/ بی تردید . (8)

 

محترم استاد واصف باختری نویسنده بلند بالا، شاعر استوار و حافظه دار دردها و رنج های تاریخ ما می گویند: "...شادروان "بدخشی" به پنداشت من یک شخصیت کثیرالابعاد...بود...من بیاد دارم ...یک وقتی در نزد روشنفکران ما باوری وجود داشت که همه چیز ایدئدلوژی است، و کسی که ایدئولوژی ندارد گویا آبرو ندارد، وجدان بیدار ندارد و از همه سجایای والای انسانی بی بهره است. شادروان "بدخشی" در کشور ما نخستین کسی است که دچار جهود ایدئولوژی زده گی نشده بود... امروز عده ای از متفکرین بزرگ جهان وقتی که به سر مقولۀ ایدئولوژی می رسند، تعریف که از ایدئولوژی ارائه می فرمایند چنین است که ایدئولوژی یعنی تعطیل تفکر...

"بدخشی" خلاف عدۀ زیادی از رهبران جریان های سیاسی که غالباً با رگ های آماسیده گردن و مشت های گره کرده صحبت می کردند، در جدی ترین بحث ها خشمگین نمی شد... و خشم خود را می خورد...یک مساله دیگر در شخصیت مرحوم بدخشی بسیار شایان توجه است، شما تصور کنید در فاصله سالهای بین 1340 -  1350خ یک دهه را در مورد ابراز نظر قرار دهیم، روشنفکران ما یا باز بگویم شبه روشنفکران ما مخصوصاً آنانی که در سازمانها و نهادهای چپ جای داشته یا به قول یک نویسندۀ اروپایی، در پیاده روی چپ خیابان تاریخ حرکت میکرده، اصلاً به استادان نسل پیش از خود یانسل های پیش از خود اصلاً اعتنای نداشتند، برای آنها شخصیت های مانند استاد بزرگوار، "بی تاب"، عبدالهادی "داوی"، استاد خلیل الله "خلیلی" مرحوم مولانا "خسته"، مرحوم مولانا محمد سلیم "طغرا"، مرحوم میا عبدالکریم "حسینی" بدخشانی، مولانا غلام نبی "کامه وی"، مرحوم عبدالحی "پنجشیری" و یک عده ادبا و شعرا...و تاریخ نویسان... دیگر اصلاً ارج و بهایی از دیدگاه ویا در دیدگاه این عناصر چپ نداشتند، هنگامی که با یکی از این ها روبرو می شدند، یا نامشان را می شنیدند یا کتاب شان را می دیدند برخوردشان چگونه بود، مثل برخورد کسی که به یک گورستان بسیار قدیمی برود و کتیبه های قبرها را بخواند.

جالب است که بدخشی با بسیاری از این ها – من از ایشان نام بردم اگر حشر و نشر دایمی نداشت به مناسبت های به دیدارشان می شتافت، برایشان حرمت و ارج زیاد قایل بود، دستشان را می بوسید ...(و...هنگام که مولانا می گویم، مولانا زیاد است ...فوراً سیمای تابناک مولانا جلال الدین محمد "بلخی" پیش نظر ما می آید...وقتی که مثنوی می گویم ... مثنوی ..زیاد است... مثنوی مولوی پیش چشم ما مجسم میشود...) بدخشی کلمۀ "طاهرجان" را در نظر پیرمردان بسیار معظم آن دوره به خود اختصاص داده بود، هنگام که آنها "طاهرجان" می گفتند فقط منظورشان -  یک "طاهرجان" بود که یگانه بود...(...آقای "اکبر" غیرعجم، بداند که شعر استاد "عشقری" یا استاد "بیتاب" و نظم استادان دیگر از همین زاویه بوده نه از آن زاوۀی که عینک ایشان اشاره میکند...)...

استاد شعر و سخن می افزایند...مرحوم "بدخشی" خلاف آنچه که یک عده تصور می کنند هیچ گونه تعصب و تنگنظری نداشت، نه با قومی دشمن بود، نه با زبانی دشمن بود، نه با فرهنگی دشمن بود. منطق آن بزرگ این بود که تاریخ - یا جبر تاریخ - یا شرایط و مقتضیات خاص در یک مرحلۀ تاریخی همه ما را بر سر یک سفره نشانده، در این سفره نه کسی باید بیش از حد شکم پاره کند،  و نه کسی باید گرسنه از سر این سفره برخیزد..." (9)

 

دکتر صبورالله "سیاه سنگ" طبیب، نویسنده، شاعر و ژورنالیست می گوید: "...و سوگند به درفش های افقی و نیمه افراشته کشورهای هنوز سرنوشت سر درگم "گیتی سوم" و سایر رنجدیده زارها  که دیگر از هیچ "سنگریزه- یی" در هیچ سخنی، اگر قامت "هندوکش و سپید کوه و سیاه کوه" بروید "پامیر دوم" هرگز نخواهد روئید ... فلک خراش ترین قلۀ "بام دنیا" شهید م.ط. بدخشی را میگویم.

  همانی که وقتی در باره اش از نهانخانۀ خاطره هایم کمک میخواهم، همیشه این اندیشه در ذهنم موج میزند، "قیام" رخوتناک نرم تنان غیر فقاریه کجا و رستاخیز شمشادی شمشیرترین ساقه کجا؟...

به دوام اش، از خاطرات زندان پلچرخی خویش می گوید:  "به پشت میله ها دیدم کتابی / همش خنجر، کمان، تیری، طنابی /  به آن راهی که او میرفت سوگند / زهر حرفش چکد خون عقابی /  به پشت میله ها، مرد زمانه / نه گفت "آری" به زیر تازیانه / رود با قامت چون پرۀ کوه /  به سوی چوبۀدار شاد مانه / به خط حک شده در قلب دیوار / به انگشت آفتاب پنهان نمیشه..."  (10)

 

 شما محترم آقای "طبیبی"! همایش 35 سالگشت شهادت "بدخشی" را به یکی "از بنیانگذاران حزب دموکراتیک خلق و پرچم منصوب نمودید. این برداشت شما، دقیق نیست چون سالهای سال، به گفتۀ خودتان از میهن اصلی خود فاصلۀی قارۀی داشتید. مساله و جریان از این قرار است: "بدخشی" با تعدادی دیگر "جمعیت دموکراتیک خلق" را در سال 1343خ پایه گذاری نمودند. "بدخشی" و یاران اش در سال (1346 خ) از جمعیت مذکور جدا شد و تشکیلات مستقل  داشت و هیچ نوع رابطۀی سیاسی و تشکیلاتی با شاخه های مختلف جداشده از آن "جمیعت دموکراتیک خلق " نداشت، برعکس پیکار را در درون جمعیت با کجروی های فکری، سیاسی و تشکیلاتی... آغاز کرده بود و در بیرون هم ادامه داد.  ( 11 )

توجه کنید – اعضای کنگره موسس "جمعیت دموکراتیک خلق 1343 خ" نه (حزب دموکراتیک خلق افغانستان 7 ثور 1357 خ)  متشکل از عناصری بود، با دیدگاه های متفاوت و حتا متضاد از کمونیست (داکتر شاه ولی خود را به کنگره کمونیست معرفی کرده بود) الی مذهبی ( آدم خان زازی صاحب منصب متقاعد و تنی چند در جریان اجلاس به ادای نماز عصر و شام پرداختند) بدین لحاظ نتوانستند در "کنگره موسس" به جز نام تشکیلات (ج.د.خ.) و انتخاب اعضای کمیته مرکزی، در بارۀی مرامنامه و اساسنامه و غیره مسایل مطروحه در کنگره به توافق برسند (آنها دارای مفکوره و دیدگاه واحدی نبودند) انشعاب بین خلق و پرچم و بدنبال آن انشعابات دیگر،با رهبری داکتر زرغون شاه، ظاهر "افق"، دستگیر "پنجشیری"... و بخصوص "بدخشی" با یارانش  طرح ها و دیدگاه مشخص داشتند: 1"- طرح مساله ملی و راه حل علمی آن... 2 – سیاست مستقل در مسایل خارجی (سیاست عدم دنباله روی...)  3 -  تلفیق کار مخفی و علنی و جستجوی راه غیر مسالمت آمیز برای شرایط خاص فردا... 4 –  توجه به کار توده ای عمدتاً در میان دهقانان..."   (12)

 

شما آقای طبیبی،  ...از تاریخ نویسی جهان متمدن از دپارتمان های تاریخ دانشگاه ها حرف زدید که در نوشته های سخنران ها و نویسنده ها (مجموع همایشهای برون از مرز و یا درسایت ها) مراعات نمی شود و از مرده گان گذشته ها، یاد کردید و از تاریخ نویسان نیم قرن اخیر گفتید.

اول اش- کدام جای کار ما افغانستانی ها در داخل و خارج (صرف نظر از اندک مسایلی، آنهم اگر باشد؟) با معیار و استاندردهای جهان متمدن همخوانی دارد، تا همایشهای ما در آن حد که میگوید باشد. چند سوال: در کدام کشور مربوط به جهان متمدن، فرج، بینی، گوش و یا گردن زنان بریده می شود؟ گردن ژورنالیست ها بریده شده و با سر بریدۀی آنها فوتبال می گردد؟ سراغ دارید طفل های شیرخوار مورد تجاوز قرار گیرد؟ در محراب مساجد (خانۀی خدا) به بچه ها و دختر های صغیر تجاوز گردد؟ به زن حامله دسته جمعی تجاوز شود؟ ( حادثه پغمان). آیا در گوشۀی از جهان برادر بر خواهر، پدر به دخترش تجاوز کرده است؟ رتبۀی افغانستان را در باره - فساد میدانید؟ همچنان در کشت مواد مخدر، ترافیک و استعمال آن؟ از مافیایی رنگارنگ در عرصه های گوناگون خبر هستید؟

از داستان فیروز محصل حقوق و دوست اش چه می دانید؟ که چند روز قبل خود را در چهاراهی پشتونستان به آتش کشید. از حاکمیت زور، زر و تزویر در کشور آگاه هستید؟ از وابستگی های نیروها(به اصطلاح مدافع قوم، مذهب و دین) به خارج و فروش دختران و پسران (از جمله یتیم بچه ها و دخترهای جریان جنگها و شک هم وجود ندارد، حتا - در میان آنها فرزندان مجاهد راه عدالت خدا - نبوده باشد) که به شیخ های منطقه - تحفه و یا فروخته می شوند، تا محفل بزم آنها را گرم نگه دارند؟ سرگذشت جوانان که برای رسیدن به مدینۀی مورد نظر کمر سفر بستند و در راه، طعمه قاچاقچیان، نهنگهای بحر و ... گردیدند، از بین رفتنن زیر ساختها، معلولیت، سقوط ارزشها، تکالیف روانی به شمول ماهای که در برون از مرز هستیم...مسائل زیاد است. و شما از استاندرد جهانی حرف می زنید -  فرزندان وطن ما، همین اکنون در کثافت دانی ها، پی نان خشک تاسیده و یا استخوان پسماندۀی - سگان ولگرد می گردند را بلدهستید؟ راستی در وطن بودن در چنین شرایطی چقدر مشکل و جانکاه است و باریست سنگین بر دوش هم میهنان سرزمین ما در داخل وطن. شکر خداوند- شما سالها می شود که در کشورهای متمدن (آلمان - کانادا) زیست دارید و با استاندردهای تمدن جهانی - خوب بلد شدید و رنج هم میهنان خود را در چهل سال پسین کمتر درک می کنید. چون گفته اند، شنیدن کی بود مانند دیدن...بایست گفت، بی گمان افراد و اشخاصی سراغ می شوند، در پی منفعت جوی شخصی، خانواده گی و گروهی خود از چنین همایشها اند، باور کنید - صف آنها از اصل برپا کننده گان همایشها قطعاً جداست...

 

برادر بزرگ سال ما با تحصیلات دکتری اقتصاد، شما ...از تاریخ و تاریخ نویسی مدرن حرف زدید... همه می دانیم و تاریخ گواه است، بیش از دو نیم قرن و بخصوص از زمان تسلط عبدالرحمان خان به اینطرف، در بسیار موارد کسانی که سرشان به تن شان می ارزید کشته شدند، زندانی گردیدند به توپ بسته شدند، توسط درخت شق گردیدند، تیل داغ شدند، یادداشت پاره های هر یک را با خود بردند، حتا در خانه ها کتاب "نجمان شیرازی، لیلی و مجنون..." را نگذاشتند در میان این کشته شده ها - تاریخ دانان نیز شامل اند، و ورق پاره های نوشته های تاریخی شان، باعث مرگشان شده و دفترچه هایشان را به یغما بردند. حتا سنگ نوشته ها، کتیبه ها و... و... را نیست و نابود کردند تا مجسمه های بامیان در 14 سال قبل...

برادر بزرگوار ما آقای "طبیبی"، باور کنید کسانی، همایش 35 سالگشت شهادت م.ط. "بدخشی" را ترتیب دادند، بدون شک و غلو، و بدون حذف... خانواده های هر یک – یک دو و حتا سه تن گل مهره های خویش را در دهه های پسین از دست دادند. کسانی اشتراک داشتند، که در بطن های مادران خود بودند و مادرانشان نوعروس، پدرها و شوهرهای خویش را از دست دادند و فرزندان پدر گم کرده – هرگز روی پدران را ندیدند، مگر تصویر ایشان را، و خانم های بیوۀ اشتراک داشتند با یک فرزند از جوانی تا پیری (اکنون) منتظر شوهر چشم به راه آنها هستند. آنها در این جمع آمدند تا درد دل کنند و خیلی درد دل کردند. خانم های شوهر گم کرده  و فرزندان پدر گم کرده، و... یکدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند و بسیار هم گرستند  و چشم دیدهای خود را بار دیگر به همدرد خود - بازگو کردند (هر چشمی چنین صحنه های نا آشنا به خویش را کمتر متوجه است)... بسیاری از اشتراک کننده ها، خود زندان دیدند و شکنجه شدند و  و  .. و شما دکترجان - حق می دهید این جماعت به هر زبانی که می توانند حتا به اشاره (بعضاً کمتر از کر و لال نیستند) از عزیزانی از دست داده و گمشده، و از مصیبت ها و رنج های خویش – با هم سخن گویند، یا این حق مسلم ما را آنهم به گفتۀی خودتان، در یکی از کشورهای متمدن (کانادا) از ما - می گیرید؟. متباقی به ثوابدید و صلاحیت تاریخ نویسان هست که چگونه این  وقایع را می نویسند و یا تحریر می کنند. به یقین کامل می گویم، چنین گردهمائی ها - به هیچ وجه لقمه نان تاریخ نویسان ارجمند را که سند عالی دارند نگرفته است، برعکس اگر تاریخ نویسی پیدا شود، چشم دیدها و حوادث که بالای هریک ما آمده تحریر کنند برایشان مزد خدمت خواهیم داد و در ضمن ازش تشکر خواهیم کرد. راستی بی عدالتی و ظلم گوناگون بوده. یکی می کشد و می بندد و دیگرانی نمی گزارند دردمندان از درد خود یاد کنند، چون با استاندرد جهانی بلد نیستند! راستی پدرها را کشتند و فرزندها را نگذاشتند با استاندردها بلد شوند، اینکه شما توانستید، همین هم  غنیمت است و پای تنگ چشمی هم به هیچ وجه در میان نیست و به همچون تحصیل کرده های وطن افتخار میکنیم، امید گل سرسبد باشند و به درد و رنج های ما نیافزایند.

 

شما دکتر ارجمند می گویید و پرسشی داشتید اینطور: " در پروسه سه دهه گذشته درافغانستان و از هر نسلی چند نفر چهره هایی شاخص در سیاست، تأثير‌گذار و ماندگار بودند؛ و می خواستند که فرهنگی سیاسی مردم خويش را وسيع و سرشار و پر بار بسازند، پرسشی که مطرح است که آیا : محمد طاهربدخشی یکی از جمله آنها بود؟" 

 بیاید بعد تبصره کوتاه، این پرسش شما را - از صاحبان قلم و یا چند تن قلم بدست جویای شویم:

محمد طاهر "بدخشی" در سه دهه که شما آدرس دادید حضور فزیکی نداشت – مانند هزاران دیگر جان باخته بود، اما دیدگاهش – بر سرزمین جفادیدۀی ما همیش چشمک می زد. در این سه دهه که شما از آن یاد کردید، در جامعه ما استخبارات منطقه و جهان در همکاری با ایادی و وابستگانشان (توام با در اختیار داشتن  زر - زور و تزویر) حرف اول را زدند و اکنون هم چنین است، و از این طریق مجموع مردم جامعه فلاکت زدۀی ما را (هر دو قطب جهانی، منطقوی و داخلی) به گروگان گرفتند و بیداد کردند (اگر به دیدگاه های "بدخشی" توجه می شد به یقین وضع - حال کنونی  را نمی داشت ) و به هیچ جنبندۀی مجال جنبیدن را به جز خودی ها ندادند... ببینید چیزفهمان ما چه حرفی و حدیثی درباره به گفتن دارند.    

 

(شماری از رهروان م.ط. "بدخشی" مقیم کانادا)

 

ادامه دارد...







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

رفعت حسینی07.03.2015 - 08:34

  جناب رهروان صاحبِ بدخشی ، نبشتهء آن گرانقدر اندیشمندانه است و مالامال از درد و اندوهِ سرزمین ما.

ضیا باری بهاری07.03.2015 - 17:07

 در این جا با استفاده از فرصت می خواهم به جناب دکتر لطیف طبیبی احترامانه به عرض برسانم که در خصوص شخصیت مرحوم محمد طاهر بدخشی بهتر بود اول شناخت خود را همه جانبه تکمیل می کردید بعد از آن چیزی می نوشتید. نمی دانم شما بدخشی را به چه اساس و از روی کدام اسناد به پشتون ستیزی و ضدیت با پشتونها متهم می سازید، شما با این کار نا معقول خود در چنین شرایطی که دشمنان قسم خورده مردم افغانستان در ریشه های قوم و مذهب می خواهند افغانستان عزیز را به آتشفشان منطقه مبدل بسازند بیشتر به آتش داغ این نفاق افگنان داخلی و خارجی بنزین می ریزید. برادر محترم وقتی که شما بدخشی را به ضد پشتون بودن اتهام می بندید خی بیاید سندی را ارایه کنید که بدخشی در فلان نامه در فلان روزنامه، در فلان مجله یا در فلان نوار ضدیت خود را با قوم شریف پشتون آشکار ساخته است، از هوا خو نمی شود هر کس را به هر اسم و رسمی متهم ساخت، بفرمایید آنرا به نشر برسانید تا ما همه از آن آگاه شویم در غیر آن من به حیث یکی از اعضای خانواده ای زنده یاد محمد طاهر بدخشی احترامانه از شما التماس می کنم که شما باید از خانواده ای مرحوم بدخشی و دوستان او معذرت بخواهید. شما سالها را در غرب گذشتانده اید خوب می دانید که رسم و اخلاق نویسنده گی این را ایجاب می کند که شما بخاطر اتهام نادرست تان از خانواده ای مرحوم بدخشی معذرت بخواهید، محترم آخر ما نیز مثل سایر اقوام شریف افغانستان با برادران و خواهران پشتون خود دوستی و روابط خویشاوندی داریم، توجه کرده اید یا نه!
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



رهروان بدخشی مقیم کانادا