مصاحبۀ ویژه با محمد عارف سروری رئیس پیشین عمومی امنیت ملی

۱۳ دلو (بهمن) ۱۳۹۳

مصاحبۀ ویژه با محمد عارف سروری رئیس پیشین عمومی امنیت ملی حکومت مؤقت وانتقالی (دسمبر2001 تا اکتوبر2004)

این مصاحبه را من جهت نگارش"کتاب امریکا در افغانستان" با محمد عارف سروری رئیس پیشین امنیت ملی در سالهای نخست حکومت حامد کرزی که بیشتر وی را با نام انجینر عارف می شناسند، انجام دادم. انجینر عارف ریاست عمومی امنیت ملی را در حکومت مؤقت وانتقالی از دسمبر2001 تا اکتوبر2004 بدوش  داشت. وی قبل از آن در دولت اسلامی  بریاست استاد ربانی، معاون ریاست عمومی امنیت ملی بود و در سالهای جنگ با طالبان یا  دوران مقاومت، مسئولیت ادارۀ امنیت را بنام معاون امنیت تحت نظر مستقیم احمدشاه مسعود به عهده داشت. بخش هایی از این مصاحبه که روز هژدهم سرطان1384خورشیدی(9 جولای 2005 میلادی) با وی در منزلش واقع کارتۀ پروان شهر کابل، صورت گرفت در کتاب امریکا در افغانستان چاپ و منتشر شد. اینک متن کامل مصاحبه در اختیار خوانندگان قرار داده می شود.

پرسش:: دراواخر دولت اسلامی در کابل روابط با امریکایی ها چگونه بود؟

پاسخ: در اواخر دولت، در سه چهار هفتۀ اخیر من کابل نبودم. البته من آن دوران معاون امنیت بودم. بعد از سقوط طالبان در حدود یک و نیم ماه بعد که برای تداوی بیرون رفته بودم، پنجشیر آمدم. در آن وقت به برداشت من قسمی بود که گپ بالای موضوع گاز و نفت ترکمنستان بود. یکی کمپنی یونیکال ودیگری کمپنی بریداس بود که درآن ارجنتاین وکمپنی های روس ها مشترک کار میکردند. معلوم می شد ک کل شرایط امریکا این است که دولت افغانستان تمام شرایط یونوکال را بپذیرد که  در آن طبعاً مسایل اقتصادی هم بود و ظاهراً همین مسألۀ اقتصادی بود؛ اما در پشت سر آن مسایل سیاسی قرار داشت که پاکستانیها و وزارت خارجۀ امریکا درعقب آن قرار داشت. چون این مسئله تا به آخر از طرف دولت افغانستان جواب مثبت داد ه نشد یا  شرایط افغانستان در آن وقت طوری بود  که  نمی شد کاملاً به نفع کمپنی یونوکال اقدام شود و یا همه چیزی را که آن کمپنی میگوید دولت افغانستان بپذیرد. یادم است که دولت ترجیح میداد که  شرایط کمپنی بریداس خوب است. البته با وجود اینکه کمپنی یونوکال تلاش میکرد و در رقابت با بریداس قرار داشت، اما اینطور معلوم می شد که امریکا پالیسی مشخص در قسمت افغانستان ندارد. فقط کل گپ شان همین بود که کمپنی یونوکال لولۀ گاز و نفت را انجام بدهد و دیگرامریکایی ها به کدام مناسبات با افغانستان نظر و طرح مشخص نداشتند. و در واقع سیاست های امریکا از طریق پاکستان اعمال واجرا می شد وخود امریکایی ها مستقیماً کدام کار و دلچسپی به افغانستان نداشتند. آنها همه چیزرا از طریق پاکستانیها انجام میدادند و مشوره های هم که بود ازطریق پاکستانیها بود. البته این موضوع را من چند سال بعد  در سالهای بعد از 1998 و1999 که تماس های با مقاومت گرفتند و رابطه  میان جبهه مقاومت وامریکایی ها تأمین شد، من همین اشتباه شانرا از زبان خودشان شنیدم. در زمان آن رابطه ها و بحث ها با امریکایی ها من میگفتم که شما در سالهای جهاد خودتان میگوئید که ما با مردم افغانستان و با مجاهدین همکاری میکردیم، اما در دهه   نود   زمانیکه مجاهدین کابل را گرفتند و حکومت تشکیل دادند شما چرا خود  را بی تفاوت گرفتید وهمه چیز را به پاکستان گذاشتید وهمه چیزرا ازعینک پاکستان تا  آخر دیدید. آی. اس.آی و ارتش پاکستان هرکاری که میکرد وهرچیزی که میگفتند شما آنرا می پذیرفتید وآنرا درحقیقت جزء سیاست خود در مورد افغانستان ساختید. آنها واضح به من میگفتند این بزرگترین اشتباه ما بود. ما اشتباه  کردیم.

 البته اینطور نمیگفتند  که  ما  کل گپ را به  پاکستان گذاشتیم، میگفتند که ما در فکر و برداشت خود اشتباه کردیم. چون ما فکر کردیم که مجاهدین پیروز شدند، حکومت تشکیل دادند و منطقه آرام است.  آنها گفتند که ما یک اصطلاح  داریم که بکس هایمان را بسته کردیم واز پاکستان پس به واشنگتن رفتیم. البته آنها بسیار با شرمندگی این گپ را میزدند، چون پشت سر، توافقاتی که داشتند معلوم بود. زیرا گپ های زیادی بود این جا که آنها به  این سادگی و بدون هیچ کاری بکس های خود را بسته کرده نمی رفتند. این مثال قسمت آخررا به آن خاطردادم که که خودشان این گپ را کاملاً اعتراف داشتند که  واقعاً آن بی تفاوتی و فریبی که پاکستانی ها به آنها داد بودند آنرا اشتباه میدانستند. البته معلوم می شد که در این پالیسی  وعمل پاکستان یک تعداد امریکایی ها توافق دارند. بدون آن امکان نداشت که که حکمتیار و تمام گروپ های مخالف را  پاکستانیها مسلح ساخنتند  و با مداخلۀ  مستقیم جنگ را ادامه دادند و تمام روز کابل را راکت باران میکردند و بعداً این جنگ را توسط طالبان ادامه دادند. این ها هیچ امکان نداشت که به تنهایی توسط پاکستان این کارشود. نه پول این کارها از توان پاکستان بود  نه سازماندهی آن. البته پاکستان ازاین وضع بسیار استفاده کرد. از همین وضعی که امریکا   نه پالیسی مشخص داشت  و نه ظاهراً علاقه ای به افغانستان نشان میداد. پاکستانیها از دوران جهاد استفاده کردند  در مورد  پرابلم و مشکلی که از قبل با افغانستان داشتند؛ از این حالت استفاده کردند. پاکستانیها در مخاصمت و مبارزه  با هندوستان، افغانستان را یک محل دیپوی خوب فکر میکردند، یک مرکز بزرگتر فکر میکردند و یک عمق استراتژیک. 

به این ترتیب در زمانیکه مجاهدین کابل را گرفتند و دولت تشکیل دادند کدام رابطۀ مستقیم دوام دار با امریکایی هانبود. در کابل صرف در پوشش بعضی هیئات  سیاسی یا عادی، امریکایی ها آنهم تیم های استخباراتی آنها رفت و آمد میداشتند. البته به آن شکل خود را معرفی نمیکردند. این ها کوشش میکردند که دیدگاه های مختلف آمرصاحب را  و بعضی شخصیت های دیگررا بدانند و وضعیت را درک کنند. این یک ارتباط نبود. فقط در واقع آنها کار اطلاعاتی میکردند که بدانند چه گپ است. احمدشاه مسعود چه میخواهد، دولت اسلامی چه اهدافی دارد و در منطقه چه میخواهد؟ آنها مثل دوران خمینی ایران یکنوع تشویش هم داشتند که انقلاب جای دیگر صادر نشود. چون دیده می شد که رهبران مجاهدین و قوماندانان همه آمدند و قدرت را گرفتند وفکرمیکردند که این ها چه پلان و برنامه دارند وآینده چه می شود.

البته بعد از یکسال که طالبان هم  کم کم  خودرا مطرح میکنند، بدون آنکه زیاد مقید به آن باشند که گپ دیگران را گوش کنند. پیشتر از آن چنین نبود. آنها فکر میکردند که این گروپ از طریق پاکستانیها و کسانی دیگر که با پاکستان رابطه دارد کنترول خواهد شد. از آن بعد امریکایی ها تماس های معلوماتی را در خارج از افغانستان با  تیم های سیاسی دولت میگرفتند. و این تماس ها درسطح گروپ کوچک بود و بیشتر کار استخباراتی بود و میخواستند بدانند که مقاومت و روحیۀ

 آنها دربرابرطالبان چگونه است و اگرطالب ها کل افغانستان را بگیرند چه مشکلی بوجود خواهد آمد؟ در آسیای میانه چه خواهد شد و رابطه  با  روسیه چگونه شکل خواهد گرفت؟

پرسش: روابط  با  امریکایی ها در دوران مقاومت، زمانیکه  طالبان ظهور کردند و به خصوص که کابل را گرفتند چگونه بود و سپس چگونه رابطه ای ایجاد شد  یا  نشد؟

پاسخ: زمانیکه وضعیت طوری شد که مقاومت ادامه یافت و طالبان به کل افغانستان نتوانستند مسلط  شوند،  با آنکه  وزیران پاکستانی از ختم مقاومت و تسلط  طالبان گپ میزدند که به نظر من هیچ امکان نداشت که  پاکستانیها بدون اجازه  و حمایت دو کشور که یکی امریکا  و دیگری انگلستان  باشد  چنین حرف هایی را بزنند  و یا چنین کارهایی را انجام  بدهند. در چنین حالتِ دوام مقاومت یک  سلسله تحولاتی  دیگر هم  پیش آمد که مخالفت کشورهای  دیگر چون  کشورهای اروپایی، آسیای میانه  و روسیه  با  طالبان بود. این در مجموع  سبب می شد  که امریکایی ها رابطه  را با جبهۀ مقاومت  از نزدیک  بر قرار کنند  و اوضاع را بیشتر بررسی  بدارند. آرام آرام یک نوع  حضور داشته  باشند.  چرا  که صفحه  به آن شکلی که خودشان  انتظار آنرا  داشتند، دور (ورق)نخورد.  مثلاً  چیزی را که  پاکستان  فکر میکرد  که  قضیه تمام  شد،  تمام  نشد.

این طور نبود که آنها اشتباه  فکر میکردند، چون همه چیز را  با  دقت سنجیده بودند. از لحاظ نظامی، از لحاظ سیاسی و از هر لحاظ دیگر. مثلاً سه  کشور پاکستان، امارات عربی و عربستان سعودی که طالبان را برسمیت شناختند این مقدمۀ کار بود. بعداً  قرار بود  که  تعداد دیگر کشورهای غربی و امریکایی ها طالبان را برسمیت بشناسند. وقتیکه همین مرحله هم  شروع  شد هیچ ارتباط  و پیوند منظمی میان مقاومت و دولت اسلامی و امریکا نبود. تنها همان گروپ های کوچک کوچک استخباراتی آنها رفت و آمد داشتند. آنهم بیشتر این ارتباط  بر سر خریداری استنگر تأمین میشد. می خواستند که این راکت ها  در اختیار ایران قرار نگیرد. یا  ایران و کوریای شمالی و بعضی کشورهای افراطی دیگر. البته نام گروپ های تروریستی را میبردند اما زیاد مشخص نبود  نزدشان  و زیاد  از آن گروپ ها احساس خطر هم نمیکردند.  بنا براین گروه های کوچک  آنها  که فقط  در واقع گروه های استنگر بود  بداخل آمدند و مذاکرات و تماس های خود را از  بیرون  بداخل  کشانیدند،  دیگر رابطۀ  سیاسی نبود.

 این تیم ها چند باری رفت و آمد میکردند. آمرصاحب تصمیم گرفت که همکاری کند. زیاد این طور فکر میکرد  که ما  در سطح جهانی صادر کنندۀ  استنگر به  بیرون نباشیم  و از  طرف دیگر یک نوع  رابطه  ایجاد  شود که  بتواند  توسط  آن  به افکار و سیاست های امریکایی ها تأثیر بگذارد و تغیراتی ایجاد شود که به افغانستان ازعینک پاکستان نگاه نکنند. از طرف دیگر آمرصاحب فکر میکرد  که راکت های استنگر دیگر مؤثریتی ندارد،  چون  از  لحاظ تخنیکی،  وقت آن  سپری شده  شاید  فیر نکند  و طیاره ای  را هم  سقوط  ندهد.  خود امریکایی ها هم  به صراحت این را میگفتند که شاید راکت ها مؤثر نباشد. از لحاظ اقتصادی هم  وضع جبهه  بسیار خراب بود. از فروش راکت هم  می شد  در جبهه  استفاده کرد.  بین  سی تا چهل فیر راکت ستنگر به امریکایی ها به  فروش رسید  که از دیگران هم   خریداری  می شد. ازبکستان، تاجکستان  و روسیه هم  در این مورد اغماض میکردند  تا  کمکی از لحاظ اقتصادی به مقاومت شود. امریکایی ها مرکز اصلی استخباراتی خود  را  در تاشکند  گرفتند  و یک مرکز کوچک آنها  در دوشنبه  قرار داشت.

من اولین بار با هیئات آنها در 1997 که به پنجشیر آمده بودند در منطقۀ "عمرض" دیدم.

  رئیس قبلی دفترسی.آی.آی در اسلام Schroen, C Gary Sch (رئیس هیئات  گری  شرون" در سالهای دهۀ هشتاد سدۀ بیستم عیسوی که مجاهدین با قوای شوروی در افغانستان می جنگیدند) در آنجا آمرصاحب بود، انجنیر اسحاق بود و مذاکره شد. عملاً  باید  پروژه  آغاز می شد و آمرصاحب اجرای عملی  این  پروژه را به  من گذاشت. و این پروژه  مخفی  بود. به  امریکایی ها اعتماد  نمی شد  که آنها  چه میخواهند.  تلاش هایی صورت گرفت  تا  با پروژۀ  خریداری استنگر یکنوع اعتماد متقابل بوجود  بیاید. از این رو آمرصاحب میگفت که  این  پروژه کاملاً مخفی بماند و آمرصاحب منتظر بود  که  این  تماس  و ارتباط  به  این شکل چه نتیجه  میدهد. آیا  در امریکا  کدام  تغیر پالیسی  و سیاست رخ خواهد  داد  یا  نه؟

جمع آوری استنگر با دقت صورت میگرفت. توسط هلیکوپتر به تاجکستان انتقال میافت و بعداً امریکایی ها علاقمند  شدند  که  از طریق جبهه متحد  از دیگر مناطق و حتی از مناطق طالبان استنگر جمع شود. این کار شروع  شد  و ماه ها  ادامه  پیدا  کرد.  تلاش ما  این بود که از امریکایی ها پول بیشتر بگیریم.  بیشتر از150 هزار دالر تا  کمک بیشتر به جبهه شود. وقتیکه پروژۀ بازخرید  استنگر آرام آرام تکمیل شده  میرفت یک موضوع به امریکایی ها ثابت شده  رفت که جبهه  مقاومت  و آمرصاحب  راکت ها را  به  ایران  و  یا کدام  گروه های  دیگر  که  یک وقتی  از آن  بر ضد  امریکایی ها استفاده شود،  نداده  اند.  آنها  از این همکاری راضی بودند.  این  پروژه  یک پروژۀ  مؤفق  بود.                                                                  

البته در مورد استنگر باید  گفت که  امریکایی ها  این  پروژه را از پاکستان هم شروع  کردند. پاکستانیها می خواستند این کار از طریق  آنها  شود  تا هیچگونه  رابطه ای  جبهۀ  متحد با امریکایی ها  نداشته باشد.  در پاکستان  تبلیغ می شد  که استنگر ها را  تا  دو صد هزار دالر ما می خریم. چون با این قیمت  قوماندانها آنرا می توانستند  با نفع بیشتر بفروشند.  شاید  پاکستانیها به این قیمت هم نمی خریدند اما این را تبلیغ میکردند تا ما  نتوانیم استنگر بخریم.

پرسش : امریکایی ها به جز از ارتباطی که غرض خرید استنگر برقرار کردند آیا دیگر رابطه ای ایجاد  ننمودند؟

پاسخ: بعد از استنگر میان ما و امریکایی ها،  رابطۀ  تبادل  اطلاعات  ایجاد  شد. در سال 1998 اولین تیم استخباراتی  امریکایی ها داخل  پنجشیر آمدند. این تیم حدود هفت و هشت نفر بودند. این تیم میخواست یک رابطه ای میان جبهه  متحد و امریکا برقرار  کند. و این اولین تماس جدید و جدی بعد از پروژۀ  استنگر و بعد از حوادث نایروبی و دارالسلام بود.

 امریکایی ها هیچگاه  از طالبان به  بدی  یاد  نمیکردند و از پاکستان به بدی  یاد نمیکردند. فقط آنها صرف در مورد اسامه و القاعده  بحث میکردند. اینطور معلوم می شد  که  یک تعداد  در امریکا و حتی  در مرکز سی.آی.ای به آمدن  این تیم  موافق نبودند. چون آنها به این  نظر بودند که هر کاری باید  حتی در مورد  اسامه  و القاعده هم  از طریق پاکستان صورت  بگیرد.  چون پاکستان در افغانستان تسلط  دارد  و از طالبان حمایت میکند  و امثال این گپ ها.  اما  این تیم  که  نزد مقاومت آمدند  معلوم  می شد  که  در اقلیت هستند  و با جرئت قدم  میگذارند. آنها میخواستند همه چیز را بفهمند. مقاومت  چگونه است؟  تا چه  وقت این مقاومت ادامه  پیدا میکند؟  به سوالات آنها جبهه  مقاومت چه  پاسخی میدهد؟

 آمرصاحب مسئولیت ملاقات ها و کار با  این تیم را هم  به  من سپرد. با وجودیکه  زیر نظر خودش بود. البته  من  در آن وقت هم  مسئول کارهای امنیت نبودم.  چون بعد از سقوط کابل علاقه  به  کار در امنیت  نداشتم.  با  آمریت منحیث مشاور و دستیار کار میکردم. همه مسایل امنیتی و اطلاعاتی را خود آمرصاحب اداره میکرد.  شبکه های خورد  اطلاعاتی وجود  داشت  که  آمرصاحب  از آنها اطلاعات  و گزارش  میگرفت و مسئول عمومی خود آمرصاحب بود.  یک ادارۀ  منظم امنیتی  وجود نداشت.

در مرحلۀ  بعدی شبکه ها  وسیعتر شد چون همین  رابط  با امریکایی ها هم اطلاعات بیشتر و منظم تر ایجاب میکرد. من از طرف آمرصاحب  در بازارک(پنجشیر)،  این تیم را  در خانۀ  کاکا تاج الدین دیدم. آنها شش هفت روز ماندند. من  از جریان مذاکرات  روزانه  با آن تیم، شبانه به آمرصاحب گزارش  میدادم.  البته تمام  گپ های  آنها  تقاضا به  خاطر  تبادلۀ  اطلاعات دوام  دار  بود.

 این گپ  باعث دلچسپی آمرصاحب بود  که بالاخره امریکایی ها متقاعد شوند  که رژیم طالبان را یک  رژیم تروریستی  حساب کنند. اما  آنها هیچگاه این  را  نمی پذیرفتند و جرئت نمیکردند  که بگویند  که رژیم طالبان یک  رژیم تروریستی است.  امریکایی ها در این مورد  از جبهه متحد  می خواستند  که اطلاعات بدست  بیاورند. آنها این اطلاعات را  از پاکستان بدست آورده نمی توانستند و پاکستانیها چنین  اطلاعاتی  را  بدست آنها  نمی گذاشتند. آنها  زیاد می خواستند بدانند  که رفت و آمد اسامه، موقعیت او و استفادۀ او از موتر و هلیکوپتر چگونه  و چه وقت است. اسامه هم تلاش میکرد  که گاه  و بیگاه  در مناطق نزدیک به جبهۀ متحد اقامت  داشته باشد که فکر میکرد  از دسترس امریکایی ها دور  است. امریکایی ها گاهی در مورد  اسامه  بسیار مبالغه میکردند و از تشکیلات عجیب  و غریب  آنها  گپ  میزدند. امریکایی ها  فکر میکردند  که  اگر در یک فرصتی با  تبادلۀ اطلاعات که  اسامه  در نزدیکی  جبهات آمرصاحب  باشد  و آنگاه امریکایی ها خواهش کنند که او را  در یک عملیات یک ضربه  بزنند و نابود شود. این مطلب را امریکایی ها نه بصورت واضح  و مستقیم،  بلکه  در یک لفافه می خواستند بگویند. آنها می خواستند که این گپ بگونۀ  نزد آمرصاحب تعبیر نشود که ما آمدیم  و صرف اسامه نابود شود و دیگر کار نداریم  در این منطقه  که حقوق بشر چه می شود،  ظلم علیه  زن چه می شود، و پاکستان به  این حد  مداخله میکند. این گپ پیش شان نبود. توان سی.آی.ای بیشتر از این نبود. معلوم می شد  که سیاست در واشنگتن چیز دیگری است. در آن وقت  اگر اسامه  بر اثر این همکاری ها  از بین میرفت احتمال داشت  که امریکا  تا  سالهای سال دیگر هیچ نوع علاقه ای  به  افغانستان  نداشته  باشد. چرا تمام مسایل سیاسی از طرف پاکستان تعین  می شد.  خطمشی  و پالیسی آنها (پاکستانیها)  تصرف کامل افغانستان بود. بعد  از آن به  احتمال قوی امریکا  نیز طالبان را برسمیت می شناخت.

امریکایی ها به منطقۀ غور اهمیت میدادند  که اسامه را جبهه  متحد  بتواند  کمین  بزند  و یا در کابل  و شمال کابل  چنین کاری  صورت  بگیرد.  البته  تبادلۀ  اطلاعات  ضرورت  بود  که آمرصاحب به  آن توافق کرد  و به خصوص اطلاعات از ناحیۀ  تروریستان، طالبان  و افراطی های  پاکستانی. به همین  شکل  رابطه  ادامه  پیدا  کرد. این تیم ها مستقیماً ازبکستان می آمدند و از طریق  ازبکستان  به تاجکستان  می آمدند  و از آنجا  بداخل  افغانستان. در رفت  و آمدشان ترتیبات خاص امنیتی  مد نظر گرفته  می شد.  طالبان هم متوجه رفت و آمد آنها شده بودند  و کوشش میکردند  که  از طریق  طیارات  جیت  این  تیم  را ضربه  بزنند و از بین  ببرند. هیچ امکان نداشت  که  پاکستانی ها  در این  قسمت  با طالبان همکاری نکنند. این طور فکر می شد  که  آنها  نیز عین  پروژۀ  تعقیب  این  تیم  را  دارند  و می خواستند  آنها  را  ضربه  بزنند.  بنا بر این نگهداری این ها  برای  ما  یک مشکل  دیگر  بود.

 این رابطه ها  آرام آرام  پیش میرفت و هر قدر آمرصاحب تلاش  کرد  که  ذهن امریکایی ها و این  تیم  آنها را  با  تحلیل های  سیاسی، منطقوی  و نظامی  باز  کند،  نشد. این طور معلوم  می شد  که خود  تیم  بعضی افرادش  بسیار وارد  بودند،  به خصوص  رئیس تیم   که  دفعۀ اول  که  آمد، آدم  بسیار وارد  بود. آمرصاحب کوشش میکرد  که  آنها  را متقاعد  بسازد  که  بدانند  تا اطمینان های که  پاکستان میدهد  چقدر  ضرر میرساند و چقدر اطمینان آنها،  درست  و واقعی  نمیباشد  و چقدر به ضرر امریکا  و منطقه  میباشد.  و این ها بتوانند  سی.آی.ای را  قانع بسازند  و نظریات  امریکا تغیر بخورد.  بعضی وقت  این ها کوشش  میکردند  که ضمنی تائید کنند.  چرا که  تیم آنها  تیم پالیسی میکر نبودند  و میگفتند  که ما  این گپ ها را  انتقال  میدهیم  به  واشنگتن.

روابط  تا  تغیر حکومت کلینتن  به همین شکل ادامه  یافت. تا  آن  وقت  در همکاری عملی در درونته(ننگرهار)،  پلان هایی  گرفته  شد. آمرصاحب به  درونته  به  قوماندان  نزدیک  خود هدایت داد  که  به  پایگاه  اسامه  در آنجا  یک  ضربه  زده  شود.  این  به  آن خاطر  بود  که آمرصاحب  خواست  تا  نشان  دهد  که  متوجه  تروریست ها  هم  است. عملیات صورت گرفت  و القاعده  وارخطا  شد.  تلاش آمرصاحب  این  بود  که  از عملیات امریکایی ها  که  در خوست  صورت  گرفت  و  ملیونها  دالر  مصرف  داشت  و سبب تلفات  ملکی هم  می شد، امریکایی ها را  به  این متقاعد  کند که  جبهه متحد  که عملاً  با طالبان  در  جنگ هستند  کمک نظامی  و مالی کنند  و از این  طریق به طالبان  ضربه  زده  شود.  در آن  وقت چنین چیزی غیرعملی  و بسیار دور بنظر میخورد.  صرف همین  تیم  از بودجۀ خود  یک  مقدار کمک بسیار  ناچیز نقدی  میکردند. آن هم برای اینکه  اطلاعات خوبتر  بدست  بیاورند. هیچ تغیری  در پالیسی  و سیاست امریکا  نیامد. این عجیب بود  که  آنها اسامه را  دشمن خود  میدانستند  و این دشمن  در صفوف طالبان بود و طالبان  توسط پاکستان  حمایت می شد،  دیگر حاضر نبودند  طالبان  و پاکستان  را  بد  بگویند و یا  القاعده  را با آنها  نزدیک  و همکار  بدانند.  در حالی که تحلیل  و منطق ما  در مذاکرات  و روابط  ایکه امریکایی ها  با ما  داشتند  بر مبنای این فرضیۀ  واقعی استوار  بود  که  تروریزم سه  شاخۀ عمده دارد:

1 – القاعده

2 -  طالبان

3 -  پاکستان

ما اسناد  و  شواهد  داشتیم  و  می گفتیم که  القاعده  تنها چند  عرب  نیست.  یک شبکه  و  شاخه های  به هم  پیوسته  است.  یک شاخه،  القاعده  است. یک  شاخۀ  مهم،  طالبان است  که  خاک، هوا، زمین  و همه چیز  را  طالبان  در اختیار آنها گذاشته  بودند. القاعده  و اسامه  در هوا  نمی توانست  کار  کنند  و  سازماندهی کنند.  یک  تعداد  از  رهبران طالبان  در  جریان کار آنها  بود. همکاری میکردند  و رهنمایی میکردند.  و در  نتیجه،  القاعده  که  اول کوچک  و ضعیف  بود،  بزرگ  شد.  شاخۀ سوم  پاکستانیها  بود. احزاب افراطی،  برخی از  حلقه های ارتش، آی.اس.آی  که ما اسناد  و شواهدی  را هم  دادیم  به  امریکایی ها.

البته امریکایی ها  در اول این  را  قبول  نمیکردند.  پسانها  صدها نفر افراد  پاکستانی  از اردو و ارتش آنها  داخل افغانستان  می شدند  و  لباس نظامی  شانرا  تبدیل  میکردند.  بنا  براین  فرضیه  و این تحلیل  برای شان  گفته  شد  که  تروریزم یک مثلث  شوم  فوق  است. اما  برای امریکایی ها  فقط  تنها  بن لادن  یعنی  یک  گوشۀ  مثلث  مهم  بود و از همان  گوشه  تشویش  داشتند.  ما اطلاعاتی که برای امریکایی ها  دادیم  شامل همین  سه  ضلع  مثلث می شد. اطلاعات ما  در مورد هر سه ضلع مثلث  بسیار قوی  بود. اما  در آن  وقت گپ دولت  و جبهه  متحد  را کسی جدی  نمیگرفت.  دوست های  بسیار  کمی  بودند  در دنیا  که نظر دولت اسلامی  و مقاومت  را قبول  کنند و اعتماد  کنند  به  گپ آن. البته  کوشش می شد  که ما از طریق بخش های خارجی دولت  اسناد  مداخلۀ  پاکستان  را تهیه  کنیم؛ با  وجودیکه  معلومات اطلاعاتی،  سند  صد فیصد نمی شد.  به دولت بسیار مشکل بود  که  چه نوع  اسناد  قابل  قبول  ارائه  بدارد. کدام  قمر مصنوعی در اختیار دولت  و جبهه متحد نبود که  مداخلۀ  پاکستان  را بسیار دقیق  نشان  میداد. با آنهم معلومات ها کافی بود. نام صاحب منصب های  پاکستانی  و از  کدام غند،  لوا  و  حتی طیاراتی که چند بار از آنها آمدند و بمباران کردند.

 در جنگ اندراب  ازعقب پنجشیر و خاواک  طیارات پاکستانی آمدند  بمباران  نمودند. از این گونه  اطلاعات  و راپور، ما  تهیه  میکردیم. زمانیکه  یکبار بگرام  گرفته  شد  کاملاً به  اثبات رسید که  پاکستانیها  برای رفت  و آمد خودشان  از  سروبی  به  کوه صافی  و بگرام  راه جدید اعمار کرده  بودند  و صاحب منصب های آنها  از آن طریق  رفت  و آمد  میکردند. آنها در بگرام جا بجا  شده  بودند.  در آنجا همان  وقت اسامه بن لادن  و پاکستانیها،  بگرام را بصورت مشترک می خواستند یک  بیز نظامی  قوی بسازند.  چون  آنها  فکر میکردند  که  بزودی  پنجشیر را می گیرند  و بعد شمال را هم  تسخیر می کنند  و موضوع افغانستان  بزودی  ختم  می شود  که  آن طور نشد.

 جنبۀ  دیگر موضوع طالبان بود  که جنایات زیادی  میکردند  و ما همۀ  آن اطلاعات را در اختیار امریکایی ها  قرار  میدادیم  و با  این  تحلیل  که  کل  این  مثلث  با همۀ  این  جنایات  که مشترکاً انجام  میدهند، می شود  تروریزم  و در غیر آن  که  اسامه  تنها  تروریست  نیست. ما بصورت منفرد چنین  تحلیل  را  نداریم.  و ما میگفتیم  که ما  تبادل اطلاعات را بر همین  اساس انجام میدهیم. اما بسیار وقت آنها  قبول نمیکردند  که  پاکستان هم  تا این حد  در تروریزم شریک  و دخیل باشد. چون پاکستان متحد  و نزدیک آنها بود.  و به آنها  نیز مشکل بود  که  ده ها  یا صد ها  پرسونل  خود  را  پاکستان بیاورند  و بی اعتمادی  ایجاد  کنند  و کسب اطلاعات  بدارند  که  آیا واقعاً پاکستان  در  جنگ افغانستان  و تروریزم  دخالت  دارد  یا  ندارد.  ما  با وجود آن   کوشش  میکردیم  که  از این  تبادل  اطلاعات  به همین شکل  از سه  شاخۀ  مذکور اطلاعات جمع  کنیم  و برای آنها بدهیم  تا  در سیاست آنها تغیرات  بیاید.  البته با وجود آن امریکایی ها از این  اطلاعاتی که ما  تهیه  میکردیم  بسیار خوش  هم می شدند.

 با وجود این مشکلات،  تبادل  اطلاعات  ادامه  پیدا  کرد. گاهی از این اطلاعات،  امریکایی ها به  این دلیل که چنین  چیزی  را خودشان  و از طریق  پاکستان هم  بدست نمی آورند  بسیار خوش می شدند  و ابراز  تشکر میکردند. امریکایی ها  گاهی به  این فکر می شدند  که وقتی  جبهه  متحد  این قدر اطلاعات می تواند  بدهد  شاید  بتواند عملیاتی را هم  انجام  بدهد  که  سبب نابودی اسامه  شود  و امریکایی ها  از شر اسامه خلاص شوند. آنها آرام آرام  این گپ را مطرح میکردند  و  به  شکل غیرمستقیم  و گاهی حالتی  که بسیار مسخره  معلوم می شد  که  چه می شود جبهۀ متحد  در اثر یک عملیات  بتواند  اسامه  را  نابود  کند. یک موضوع مسخره آمیز این بود  که آنها  می گفتند  که  این  کار، یعنی نابودی اسامه  یک جایزۀ  چند ملیون دالری هم دارد.  شاید  آنها می فهمیدند که این گپ برای جبهۀ متحد  بسیار بد  باشد اما  آنها  که  چند  بار  رفت  و آمد  کرده  بودند و یک رابطۀ خوب  ب رقرار   شده  بود  با  همان تیم،  این  موضوع  را  به شکل دوستانه  و دلسوزانه مطرح  میکردند  که ما  به  شما نمی توانیم  کمک بیشتری  بداریم  و این  پول  جایزۀ  اسامه هم  می تواند  یک  کمک خوب باشد  که شما  آنرا  بدست بیاورید  و این جایزه  در  کارهای نظامی تان  بدرد  شما  می خورد.  در حالی که  اگر در مقابل  رژیم  طالبان مقاومت  مؤثر صورت  نمی گرفت  چطور  در مقابل  اسامه  امکان  داشت؟

 البته  آمرصاحب  تلاش میکرد  به هرصورت  یکنوع رابطه  ادامه  پیدا  کند  تا  آنها  قانع  شوند که  تغیر سیاست  بدهند.  اما  این رابطۀ  تبادله  اطلاعاتی با  وجودی  که  بسیار  پیشرفته  و گسترده  شد  بیشتر از آن  تا  آخر زندگی آمرصاحب  در  تغیر سیاست  امریکا  اثری  نگذاشت. امریکایی ها  تا  آخر مشکل را  درک  نکردند  و رابطه  در این جهت انکشاف نکرد. ما اصلاً ندانستیم  که چرا چنین شد  و  در امریکا  چه گپ بود  و چرا  آنها  تغیراتی نیاوردند  در سیاست خود.

یک  موضوع  دیگری  که  قابل  یاد آوری  است  این است  که  در  جریان  همین  روابط  اطلاعاتی  بود  که یکبار امریکایی ها  موضوع  تضعیف قوای هوایی طالبان  را مطرح کردند.  و  پیشنهاد  کردند  که  اگر شما  در این  مورد  کاری  می توانید  بکنید.  صرف  تضعیف قوای هوایی  طالبان را  نه از  بین  بردن آنرا. چون آنها  فکر میکردند  که اسامه  از این  قوا  در  رفت و آمد های خود استفاده  میکند و  در  چنین حالتی امریکایی ها  رد  پای او را  زود  گم میکنند. امریکایی ها میگفتند  که  در واشنگتن  تشویش  این  است  که  اسامه  از  قوای هوایی طالبان به نفع خود  استفاده  میکند.  البته  آنها  به خود  طالبان  و  رهبری حکومت آنها  کاری  نداشتند. اما البته  برای ما  دلچسپ  بود  که امریکایی ها  بیشتر  متوجه  واقعیت ها   شوند و خطر  طالبان  را  درک  کنند.  این هم  یک  قدم  خوب  بود. این  را  آمرصاحب  قبول کرد و استقبال کرد. پروگرام  گرفته  شد  که  قوای هوایی طالبان از طریق های مختلف تضعیف شود. یک  گپ  دیگر که  برای امریکایی ها  قبول آن مشکل  بود  این بود  که توان جبهه  در آوردن  طیارۀ  طالبان بود. امریکایی ها  این  را بعید  میدانستند. چون جبهه کدام میدان هوایی نداشت  و طیاره  را  کجا می آورد.  سه چهارماه  وقت را  گرفت  که در این مورد کار شود.  چند عملیات خاص  در  مورد تضعیف قوای هوایی  صورت گرفت  و یک پیلوت که  از لوگر  بود یک طیارۀ اِل39 را به خواجۀ غار آورد.  میدان را آماده  ساختیم.  در کشورهای آسیای  میانه  هم نمی شد  طیاره را برد  چون آنها  اعتماد  نمی کردند.  میدان خواجۀ غار به شکل اوپراتیفی آماده شد. اول فامیل پیلوت را  از کابل  بیرون کردیم  و بعد  طیاره آمد.  اگر چه   پدر  پیلوت را  طالبان گرفتند  و بندی کردند. امریکایی ها آماده  شدند که طیاره  را ببینند. آنها  درک  نمیکردند  که  طیاره را چگونه نگهداری  میکنیم.  طالبان طیاره را  بمباران کردند اما  طیاره  صدمه  ندید. امریکایی ها طیاره  را دیدند عکس گرفتند و بعداً  طیاره  تاجکستان انتقال یافت. امریکایی ها در آغاز گفته بودند ما  تا  نیم ملیون دالر برای تضعیف قوای هوایی طالبان در نظر می گیریم. یعنی مطابق این پلان اگر ما می توانستیم  طیارات جیت یا هلیکوپتر دشمن را به ساحۀ  جبهه  متحد  بیاوریم  در مقابل هرعملیات یکنوع مصارف  مالی  و  بخششی  به  پیلوتان  و غیره آنها  کمک  میکردند.  با اولین موفقیت ما در آوردن  یک بال  طیاره تعلیمی، امریکایی ها یکمقدار از مصارف این عملیات را پرداخت کردند. آنهم تا  وقتیکه ستلایت های خود شان  عکس طیاره را  از فضا نگرفتند معلوم می شد  که طور دیگری  این  پرداخت  مالی انجام  نمی گیرد. ما  تشویش داشتیم  تا چند روز ی که  این ستلایت های  آنان عکس  را  گرفته  بتوانند  شاید  طیاره جیت  طالبان  با بمباران مکرر آن طیاره را از بین ببرند. همچنان امریکایی  اول  پذیرفته  ذبودند  که پیلوت به  یک کشور غربی  برود  و آنجا  اقامت کند  اما  بعداً از  قبول آن خود داری  کردند.

  پرسش: آیا  شما از اطلاعاتی که  از امریکایی ها بدست می آوردید  در جنگ  علیه  طالبان استفاده میکردید  و یا این اطلاعات برای جبهه  متحد  از لحاظ  نظامی  ضرورت  و بسیار  بدرد خور بود  یا  چطور؟

پاسخ: امریکایی ها  اطلاعات  بسیار مهم  در اختیار ما که درعملیات نظامی بدرد ما بخورد و از آن علیه  طالبان استفاده  کنیم مثلاً عکس های بسیار دقیق ماهواره ای  در اختیار ما  نگذاشتند. در حالی که  آنها می توانستند  چنین  کاری را انجام  بدهند.  گپ معلوم  بود  که  امریکا نمی خواست  در جنگ علیه طالبان،  ما  برتری  و موفقیتی داشته  باشیم. از این  رو  آنها  کاری نمیکردند  که  در این جهت ما  از آن  استفاده  بداریم.

پرسش : روابط  با امریکا بعد از شهادت آمرصاحب  در 9 سپتمبر وحادثۀ 11 سپتمبر چگونه تحول یافت  و اولین عکس العمل امریکایی ها  بعد  ازاین حوادث  چه بود؟

پاسخ : در سپتمبر، مرحلۀ روابط  بسیار  بطی شده  بود. چون جورج بوش آمده  بود  بریاست جمهوری  و باید  مطالعات نو می شد  و سیاست نو اتخاذ می شد. از این سبب  همان  رفت  و آمد ها  و روابط  بسیار ضعیف  شده بود.

 در مورد  شهادت آمرصاحب  باید گفت  که ما  از رابطه  با  امریکایی ها  یکنوع  ضرر دیدیم  و همین  شهادت  آمرصاحب  ناشی  از این  بود.  تا  قبل از این رابطه ها،  تا  قبل از سفر آمرصاحب  به اروپا  مشکل  بود  برای اسامه  که افراد  خود را  آماده  بسازد  تا  با  یک حملۀ  انتحاری  آمرصاحب را شهید  بسازند. اما  بعد از آن سفر و با آن روابطی  که  از طریق  خریداری استنگر و  تبادلۀ  اطلاعات  با  امریکایی ها ایجاد  شد  اسامه  توانست  جوانان سازمان خود را متقاعد  به  ترور آمر صاحب  بدارد. آنها  در اثر آن سفر به اروپا این طور نتیجه گیری  کردند  که  گویا مسعود  با  کفار نزدیک  شده  است. در حالی که آن سفر یک سفر نمایشی  بود  تا  نشان داده  شود  که  در افغانستان  یک  مقاومت  است علیه طالبان و علیه  مظالم  و جنایات آنها و یک  دولت  است  که  از منافع  مشروع  مردم افغانستان  دفاع می کنند.  کسی که دعوت کرد همان  خانم فرانسوی  رئیس پارلمان  فرانسه  بود.  نزد اسامه  و طالبان این  پارلمان هم  یک چیز تشریفاتی بود. اطلاعات بعدی  نشان  داد  که  آن وقت  اسامه  و القاعده  گفتند  به افراد خود  که مسعود  با غربی ها  نزدیک شده  و دیدید  که با همان خانم  فرانسوی دست داد  و از این قبیل گپ ها. از این سبب  قتل او جایز است.  پس این آدم  که  قبلاً مجاهد  و مسلمان  بود حالا چنین  نیست.  از طرف  دیگر کاری  را  که  با  تبادلۀ  اطلاعات با امریکایی ها شروع  شد مخفی  باقی  نماند.  در حالی که آمرصاحب  کوشش کرد این کار مخفی  باقی  بماند. امریکایی ها خودشان  در مخفی ماندن  آن روابط  تلاش نکردند  بلکه  برعکس آنرا می خواستند بیرون  برآید  و فهمیده  شود  که چنین روابطی است. دلیل آن این بود  که  آنها می خواستند  نشان  بدهند  به  طالبان  که  در مقابل آنها  کسانی دیگری  هم هستند  که اگر خواستۀ شانرا  قبول نکنند مورد  حمایت  و کمک  قرار بگیرند.  و یک متحدی  می شود  که امریکایی ها مقابل آنها پیدا کنند. امریکایی ها خوش بودند  که اسامه  بداند  که یک نیروی متحد  در مقابل او  در داخل افغانستان پیدا میکنند. بناً امریکایی ها علاقه  داشتند که  این  رابطه  به شکل  عمومی علنی  و آشکار شود. یعنی  یکنوع  تشویش به  اسامه  پیدا شود  تا  وی  تنها علیه  امریکا  نه  بلکه علیه یک دشمن نزدیک خود  بیشتر مصروف  باشد  که  آن دشمن،  جبهۀ متحد  بود.

  امریکایی ها خوش بودند که چنین شود. چرا،   من  یک چیز را خوب مثال  هم  می توانم  بدهم  این  بود  که  بر اساس همین پروگرام ها،  رابطه ها  تأمین شد  من  را آمرصاحب  در سال 1999 به  واشنگتن  روان کرد. در آن سفر امرالله صالح  به حیث ترجمان  با  من رفت.  در آنجا با آنها مذاکراتی صورت گرفت  و تلاش  شد  که  تا  در این مذاکرات  روی همان  مثلث  طالبان،  القاعده  و  پاکستان  صحبت  شود  که همه  مجموعاً  به  حیث  مشکل  مورد توجه  قرار داده شود.  چون واقعیت مبارزه  با  بن لادن  و تروریزم  بدون درک  و قبول این واقعیت عملی  نبود. جالب این بود  که  من هنوز از امریکا  خارج نشده  بودم  که  سفر من  به امریکا افشاء شد  که  در واشنگتن  نمایندۀ احمدشاه مسعود  بخاطر مذاکرات  مخفی  آمده  است. وقتی این گپ را تعقیب کردیم  خود امریکایی ها گفتند  که  این  گپ افشاء  شده  است.  پسان متوجه شدیم که شاید آنها خودشان علاقه  دارند که  گپ را  افشاء بسازند.  در حالی که  این گپ بسیار پنهانی  بود  و تنها آمرصاحب  و یکی  دونفر دیگر از این گپ کسی  دیگر خبر نداشت.  پاکستانیها در مورد  اسامه،  هیچ همکاری اطلاعاتی  با  امریکایی ها  نمیکردند  و برعکس وضعیت را به امریکایی ها خوب نشان میدادند  تا  رژیم  طالبان  خوب  نشان  داده  شود. امریکایی ها با این عدم همکاری پاکستان،  علاقمند  بودند  که روابط  اطلاعاتی آنها  با جبهه متحد  افشاء  شود  تا پاکستان هم  تحت فشار قرار بگیرد  که  اگر او همکاری نمی کند  نیروی  دیگری هم  وجود  دارد که چنین کاری را می کند و در این جا  انتخاب های دیگری هم  است.

 گپ  دیگری  که اسامه را متوجه آمرصاحب  ساخت همین مقاومت آمرصاحب  و رابطۀ  اطلاعاتی  با امریکا  بود  که  اگرچنین  چیزی دوام کند  اسامه  تشویش  داشت که موضوع  برعکس نشود  و به  جای  تسلط  طالبان رژیم آنها  سقوط داده  نشود. به  این دلایل  مختلف،  اسامه  اقدام  به  ترور امرصاحب  کرد و افراد خود را  بدلایل مختلف  قانع  ساخت که آمادۀ حمله  انتحاری شود.

 امرصاحب قبل از شهادت پلان داشت  که یک عملیات  کند  و پارچه های جبهه متحد را با هم وصل کند. حد اقل تخار را با بغلان  وصل کند. البته  در همین  وقت هزاران  نفر از افراد اسامه و پاکستانیها آمدند  بداخل جبهات طالبان  درتالقان و اطراف آن.  چون  آنها  فکر  کردند  که  با شهادت آمرصاحب  می توانند  با یک  تعرض،  کار بدخشان  و پنجشیر را یکطرفه  کنند.  در آن وقت  رئیس آی.اس.آی جنرال محمود احمد  بود و صد فیصد توافق او در این مسئله  با اسامه و ملاعمر بود.  هیچ  امکان  ندارد  که  آی.اس.آی از آن خبر نمی شد.  القاعده  در رفت  و آمد از پاکستان استفاده میکرد. ابوهانی  از دوستان استاد سیاف از قندهار تیلفون کرد  در حالی که او خود را  از بوسنیا معرفی کرده  بود  که  آنجا  است. او خانم بوسنیایی  داشت و انجیو داشت. یک شبکۀ  بسیار وسیع  در این  مورد  کار  کردند  و از یک مرکز اسلامی  هم نامه ای عنوانی استاد سیاف گرفتند. هم  پاسپورت ها  و هم  کامره  در اروپا  سرقت شده  بود  تا  آنها  ژورنالیستان واقعی  نشان داده  شوند. آمرصاحب من  را  برای عملیاتِ  درنظر گرفته شده  برای چند روز خواسته بود  که  گزارش های اطلاعاتی  را  تنظیم  کنم   تا  بر اساس آن عملیات شود.

  شبکه های اطلاعاتی،  وسیع  بود. افراد  و تیم ها  و رادیو  کشف همۀ آن  باید  تهیه  می شد و جمع بندی  می شد  و  در  اختیار آمرصاحب  قرار  داده  می شد . این،  کاری سه روزه  بود  که مرا آمرصاحب  خواست،  اما من  آنجا دوماه  ماندم  تا شهادت  آمرصاحب.  از یکطرف  دو تروریست  منحیث مهمان جبهه متحد  بصورت  قانونی  و از راه  اصلی  بداخل  آمدند  و از طرف  دیگر هزاران  نیروی آنها  وارد  جبهۀ  اطراف  تالقان  شدند.  آن افراد، پاسپورت های خود را  با  ویزا  نشان دادند  تا خود  را ژورنالیست معرفی بدارند. آنها بصورت افراد عادی داخل  شده  بودند  اما کار کلان انجام میدادند.  

پیش  اسامه  این  پلان  بود  که هر قدر این  کار زود تر صورت  میگرفت  به نفع القاعده  و طالبان بود. اسامه  نمی فهمید  که حادثه  در 9 سپتمبر صورت می گیرد. در حالی که  او حادثۀ 11سپتمبر را  از قبل  تعین کرده بود.  کار اسامه  در ترور آمرصاحب  مورد  حمایت  جدی پاکستان  و طالبان  بود که  یک مخالف استراتژیک  پاکستان  از بین  میرفت  و سیطرۀ  ملاعمر کامل  می شد  و در تمام  افغانستان  در برابر  اسامه  و پاکستان  و طالبان  دیگر  مشکلی و مقاومتی  ایجاد  نمی شد.

  اسامه  کوشش  کرد  که  خیلی  قبل  از11سپتمبر آمرصاحب  ترور شود. البته  پاکستان  در جریان  ترور  بود،  چون  پاکستان  در حالتی  این  واقعه  را  ارزیابی میکرد  که  در امریکا  دولت جدید  بوش آمده  بود.  رابطه هم  میان احمدشاه  مسعود  و امریکایی ها  به حدی  نبود  که  کدام  مشکلی  برای  پاکستان  ایجاد  شود.  پاکستان  می فهمید  که  رابطه ها  به  حدی  محکم  و گسترده  نشده  که موجب  تغیر سیاست ایالات متحده  امریکا  شود. آمرصاحب اول  می خواست  که مصاحبه  با عرب ها  در  پنجشیر انجام شود. اما  یکبار نظرش تغیر خورد  و گفت که عرب ها،  شمال برود  و اوضاع  را  از نزدیک  ببینند. عرب ها بسیار تلاش  کردند  که  در هلیکوپتر با  آمرصاحب  یکجا  سفر کنند.  این  بسیار خطرناک  بود. اگر هلیکوپتر در اثر این حمله  سقوط  میکرد  مشکل  بود که  فهمیده  شود هلیکوپتر چه  شد،  طالب زد  و یا  بم  گذاشته  شد و یا خودش  سقوط  کرد.  در شمالی نیز عرب ها  تلاش  زیاد  کردند  که آمرصاحب  را ببینند  که  نشد.  وقتی عملیات را آمرصاحب  شروع  کرد  در آن زمانیکه  افراد تعلیم دیده  بودند،  تانک های نو هم  جبهه متحد بدست آورده  بود اما عملیات  هیچ  پیش نرفت.  یک موضوع  آنرا  در عملیات فهمیدم  که چهار پنج هزار نفر القاعده  در اطراف تالقان  و ماورای  کوکچه  آمده  و آنها به سختی مقاومت کردند. اما فهمیده  نمی شد  که چرا  این تعداد این جا  تجمع  کرده است.  من  همراه آمرصاحب  بودم  از رادیو کشف  اطلاعات را  گرفتیم  و به آمرصاحب  گفتیم  که  بسیار جالب  این است  که  اکثر شبکه های عرب ها  و غیرعرب ها  که در شمالی (شمال کابل) جنگ میکردند آنها این جا آمده اند.  تیم  رادیو کشف این جا  می گوید  که قبلاً  چار پنج  شبکۀ  خارجی بود  در اطراف تالقان. اما حالا 35 تا چهل شبکه  که  اکثریت آن عرب ها و پاکستانیها هستند  آمده اند. آمرصاحب  بسیار چرتی  شد که چرا  چنین شده است. همین بود  که دستور عقب نشینی  نیروها  را  داد.  و بعد  تصمیم  گرفت که جلسات  شود  و دوباره عملیات  از سر گرفته شود.

در روزجمعه(7 سپتمبر2001) یکجا  نماز را  با آمرصاحب  خواندیم.  بعد از نماز  من  را  گفت برای یک شب  به دوشنبه  میروم  که  کار رسمی  پیدا  شده  است.  من هم  گفتم  که  با شما  میروم  چون  فامیل من  دوشنبه  بود. آمرصاحب گفت  به شرطی همراهم  بروی  که  دوباره  با من بازگشت  کنی  یعنی  امشب  یا  فردا.  ولی تصمیم  گرفتم  نروم  و بعد  از عملیات نظامی علیه طالبان بروم  چون می خواستم  چند روز در دوشنبه باشم. آمرصاحب  رفت  و فردایش  پس آمد. عرب ها  در مهمانخانۀ  وزارت خارجه بودند.  من  نمی  دانستم  آنها آمده اند. آمرصاحب  با مسعود خلیلی  آمده بود.  مسعود خلیلی که  از قبل سفیر در هندوستان بود و آمرصاحب  به  من  گفت که با مسعود خلیلی گپ بزنید  و همین روابط  امریکایی ها را  با  او  در میان  بگذار  تا  او هم  در جریان قرار بگیرد.  چون برخی این تماس ها پیش اوهم  است  و شما با خلیلی گپ ها را شریک  بسازید.  چون  شرایط  بسیار حساس شده  است  ببنیم  که چه  کارهای  کرده  می  شود. در آن حالت طالبان با القاعده  بسیار قوی شده بودند.  آمرصاحب می خواست تمام  روابط  با امریکایی ها مورد بحث  قرار داده  شود.  و بعد یک پروگرام جدید  سنجیده  شود  که  چگونه می شود  از آن  در حفظ مقاومت  و گسترش  آن  استفاده  کرد.  آمرصاحب می خواست  که  تمام  کارها  و روابط  با امریکایی ها  چه  نزد مسعودخلیلی  بوده  و چه  نزد ما همه با هم  گفته شود و بعد یک  بررسی شود  که این  رابطه  چرا  به  این گونه  بوده چگونه میتوان  آنرا  انکشاف داد  و چرا امریکا در چنین شرایط  حساسی  که  در افغانستان  و منطقه  قابل درک  است  و منافع امریکایی  ها هم  مستقیماً متضرر  میگردد  بی تفاوت  نشسته  و گپ هایی  در این میان مبهم است؟

آمرصاحب آن  شب بسیار دیر کار کرد و من  وقت،  استراحت  کردم.  فردا همراه مسعودخلیلی کارهای  خود را  شروع  کردیم  و گپ ها  ادامه  داشت  که  آمرصاحب  داخل  شد که همان روز یکشنبه 18 سنبله بود.

آمرصاحب  گفت  که  طالبان  جنگ را در شمالی  شروع کردند.  پیشروی هایی داشتند  اما  یک تعداد عرب ها زخمی  و اسیر شده اند. او گفت که خودت عاجل  به  بسم الله خان تیلفون بکن که عرب ها  چند  نفر هستند  و معلومات  درست  از عرب ها بگیر.  بعد  گفت که  حالا  برویم که مصاحبه است.  گفت که  دو نفر عرب است.  من اولین بار از زبان  آمرصاحب  شنیدم  که دو نفرعرب  در خواجه بهاءالدین  است.  عرب ها  در وزارت خارجه  بودند.  من  نمی فهمیدم که عرب ها این جا  هستند چون هیچ سروکاری  با  وزارت خارجه  و کارمندان آن  نداشتم. در حالی که  در پهلوی  ما  بودند.  در چای صبح دو نفرعرب با  عاصم رفتند  که  در چای صبح مصاحبه شود. اما  آمرصاحب جدی  به عاصم  گفت که چرا خودت  این قدر شله(مصر)هستی،  در همان مهمانخانه  باشند  من  می آیم.

 آمرصاحب  من را وظیفه  داد  که   به  بسم الله خان  تیلفون کنم.  وقتی از عرب ها نام  برده  شد من  مخالفت کردم.  چون  پنج شش ماه  پیش یک عرب آمده  بود،  او بندی  شد. آن عرب از بدخشان  به  خواجه بهاءالدین آمد  و می خواست  مثل  مهمان  در آمریت  باشد.  بعد از آنکه تعدادی به  آمرصاحب  نظر دادند  در تیلفون  با من مشوره  کرد من  در پنجشیر بودم  نتیجه این  شد  که آن عرب  به شکل محبوس توسط  گارد آمریت  ذریعۀ هلیکوپتر به  پنجشیر فرستاده  شود و من هم  وی  را  به  کمیتۀ اطلاعات غرض  تحقیق  نزد  سارنوال  مشتاق  فرستادم.  همان گپ و عرب  در ذهن  من  بود.  من آمرصاحب  را گفتم  این قضیۀ  مصاحبه  هم  مشکوک  است آنها باید  تحقیق  شوند و نزد  سارنوال مشتاق  روان شوند.  در حالی که من نمی فهمیدم این ها مهمان خاص جبهه  اند و با  روابط  استاد سیاف  آمده اند.  من  دو سه  دفعه  مخالفت  جدی  کردم  اما بدون آنکه  بفهمم.  بعداً  استاد  سیاف به من  گفت  که این ها مشکوک  به نظرمی خوردند. استاد ربانی هم  بمن گفت  که من  وقتی  با  آنها  در آستانۀ  پنجشیر دیدم  به  مسایل  فرهنگی  که خودشان  ادعا  داشتند  که خبرنگار هستند  کمتر معلومات  دارند  و  سر آن مسایل  گپ زده نمی توانند.  استاد سیاف  گفت  که  من همان  وقت  به آمرصاحب  گفتم  که  این ها مشکوک اند.  البته من از این گپ خبر نبودم.  این گپ ها را استادان  بعد از شهادت آمرصاحب  به من گفتند.  در وقتی که آمرصاحب  برای مصاحبه  حاضر شد  و من مخالفت کردم  برایم  گفت که  دو نفر ژورنالیست عادی هستند.  گپی نیست تو زود  برو  و تیلفون به بسم الله خان  بکن  تا  در مورد  اسیران عرب معلومات بگیری.  خودش پیش شد  و مسعود خلیلی دنبالش و من هم  دنبال شان. تا  اتاق سالون که مصاحبه می شد با  او شان  رفتم  و بعد طبق هدایت او به طرف تیلفون روان شدم.  من  به  ته کوی رفتم  و تیلفون را فعال  کردم  تا  به شمالی تماس بگیرم تا قبل از آغاز مصاحبه  معلومات را به  آمرصاحب بدهم.  تیلفون ها همه مصروف بود.  تیلفون شبکۀ  اطلاعات را  تماس گرفتم.  با  دولت میرخان (یکی از مدیران ارشد  ریاست امنیت)که  نزدیک بود  گپ  زدم. اطلاعات او بمن کافی نبود.  گفتم  از طریق  مخابره  به بسم الله خان  بگو که تیلفونی  گپ  بزنیم.  در همین وقت انفجار رخ داد.  گوشی تیلفون از دستم افتید.  اول فکر کردم  بمباران  شده است غیر از این هیچ چیز دیگر به  فکرم  نمی رسید.  بالا رفتم که همین جا حادثه  شده  دود و غبار است.  

جسد آمر صاحب را  دیدم  که  بدست  بادیگارد ها است. آنها هم  نمیدانند که چه شده است.  مسعود خلیلی را   دیدم  که زخمی افتاده  و بلند بلند الله اکبر می گوید. آمرصاحب را  دیدم  که در همان لحظات  اول انفجار  شهید  شده است.  در همان حالت نمی فهمیدم  چه شده  و حملۀ انتحاری در فکر من نبود.

 من  آمرصاحب  و مسعود خلیلی  را  در موتر بالا کردم و با طیاره  بردم آنطرف مرز.  بچه های کماندو به من گفتند  که آمرصاحب شهید شده  ببریم  پنجشیر. من گفتم نه،  آمرصاحب زخمی شده خوب می شود.  یک طیاره  از پنجشیرآمد  و من  گفتم  پروانه  هایش  را خاموش نکنند. آمرصاحب  را انتقال دادیم  به فرخار تاجکستان  در شفاخانۀ  که هندی ها بودند. با مهارت جسد را داخل  طیاره  کردم  که  کسی  نبیند  و کوشش کردم  که پیره  دارهای میدان هوایی هم نبینند.  به  نظر من  اگر پیلوت می فهمید  که آمرصاحب  است شاید  همان  طیاره  را پرواز  داده نمی توانست.  تا  شفاخانه  فکرهای  زیادی  به  سرم آمد  که جبهات سقوط  خواهد کرد و چه خواهد شد.  دو باره که  پس آمدم  ده ها  تن از  قوماندانان و مجاهدین جمع شده بودند  و خانه  حریق شده بود.  وضع  را  دیدم  و جسد  دو تروریست عرب را  دیدم  آن  وقت  همه  فهمیدیم  که حملۀ  انتحاری  بوده  است.  به همه  گفتم  که  آمرصاحب کمی زخمی است  و به خاطر مسعود خلیلی  رفت  که  او زیاد  زخمی بود.  وقت شهادت آمرصاحب  و انفجار ساعت 12 و20 بود.

ظهرهمان  روز تمام  قوماندانان  در دشت قلعه جمع  بودند  تا  نظر به هدایت آمرصاحب جلسۀ نظامی  دایر  گردد  و در مورد عملیات  و جزئیات آن بحث شود  و فیصله صورت بگیرد.  فهیم خان با این قوماندانان  شناخت  داشت  و در آنجا بود.  به همین دلیل اولین  تیلفون  را  به  او کردم.  چون می توانست به  زودی برسد  و به قوماندانان  اطمینان داده  شود و این ضروری بود. البته چندین تیلفون ضروری  دیگر که  بنظرم  میرسید  و یک مقدار کارهای دیگر به ارتباط آمریت  صورت  میگرفت  انجام دادم.  برای ضابط صالح(ریگستانی)  در دوشنبه  و داکترعبدالله  در دهلی نو  تیلفون کردم.  با  آمدن  فهیم خان  در  خواجه بهاءالدین  تمام  جریانات  را  با  او و قوماندان گدا مطرح  ساختم  و بعد به  استاد ربانی  در بدخشان  احوال  داده شد  که  این جا بیاید

 تقریباً 52 ساعت  بعد  از شهادت آمرصاحب، حملۀ 11 سپتمبر بر امریکا واقع شد.  اولین بار امریکایی ها  یک  پیام  را  برایم  فرستادند.  آن پیام  را به  دوشنبه  فرستادند و بعد امرالله  تیلفون کرد  و پیام  را بمن  گفت.  حتی  در آن  اولین  پیام  کدام  تأسف هم  بمناسبت  شهادت  آمرصاحب روان  نکرده  بودند.  یا به  خاطر  زخمی شدن  ایشان  کدام  تأسف نکرده  بودند.  در پیام شان  گفته  شده  بود  که  ما می فهمیم  که  شما  در یک  حالت  بد  و خراب  قرار دارید.  شما و تمام همراهانتان.  رهبرتان شهید  شده  است.  بالای ما  هم  حمله  شده  و حادثۀ  شده  که  در تاریخ امریکا  اینگونه  حادثه  هیچ  سابقه  نداشته  است.  با وجودیکه  شما  در این حالت  هستید  ما از خودت  خواهش داریم  که به سلسلۀ  همکاری های  گذشته  در این  مورد  با  ما همکاری کنی.  با وجودیکه  شرم  است ما در چنین حالتی  این  خواهش را  بکنیم.  در تثبیت همین گپ  که  آیا در این  حادثه  طالبان خبر هستند  و القاعده  نقش  دارد  یا  چطور؟  به  سلسلۀ  همکاری های گذشته، ما  بسیار خوش می شویم  که  با ما همکاری کنید.

ما  وضع امریکایی ها را از این  پیام  خودشان  فهمیدیم  که  چقدر خراب است.  فردای  پیام  یا چندین  ساعت بعد ممکن شش هفت ساعت بعد،  اطلاعات دقیق را ما  از رادیو کشف و منابع خود گرفتیم  که  از این حادثه ملاعمر و رهبران طالبان خبربوده  و این کار را  اسامه و القاعده انجام داده اند.  پاکستانیها نیز خبر دارند  و در تماس با ملاعمر و اسامه میباشند.  ملاعمر با افراد و قوماندانان  و رهبران دیگر طالبان  در تماس  مداوم  است  که چگونه  مسئولیت حادثۀ 11 سپتمبر را از خود دور کنیم  که آن به گردن ما نیفتد؟

 من بعد از جمع آوری  این اطلاعات  یک  جواب  کوتاه  به  امریکایی ها  روان کردم  که  در این واقعه،  القاعده  و طالبان  دست دارند.  ما  در گذشته هم  به شما می گفتیم  که مشکل تروریزم فقط  در اسامه  به عنوان یک فرد  نیست.  حالا گپ  در این  نقطه ای  رسیده  که آخر خط است. آخر خط  اینکه  این جا هم یک ضربۀ  کاری  و اساسی  وارد  کردند و امریکا  را هم زدند. این چیز ها را ما همیشه میگفتیم  اما پالیسی میکرهای  شما نمی شنیدند.

  از  بسکه  آنها  در همان  وقت پالیسی میکر میگفتند  من  با آنها  بحث  میکردم  که  پالیسی میکرهای شما کیها هستند؟  چه  نوع  مردم  هستند؟  آیا  آنها  سفر میکنند؟  معلومات های خود را  بر اساس چه می گیرند؟  من  در همان وقت  برای آنها  میگفتم  که سیستم  شما غلط است.  شما به  حیث  سربازانیکه  در ساحۀ  جنگ قرار دارید  و می فهمید  که  وضعیت  جنگ چنین است.  اما  قوماندانهای  شما  در مرکز  تصمیم  دیگری  می گیرند  که  با  واقعیت های  صحنۀ جنگ مطابقت ندارد.  این  بسیار یک حالت  بد  است  و به  آیندۀ  شما  صدمۀ  جدی  میرساند.  این گپ ها را پیش از11 سپتمبر در همان سالهای  که  یقین  و باور آنها  به گپ ها  و اطلاعات  ما  زیاد  شده بود  گفتیم.  به  هر حال بعد  از آن پیام، جواب  را روان  کردم  و همه  چیز را  گفتم.  در  پیام  گفتم  که  اگر شما  می خواهید  بر اساس  فیصدی معلوم  شود که القاعده  چند فیصد در11 سپتمبر دست  دارد  به  شما  اطمینان  میدهم  که  صد  فیصد  دست  دارد.  این گپ  از داخل  افغانستان سازماندهی  شده  است.  طالبان  در جریان  هستند.

یک هفته بعد  موضوع  تدفین آمرصاحب مساعد گردید.  روزیکه  فاتحه خوانی آمرصاحب خلاص  شد،  فهیم خان  در شورای خاص ده تا 12 نفری جانشین آمرصاحب  تعین شد.  دو نظریۀ دیگر هم در جانشینی  آمرصاحب بود.  اول نام  یکی  دیگر از اعضای شورا  گرفته  شد  که جانشین شود.  و دوم  تقسیم  کار جبهه  به  بخش ملکی  و نظامی  و تعین  دو نفر مسئول  جداگانه. فهیم خان گفت که  من  در آن  وضع  حساس  مسئولیت  گرفتم  حالا  شما هر کس را  تعین   می کنید  درست  است.  او افراد  را  نام گرفت.  از انجنیراسحاق، داکترعبدالله،  قانونی و غیره نام برد  که  بجای آمرصاحب  تعین شوند.  در شورا حفیظ منصور، عطاءالرحمن سلیم،  کاکا تاج الدین،  احمدضیا،  مولوی فضل وهاب،  سارنوال محمود  و. . .  . بودند.  

چند روز بعد  از دفن  آمرصاحب  یک پیام  دیگر امریکایی ها  آمد  که  چه  فکر می کنید  که  ما بیاییم؟  آیا شما موافق هستید  که  بیائیم؟  امنیت  ما را تضمین  کرده  می توانید؟  در حالی که این رابطه ها  قبلاً وجود داشت،  آنها بارها آمده  بودند  اما  این طور معلوم  می شد  که  باز رابطه را از سرمی گیرند.  

چند روزبعد  از پیام  دوم آنها،  تیم امریکایی ها رسید.  در رأس آنها "گیری شرون" بود.  او شناخت  وسیع  داشت.  او در فرانسه  وقتی آمرصاحب  رفته بود  با آمرصاحب  ملاقات  داشت. گری شرون  قبلاًهم  در دولت اسلامی  یکی دو بار  به کابل آمده  و با آمرصاحب دیده بود.  او با مجاهدین  از قبل  روابط  داشت و دردوران جهاد رئیس دفترسی.آی.ای  در اسلام آباد  بود. این تیم  را  در منطقۀ  بازارک  پنجشیر  در یک جای خصوصی  جابجا  ساختیم. اول تصمیم گرفتند من را خصوصی  ببینند. او(گیری شرون) را که اول تنها  دیدم  بسیار جالب بود.  ما  در  اوایل در جریان  روابط  و تماس می خواستیم  که  آرام آرام  به امریکایی ها  بفهمانیم  که مثلث طالبان، القاعده  و پاکستان  را  درک  کنند  که  یک  جریان  به هم  پیوسته  هستند  اما  امریکایی ها تا آخر قبول  نکردند و چنین  باوری  به  آنها  پیدا نشد.  ولی وقتی گری شرون آمد این  باور بصورت  ناگهانی  بعد از11 سپتمبر برای آنها  ایجاد شده بود. به یکبارگی  وضع  تغیرناگهانی و سریع  یافته  بود. آنها آمده  بودند  که  فقط توافق ما را در همکاری  برای سرنگونی طالبان بگیرند.

 امریکایی ها که هیچ  چیزی را قبول  نمیکردند  حالا آمده  بودند  که خودشان  جبهۀ متحد شوند.   از  گذشته  بسیار خجالت  زده بودند.  بسیارعذرآمیز و بالحن آرام همکاری را از ما می خواستند.  در این جا دو گپ بود:  یکی تعدادی از افراد کلیدی  و اصلی جبهه  و شورای خاص آمریت  در واقع  جانشینی آمرصاحب  را داشتند.  چون: فهیم خان،  قانونی و داکترعبدالله  به توافق  میرسیدند  که  چه  بکنند و بعد  سایر افراد  و فرماندهان  در دولت  و جبهۀ متحد.  از قبل رابطه میان ما و  امریکایی ها به همان شکلی که گفته شد وجود داشت. دیگرهیچ چینل ارتباطی نبود.  با دولت اسلامی  کدام  رابطۀ  سیاسی  و رابطۀ  دیگری  وجود نداشت.  چینل سی.آی.ای یگانه چینلی بود بود  که  امریکایی ها  تا آخر همه کارهای  سیاسی  و نظامی خود را  تا سقوط  طالبان  از آن طریق  انجام  دادند. اول،  نظر دوستان  مهم بود.  بحث ها صورت گرفت. و بعد تا جای که امکان داشت  این  بحث ها  با سایر اعضای جبهۀ متحد  و مقامات دولتی  از طریق تیلفون و یا مذاکرات گفته می شد.  در همان وقت اولین سوال این بود که حالا امریکایی ها  یکدفعه  خیز زدند  و می خواهند طالب را بزنند  آیا  این ها،  دولت را و مجاهدین را می پذیرند  و یا اینکه یک حرکت تاکتیکی دارند  و می خواهند  انتقام  بگیرند.  در آن  وقت کم  برای ما  مشکل  بود  که هردو گپ را پیدا  کنیم.  یک گپ  ثابت  بود  که این ها پیش ما شرمنده بودند  و پیش دولت و جبهۀ متحد شرمنده  بودند.  چون تمام دلایل  و اطلاعاتی  که آنها  از خودشان  داشتند  از سازمان های استخباراتی  شان  باید  تمام  آن ها را آنطرف می انداختند  و همان گپ های  را  که  ما برای  شان  زدیم  همان گپ ها را میگرفتند  و همان گپ ها درست بود.  پاکستان متحد استراتژیک شان، امریکا  را خوب  ضربه  زده بود.  آنها می فهمیدند که از طریق  پاکستان  هم کاری کرده نمی توانند.  

وضع اکنون  به حدی تغیر یافته  بود  که زمانی امریکایی ها حاضر نبودند  بشنوند  که ما می گفتیم  رژیم طالبان  تروریست است. می گفتند که چه چیز آنها  بد است؟ اما حالا می گویند که ما رژیم طالبان را می زنیم  شما همکاری می کنید  و توافق دارید  یا نه؟ واضح  شده بود  که تکان خوردند  و پالیسی شان تغیر خورده  است.  این گپ برای ما مهم بود که بین امریکا وپاکستان تفرقه  بیاید و بین امریکا و انگلیس.  و امریکا  نظر ما را  تائید  کرده است.  این معقول بود که باید بپذیریم  که  ازتوانمندی امریکا  در سقوط طالبان استفاده کنیم.  القاعده خوب محاسبه کرده بود. وقتی احمدشاه مسعود را بزنند، پاکستان طرف ما است، ایران مخالف امریکا است وامریکا به سرعت نمی تواند علیه ما اقدام کند. تا آن وقت افغانستان را می گیریم  و جنگ میرود آسیای میانه. در این مرحله این تشویش نیز وجود داشت که  امریکا کارهای تاکتیکی و مقطعی می کند. گپ ما را تا حال نشنید.

این نظر یک بار بحث  شد که ما همین تیم را دوستانه رخصت کنیم  بروند  و دلشان هرکاری میکنند ما هیچگونه همکاری با  آنها نداریم.  ما در حالت خود هستیم. مردم ما همیشه تنها بوده وحالا هم ما به حال خود باشیم. یک نظر این بود که گفته شود مردم ما  در برابر شما عقده مند هستند،  دست شما را در ایجاد وتقویت طالبان می بینند و شما هیچ کاری نکردید و فعلاً این همکاری با شما محتمل نیست و آن تیم پس برود و با همین امکانات جبهه  متحد ورهبری استاد ربانی  با انگیزه وعقدۀ  که از شهادت آمرصاحب  بوجود آمده همه نیروی جبهۀ متحد را  به  بسیج عمومی فراخوانده وحملات سراسری آغاز گردد و با تلفات زیاد هم می توانیم طالبان را از کابل اخراج کنیم.  نظر دوم  این  بود  که  این حالت و از این امکانات استفاده  شود. یک حالت خشم و انتقام  جویانه  بود. فیصله  شد که رابطه ادامه یابد و گفته  شود  که ما همکاری شمارا قبول داریم. وظیفۀ من  بین  شورا و فهیم خان و امریکایی ها و رهبری شورا بود. بازهم مسئولیت کاربزرگ تنظیم اطلاعات  و مرکز همآهنگی با امریکایی ها را  بادل  ناخواسته  برایم  سپردند. چون شهادت آمرصاحب همۀ  ما را با انگیزه ساخته بود و کاری که  علاقۀ هم نمیداشتیم  باید  آنرا انجام  میدادیم  اگر به  نفع دولت و جبهۀ متحد می بود.

رفت  و آمد امریکایی ها بعد از این  فیصله  که ما  با آنها همکاری می کنیم  در جنگ علیه طالبان والقاعده،  زیاد شد. آنها در رفت وآمد ها، هلیکوپتر های خود را بکار میبردند  که  از روسیه خریداری کرده بودند. حتی  در این کار هدف شان این بود  که  گفته  نشود که  از طیارات جبهۀ متحد استفاده می کنند و طرفدار آنها هستند.  در این تماس ها و مذاکرات،  مشخص و فیصله شد که:

طالبان زده شوند. نیروهای زمینی  از جبهۀ متحد است  و نیروی هوایی از امریکایی ها میباشد. این هم  مشخص  شد  که امریکایی ها کمترین اطلاع  را دارند.  بنا براین  فیصله  شد  که  یک مرکز اطلاعاتی  در پنجشیرساخته شود. یک اطلاعات به سطح تمام افغانستان ویک اطلاعات جنگی  دست اول کار بود. از تمام  چیزهای طالبان و دخالت پاکستان والقاعده  باید اطلاعات درست جمع آوری و تنظیم می شد. تهیۀ این همه اطلاعات بدوش من  بود که من از تمام  تیم ها اطلاعات جمع  میکردم . همه  کارمندان و مامورین این بخش را خواستم  و استقامت کاری را مشخص کردم.  وسایل  زیادی چون تیلفون و مخابره  نیاز بود  که باید  تهیه می شد. مراحل عملی کار آغاز شد. اولویت این  بود که مردم عادی ضربه  نبیند. روزانه تا 14 ساعت با امریکایی ها کار می شد. همه چیز باید  به آنها  گفته  می شد.  اطلاعات را آنها روان  میکردند  به  واشنگتن. یک مرکز اصلی آنها در قطر بود و آنجا  نیز می فرستادند.  تمام سی.آی.ای و پنتاگون مصروف شدند  در یک کاری  که  در مورد آن فکر نمی کردند.  آنها  فقط  اطلاعات  کوچکی  صرف در مورد  اسامه  داشتند  که  در کجا میباشد  و در کجا رفت  و آمد  می کند  و دیگر چیزی نمی فهمیدند. اگر ما پای خود را می کشیدیم  امریکایی ها هیچ جای را گرفته نمی توانستند. شاید بمباران می شد  اما غیر دقیق میبود.  به نظرم  در آن  وقت  امریکایی ها  دو یا  سه  وریانت زیاد نداشتند:

1- به همکاری  جدی جبهۀ متحد و دولت افغانستان،  طالبان  را شکست دهند.

2 – در صورت عدم همکاری جبهۀ متحد،  ازعناصر دولت پاکستان  و بعضی قوماندانان  وابسته به  پاکستان علیه  طالبان  جبهه ساخته شود.

3 - مستقیماً عملیات نظامی علیه طالبان و القاعده  آغاز گردد و هیچ کس از افغانان با پاکستانیها در جریان قرار نگیرند  تا امریکایی ها ضربه ببینند.

درهرصورت نظریۀ دوم اگر عملی می شد اقلاً ده ملیارددالرمصرف کار داشت  و شاید  منجر به تبدیلی ملاعمر و فرار اسامه بن لادن  از افغانستان  می شد ولی حکومت طالبان حفظ میگردید چون جزء استراتیژی پاکستان بود.

در مورد  وریانت سوم،  به  نظرم  اگرامریکا آنرا اختیار میکرد و مجبور می شد  برایش فاجعه بود.  یعنی ملیاردها دالر مصرف،  تلفات نظامی  و بیهوده بودن کار وحتی حکومت طالبان بیشتر از بیش قوی ترمی شد  و انگیزۀ  تروریستان  بدفاع  و حفظ حکومت طالب  ده چند  میگردید.

به هر حال،  ما با امریکایی ها همکاری کردیم. بعد  از چند روز کار و ایجاد مرکز اطلاعاتی  که در پنجشیر ساخته شده  بود  امریکایی ها  متوجه  شده بودند  که این گونه  مرکز اطلاعاتی  را در یچ جای  دیگری  ندارند. آنها خود  نیز این  را  واضح  می گفتند.  با وجود این،  هنوز تشویش ما این بود  که  آیا  واقعاً  امریکایی ها  در زدن طالبان  مصمم  هستند  یا  نه؟  آیا گپ های آنها  قابل اعتماد است یا نه؟ البته  ما بسیار موضوعاتی دیگر را هم  با آنها  گپ می زدیم  که  آنرا انجام بدهند. سر موضوعات سیاسی و نظامی  و مصارف  جنگ وهمه چیز.

چند روز بعد  جنرال تامی فرانکس  تاجکستان  آمد  تا  با  فهیم خان  گپ  بزند  که کارهای عملی شروع شود. قرار این  بود  که  در مذاکرات گری شرون هم باشد اما  نسبت  خرابی هوا او نتوانست برود. او پنجشیرماند.  فهیم خان در خواجه بهاءالدین  بود و از آنجا دوشنبه رفت. تامی فرانکس با  فهیم خان در داخل طیارۀ  خودش ملاقات و مذاکره کرد.  طیاره را حتی خاموش نکرده بود. اما او رئیس جمهور تاجکستان  را  در بیرون میدان  دیده بود.  در اولین ملاقات با تامی فرانکس من  و فهیم خان  بودیم.  گپ بر سر این  بود  که  چه قسم  پلان  گرفته  شود. دیدگاه جبهۀ متحد  و فهیم خان  با  او فرق میکرد.  فهیم خان میگفت که در شمالی فشار اعظمی بمبارد صورت بگیرد  و در جبهات تخار و مزار فشار مصروف کننده  داده  شود.  تامی فرانکس و همراهانش برعکس  می گفتند که  نه،  اول مزار  را  فشار اعظمی می دهیم جایی  که جنرال دوستم  است.  با او یک هیئت  بلند رتبۀ سی.آی.ای همراه  بود. او میگفت  که مزار آزاد شود و جبهات  دیگر را در پلان عملیات مصروف کننده می گیریم.  موضوع  اکمالات موضوع دیگر مورد مذاکره  بود.  جنگ  و حالت جدید  مصارف زیاد  کار داشت.

 بحث  و مذاکره  در هر دو موضوع  حالت جدی  را  گرفت.  هم موضوع جنگ  و نظامی  و هم موضوع  اکمالات  و تأمین مصارف جبهۀ متحد. با  تامی فرانکس یکی  از روئسای کلان سی.آی.ای بود. آنها  یک ترجمان ایرانی را با خود آورده  بودند  که می توانست  گپ ها را درست  انتقال  ندهد  و خرابی بار آورد.  من  کوشش میکردم  که  اول به  ایرانی منظور و اهداف گپ های  فهیم خان را بفهمانم  بعد از آن ترجمان آن  گپ ها را گفته  بتواند.

 اصلاً معلوم  نبود  که امریکایی ها چرا در یک محل  و جای آرام تر مذاکره نکردند. در حالیکه آنها  رفتند به  قصر ریاست جمهوری تاجکستان  رحمانف  را  دیدند اما با فهیم خان  در داخل طیاره دیدند.  این هم  از کارهای غیرعادی نزد ما معلوم می شد.  این  بیانگر ترس آنها بود. صدای طیاره  در مذاکرات اخلال کننده  بود.  فهیم خان  در هر دو موضوع  تأکید داشت  که شمالی را نقطۀ اصلی  بمباران  گرفته  شود  تا خط  بشکند  و تخار و  مزار مصروف کننده  باشد،  اما آنها  برعکس می گفتند.  موضوع اکمالات هم  درست معلوم  نمی شد.  تامی فرانکس گفت  که  این را  با  سی.آی.ای گپ بزنید.  گپ تمام  شد  و ما  پس آمدیم.

امریکایی ها همان کار خود را  کردند  و اول مزار را  زدند و جبهات تخار  و شمالی  را طور مصروف  کننده  بمباران میکردند. ما در ضمن این کارهای  نظامی با امریکایی ها در مورد  گپ های سیاسی هم  مذاکراتی کردیم.  برای تقویت دولت، ما مطالباتی داشتیم:  مثلاً طیارات هلیکوپتر، انتونوف و غیره خواستیم.  هدف این  بود  که  وقتی کابل آزاد می شود  دولت  باید  قوی شود از لحاظ نظامی،  امکانات درست داشته باشد. در مورد  طیارات  جیت هم ما  پرزه جات  وسایل  دیگر خواستیم. امریکایی ها تمام  این گپ ها را از طریق  تیمی  که  با ما مذاکره میکردند اطمینان میدادند. تمام چیزهای  ما را قبول کردند. گپ مهم این بود که آنها بارها به ما اطمینان دادند که امریکا  دیگر بسوی افغانستان از عینک پاکستان نگاه نمی کند. آنها  از اشتباهات گذشته معذرت  می خواستند. میگفتند از همان  سال 1992 تا اکنون ما معذرت می خواهیم. حالا اکنون ما مستقیماً با مردم افغانستان و دولت افغانستان روابط  بر قرار می کنیم.  در آن  روزها دستگاه های آنها 24 ساعته کار میکرد. همه مطالبات  و گپ های ما را انتقال می دادند  و از آنجا اطمینان می دادند. اما هیچگونه  توافق  کتبی  صورت  نگرفت. امریکایی ها به دولت اسلامی اعتمادی نداشت.  

با  دولت، انگلیس ها، پاکستانیها و خود امریکایی ها نیز مخالف  بودند. گپ به میدان جنگ آمده بود. گپ های سیاسی پشت سر افتیده  بود.  در آن شرایط  فکر می شد که همه چیز درست می شود.  امریکا  دوست شده  بود و  بما اطمینان میداد. حوادث بعدی را کسی فکر نمی کرد  که چنین شود.  یک هفته بعد انگلیس خودش  در مخالفت با امریکا  قرار گرفت. امریکایی ها  این را هم  پیش بینی  نمی کردند.  یک  نمایندۀ استخبارات انگلیس  بنام"استیف"پنجشیرآمد. اول  از دوستی  و از کمک  در دوران جهاد گپ  میزد وقتی که  پنجشیر آمد  فهمیدیم  که  به  کارهای دیگری آمده است.  هنوز ما آن وقت  کابل  نیامده  بودیم. البته تیم استخباراتی که  با  من  گپ میزدند  گاهی  با  فهیم خان  و داکترعبدالله  نیز گپ میزدند و همه  اطمینانها  را به آنها نیز میدادند. آن عضو استخبارات انگلیس  یگان رفت  و آمد ها در بدخشان  نیز داشت.

وقتی کار استخباراتی  و اطلاعاتی  پیش رفت و امریکایی ها  پیوسته  پیام  و اطمینان خود را در مورد مطالبات ما می دادند، گپ سیاسی بمیان آمد. با شروع بمبارانها یک پروسۀ نو بمیان آمد. امریکایی ها گپ خود را کردند. مزار را  فشار دادند.  پاکستانیها پیشنهاد کردند که  دولت  در بیرون ساخته شود و جبهۀ متحد بیرون کابل بماند.  اینطورمعلوم می شد که بین امریکا و متحدین اصلی اش اختلا ف نظر در بارۀ  آیندۀ حکومت  در کابل پیدا شده  و پاکستان تلاش دومدار داشت که طالبان را بنام طالبان معتدل شکل حکومت را عجالتاً حفظ  نمایند و هم خارجی ها را از جبهۀ متحد  بترسانند  و یک نوع  وحشت  نشان  بدهند  که  با آمدن  جبهۀ متحد  بکابل  حمام  خون  جاری  خواهد شد و. .  .

در این جا تشویش ایجاد شد که حکومت طالبان  با وجود بمباران امریکایی ها به قدرت باقی بماند. نشود  که امریکایی ها  شکست بخورند.  هیچ پیشروی  صورت نمی گرفت حتی طالبان  پیشروی میکردند.  شاید  نظرات  انگلیس ها  در پشت سر پاکستان  سراین  وضعیت  تأثیر انداخت. امریکایی ها  برخلاف  روزهای اول،  کمتر به گپ ما گوش می دادند. مثلاً وقتی می گفتیم که چند صد نفر نیرو از پاکستان  برای دفاع  از طالبان آمده  و عازم جبهات شمال است  و در فلان منطقه با  کاروان  میرود و اطلاعات ما  به حدی دقیق می بود  که  افراد خود ما  در پیش روی کاروان از طریق مخابره  مسیر حرکت  و موقعیت  آنها را  تعقیب  و تثبیت میکردند،  اما امریکایی ها به بهانه های مختلف حاضر نمی شدند که آنها را بمباران بدارند  و قطار را  ضربه  بزنند. وقتی بمبارانها چنین روال را می پیمود،  شورای نظامی  و فهیم خان  فیصله  کردند  که ما کار خود را پیش میبریم  تنها به عمل  و بمباران امریکایی ها منتظر نمی باشیم.  گاهی این طور فکر می شد  که  شاید هدف از آزاد شدن  مزار این باشد  که طالبان  در جنوب  باقی بمانند  و یک حالت  جدید ایجاد شود و افغانستان شمال  و جنوب شود.  در شمال امریکایی ها میماند و در جنوب شاید پاکستانیها  با  طالبان  و کشورهای  دیگر متحد امریکا.  

امریکایی ها  در اول طرفدار عاجل سقوط  طالبان  بودند،  اما یکی از متحدین آنان  جلو آنها را گرفتند.  جبهۀ متحد بیشتر به  توان  و امکانات خود تخار و شمالی  را شکستاند.  در مزار هم پاکستانیها  به امریکایی ها گفته  بودند  که  اگر آنجا  طالب  از بین میرود  دوستم حاکم شود نه جمعیت  و شورای نظار. این تعهد  را پاکستانیها  از امریکایی ها  گرفتند.  اما  در مزار هم  تا زمانیکه  استادعطا  وارد  جنگ نشد  مزار سقوط  نکرد  و استاد عطا  با  قوت به  مزار داخل شد.  

در کندز پروتوکول شد  که طالبان  و القاعده  به دوستم  تسلیم  شوند و کندز را  دوستم  بگیرد  اما به  این هم پاکستانیها  مؤفق نشدند.  وقتی که  در شمالی خط شکست، امریکایی ها  جرئت نمی کردند  که بگویند  پیش نروید. بعداً  که  وضع  روشن شد،  گپ های  ازامریکایی ها آن هم بصورت غیرمستقیم  شنیده می شد که می گفتند پیش نروید. پاکستان  و انگلیس می خواست که دولت طالبان باقی بماند  و هیچ چیز در جنوب  تغیر نخورد  و طالبان معتدل قدرت  را بگیرد. امنیت کابل هم  توسط  نیروهای خارجی گرفته شود. اما  در آن حالت جبهۀ متحد  خود اقدام به گرفتن کابل کرد و پشت گپ های آنها  نگشتند.  امریکایی ها  در یک حالتی  قرار گرفته  بود که گپ  پاکستان  و متحدین  خود را بگیرد  یا گپ جبهۀ متحدرا. جبهۀ متحد هم  در یک دو راهه مانده  بود  که  کابل  برود  یا نه؟  اما  کابل رفتند با  وجودیکه  در داخل  جبهه  تعدادی هم به آن مخالف بود. من  در پنجشیر با  تیم امریکایی ها بودم.  جبهۀ  متحد  خط  کابل را شکستاندند و کابل آمدند. امریکایی ها هم  مانع نشدند  و چیزی نگفتند. امریکایی های  که داخل بودند  خودشان می فهمیدند. اگر چیزی می گفتند معنی گپ شان  این بود  که شما القاعده  و طاب را  نزنید  که ما با  آنها چیزی داریم.  وقتی کابل آمدیم  شب امریکایی ها به من احول دادند  که کابل می آئیم  و شما  را می بینیم.  در آغاز آنها  از آمدن کابل  امتناع  میکردند  و نمی خواستند  کابل  بیایند. آنها بعداً  در هلیکوپتر خود آمدند.  آنها  گفتند اگرچه بما گفته شده  بود  که شما کابل نروید  که بی امنی می آید. مردم ضد شما است غارت و چپاول می شود اما  ما  دیدیم که  برخلاف،  هیچ چیزی نشد و مردم  از شما استقبال کردند  و این گپ  دروغ  بوده است.  ما این گپ ها و چشم دید خود را به مرکز گزارش  دادیم  و شما  به سرعت  امنیت  را  تأمین کردید. امریکایی ها بعداً گفتند  که  حالا ما  به  یک مرکز و میدان هوایی که  شما  و خود را  اکمال  کنیم  ضرورت  داریم.  گفتند که شورای نظامی ما،  بگرام است  که  از آن می شود استفاده  کرد.

 در  این وقت  در یک شب یک تعداد  طیارات انگلیس  بدون آنکه امریکایی ها  ما را  بگویند  و یا  بدون آنکه امریکایی ها  خبر بودند یا نی،  افراد خود را وارد  بگرام ساختند. این کار پیش نظامی ها  و شورای که فهیم خان  در ریاست  آن  بود  یک  حساسیت خاص  ایجاد کرد،  اینکه بدون اجازه،  انگلیسها آمدند.  حالا هر کشور جدا جدا خودش وارد عمل می شود  وهنوز ذهن تعدادی  مردم آماده نشده  و حساسیت زیاد بود.

 مردم انگلیس ها و امریکایی ها را  با  پاکستان  بوجود آورندۀ  طالب ها  و القاعده  در افغانستان می دانستند. هزاران  جوان  از کابل  و شمالی گم  بودند.  یک خاطره  را من بگویم  زمانیکه افراد نظامی امریکایی ها دو دو نفر را برای کشف  و کار اطلاعاتی در پهلوی نیروهای ما جابجا کردند تا طیارات خود را در بمباران رهنمایی کنند،  وزارت دفاع  امریکا سه بار بما گفتند که همین  پنج  شش عسکر لباس نظامی امریکا را بپوشند  تا بگوئیم  که از لحاظ نظامی در پهلوی شما و القاعده قرار داریم.  من  این تقاضای آنها را به  فهیم خان و شورای خودمان  گزارش  دادم. اما  شورا جداً مخالف  این  بود  که هیچ عسکر امریکایی  لباس نظامی خود را پوشیده  نمی تواند. آنها  تنها با همان  لباس عادی  که  افراد  ما دارند،  می توانند  باشند.  چون هنوزمردم به امریکایی ها اعتماد ندارند  و آنها را مسئول ایجاد طالبان می دانند.  در چنین حالتی انگلیس ها، بگرام  پائین شدند  که آن حساسیت ها بود  و این کار سبب جنجال بین  سیاسی ها  و نظامی های ما شد.  داکترعبدالله مخالف کشیدن انگلیس از میدان  به آن شکل بود،  در حالی که نظامی ها، آنها را می خواستند خارج کنند.  در وقت  ورود قوای انگلیس  وزیرخارجۀ  انگلیس  و هم صدراعظم آن  پیام داد  و داکتر عبدالله  نظریات  آنها  را به  فهیم خان  انتقال می داد. اگر انگلیس ها در بگرام  میماندند  شاید امریکایی ها نقش دیگری  میداشتند  و حالت بصورت دیگری  تحول  میکرد.  سوال این بود  که  آنها  در بگرام چه  می کنند؟  طالب  از کابل بیرون شده  و به طرف لوگر و پکتیا رفته است.  اما انگلیس آمده  در پشت سرما  در بگرام  نیرو  پیاده کرده  در حالی که طالب  در بگرام نیست.  آیا آنها با ما جنگ می کنند  یا  با طالب؟  ازنگاه  نظامی آنها  ساحه را اشغال  کرده  بودند. امریکایی ها در این حالت سکوت اختیار کرده  بودند و به  فیصلۀ ما گردن می نهادند.  انگلیس ها بعد از یک  شب  رفتند اما  با  یک عقده.  این  کار در اختلاف  با  خودشان بود،  با امریکایی ها اختلاف  داشتند. آنها شاید  در توافق با  پاکستانیها  آمده  بودند  تا  شرایط پاکستان را تحمیل  بدارند.  آن نفر استخبارات انگلیس که پنجشیر آمده بود، اول گفت  که  ما می آئیم  گپ می زنیم.  دراول امریکایی ها هیچ راضی  نبودند  که انگلیس ها  بیاید. آنها صفات شیطان را  سر انگلیس می ماندند  و می گفتند  که گپ را خراب  می کنند.  ستیف  تلاش میکرد که جبهۀ متحد  کابل نرسد  و بگرام را انگلیس ها  بگیرد.  تا آخرکه استیف همراه ما بود ، انگلیس ها  خودشان  آجندای مستقل داشتند.  با این فکر که  دولت  را خود شان  بسازند و ملل متحد باشد و او تمام راپورها  را به  انگلیس  و پاکستان می داد.  او وعدۀ هرگونه  کمک داد  با استاد ربانی هم  گپ زد  و بسیار وعدۀ  کمک داد  اما  تا آخر هیچ  چیزی  نداد.

پرسش: در این جریانات استاد  ربانی تا چه حد مورد مشورت  قرار  می گرفت  و تا چه حد وی  از کارها  آگاه می شد.  در حالی که ایشان  در گفتگوی اختصاصی با من اظهار داشت که  تمام  کارها  روی  یک معامله  گری  بود و من  به  حیث  رئیس دولت از هیچ کاری  در  رابطه  با امریکایی هاخبرنمی شدم؟

پاسخ: گلۀ  استاد ربانی  به  جای است  که  از این  گپ ها دور ماند.  کل مشکل ما بعد  از آن پیدا شد  که  آمرصاحب  شهید  شد.  نظر استاد  بود  که  مرگ آمرصاحب  را  هفته ها  و حتی ماه ها پنهان  کنیم.  استاد اهمیت آمرصاحب  را  در زندگی  و مرگش  می فهمید.  غیر از استاد  در میان سایر برادران  نیز هم نظری نبود.  در طول مدت،  همنظری  برادران  کم کم  از بین رفت.  این بیشتر مسئولیت رهبری جدید،  یعنی فهیم خان  و شورای خاصش که مشاور خاص او در بخش خارجی  داکترعبدالله  بود  و در داخل قانونی  بودند. آنها  باید مشکل  را  با  استاد حل  میکردند و کارها را  با  رهبری دولت  همآهنگ  میکردند.  پیشتر از آن،  آمرصاحب  به  هر شکلی  که بود این همآهنگی  را انجام می داد.  در یک  قسمت  نظر من  این  بود  که  ما  نمی خواستیم  کابل بیائیم.  باید  با  یک دولت اصلاح شدۀ  ملی  برویم  که جنجال نشود.  نظرآمرصاحب  هم همین بود. وقتی کابل  برویم  که داخل خود را جور کنیم  و کشورهای  بیرون از ما حمایت کند.  گله های  که  استاد  می کند  درست  است.  باید  فهیم خان  توضیح  بدهد، نه  من.  او رئیس جمهور افغانستان  بود  باید  کارها  با  استاد همآهنگ می شد.  فهیم خان آدم  بیگانه ای  نبود  با  استاد و آمرصاحب  نزدیک بود.  آنها  باید جنجال ها را حل  میکردند.  به  یک نظر واحد  سیاسی می رسیدند  و در تطبیق آن اقدام میکردند.  آمرصاحب  همیشه  با وجود  مشکلات مختلف  در داخل دولت اسلامی  و عوامل دیگر  تمام مشورت های استراتژیک را  با استاد ربانی داشته  وهمیشه وی را در جریان همه مسایل عمده  قرار می داد  با  وجودیکه امکان نظریات  مختلف  در عین مسئله  می بود  کوشش میکرد  تا نظریات  خود را  نزدیک  نماید.

پرسش : در تحولات سیاسی  بعد  از سقوط  طالبان که کرزی به حاکمیت آمد  نقش امریکایی ها چگونه بود؟  کرزی چگونه آمد  و نقش خلیلزاد  به عنوان نماینده  و سفیر امریکا  در تحولات سه سال اخیر چگونه  بود؟

پاسخ : در توافقات بن  نام هفت هشت نفر بود  و نام کرزی  از همه  آخر بود.  نظر این  بود  وقتی استاد ربانی  کنار میرود  نباید  یک تاجک  دیگر  بیاید  که  پاکستان مشکلات  خلق کند. موضوع  تاجک  و پشتون  بوجود  نیاید.  از این سبب با سیرت مخالفت شد.  کرزی  را گفته می توانیم  که هم روی حساب و کتاب شده  وهم  روی  تصادف.  کرزی رابطه هایی  داشت  با آمرصاحب.  کاکایش  به  جبهه  پیش آمرصاحب  آمده  بود.  یک  چهرۀ معتدل  پشتون است. در دولت اسلامی هم  مدتی  در وزارت خارجه  کار کرده  است.  امریکا هم  طرفدار او بود  و یک لابی گری برای او بود. از این رو  وقتی  کرزی  آمد  در  کابل،  هیچ  مشکلی  ایجاد نشد. از انتقال قدرت  گرفته  تا  همکاری  با او.  استاد ربانی  بسیار به آسانی  قدرت  را  به او انتقال  داد. مجاهدین  که  در دولت  بودند  حساسیت  با  تکنوکرات ها  نشان  ندادند.  تا  شش ماه اول دورۀ مؤقت هیچ مشکل  و پرابلمی ایجاد نشد.  بعد  از آن از نگاه  داخلی  و خارجی  مشکلاتی  پیش آمد. از لحاظ  داخلی  چند  وزیر قوم گرا  در پهلوی  کرزی  قرار گرفتند.  کرزی  در آغاز روحیۀ  افغانی  و تفاهم  داشت اما این عناصر در برهم زدن  این حالت اثر گذاشتند.  آنها آرام آرام کرزی را  آزار دادند. آن افراد هنوز هم در وظایف مختلفی  حتی  به سطح  وزیر در کابینه  هستند.  این  تیم افراطی  اطراف  کرزی  که چهره  و عمل وی را تغیر دادند عبارت  بودند از: امین ارسلاء قبلاً معاون رئیس جمهور و وزیر تجارت فعلی،  اشرف غنی احمدزی، علی احمد جلالی وزیر داخله،  حنیف اتمر وزیرانکشاف  دهات، زلمی هیواد مل مشاور فرهنگی رئیس جمهور،  انورالحق احدی  وزیر مالیه،  عارف نورزی  قبلاً وزیر سرحدات. و این ها  تیم اولی بودند  که  اصلاً  بجای کرزی  خود را مستحق میدانستند،  به  خصوص چند تن  آنها.  چون کرزی  را جبهۀ متحد آورد آنها عقده  گرفتند  و از روز اول عدم همکاری خود را  با  کرزی شروع کردند. آنها  اول جبهۀ متحد  را  تخریب  کرده  نتوانستند  فقط  کرزی  را  تخریب  کردند. اطراف کرزی را  گرفتند.  گوش  کرزی  شدند،  چشم  کرزی شدند  و تا  شش ماه  دیگر  دهن کرزی هم  شدند.  یکتعداد  دیگر  وابسته  به  پاکستان  بودند  که  کرزی  را از جبهۀ متحد دور کنند.  پاکستانیها در داخل،  ذهنیت ها را زیاد  خراب ساختند  و هم چنان  پاکستانیها  ذهنیت امریکایی ها را تخریب  کردند. عامل  داخلی  یکنوع  توازن  و تعادل خوب و معقول قدرت ایجاد نشد.  در داخل  جبهۀ متحد اعضای  خود را از دست  دادند،  چوکی های اساسی  را  بین خود تقسیم  نادرست  کردند.  این  قابل قبول  نبود  که چهار چوکی  کلیدی  در دست  یک  ولسوالی باشد  که  از پنجشیر گفته  می شد.  این گپ  کجایش  معقول  بود؟  البته امریکایی ها آن  وقت این را  تا ئید  میکردند  که  این ها  در چوکی های عمده  باشند  تا  امنیت  تأمین  شود  و طالبان شکست  بخورند.

 کار دیگری  که شد،  در داخل  جبهۀ  متحد  با  رئیس جمهور به حیث رئیس جمهور برخورد نکردند. یعنی اعضای جبهۀ متحد با کرزی به حیث رئیس جمهور برخورد نکردند. هرکس کارتنظیمی  و گروهی خود را میکرد. هرکس  برای  خود کار میکرد. اختلافات میان خود را ادامه  دادند. رئیس جمهور هم  متوجه  شد  که  گپ  های میان آنها است  و خود نیز وارد این مسایل  شد.  

از جوانب وعوامل بیرون این بود که بعضی کشورهای  غربی خاصتاً انگلیس هیچگاه  از اول  به کرزی تا  آخر مشورۀ خوب ندادند. انگلیس از عقده  و از اینکه  از داخل شدن در افغانستان عقب مانده  و خود را مستحق  میدانست  برای کرزی مشوره می داد  تا  نظریات  او عملی شود.  به نظر من انگلیس  و یک  تعداد  سازمانهای  مربوط  به  آن سبب  شد  که  در تغیر دادن  کرزی نقش  بازی  کند.

 یک تعداد مشاورین  کرزی  بیشتر به  انگلیس ها  نزدیک  بودند تا به امریکایی ها.  اختلاف و جنجال  به حدی  کشانیده  شد  که  کرزی بعد از انتخابات  که  کابینه  را میساخت  سفیر انگلیس را  از دفترش اخراج  کرد  و یا  اینکه سفیر خود  به قهر از آنجا  بیرون  برآمد.  چیز دیگری  که بوجود آمد این بود که امریکا یک  اشتباه  استراتژیک  را باز تکرار کرد. امریکایی ها اولاً کدام پالیسی  مشخص  و واضح  در افغانستان  نداشتند. همان اشتباه  را  باز تکرار کردند.  بدلایل مختلف  که هم  بعضی  متحدینش  آنرا  قایم  گرفتند که  درافغانستان  علیه  جبهۀ متحد  قرار بگیرد و هم  در داخل امریکا چنین  افکار و ذهنیت  در میان حلقه های حاکم  وجود داشت.  آنها هیچگونه اطلاعات درست  در مورد  نداشتند.  بخصوص آنها  در مورد  دولت قبلی مجاهدین در سال های 1992 تا 1996 اطلاعات غلط  داشتند.  در مورد جبهۀ متحد  که علیه  تروریزم  دولتی جنگ  میکرد  نیز همان  تحلیل  بود.  در مجموع  راجع  به  مجاهدین  و سایر عناصر و گروه های ملی  دیگر آنها  اطلاعات  بسیار ناقصی داشتند  و دارند.  آنهای که  پالیسی میسازند  و نقش عمده  دارند  اصلاً برای  تفریح هم  به آسیا نمی آمدند.  سفیران و دیپلواتهای امریکایی  هم نظریات  مساعد  ارائه  نمیکردند. مثلاً در میان دوصد سفیر و دیپلومات گپ کدام یک شنیده می شد.  گپ سفیر پاکستان یا  از تاجکستان که  چهارپنج ملیون نفوس دارد؟ طبعاً گپ سفیر امریکا در پاکستان  مهم  است. مشکل  دیگرامریکایی ها  این بود  که  از نگاه نظامی  و استخباراتی فکر میکردند که  مشکل حل شده است.  کاری  را  که  در شروع  دهۀ  نود  کردند  دوباره  انجام دادند اما  این بار برعکس.  در آن وقت  روسها برآمدند، امریکا یی ها بار و بسترۀ  خود را  برداشته واشنگتن رفتند  و افغانستان را  به حال خود گذاشتند  و در چنگال پاکستان  قرار دادند.  اما این بار این سیاست  را  گرفتند که  جبهۀ متحد را خواستند  بار و بسترۀ  خود را  ببندد  و برود از صحنه.  آنها فکر میکردند  که این مردم  در حکومت کردن بسیار جنجالی هستند. پاکستانیها  با آنها  مخالفت دارند  و باید آنها  کنار بروند.  یعنی امریکا یکبار دیگر  همان  اشتباه  دهۀ نود  را تکرار کرد  و تقریباً  دوباره افغانستان  را  از عینک پاکستان  و صرف  یک تعداد  انگشت  شمار تکنوکراتان غربی خود  دیدند.

تا زمانیکه "رابرت فن" سفیرامریکا بود،  وضع خوب بود. وقتی خلیلزاد به  حیث نمایندۀ خاص جورج بوش  آمد  این امرسبب شد  که گپ نو بیاید، استراتیژی نو بیاید  و کرزی نو بیاید.  کرزی را  به تنهایی  من ملامت  کرده نمی توانم.  او یک آدم  نرم  و عاطفی است.  این طورآدم ها خود ظالم  شده  نمی توانند. اما امکان  دارد  که  در اثر مشوره  و پافشاری ده نفر، ده گپ متضاد  را مجبور است که انجام  بدهد  و یا انجام داده می تواند. او سالهای سال همراه غربی ها  بوده گپ آنها را نادیده  گرفته  نمی تواند.

موضوع دیگر، تخریبات  پاکستانیها بود.  بعد  از سقوط  حکومت طالبان کل دشمن های پاکستان به قدرت رسید.  هم جبهۀ متحد  و هم کرزی.  آنها کرزی را  خوب نمی دیدند چون  پدرش را کشته بودند.     

وقتی طالبان  شکست خوردند،  پاکستانی ها در امریکا  آرام آرام کار خود را شروع کردند  و برای فریب دادن امریکایی ها اطلاعات ساختگی تهیه کردند. حتی تروریست ها را  با  بم  روان کردند و مسئولت  آنرا  بدوش افراد جبهۀ متحد  که  در یکی  از وزارت خانه ها  بودند  انداختند و گفتند  که آنها  به  این مردم ارتباط  دارند.  من در همان وقت که  درامنیت  بودم  بارها  در این مورد  امریکایی ها را متوجه میساختم  خود کرزی را هم متوجه  ساختم. این اشتباهات سبب شد که  امریکا باز یک  تصمیم  بگیرد  که  در امور داخلی  یک  کشور با دیدگاه  یک شخص عمل و اجراآت کند.  گفتۀ خودشان پیش خود یک اقلیت  و یک اکثریت جور کردند.  آنها فکر میکنند که 60 تا 70 فیصد  پشتونها  است.  این  ذهنیت را  پاکستانیها  به  آنها  دادند  خود  امریکایی ها به من  گفتند  که  پاکستانیها  سالها به ما همین قسم  گفتند. من  از زبان خود امریکایی ها میگویم. البته من  به  این عقیده  هستم  که پاکستانیها با این کارشان ثابت می کنند که پنجابی ها دشمن  درجه یک  پشتون است.  شاید تاجک ها  با پنجابی  ها جور بیایند اما پشتونها را پنجابی ها دشمن میدانند چون همیشه حریف تاریخی  شان بوده است.  بیشتر پنجابی ها را سران پشتونها  زده  اینکه احمدشاه بابا هم  آنها  را تا  دهلی  زده  و سرشان حکومت کرده است.  لابیست هایی مثل خلیلزاد  که  در این جا بودند  با دیگرعوامل  این  شتباهات  را ادامه  دادند.  

خلیلزاد در دوران طالبان  و مقاومت،  یک دوره شکست خورد.  آن وقت او به شدت مخالف احمدشاه مسعود  بود  و به  امریکا میگفت که  مسعود را کمک نکنید که  در افغانستان  پشتو و فارسی می شود .  بالآخره این  گپ  سبب شد که امریکا چنان ضربه  بخورد که  هرگز آنرا  ندیده بود.  و ثابت شد  که گپ خلیلزاد غلط  از آب درآمد  و این شکست کلان برای  او بود.  دیگر اینکه ، پاکستان در گپ ها و وعده  هایش شکست خورد  که به امریکا اطمینان داده  میرفت که طالبان عامل ثبات هستند. تا آخرین  روز این اطمینان را پاکستان به امریکا یی ها داد. تا روز 11 سپتمبر جنرال احمدمحمود رئیس آی.اس.آی  در امریکا بود و این اطمینان را به امریکایی ها میداد  که هیچ گپی نیست  و ملاعمر و اسامه  را  نمی ماند  که  کدام کاری را  ضد  امریکا  انجام بدهد.  عین گپی را  پاکستان به امریکا می گفت که پشتونها  شصت تا هفتاد فیصد است، عین گپ را خلیلزاد می گفت که تاجک ده فیصد است،  ترکمن  و بلوچ چند صد هزار نفر و امثال این.

 این گپ ها را خلیلزاد میگفت  با  وجودیکه  یک تکنوکرات شده بود، خانم غربی گرفته بود، سلیقه، روش و. . . فرق کرده  بود.  حالا  در امریکا عوض جورج بوش یا عوض رئیس شورای امنیت آن هرکسی دیگر که باشد گناهش نیست.  طبعاً می پذیرند  که خلیلزاد  راست  میگوید. امریکایی ها هیچگونه  شناخت  و مطالعه ای  از این  مناطق  ندارند و نمی فهمند  که  چه  گپ است این جا.  در این جا امریکایی ها  دوباره اشتباهات گذشته  را تکرار کردند.
  سی.آی.ای از طرف دولت امریکا بما  کل چیز را اطمینان داده  بود اما دوباره امریکایی ها حذف مجاهدین را پیش گرفتند. برای این  کار خلیلزاد را انتخاب کردند.  چون تیوریسن این سیاست خلیلزاد بود  و در این کار نقش اصلی دارد. از روز آمدن خلیلزاد  به حیث نمایندۀ بوش و بعد از آنکه سفیر شد وضع  خراب شده  رفت.  من  به  این عقیده هستم  که از آن به  بعد  قطعاً گناه کرزی  نیست.  قطعاً  گفته  نمی  توانم  اما  اکثریت  گپ های  که  صورت  گرفته  گناه  آن بگردن کرزی نیست. این دید  و برداشت من است.

دولت  در حالی قرار گرفته بود  که دیگران  برایش هدایت میدادند  و نظریات  مختلف  و متضاد از خارج  به  رئیس جمهور می رسید  و بسیار مشکل  بود  منافع  مردم  و حقایق  در آن حفظ گردد.  تمام  چیز را خلیل زاد  تعین میکرد.

 خلیل زاد  از طرف  امریکا 99 فیصد  در کل  مسایل  مداخله  میکرد، 99 فیصد  همه  را  تهدید میکرد، 99 فیصد  کل گپ ها را خراب  کرد.  حتی د ر قصۀ متحدین اصلی  امریکایی ها  که "ناتو" بود،  نشد.  خودش خیال  میکرد  که من  ارباب  افغانستان  تعین شدم  و در شورای امنیت امریکا  هم  هستم.  مثلیکه شوروی یک  وقت  فکر میکرد  که  افغانستان  جمهوریت شانزدهم  یا هفدهم  او باشد،  خلیل زاد افغانستان را  ایالت  پنجاه  و سوم  امریکا میدانست.  شاید  آنجا به واشنگتن  وعده  کرده  بود.

 بناً  فشار بالای دولت،  رئیس جمهور و تمام  بخش ها ازطرف  خلیل زاد  اِعمال می شد  و ادامه میافت.  در محاکم،  در قضاء و در همه جا  نفوذ  و فشار خلیل زاد بود.  گپ  در جایی  رسیده بود  که  به  شینواری قاضی القضات  میگفت  که تو بگو  فلان قسمت  قانون اساسی غلط  است. رئیس جمهور تمام  پروگرام  ها را  که  کیها  را  شب  ببیند،  قانون اساسی  چطور ساخته  شود، نظام  ریاستی  چطور شود،  ضد جبهۀ متحد  چه  قسم  تبلیغات شود،  سیما ثمر را که خلیل زاد آورده  بود چطور او را علیه مجاهدین بکار ببرد،  چطور افغانها را بین  هم  بیندازد،  آبروی رئیس جمهور را چگونه  ببرد،  بین خود  جبهۀ متحد چقدر اختلاف بیندازد و. . .  تمام  این گپ ها را خلیل زاد  انجام  می داد.  به  حساب پاکستانیها  و خلیل زاد،  پشتونها  هفتاد  تا  هشتاد  فیصد هستند  اما  وقتیکه  در انتخابات  می آید  تاجک ها  را 35 تا 40 فیصد  خودشان  نشان  میدهد تاجک ها بین 35 تا 40 فیصد  به کرزی  رأی دادند.  اما  از نگاه  حقوق  و سهم  در قدرت  هفتاد تا  هشتاد  فیصد  را  پشتونها  گرفتند.  حق را به  اندازۀ  ده فیصد  برای  تاجک ها دادند. در انتخابات  صد فیصد تقلب  کردند  که  کاملاً مستند است.  تنها در کمپاین قانونی 1600 مورد تقلب تثبیت  شد  که نماینده های  وی  این را  ثبت کردند.  شاید این تقلب دوم  را  در پارلمان  انجام بدهند.  اگر چنین تقلب دوم  در پارلمان  صورت بگیرد  و کمپیوترها  تعین کنند که عوض احمد، محمود  برود  شاید  افغانستان  به  یک  فاجعه  برود.

قانون اساسی را بصورت  تقلبی ساختند  که  این یکی  از کار روایی  های خلیل زاد  بود که  دشمن های افغانستان  و دشمن های امریکا  را  خوش کرد.  ببینید  امروز در لندن  انفجارهای  رخ داد،  این را همین القاعده  انجام داد.  طبعاً از این انفجارات  اسامه  و ملاعمر جشن گرفتند و شاید  ختم قرآن هم  کرده  باشند.  در حالی که همین انگلیس  و خلیل زاد،  کرزی  را  فشار دادند و میدهند  که ملا عمر را عفو کند.  ملا غوث را بیاورد  و فلان طالب را  بیاورد  و امثال آن.  پس آدم  گاهی  در این  فکر  می شود  که همین خلیل زاد  و انگلیس  خودشان  طرفدار القاعده هستند.  یعنی آنها  که  میگویند  طالبان  را  بیاورید  معنی آن  این است که  القاعده  را بیاورید. طالب  که بدون القاعده  نمی تواند  باشد.  ما  بارها  این را  در گذشته  می  گفتیم کس نمی شنید. من  در وقتی  که ریاست امنیت ملی  را  به عهده  داشتم  شش هفت بار با  خلیل زاد  گپ زدم. او می فهمید  که  نظر من با  او در اکثریت موارد  مخالف است.  اما کسانیکه  از امریکایی ها و افغانها  که  در مذاکرات  ما بودند  و همانجا  نشسته  بودند می داننند حالا  که گپ  من  درست  است  یا  از خلیل زاد  در مورد افغانستان.  مثلاً  آقای خلیل زاد  میگفت که این رئیس جمهور است همه  چیز را  باید  او تصمیم  بگیرد او خودش  میداند. من  می گفتم  که  رئیس جمهور یک رئیس جمهور مصلحتی  مردم افغانستان است.  خود افغانستان  یک کشور مصلحتی  میباشد. در این جا  اقوام  مختلف  زندگی میکنند،  مردم  مختلف  و دیدگاه های مختلف.  این ها  وقتی  یکجا شدند  پروسۀ  بن ایجاد شد.  کرزی آمد  و لویه جرگه  تشکیل  شد  و تحولات  دیگر.

 در لویه جرگۀ  اضطراری  چه کسانی کرزی را  رئیس جمهور ساخت؟  اشرف غنی  در امنیت عقب  من می دوید  که احمد ولی  و دیگر برادرها  را  بگو  که  همان لیست را که 140 نفر امضاء  میکردند  وقتش  کم مانده است  و کسی هنوز امضا نکرده.  خانم مسعوده جلال بیش از صد امضاء  جمع کرده  بود  اما  این ها  برای  کرزی بیش  از ده تا پانزده امضاء جمع نکرده بودند. من  برای خلیل زاد  می گفتم  که  شما  فکر می کنید  که هر چیزی  را  که  رئیس جمهور بگوید آیا همان  کافی  است  برای افغانستان؟  در حالی که  چنین نیست.  رئیس جمهور کشور باید نظر مردم  خود را  بگوید  نه  نظر شخصی  خود را.

 یکی از گپ های  دیگر،  جنگ هرات بود.  با وجودیکه خلیل زاد  یک  رابطۀ  گرم  با اسماعیل خان  داشت اما  در آن جنگ مستقیماً  دست داشت.  کرزی  رابطۀ  شخصی  خوب  با اسماعیل خان داشت آنرا  هم  خراب کرد.  قوماندانهای مخالف، سفارت امریکا میرفتند  و آنجا  سازماندهی می شدند.  از این نوع جنگ،  جنگ علیه دوستم  بود  که  برای تضعیف او انجام  دادند.  در پشت سر همه خلیل زاد  بود.  کل این گپ ها را  بالای  رئیس جمهور قبولاندند  و او را  یک  آدم  دیگر ساختند.  تا روزیکه  خلیل زاد  بود اصلاً  کوچکترین  ارزش  به  رئیس جمهور افغانستان نمیداد و  کل چیز در داخل سفارت امریکا  تعین  می شد.  از این خاطر سفارت امریکا  را  چنان ساختند  که  امریکا  در این منطقه  این  قسم  سفارت  ندارد.  در حالی که  امریکا باید  در افغانستان  یک سفارت عادی داشته باشد.  بناً کل چیز را یک شخص  بنام  سیاست  امریکا تعین میکرد  در حالی که  در واشنگتن  نیز همه  با خلیل زاد  موافق  نبودند.  حد اقل من  این  را که در امنیت بودم  می دیدم  که یک  تعداد افراد  سی.آی.ای  قطعاً موافق  با خلیل زاد نبود.  سی.آی.ای منافع امریکا  را  نسبت  به خلیل زاد  که قومی، محلی، سلیقه ای  وعقده مندانه عمل میکرد، خوبتر می فهمید  که  کدام  به  خیر امریکا  است  و کدام  به  شر امریکا.  در نتیجه  با این وضعی که  بعد از خلیل زاد  پیش آمد سبب شد  که  کرزی فقط  برای یک تعداد  سیاست امریکا و یک تعداد  سیاست های  انگلیس بلند گو  باشد و بس.  من  این  را  کاملاً  اطمینان دارم  که  چنین بود.  در حالی که  کشورهای  دیگر اروپایی چون فرانسه، آلمان، ایتالیا  و کشورهای  شرقی چون روسیه، چین و هند  را  که  بگذار همه معتقد  بودند  که  کرزی فقط  به  یک بلند گوی خلیل زاد تبدیل شده است.  و سیاست های امریکا را فقط خلیل زاد  میسازد  و رئیس جمهور افغانستان را تبدیل به یک آلۀ دست کرده  است  که دل آدم  به  او میسوزد  که  چرا  رئیس جمهور ما چنین باشد. رئیس جمهوری که  در کوه  فرار کرد،  پدرش را  کشتند و آمد  نزد آمرصاحب که چنین و چنان کنیم.  ما جنگ می کنیم،  مبارزه می کنیم  و این قدر غیرت و این قدر جرئت،  او را تبدیل به  یک شخصی ساختند  که وادارش  کردند  که هر گپی را  ما میگوئیم  فقط همان گپ را بگوید. در آن  حالت  اگر تمام  صلاحیت افغانستان  را جمع  بکنی صد فیصد، 99 فیصد آنرا خلیل زاد داشت  و یک فیصد را  مانده  بود  به  رئیس جمهور که  با معاونینش بود. آن وقت هنوز فهیم خان بود که چقدر این یک فیصد صلاحیت را  کرزی  داشت  و چقدر آنرا  فهیم خان  و دیگر معاونینش.

 به  این ترتیب رئیس جمهور بگونه ای  شد  در اثر این  مجموع عوامل،  مشاورین  پشتونش قسمی  کار کردند،  اشتباهات خود ما هم  به گونه ای باعث  شد که  بالآخره همه  با  رئیس جمهور مخالف شدند.  فعلاً  تمام مشاورین او همراهش مخالف هستند.  ظاهراً  کسی موافق نیست. در امریکا هم انتقاد ها و سوالاتی زیادی  پیدا شده  در حالی که  کرزی  تا حالا  نزد آنها قهرمان بود.  در مورد  مواد مخدر او را مسئول میدانند و دست برادرش را دخیل میدانند.  کسانی که او را رئیس جمهور ساختند  بدلیل  اینکه یک پشتون بیاید.  در حالی که ستارسیرت  بود او را  قبول نکردند. این ها همه  از اوخفه  اند،  از فهیم خان  گرفته  تا هر کسی  دیگر.  کسانیکه از جبهۀ متحد  نزد او منحیث معاونین  و وزیرانش مانده  یکی  از او  راضی نیست.  رهبران جهادی  که حمایتش کردند  ناراضی اند.  تمام امید ها  ازدست  رفت.  فعلاً  کرزی  را  در یک  بحر انداختند. یک مثال که  من در دوبی دیدم  گفته  می توانم  که عرب های  پولدار با کشتی های کوچک خود ماهی میگیرند  با  یک چنگک  که سیم آن  بسیار طولانی است بدریا می اندازند.  خود شان در کشتی مصروف خوردن  و نوشیدن میباشند  وقتی چنگک کمی  سنگین  شد  سیم  آنرا  کش میکنند و بالا می کنند  که چه نوع  ماهی آمده ست.  کرزی  را هم  منحیث  یک طمع  در نوک چنگک داخل  آب کردند  و از دور کش میکنند.  حالا گاهی موضوع طالب  و آمدن  طالبان  را توسط او مطرح می کنند.  خودش هم میگفت  که طالبان یک قسمت آن مردم خوب  بودند.  درست است در آن وقت  مردم  خوب  بودند ولی  حالا طالب  در کجا  به  امریکا  اعتماد  می کند؟   اتوریتۀ کرزی  در بین طالبان هم  از بین رفت.  هر روزیکه  کرزی  و دولت تقاضا می کند  از طالبان و طالبان با  تمسخر آنرا رد  میکنند.  با این گپ  در  ذهنیت همه دادند  که قوت اصلی طالبان اند. تا آنها نیایند  صلح  و آرامی هم نمی آید.  آنها  را  قصدی  مطرح  کرده  رفتند.  و طالبان با القاعده هر روز  برنامه های  خود را هم  در داخل  وهم  در خارج انجام  داده  میروند.  تا  سه سال قبل دل کرزی  چنان پر بود  که  اگر شرایط  سیاسی  زمانی  تغیر بخورد  و امریکایی ها برود، آن طرف  طالب ها است  که او می تواند  با آنها کنار بیاید و از طریق آنها وارد شود. اما فعلاً آن امید ها را  از دست داده  است. خودش چند بار قندهار رفت مورد حمله  قرار گرفت. حالا شرایطی  که  گفتیم  رئیس جمهور ما را  تبدیل  به یک چیزی ساختند  که  از همه ظرفیت های قومی،  سیاسی وغیره مانده است.

پرسش: وقتی  که خلیل زاد  به این حد مداخله  میکرد،  او تصمیم گیرندۀ  اصلی بود،  سیاست امریکا  را  بدنبال خودش میکشاند  و صد  فیصد  کار ها  را خراب  میساخت آیا  شما که  در آن وقت  رئیس عمومی امنیت ملی  بودید این همه خرابی او را  با امریکایی ها مطرح کردید  یا  نه؟

پاسخ : گاهی وقت من با خلیل زاد مستقیماً  گپ میزدم  و در مخالفت  با او ابراز نظر میکردم. بعضی وقت او یکنوع  گریز میکرد بهانه  می آورد که  کار عاجل دارد  و پروگرام دارد. حتی حاضر به  شنیدن گپ های که مخالف سیاست های شخصی اش بود  نمی شد.  البته  در مورد  خلیل زاد  با  سی.آی.ای گفتم.  با سایر امریکایی ها  نیز گفته شده است.  سر همین موضوع شرایط  را طوری خواستند بیاورند  که ما از دولت بیرون شویم.  موضوع  قانون اساسی یکی از مسایل  اختلافات بود. هیچ گاه ما  به  رئیس جمهور اجازه  ندادیم  در دوسه ماه  که  قانون اساسی را  در شورای امنیت تصیحح  میکرد  به الفاظ جدی در مقابلش من،  قانونی و کریم خلیلی ایستاد می شدیم.  مشکل در این جا  بود  که اختلاف میان  خود ما  وجود داشت.  کل ما همنظر نبودیم. اگر می بودیم  که  وضعیت  تغیر میکرد.  در موضوع  قانون اساسی  گپ به جایی رسید  که  من در یکی از جلسات گفتم که وقتی کار همین قسم پیش میرود،  کار ساختگی وغیرمعقولانه پیش میرود این قانون را که شما می خواهید تصحیح کنید  من  در آن امضاء نمی کنم.  این جواب دادن مستقیم خلیل زاد بود. او خودش مستقیماً  شورای امنیت آمده  نمی توانست  اما شب  برای او گزارش مفصل می دادند  و او دستور میداد که چنین  و چنان شود.  این گپ هارا به امریکایی ها گفته  می شد، اما آنها نمی شنیدند.

امریکا  فکر میکرد که  پیروزی  سریع  که  در افغانستان بوجود آمده مدیون تلاش های امریکا است.  در حالی که 99فیصد آن مربوط  داخل افغانستان است. این ها  فکر کردند  وقتی  ما به این سرعت پیروز  شدیم  باید همه گپ ها را به  سلیقۀ خود پیش ببریم. یک تعداد امریکایی ها که شاید تا  اروپا هم  سفر نکرده  باشند، آسیا را قطعاً برسمیت نمی شناسند  فقط تنها منفعت اقتصادی و سیاسی خود را مورد توجه قرار میدهند و از دور فرمان گونه می خواهند یک کار دراین جا عملی شود. این ها با خودسری عمل میکنند  و بدون  توجه  به  شرایط  و مردم منطقه  و کشورما  تصمیم  می گیرند  که چه کنند  و چه  نکنند.  بعضی ها این را به امریکایی ها می گفتند  و بعضی ها نمی گفتند. اما  در امنیت کار و شیوۀ  وظیفه  طوری است که آدم  باید  بدترین  چیزها و واقعیت ها را بگوید.  گپ خوب  و نیک بینی ها را دیگران به  رئیس جمهور میگویند.  همه گپ های تلخ  را باید  گفت. همکاری خارجی ها قسمی  نشود که  تبدیل به  مداخله  گردد  و یک اشغال وانمود شود. مخالفت مردم علیه  دولت چیست؟ چه وقت دولت سقوط می کند؟ چه ضعف های را دارد؟ همۀ این گپ هارا باید امنیت بگوید.

وقتی کمسیون 35 نفری قانون اساسی ساخته  شد که قانون تسوید  شود، در اوایل،  بسیار نظریات خوب ارائه می شد. اما یکماه  بعد تیم خلیلزاد  موضوع را  پشتو و فارسی ساختند. چنان پشتو و فارسی که یک عضو پشتون کمسیون بلند می شد  و با گریان از پشتو دفاع میکرد  که  به زبان پشتو ظلم  شده و چنین  و چنان.  در حالی که ما در افغانستان بعد  از یک دورۀ  جنگ وارد  یک دورۀ  اعتماد سازی  ملی شده  بودیم. اما وضعیت  قسمی پیش آمد  که دولت  و خلیل زاد  در داخل تبدیل به  ستون پنجم دشمن شدند علیه مردم افغانستان.  دوباره  تفرقه  و بی اعتمادی را براساس قومی  و زبانی ایجاد کردند. ما مصروف مبارزه  و جنگ علیه طالبان و القاعده رخ به طرف جنوب  و پاکستان اما این ها در قصرریاست جمهوری مصروف کندن  قبر ما بودند. در حالی که امنیت  آنها همانجا توسط افراد  ما گرفته  شده بود. اما نتیجۀ  این گپ  این شد  که  مردمی را  که  در افغانستان می توانستند حکومت قوی ملی بسازند  و از همکاری و حضور نیروهای خارجی  بصورت معقول آن دفاع  بدارند، دور ساخته  شدند.  یک حکومت غیرملی متکی به  نیروی خارجی  و رئیس جمهور بدون پشتوانۀ  مردمی ایجاد شد. بالآخره  دشمن اصلی دوباره  فعال شد و تهاجم  خود را شروع  کرد.  باوجود همه مصارف امریکایی ها همه  ازدست رفت. مردم افغانستان  دیگر اعتمادی ندارند.  کرزی دیگر اعتباری ندارد.  چیزیکه حالا علیه پاکستان شروع شده  بسیار دیر شده است.  آخرین شانس همین  پارلمان است  که باید  صادقانه نمایندۀ  مردم  بیاید. دلش که این نماینده  هر کسی باشد،  مجاهدین، چپی  یا  راستی.

پرسش: خلیل زاد چرا با پاکستان در مخالفت  قرار گرفت؟

پاسخ: اینکه خلیل زاد با  پاکستان افتید  این بود که  یک بدماشی  کردند  با  تیم کرزی  که  بین خود شان  نشستند  و آنها اکت داود خان  را دوباره  بکشند.  آنها فکر کردند  که حالا ما پشتونها در امریکا  قوی هستیم باید  خود  با قوت علیه پاکستان قرار بگیریم. اما نتیجه  این شد  که شب یک چیز گفتند و صبح معذرت خواستند  دیگر حالا  اعتباری  نزد  پاکستان هم ندارند.  و پاکستان حتماً  در تبدیلی  خلیل زاد نقش  دارد. این ها فکر میکردند که حالا یک نظام ریاستی جور کردیم متحد  استراتژیک امریکا هم  هستیم  دیگر مشکلی باقی نمی ماند. اکت داودخان را می کنیم.  فقط ما هستیم  و امریکا  پشت سرما. این جا  اکثریت هم  پشتون است، اقلیت کوچک کوچک قومی دیگر نمی تواند کاری  بکند.

پرسش: یک موضوع دیگر که  در مطبوعات هم مطرح شده همان زندانی ساختن کرزی در ریاست عمومی امنیت در زمان حکومت مجاهدین بود. گفته می شود آن وقت کرزی از سوی شما زندانی شد  و بعد  فرار کرد. این موضوع چگونه  بود؟ واقعیت در این مورد چیست؟

پاسخ: البته این موضوع به آن شکلی که گفته شده زندانی  کردن کرزی  در آن  وقت صحت ندارد. آن وقت کودتای 11 جدی 1372 برای سرنگون کردن دولت به همکاری چند کشور همسایه سازماندهی شده بود، امنیت ملی هیچ نوع گزارش منفی  از کرزی نداشت.  وقتی کودتا صورت گرفت  یک سلسله  اقدامات قاطع  برای سرکوبی کودتا  انجام  یافت.  در آن وقت کرزی سرپرست  وزارت خارجه  بود.  در آن شرایط برای کارمندان  امنیت  در وزارت خارجه برداشت  های  پیدا  شد که  کرزی  تبلیغات  می کند  که حکومت سقوط  می کند.  و از سرنگونی دولت اظهار خوشی میدارد.  کارمندان امنیت چنین  گزارش دادند.  من وظیفه  گرفتم  که با  کرزی ملاقات  کنم  تا  تبادلۀ  نظر شود.  از او محترمانه دعوت بعمل آمد تا به امنیت بیاید  که صحبت کنیم.  کرزی آمد  و در منزل دوم امنیت  در یک اتاق  به صحبت  شروع  کردیم. در وقت گپ زدن یک راکت  پشت اتاق اصابت کرد  شیشه های  اتاق شکست  و سر هردوی  ما زخمی شد  و خون آمد.  در آن حالت  به  کرزی  گفتم  که  وزارت خارجه  برود  و بقیه صحبت ها را در آنجا  روز دیگر انجام  می دهیم. او خودش  گفت  که  وزارت خارجه  مصئون  تر است و زیرزمینی  محکم دارد.  من هم  قول  دادم  که  آنجا  بروم  و گپ های  خود را  ادامه  بدهیم. اما او بعداً  پاکستان رفت.  اضافه  از این  دیگر  گپی  نبود.







به دیگران بفرستید



دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

خجندی07.02.2015 - 03:09

 با عرض سلام به همزبانان عزیز. یک چیز را نفهمدم ,برای چه به آمریکا راز‌ها را آشکار می‌کردید؟ آن‌ها که هر قدم خود را بر می‌کشند ولی معلومات‌ها را مفتی میدادید. سوقصد به جان مسعود دست آن‌ها باشد ,تا که نشان دهند ,که ما دشمن عمومی داریم. با دشمن من چو دست بسیار نشست, با دست نبایدم د‌گر بار نشست. پرهیز از آن شكر که با زهر امیخت, بگریز از آن مگس که با مار نشست.
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ رَمز را وارد کنید. اگر زمان اعتبارش تمام شد، لطفا صفحه را تازه (Refresh) کنید و شمارۀ نو را وارد کنید.
   



محمد اکرام اندیشمند