در چــارديـــوار فـــاجــعـــه

۲۳ عقرب (آبان) ۱۳۹٣

نیمه از شب گذشته است. طوفان با شدت قطره های باران را به شیشهٔ پنجره ی اتاقم می کوبد . هياهوي عجيب و ترسناكي در دل شب برپا است و من نشسته ام، حیران روی صفحه سپید دفترم نگاه میکنم . آشوبي که در افکار آشفته و پُر از تلاطم من نهفته است، کمتر از طوفان و بارش بیرون خانه ام نیست. پس از چند لحظه شورش عميقي كه برسر دارم، آرام، آرام خامه ام روی کاغذ شروع به راه رفتن مي كند و من مي نويسم. امشب قلم من ازگلويي يك فاجعه فرياد مي زند ، اما اين سرگذشت رويدادی نیست که در چارچوب يك داستان ، از جویبار اندیشه ی من آب خورده و آفریده ی شد ه باشد. نه خواننده ای عزیز ! این رویداد زاده ی روزگار من و توست . روزگاري که در آن هر لحظه جنازه ی انسانیت در جامعه مرد سالار من و تو برداشته مي شود و روح پُر طراوت شگوفه ها در مغاک بیرحمی فنا می گردد . اينجا هر روز رويایی را به قتل مي رسانند و آرزوي را به مُلك عدم مي فرستند. سخن از "خاطره" و هزاران ديگر چون خاطره است. من امشب از خاطره می نویسم:

او ۲۱ سال دارد . فقط ۱۴سال داشت که بار اول مورد تجاوز جنسی حلیم، پدرش قرار گرفت و روح کودکانه اش وحشیانه زخم ها برداشت . ناله و فریاد هايش در دل شبها هیچ خفته یی را از خواب نجنبانيد و این سلسله با سماجت کامل هفت سال دوام کرد. او می گوید وقتی به پدرم می گفتم چه گونه می توانی همچو ظلمی را به حق من روا بداری؟ پاسخ میداد: خداوند ترا برای من آفریده است! اکنون خاطره ازپدرش یک دخترسه ساله دارد؛ وكودك شش ماهه را نیزدربطن خویش حمل می کند. خاطره می گوید: درست نمیدانم زینب ( نام دختر خاطره ) را دخترم صدا بکنم یا خواهرم . ***

هنگامی که این حکایت تلخ در گوشم طنین می افگند، هزاران پرسش مانند موریانه های گرسنه مغز سرم را می خورند . می پرسم : چه گونه یک مرد که به گمان اغلب ( همان نیمهٔ تواناتر هستی بشریت ) به این پیمانه در برابر خواهشات نفسانی خویش عاجز و ناتوان می گردد، که حتا بر فرزند خویش هم رحم نمی کند . . . .

من به عنوان یک زن، كه در پندار سياه انديشان، همان نیمهٔ ناقص العقل بشریت است! نمي توانم بفهمم که چرا زنجيرهاي نام و ننگ و غيرت كه در همه ی تاريخ، ما زنان را در تنگناي خويش بي رحمانه فشرده است، نتوانست حلقه ی وجدان حليم گردد . چرا هيچ یک از این ادعا ها ( انسان بودن، پدربودن ، مسلمان بودن، . . .نتوانستند در اين وحشتسرا مانع وي شده او را از اين عمل شيطاني باز دارند . *** خوب حالا بگذار این موریانه های گرسنه با مغز سر من سیر شوند . و این پرسش ها بی پاسخ بمانند . زیرا میدانم هیچ پاسخی برایم قناعت بخش نخواهد بود .

از سوی دیگر،پرسش های که خواب را از چشمان من ربوده اند و مرا واداشته اند تا این چند سطر را بنویسم، در این محدوده پایان نمی پذیرند، می پرسم که : زهرا ( مادر خاطره ) چه گونه توانسته است که این همه رنج و درد را در این همه سال ها تحمل کند ؟ آيا زشت ترو طاقت فرسا تر از اين امكان دارد که یک زن بايد تحمل بکند ، زیر سقف خانه اش شوهرش با زن دیگری همخوابه می شود ؟ و چه دردناكتر كه آن زن دیگر همان دختر معصوم خودش است .چسان اين رستاخيز بي رحم كه بائيست زمين و زمان خداوند را به لرزش بياورد ،برايش كشنده نبود ؟ چه گونه زنی این همه سالها خموشانه درد ويرانگری را تحمل کرده که ، می توانست حتا كمر کوه را خميده سازد؟

شايد شایسته باشد که پرسشم رابا سخن دیگری مطرح سازم:

چرا باید زهرا سالهاي طولاني شکنجه و جنایات وحشیانهٔ شوهرش را تحمل می کرد ؟ هنگامی که آتش جنون یک مرد را می تواند به بیکرانه های سماجت برساند و او هر دیواری را برای رسیدن به خواهشات شیطانی خویش به هم می ریزد ... چرا جنون خشم ، درد ، جنون انتقام ووو ... زهرا را وا نداشت که همه زنجیر ها را بدرد. و دیوار های نام و ننگ را ویران نموده، برای رهایی خود و دختر معصومش فریادی را بلند کند. آیا زهرا سالهای سال بار گناه های شوهرش را بدوش کشید تا نام و ننگ خانواده اش حفظ شود؟ ایا با سکوت خویش کار نیکی انجام داده است ؟ آیا او زن مسلمان بهتری است ؟ یا می شود او را نیز برای ویران شدن زندگی خاطره متهم دانست ؟ آیا او را نیز فشار وتهدید وناتوانی و هراس از فقر وتهدیستی به خاموشی جگر سوز وادار نمود؟ * حالا اگر به ژرفاي این فاجعه نظر بيندازيم، ازسرچشمه ی زهرآلود ی برخاسته است، که در گونه ی جویبارهای رنگارنگ ،همه به دریایی می انجامند که انرا در جامعه ما،" زندگي زنان" مي نامند .

در كشور جنگ زده و بلا ديده ی مان كه از چندین دهه بدینسو حاکمان به درد نخور مصروف چوشيدن خون مردم هستند؛ و نيز آتش فروزاني زیرنام اسلام ، با جهالت و بي سوادی و نا آشنایی به حقوق انسانی .... چنان ما را زیر فشار گرفته اند که خون در رگ های مان نمانده است، در همين سرزمين ، باری پنداریم كه زهرا و خاطره تمام زنجير ها را دريدند و فرياد در آوردند؛ اينجا که نوای غیرت گلوی اكثر مردان تاريك انديش را پاره مي سازد در این هیاهو، چ کسی فریاد زهرا و خاطره را می شنود . جایگاه ایشان در این جامعه در کجاست ؟ اگر زهرا ۷ سال قبل با خاطره و باقی فرزندانش از خانهٔ شوهرش فرار می کرد، به کجا میرفت . ؟ و چه گونه شكم فرزندانش را از گرسنه گي سير مي ساخت. ؟ در جامعه یی كه در هر سو اوُلویت حقوق مردان را داد میزنند و زن را خدمگذار مردان معرفی می کنند، چه کسی را رنج های زهرا و خاطره بی خواب مي تواند نمود؟ امروز که بالاخره پس از هفت سال، حلیم به "دستان قانون" سپرده شده است ، می شنویم که بستگان پدرِ خاطره قصد کشتن ايشان را دارند . در این حال زهرا و خانواده اش با كوله پشتی از درد و اندوهي كه در زير بغل دارند برای نجات زندگی برباد رفتهه ی شان باید مخفی و پوشیده زندگی کنند و هر روز در هراس تازه یي به سر ببرند . پس می توان گفت که در اين جامعه وجدان در ضمیر بعضی ها نخفته است بلکه مُرده است.

شاید خودکامی نشود اگر بگویم امروز ها وضع زندگی زنان در افغانستان بیش از هر زمان پیشین قابل بحث و تامل و نگراني می باشد. تجاوز جنسی ، گوش و بینی بریدن و قتل و کشتار زنان، رفته رفته چنان روایی گرفته است که سطح نازل فرهنگي را نمايان مي سازد . در هر کوچه در هر قریه ، در ولایت و درهر شهر جسم و روح خاطره های بی شماری در ذلت بی پناهی ویران می شود. نويسنده ی ارجمند محترم محمد رفيق رجاء در نبشتهء زير عنوان '' مشكلات زن در افغانستان و چه بايد كرد ها '' نشر شده در تارنماي انجمن فرهنگي ني حوت 1389 عوامل اساسي نابرابري زن و مرد در جامعه افغاني را به پنج قسمت عمده بخش بندي و ارزيابي نموده است . ١- عامل جنسي، تاريخي و اجتماعي ، فرهنگي ، ديني و اقتصادي . وي يكي از اين كليد ها را براي داد رسايي زنان در افغانستان دگرگوني هاي فرهنگي دانسته و مي نويسد: زن برای رهائی جنسی به تغییر و تحول فرهنگی در جوامع بسته و عقب مانده روی آورد . تفکر و جوهر برتری جویی مرد را در تمام صحنه های فر هنگ و هنر مورد تردید قرار دهد. زن به سمت ایجاد و نهادینه سازی فرهنگ و هنر که، بستر برابری اجتماعی زنان و مردان باشد تلاش نماید. زن افغانی باید بداند که فرهنگ، هنر و تمام ضوابط اجتماعی ضد زن ریشه های عمیق سنتی در شکل زندگی، فرهنگ و تاریخ کشور دارد. تغییرات اساسی و دگرگونی این گونه مناسبات، کار و پیکار جدی همگانی را می طلبد.

تنها نابينايي سبب بدبختي در يك جامعه نيست. فاجعه هنگامي آفريده مي شود ، كه چشم بينايي نمي بيند.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

شاکره محسنی15.11.2014 - 17:56

 تنها نابينايي سبب بدبختي در يك جامعه نيست. فاجعه هنگامي آفريده مي شود ، كه چشم بينايي نمي بيند. درود بر یلدای مهربان. من کاملآ با شما همنوا استم. این ظلم و ستم به اشکال مختلف در فامیل های مختلف بسیار زیاد دیده شده و مخصوصآ طبقه نسوان قربانی هستند که بخاطر آبرو و حیثیت خود و فامیل ساکت بوده بدون اینکه مردان اصلآ وجدان شان از خواب بیدار شود. در واقع صبر و گذشت و حوصله و مهربانی وظیفه زنهاست. دردها خیلی زیاد است فقط می نویسم که من در پهلوی شما هستم
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ رَمز را وارد کنید. اگر زمان اعتبارش تمام شد، لطفا صفحه را تازه (Refresh) کنید و شمارۀ نو را وارد کنید.
   



یلدا صبور