یادی از محمد اسماعیل سودا و محمد نعیم بسمل زاده

۳۰ عقرب (آبان) ۱۳۹٣

خونین جگری که سیر گلستان ندید

هنگامی که استفاده از نماد لاله و اوصاف آن را در بیشترین اشعار شادروان محمد ابراهیم صفا بازنگریستم، در موارد بسیار با داغ لاله ویا لاله ی داغدار و . . . برخوردم. دریافت منظور او، انگیزه های روی آورد به لاله؛ و تأمل بیشتر روی چنان نماد، مراجعه ی بیشتر به حیات او، روز و روز گار وخانواده و اوضاع واحوال اش را مطرح نمود. نتیجه این بود که: این لاله ی آزاده و داغداراست که با داغ ها و درد های صفای مرحوم آشنایی دارد.

بدون گمان می توان پذیرفت که یکی از داغ هایی که بر دل او جای گرفت، مرگ جانگداز برادرش محمد اسماعیل سودا بود. 

سودا (زاده ی سال 1286 خورشیدی) در سال 1300 به منظور تحصیل بیشتر وبهتر به آلمان فرستاده شد. اما، به دلیل مصاب به مرض سل (توبرکلوز) به افغانستان برگشت. از آنجایی که طی دوسال، زبان آلمانی را فراگرفته بود، در کابل در تعلیمگاه حربی به ترجمانی پرداخت. در سال 1311 زندانی شد. مدتی را در زندن ارگ و سپس تا وقت مرگ (1317) در زندان دهمزنگ با دشواری های طاقت سوز سپری نمود.

جسد او را خدیجه همسرجوان اش با کودکان خانواده ی محمد ناظر سفر، در قول آبچکان دفن نموده اند. زیرا کلانسالان همه زندانی بودند.

شادروان سودا انسان کوشا وبا استعدادی بود. اعضای خانواده اش گفته اند، که دیوان های شعرای کلاسیک زبان فارسی را به دقت مطالعه نموده بود وشعرمی سرود. جناب کلیم الله ناظر، اشعار او را زیر عنوان "بیاض سودا" به نشر سپرده است.

نمونه یی از اشعار او:

امــروز بــاز دیــدۀ گــریــانــــم آرزو ســــــت 

طبعی چــو زلــف یـارِ پریشـــانم آرزو ســت

اخگـر صــفت ز ســـوز جگـر خاک گشــتنـم 

و آنگاه در رکــاب تــو جــولانــم آرزو ســــت

زخمــی بــه ســــینه از دم تیــغ تغــافـلــت 

مــرهـم از آن تبســـم پنــهانـم آرزو ســــت

شـبنم بروی لاله بسی دلکش اسـت از آن

عمریسـت عارضت عرق افشـانم آرزو سـت 

بســـیار تلــخ کامــی هجــران کشــــیده‌ام

قــنـــد مــکــرر لــب جــانــانــم آرزو ســـــت

آشفته سر چو سنبل و خونین جگر چو گل

"سـودا " بخویش سـیر گلسـتانم آرزو سـت

........................................................

 

شادروان محمد نعیم بسملزاده

سپه سالار سردارشاه محمود خان "غازی" گفت : «سن اش را زیاد نوشته کنید که "کبیر" شود!»

درهفته های پسین بود که شنیدم: "مجلس نماینده گان افغانستان" قانونی را به تصویب رسانیده است، که استخدام کودکان وجوانان زیر 18 سال را در ارتش و قطعات امنیتی منع می کند. یادم آمد که دراین زمینه، چند بارشکایت هایی را از طرف نهاد های مدافع حقوق کودکان خوانده وشنیده ام. حتا در سال 2011میان حکومت افغانستان ومؤسسه ی ملل متحد، توافقی به عمل آمده بود، که حکومت افغانستان از کودکان آسیب دیده ازجنگ، حمایت نماید و ازاستخدام کودکان زیرسن قانونی در ارتش و درقطعات امنیتی جلوگیری کند. اما، شواهد حاکی از آن بود که تائید ها مانند صد ها مورد دیگر، بر یخ نبشته هایی در آفتاب نهاده شده اند.


بربنیاد مدارک زنده، عامل مراجعه ی کودکان پیش از سن قانونی به سوی مراکز نظامی وامنیتی، از فقراقتصادی آنها وخانواده های ایشان ناشی شده است. یادما است که با شایعه ی بازگشت قوای خارجی ازافغانستان ومتعاقب آن خارج شدن برخی ازآنها؛ تقاضا از حکومت افغانستان این بود که به تشکیل ارتش سعی نماید. تقاضایی که مراجعه ی جوانان بسیاری را برای دریافت کار به سوی ارتش درپی داشت. چنین آرزومندی هنوز ادامه دارد. تردیدی نیست که در کشورآغشته با کم مانند ترین فساداداری ورشوت ستانی ها، کودکان بی شماری با تادیه ی رشوت می توانند، سن وسال بیشتر را در روی کاغذ وتذکره های خویش به دست بیاورند. وتا هنگامی که برنامه های اقتصادی مؤثر و راه های کار یابی گسترده، گره مشکل بیکاری جوانان را نگشایند، مراجعه نه تنها به سوی ارتش ونیروهای نظامی ؛ بلکه به سوی تروریست ها که پولدارنیز می باشند، کاهش نخواهد یافت.این چالش موجود درجامعه از دشواری بسیارفراگیردامنگیرحال کودکان وکارکودکان سخن دارد. چالشی که سزاواربحث و راهجویی های بیشتراست، اما، مرا با شنیدن موضوع سن وسال، به یادسخن بزرگواری برد، که حدود دو دهه پیش درهامبورگ شنیدم:

آقای محمد حیدراختر پیامی داد که جناب محمد نعیم بسمل زاده یکی ازعزیزان خانواده ی ایشان از کانادا تشریف آورده است. رفتم به دیدن ایشان. ازقصه های ایشان که به یادم مانده است و شاید با جملات متفاوت بیاید ، این بود:

صنف هفت مکتب بودم که پس از واقعه ی کشته شدن محمد نادرشاه، همراه تعداد زیاد اعضای خانواده زندانی شدم. هنگامی که سپه سالارشاه محمودخان، جزا ها و مدت حبس را تعیین می کرد، برایش گفتند که سپه سالارصاحب ، این بچه (محمد نعیم بسمل زاده) هنوز به سن قانونی نرسیده وصغیر است. سپه سالار سردارشاه محمود خان "غازی" گفت : سن اش را زیاد نوشته کنید که "کبیر" شود! درنتیجه امر و دستور او بود که 13 سال را درزندان سپری کردم. بعد از رهایی که با مشکلات کار یافتم، اما زودتر ازموعد قانونی به رویت سنی که سپه سالار تعیین نموده بود، مرا تقاعد دادند.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



نصیر مهرین