طالبانیزم: کنشی از ستمگریهای ملی یا توطئه خارجی؟ -بخش دوم

۲۹ اسد (مرداد) ۱۳۹٣

2. طالبانیزم و "ملت – دولت افغانی":

پس از کنفرانس بن، شکست و ریخت حکومت سیاه طالبان و برقراری حکومت جدید در کابل به سرکردگی حامد کرزی، صفحه نوینی در تاریخ ملت – دولت یا دولت – ملتی در این جغرافیای زخمی بنام افغانستان بازگردید. اما از همان نخست، نشانه های عمیق بازگشت به تاریخ سیاه حکومتهای تبارگرای فاشیست بوسیله اعیان تباری و خادمان حلقه بگوش مشهود بود که رونمایی هرنوع مفهوم "مدرنیته ملت – دولت" را به چالش میکشید. قانون اساسی جدید، انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی، آزادی بیان، همه و همه خوشبینی های زیادی را در بین مردم ایجاد نمودند که گویا کشور چهارنعل بسوی جامعه دموکراتیک در حرکت است و از بطن آن "ملت – دولت افغانی" در روابط بین الملل حامل آرمانهای ملی و جهانی ملت خسته از جنگ و تباهی افغانستان، بیرون خواهد آمد. اما با تصویب قانون اساسی، و ظاهر شدن سرو کله شاه سابق و گردن کلفتی های حامد کرزی و باند افغان ملت، و "جهادی"گری شماری از تنظیمهای دخیل در جنگهای داخلی، خواب خوش همه را خراب کرد. اینجا بود که باز سوالاتی در مورد آینده این "ملت – دولت" مطرح شد که در بهبوهه آن حملات تروریستی طالبان نیز روز به روز شدت مییافت.

 

تعدادی از بروکراتهایی که از غرب وارد کشور شده و فکر میکردند که با زور بازو و پولهای خارجی میتوانند مدینه فاضله ملت - دولتهای تیپ اروپایی را در افغانستان بنا کنند، بر سرو صورت شکسته و ریخته این ملت – دولت "افغانی" رنگ و رونق میزدند تا مگر بتوانند بدون درنظرداشت وضعیت سیاسی- تاریخی، اجتماعی و اقتصادی کشور، معجون بویناکی درست نموده و "معاش"شان را حلال کنند، که متاسفانه این روند تا امروز ادامه دارد. اینان که خود از خادمان پروپاقرص اعیان تباری هستند، از عاشقان سرسخت یک رویکرد میکانیکی برای مهندسی یک "ملت – دولت" در افغانستان میباشند؛ که امروز هم متاسفانه در شکل "دولت وحدت ملی" مسخره بعد از انتخابات پرتقلب و بدنام، این نمایش کسل کننده کماکان در برابر دیدگان خسته مردم افغانستان انجام میشود. یکی از خامه بدستان مطرح که سالها در خدمت طالبانیزم سیاسی حامد کرزی در سمتهای عالی "خدمت" انجام داده و گاه و بیگاه با نامهای مستعار و اصلی، در رسانه ها نیز حضور داشته است آقای رنگین دادفر سپنتا میباشد. آقای سپنتا که افتخار همکاری با انور الحق احدی و اشرف غنی احمدزی را در کابینه جناب حامد کرزی دارند که قبلا در مورد آندو به تفصیل بحث نمودیم، اکنون با مطرح ساختن این مفاهیم به همان اهداف مشمئز کننده اعیان تباری، قالب و کلمات نوین و اکادمیک طرح نموده و به اصطلاح گندآبه های تبارگرایان را در ظرف نقره ای تقدیم جامعه میکنند. شخصیت اکادمیک آقای سپنتا در جایش، اما روی سخن ما با "مشاور امنیت ملی" حکومت حامد کرزی است و آنچه در این نبشته به نقد گرفته میشود، ترهات یک مشاور "نازدانه" رئیس جمهور و نمایندهء طیف فکری خدمتگذار به طالبانیزم سیاسی میباشد.

 

همه میدانیم که ملت - دولتهایی بمیان آمده در دنیای مدرن، قبل و بعد از تسلط بازار کاپیتالیستی با پدیده هایی مانند ناسیونالیسم، فاشیزم، امپریالیزم، انترناسیونالیزم وغیره روبرو بوده و امروز در برابر یک گفتمان مهم یعنی جهانی شدن، استعمار و پسا استعمار نیز قرار دارند. (حال اعجالتا ازین بحث میگذریم، که چه کسی جهانی میکند، وچه کسی جهانی میشود و یا استعمارگر و استعمار شونده کیست.) افغانستان نیز منحیث یک واقعیت موجود در جغرافیای سیاسی جهان، شامل این روند بوده میتواند. اما بحث اصلی اینست که اگر زیربنای ملت – دولت ها بشکل دینامیک و ارگانیک ساخته نشده باشد، باید تمام روند "ملت – دولت" شدنها را در ورای تمام "ایسم"های متذکره، زیر سوال برد. شوربختانه چون روند تشکیل ملت – دولت در افغانستان در طول تاریخ با زور، جبر و برخوردهای میکانیکی همراه بوده است، اکثرا ما را در شناخت و تحلیل این گفتمان سیاسی و اجتماعی دچار اشکال میسازد. در زمینه، بجای پندارهای ذهنی و شخصی، تحلیلهای عمیق علمی و تاریخ انجام پذیرد، چیزی که انتظار میرفت باید در تحلیلهای "ملت – دولت" خامه بدستان از جمله آقای سپنتا، مورد بحث قرار میگرفت، که نگرفت.

 

آقای سپنتا در مقاله اخیرش که در روزنامه هشت صبح به نشر رسیده مینویسد: "ملت- دولت پدیده دوران مدرنیته است. چه بپسندیم یا نه، در تاریخ بشریت تنها تمدنی که جهان‌شمول شده است، تمدن برخاسته از مدرنیته است و این یک تمدن جوان است با همه تناقضات و نارسایی‌هایی که دارد. این تمدن هم از منظر تکنیکی بر جهان چیره است و هم از منظر سیاسی، اجتماعی و فرهنگی. این تسلط جهانی و تقلیل جهان به یک بازار اقتصادی کاپیتالیستی (کارل مارکس)، یا به‌دلیل توانایی‌های بی‌نظیر رهایی‌بخشی که این تمدن در خود نهفته دارد، مانند خردگرایی، خودمختاری انسان، دموکراسی، عدالت اجتماعی، حقوق بشر، عرفی‌سازی سیاست، برابری زنان با مردان، آزادی فرد و گسترش تولید و مصرف و یا هم به‌دلیل استعمار و زور و جنگ‌ها و خون‌ریزی‌های بی‌شمار با توسل به تکنولوژی مدرن، تحقق یافته است و جهانی شده است (جانب رهایی‌بخش و جانب اسارت‌بار مدرنیته، دیالکتیک آن است)."[1] از یادآوری سادهء تاریخ سیاسی پدیده ملت – دولت که بگذریم، از جناب مشاور باید پرسید که این بازار اقتصادی کاپیتالیستی که کارل مارکس از آن یاد آوری نموده است با "ملت- دولت افغانی" شما که سرتاپا در "بازار" قبیله غرق است چه ارتباطی دارد؟ مگر غیر ازینست که تمدنی که به اساس بازار کاپیتالیستی شکل گرفته و امروز بر جهان "تسلط" دارد، با تمام - دستاوردها و کمبودهای متذکره شما - برخاسته از یک قانونمندی دیالیکتیک اجتماعی و تاریخیست، و "ملت – دولت" ها به مفهوم علمی نه به مفهوم ذهنی، همه زاده همان قانونمندیها میباشند؟ مگر نمی بینیم که " ملت – دولت  افغانی" شما تا حال لنگان لنگان به دنبال این "بازار کاپیتالیستی" - با فرسنگها فاصله، روان است و خدا داند که با "مغزهای متفکر" شما، همکاران اسبق و کنونی تان، چه وقت آنجا برسد؟!

 

همچنان، تلخ ترین واقعیت اینست که در افغانستان در قرن بیست و یکم هنوز این "بازار کاپیتالیستی" شکل نگرفته و باوجود تنوع اجتماعی و اقتصادی و عدم ارتباطات کافی میان نقاط مختلف کشور، مناسبات اقتصادی غالب در بیشتر مناطق، هنوز هم ارباب رعیتی ماقبل فیودالی و دربیشتر جاها هم قبیله ایست. مضاعف برآن، 35 سال جنگهای اخیر ساختار اجتماعی- اقتصادی کشور را بیش ازحد دگرگون ساخته است. سیستم زمینداری و فیودالی در روستاها دیگر به حالت قبلی وجود ندارد؛ اقتصاد جنگی، مافیایی و مواد مخدر، طبقات و گروهای دگری را نیز وارد میدان مبارزه قدرت ساخته است. تنها در چند "شهر" بزرگ است که سرمایه داری رانتی، پول های باد آورده را به بازار وارد میکند و از بازارهای منطقه کالاهای مصرفی داخل خانه های مصرف کنندگان افغانستان میشود. با این حال، بازاری که در آن کالای مصرفی باعث فلج شدن تولید و تباهی نیروهای مولده میگردد را مگر میشود "بازار کاپیتالیستی" نامید؟ در بازار کاپیتالیستی این "دست نامرئی" که آدم اسمیت از آن نام میبرد مگر چیزی جز چرخش دوامدار تولید، توزیع و مصرف است؟ بگذریم از اینکه در افغانستان این چرخش به شکل معیوب و غیر متوازن ادامه دارد.

 

به همین ترتیب "ملت – دولتی" که حاصل "مدرنیته" است، فرزند خلف بورژوازی یا به قول آقای سپنتا کاپیتالیسم (البته در مراحل ابتدایی آن) است، که در افغانستان، وضعیت آن کاملا دگرگون بوده و با عینک اروپایی اصلا قبل رویت نمیباشد. البته در نقد نظرات همکار اقتصادی آقای سپنتا، موضوعات اقتصادی و مالی مسئله را با جزئیات بیشتر به کنکاش گرفته ام،[2] اما اینجا چون بحث اجتماعی و سیاسی مطرح است، تاکید من اینست که مفاهیم "ملت – دولت" بر اساس واقعیتهای اجتماعی کشور، به بحث گرفته شود، تا طالبانیزم از پیچیدگی موضوع، سوء تعبیر و سوء استفاده ننماید. زیرا بعضی از روشنفکران ما عمدا موضوعات و معضلات سیاسی – اجتماعی را غامضتر میسازند تا توده ها را در تاریکی قرار داده و خود توجیه گر گفتار و اعمال غیر مردمی شان باشند. رویهمرفته، ای کاش این افسانه های "رهایی بخشی" و "اسارت باری" مدرنیته ای را که آقای سپنتا بازگو مینماید، در افغانستان حقیقت میداشت و آن مدرنیته واقعا به افغانستان میامد! اینجا بزرگترین مشکل آمدن و یا نیامدن همین "مدرنیته" است. واقعا نمیدانم این آقا از کدام مدرنیته صحبت میکنند؟! سراسر تاریخ قرن بیست افغانستان را مبارزه بخاطر مدرنیته تشکیل میدهد که از جنبشهای مشروطه گرفته الی کودتا ها و جنگهای مقاومت، در آرزوی آوردن (و یا نیاوردن) مدرنیته ملیونها شهروند بیدفاع جانهای شان را از دست دادند. اما بازهم که بعد از 11 سپتامبر بیش از 40 کشور دنیا با سلاح و پول شان به افغانستان ریختند نتوانسته این فرشته نجات (مدرنیته) را بیاورند. هرچند اگر هدف از آوردن مدرنیته بوسیله استعمار باشد، این موضوع بحث علیهده ای را طلبگار است. اما آنوقت که آقای سپنتا با چشم پوشی بر این همه حقایق تاریخی از "ملت افغانستان" یاد آوری نموده، به آن دولتی میتراشد و بعد تیوری "ملت- دولت" مدرنیته خویش را در حاله ابهام، در گردوخاک واژه ها و اصطلاحات چنان میپیچاند که هم مخالف و هم موافق راه خود را گم کند؛ نیاز است تا یک اندازه با تحلیل علمی این مفاهیم را موشکافی نماییم.

 

در علوم سیاسی، اصطلاح ملت- دولت به کاربران سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در روابط بین الملل اطلاق میگردد که در شکل بندی مدرن از همگرایی سیاسی میان ملیت و یا ملیتهایی بمیان آمده باشد. این ملت – دولتها داری زبان (زبانها)، سیستم حقوقی، حکومتداری و واحد پول بوده، دارای یک نظام بروکراتیک غرض مدیریت عناصر اجتماعی، و سایر فکتورها مانند تعهد و اعتماد میباشند. حال در ملت – دولت مطروحهء مشاور امنیت ملی افغانستان، کدام یکی از این عناصر تحقق یافته است؟ و اگر از روی اتفاق تحقق هم پذیرفته باشد، چگونه متحقق گشته است؟ آیا در شکل بندی این معجون تبارگرا، همگرایی سیاسی میان ملیتها بمیان آمده و یا افتراق میان ملیتها به شکل روز افزون ادامه دارد؟ آیا این نظام بروکراتیک فاسد و پوسیده که با فاشیزم فکری طالبانی اداره میشود توانسته است به مدیریت اجتماعی و فکتورهای آن مانند تعهد و اعتماد میان ملیتها، اقوام و قبایل بپردازد؟ و یا اینکه با چسبیدن به دامن "برادران ناراض" و "برادران راضی" همه روزه تعهد و اعتماد توده های مردم را میکاهد و فاسدترین نوع سیستم حقوقی و حکومت داری را به نمایش گذاشته که جهانیان را به وحشت انداخته است. مگر جناب مشاور صاحب نمیبینند که معاون دوم ریاست جمهوری مشوق اصلی تقلب و خیانت بوده و یک پروسه بزرگ دموکراتیک و ملی را سبوتاژ میکند؟ این است نمونه ای از نظام بروکراتیک "ملت – دولت" آقای سپنتا که به مدیریت جامعه و سیاست میپردازد؛ مطمئنا که جناب مشاور همه را میبینند و میدانند اما بدبختانه تفکر غالب میان این نوع روشنفکران آنست که در این میدان "شغالی" هرچه بگویی کس نمیداند فقط خود را برائت بده! این "ملت – دولت" خواندن های غیر مسئولانه یک نظام قبیله باور و فاشیست توسط جناب سپنتا نیز از همین نوع است.

 

در برابر "ملت – دولت" انگاریهای آقای سپنتا، بررسی علمی این پدیده اجتماعی و سیاسی حکم میکند که نخست باید ملت و بعد دولت بشکل دینامیک و ارگانیک در یک روند دیالکتیک شکل گیرند. زیرا هرنوع برخورد میکانیکی با این پدیده ها منجر به شکست قطعی میگردد. سرنوشت ملت - دولتهای بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، اروپای شرق، بالکان، شماری از کشورهای افریقایی و حتی انگلستان، اسپانیا  وغیره پیش چشم ماست و تمام این حقایق ما را هشدار میدهد که پندارها و سازوکارهای از بالا به پایین، خشک، مجرد و غیر دینامیک هرگز به پروسه ملت - دولت مطمئن و پویا نخواهد انجامید. [3] چنانچه  دکتر افشین زرگر یاد آور میشود: " مفهوم ملت سازي مي تواند به عنوان فرایندي تلقي شود که در طي آن یک اقتدار مشروع در جهت تامین نظم و حقوق و دستیابي به ثبات سیاسي در چارچوب یک دولت- ملت تاسیس مي یابد. فرایند ملت سازي بر این اساس چهار بعد دارد: 1- توسعه تدریجي یک حس همساني با دولت و ایده آلها و فلسفه سیاسی اش در میان اعضای اجتماع سیاسی. 2- گسترش ارتباطات اجتماعي در میان اجتماعات، گروه های فرعی و خرده فرهنگها در مناطق مختلف. 3 -  فرسایش تدریجي تعهدات اجتماعي، اقتصادی و روانشناختی سابق و اکتساب الگوهاي جدید جامعه پذیري و انس و الفت با ارزش های جدید. 4 - توسعه امکانات زیربنایي، خطوط ارتباطاتي و قوانین براي جریان وسیع تر کالاها هاي جدید".[4]

 

اما تیوریسن های طالبانیزم به نام ها و القاب مختلف بخصوص در 13 سال اخیر در برابر این چهار بعد اساسی برای فرایند ملت سازی چه نظریه و تیوری ای رائه داده اند تا "شاه کرزی" آنرا به منصه اجرا گذارد؟! این دولت، "ایده آلها و فلسفه سیاسی" اش بجز از فاشیزم قومی چه چیزی بوده است؟ در ارتباطات اجتماعی میان گروه های مختلف اجتماعی مگر بغیر از اعمال خشونت و  زور با تحمیل فرهنگ و زبان واحد بر سایرین کاری صورت گرفته است؟ آیا "الگوهای جدید جامعه پذیری و انس و الفت با ارزشهای جدید" شکل گرفته یا تعهدات قومی، قبیله ای و سرسپردگی به اعیان و اشرافیت تباری به اوج خود رسیده است؟! در قسمت "امکانات زیربنایی، خطوط ارتباتاطی و جریان وسیع تر کالا ها" بجز از مخابرات، رسانه ها و چند سرک بی کیفیت چه کاری صورت گرفته است که به قول آقای سپنتا بیاییم از "ملت – دولت" در مفهوم "مدرنیته" حرف بزنیم! اگر خود و دیگران را میفربیم، بحثی ندارم اما اگر در صدد حل مشکلات ملت و دولت هستیم، باید مسائل را به اساس حقایق، صریح و آشکار به مردم بازگو نموده و آنان را بگذاریم تا قضاوت نمایند. طالبانیزم تیوریک در حکومت آقای کرزی از روند های سیاسی افغان ملت و یون گرفته الی اکادمیسن های غیر پشتون بجای پرداختن به مسائل ملی با سازوکارهای علمی و دینامیک مانند منشی های عبدالرحمن خان و نادرخان در صدد طراحی دولت - ملتهای تزاری و مطلق العنان اند؛ غافل از اینکه این مامول در قرن بیست و یکم خواب و خیالی بیش نیست.

 

به همین ترتیب، وقتی بحث ملت – دولت مطرح میشود، قلمرو، زبان و هویت مشخص با حدود و صغور معین از نیازهای اساسی این گفتمان است تا در روابط بین الملل مسئله هویت ملی تعریف شده را حل نموده و نمایانگر یک حاکمیت قابل اطمینان برای معاملات در عرصه بین المللی باشد. اما آنچه را عقیده طالبانیزم از هنجره فاشیستانی چون احدی، غنی، یون و امثالهم داد میکشد همانا هویت "افغانی " و به باور غالب همان هویت پشتونی برگرفته از سیستم فکری و عملکرد 250 سال حاکمیت اعیان تباری میباشد که شامل زبان، فرهنگ و رسوم مربوط ملیت و قوم ویژه است.

 

اما آقای سپنتا با قلمزنی در کنج دفتر رئیس جمهور محبوب قبیله گرایش، نجواهای محجوبانه ی "روشنفکری" سرمیدهد که بیشتر شبیه "زمزه های شبهنگام" رادیو کابل، در تاریکی شب محو میگردد، بدون آنکه خاطب و مخاطب از خاستگاه و نشیمنگاه سیاسی آن چیزی بدانند. آقای سپنتا مینویسد: "حاکمیت زبان فارسی و عربی در دوران‌های شاهان یادشده نباید موجب کینه‌ای شود تا ما به حذف فرهنگ مردم مان بپردازیم.
زبان فارسی در دورانی از دهلی تا تیرانا زبان ادب و دانش بوده، نوعی Lingua franca بوده است (منظور زبانی است که در جنوب اروپا و حوزه مدیترانه تا قرن نزدهم، زبان رایج بازرگانی و بین‌القومی بوده است. بعدها این عبارت به زبان‌هایی که زبان گفتگوی بین‌الملت‌ها شدند، مانند فرانسوی تا قرن نزدهم و یا انگلیسی در حال حاضر اطلاق شد). در آفرینش‌های ادبی این دوران همه باشندگان این سرزمین، به‌خصوص دربارهای پادشاهان ترک سهم بسیار بزرگی داشته‌اند. ازبکستان با آن همه دیکتاتوری ملی‌گرایی افراطی به نفی تاریخ خراسانی‌اش نمی‌پردازد؛ ترکمنستان از این دوران تاریخی با شکوه یاد و از بزرگانش از فردوسی تا فاریابی تجلیل می‌کند. نه افزون‌خواهی ایرانی و نه هم رد میراث افغانی."[5] این را همه میدانیم که زبان فارسی و سرزمین خراسان مربوط کدام قوم، قبیله و ملیت ویژه نبوده بلکه یک میراث تاریخی و فرهنگی تمام ساکنان این مرزوبوم وماورای آن است. حال فارسی ستیزی همین دولتی که جناب مشاور امنیت ملی به آن خدمت میکنند مگر بر چی کسی پوشیده است؟ آنانیکه از حاکمیت زبان و فرهنگ فارسی" کینه" به دل دارند درست همانهایی اند که به جناب سپنتا و سایر وزرا، روسا و کارآگاهان سرکاری دستور میدهند و برایشان رهنمود و پالیسی تهیه میکنند؛ و دقیقا همینها اند که "به حذف فرهنگ مردم مان" میپردازند. اینان دشمنی آشکار خود را در برابر زبان فارسی و میراث فرهنگ خراسان نه فقط از تریبیون تلویزیون ژوندون و شمشاد بلکه از ارگ ریاست جمهوری، از چوکی کنار دست آقای سپنتا و از پارلمان اعلام میدارند و سخیفانه این سیاست شوم را توسط طالبان دشنه بدست هم در آنجاهایی که چهرهء "دموکراتیک و ملی" شان دگرگون است، به انجام میرسانند. "زبان گفتگوی بین الملتها" را بگذار، اینان (همکاران بزرگوار آقای سپنتا) اجازه نمیدهند، این زبان بشکل درست در میان گویندگان بین الملیتی تکلم و مورد استفاده قرار گیرد و هرازگاهی "ترافیکی" نازل نموده و با افروختن چراغ سرخ، "گوشزد" میکنند که فلان واژه حلال است و فلان کلمه حرام، زیرا "وحدت ملی" را خراب میکند!! اگر ازبکستان به نفی تاریخ خراسانی اش نمیپردازد و یا سایر کشورهای آسیای میانه بر این سابقه فرهنگی و سیاسی شان ارج میگذارند، این همسنگران آقای سپنتا و میراثخواران اعیان و اشراف تباری در "افغانستان" اند که بیش از 250 سال است بصورت آشکار با زبان فارسی، خراسان و خراسانیان سر عناد و دشمنی گرفته و خون هزاران خراسانی و خراسانخواه سیاسی و فرهنگی را در این سرزمین جاری ساخته اند. بلی، این است اصل "میراث افغانی" که جناب سپنتا عاشقانه شیفته اش است، برای آن گریبان میدرد و همه را موعظه مینماید که بدور این میراثی که آشکارا بوی خون و باروت میدهد جمع شده و "ملت – دولت" افغانی را "چه بپسندند یا نه" برخود بقبولانند.

 

مطمئنم که آقای سپنتا میدانند که هابر ماس  میگویید: " ایده ملت کمک می کند که اعضای یک جامعه و کشور به ساختن شکل جدیدی از هویت بپردازند که از وفاداری های میراثی به دهکده، خانواده و محل به دودمان فراتری میروند." سوال اینجاست که مگر ایده ملت "افغانی" شما به اعضای جامعهء که عدهء کثیر آن این ایده ملت شدن را باور ندارند، زیرا همیشه با زورو جبر تحمیل شده است، چه شکل جدیدی از هویت را پیشنهاد میکند، تا ملت جدید وفاداریهای جدید و بالاخره ملت - دولت پویا و مستحکم را بمیان آورد؟ اگر ملت – دولت متذکره شما توان اینکار را میداشت که دنیا گل و گلزار بود پس اینهمه جار و جنجالهای نژادی، قومی و تباری بخاطر چه بوده است؟ اما شما فقط به گلایه از آنانی میپردازید که در "برخی رسانه ها" به توهین و تحقیر افراد میپردازند و یاد آورمیشوید که: " نه کرامت انسانی شهروندان و نه حریم خصوصی آن‌ها محفوظ می‌باشد" وانگاهی که شما خود در کرسی مشاوریت امنیت ملی حکومت افغانستان تکیه زده اید، نمیدانم از چی کسی انتظار دارید که به دادخواهی مظلومانه شما دل بسوزاند؟! بگذریم از اینکه این نوع تجاوزات نه تنها به کرامت انسانی و حریم خصوصی شهروندان بلکه به هویت، فرهنگ، زبان و تاریخ آنان صورت گرفته است که اگر تا حال نمیدانستید از این به بعد درمورد تحقیق نموده نه گلایه بلکه اقامه دعوی نمایید!

 

هکذا، همه میدانیم که این نوع گلایه کردنها و مویه سر دادنها آنهم در بغل گوش حاکمان تبارگرا و فاشیست، کاری از پیش نمیبرد. همه آگاهیم که مشکل ملت – دولت در افغانستان ریشه های تاریخی دارد اما آنچه مربوط ایدئولوژی و عملکرد طالبانیزم است، آنرا بوضوح میتوان از کنفرانس بن به اینطرف به بررسی گرفت ودریافت که موانع و مشکلات جدید چرا بمیان آمدند. در سال 2001 اشرف غنی احمدزی که آنزمان مامور بانک جهانی بود با همکار دیگرش در این سازمان بنام لوکارت Lockhart  بیشترین بخش موافقتنامه بن را که  پروژه دولت سازی یا state-building برای افغانستان نیز جزء آن بود، را تدوین کردند. آنان مدعی بودند که "وبر" شکل کارایی دولت را وضاحت بخشیده است[6]. گویا آنچه را آنان تجویز میکردند بهترین مدل برای دولت سازی در افغانستان بوده است زیرا بر اساس تیوریهای ماکس وبر بنا یافته بود!! اما مدل پیشنهادی آنان طوری عیار گردیده بود که نیازها و منافع دولت را در ساختارها و نهادهای مختص به آن میدید و این نهادها را از حیطه نفوذ و دسترسی جامعه مدنی دور میساخت. نتیجا آنچه به اساس این طرح در سیزده سال گذشته تجربه شد، عدم موجودیت شفافیت و حسابدهی در عملکرد دولت و جدایی بیشتر دولت و ملت بود. بالاخره در سالهای اخیر چنانچه همه شاهدیم، کار به جایی رسیده است که رییس جمهور درست مانند "شاهان" یک سلطنت مطلقه، بدون درنظرداشت خواستها و تمنیات جامعه مدنی و قاطبه مردم، هرچه دلش خواست میگوید و هرچه خودش خواست انجام میدهد. بدون آنکه در برابر مردم، نیاز به پاسخدهی داشته باشد. شکی نیست که در این هم نقشه حساب شده تفکر طالبانی احمدزی دخیل بوده است تا آب را گل آلود نموده و برای اعیان و اشراف تبارگرا ماهی بگیرد. اگر غیر ازین بود، مگر این آقایون و "متفکران" نمیدانستند که مشکل ملت- دولت افغانستان چیست؟ در حالیکه  در سال 1973 میلادی، انسانشناس امریکایی لویس دوپری Lous Dupree  این معضله را از درون تنشها و منازعات اجتماعی حاکم در افغانستان، بسیار به وضاحت تشریح نموده است. او تنشی را در داخل جامعه افغانی میان آنانی که خواهان گسترش ایده "ملت – دولت" بودند وآنانی که جامعه ای به اساس کینشیپ kinship یا حکومتهای خانوادگی - قبیله ای (که همانا مورد نظر اعیان قبیله و تبارگرایان بود – تاکید از نویسنده) میخواستند، مشخص ساخت. دوپری "ملت – دولت" را "به اساس مفاهیم غربی، یک رشته از رفتارها و یک سری از حقوق و وجایب دوجانبه که میان حکومت کنندگان و حکومت شوندگان با تکیه بر افراد در برابر گروه ها، قرار داشت" تعریف نمود. در مقابل او نوشت که ترایبالیزم tribalism (تبارگرایی) در جوامع بی سواد رونق مییابد... و این زمانیست که کینشیپ kinship (حکومتهای خانوادگی - قبیله ای) بجای دولت برای زنان و مردان زاده شده در واحدهای مشخص،حقوق و وجایب اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کابردی را ضمانت مینماید.[7]

 

حال آنچه بعد از اجرای پروژه دولت سازی آقای غنی الی نظریه پردازی های مشاور امنیت ملی حامد کرزی اتفاق افتاده، بصورت خلاصه، حرکت از کاریکاتور مدل ساختارگرایی "وبر" الی کینشیپ گرایی و تبارگرایی محض دولتی است که هیچ رنگ سفید و زیبا، چین و چروک این نوع "ملت – دولت" انگاری های زورکی را پوشانده نمیتواند.

بدین اساس، طوری که در بخش اول استراتیژی سیاسی طالبانیزم را به بررسی گرفتیم و تاکید کردیم که هدف اساسی آنان استقرار دولت دیسپوتیک اعیان تباری بر اساس برتری طلبی اقوام پشتون و حذف سایر هویتهای ملی میباشد؛ با مطالعه بحث "ملت – دولت" توسط تیوریسنهای تازه نفس اداره حامد کرزی، هر قدر هم که ابهامات تیوریک و نقل و قولهایی از جامعه شناسان و علمای سیاسی نثار این پلمیک بنمایند؛ آنچه مانند آفتاب روشن است، زایل نمیگردد. و آن اینست که در اصل، تاکید همهء این تیوریسنهای تباری، فاشیست و یا معاش بگیر اداره کرزی، بر روند تحمیل یک دولت مستبد و مرکزی است. زیرا به قول نیکوس پولانزاس در عصر ما شکل جدیدی از دولت تحمیل می شود که مشخصه آن « دولت گرایی اقتدار گرا» است. این شکل دولت «نمایشگر تغییری واقعی نسبت به شکل های پیشین است». مسئله عبارت از «انحصار شدید مجموع قلمروهای زندگی اقتصادی- اجتماعی به وسیله دولت میباشد که با زوال قطعی نهادهای دموکراسی سیاسی و محدودیت بسیار سخت این آزادی های موسوم به «صوری» انجام میشود[8]. بلی در سطح دنیا و بخصوص بعد از دهه های 1960 و 1970 میلادی ما گواه این نوع "دولت گرایی اقتدارگرا" در برخی نقاط هستیم. اما در افغانستان و در یک همچو روند دولت سازی، اعیان تباری با ایدئولوژی قرون وسطایی طالبانی، در پی "اقتدارگرایی" با انحصار فرهنگ، جامعه، اقتصاد و سیاست میباشد. به اساس این روند "اقتدار" طلبانه و انحصار گرانه، طالبانیزم باید هویت واحد پشتونی را متبارز ساخته و تمام "خرده ملیتها" و خرده فرهنگها و بالاخره خرده هویتها حذف شوند و جای خود را به یک "ملت – دولت افغانی" به اساس همان تعاریف عبدالرحمانی و نادرخانی بدهند! این است اساس تفکر طالبانی در رابطه به ملت – دولت، که متاسفانه امروز با شکل و شمایل "مدرنیته" و "اکادمیک" برای انحراف اذهان عامه، مطرح میگردد و بعضی ها با آگاهی کامل از اصل موضوع، هنوز هم به تبلیغ ناشیانه این پالیسی فاشیستی مشغول اند.

ادامه دارد... 



[1]  داکتر رنگین دادفر سپنتا، ملت- دولت شهروندان گفتمان ضد نژادگرایی تباری، ۳۱ سرطان ۱۳۹۳

 

[2]  نگاه به مقاله: داکتر اشرف غنی احمدزی: پدر فساد مالی افغانستان - از همین نویسنده

[3]  به اساس پژوهشهای مدرن  پیرامون پدیده دولت – ملت و یا ملت – دولت عقیده غالب آنست که دونوع روند در این فرایند اجتماعی- سیاسی مطرح بوده است. نخست روندیست که اولا ملت برمبنای ملیت و  قوم شکل میگیرد و بعد به دولت انکشاف مییابد که در بیشتر کشورهای اروپایی البته قبل از قرن بیست اتفاق افتاد که بیشتر مورد توجه ماکس وبر میباشد. دوم تشکیل ملت – دولتهایی به اساس رویکردهای مدنی و حقوق شهروندی مانند امریکا است که تا اواسط قرن بیست نیز در حال دگرگونی و تکامل بوده است. البته بنابر نبشته دکتر افشین زرگر، مدل امریکایی که به اساس تشکیل ملت – دولت ها برحسب حقوق مدنی و شهروندی است را میتوان در جوامع پس از استعمار تطبیق نمود. فرصتی را که متاسفانه مردم افغانستان بعد از شکست استعمار انگلیس در اوایل قرن بیست و بعد هم پس از شکست تجاوز سوسیال-امپریالیزم روس در اواخر این قرن در اثر عملکرد ظالمانه عناصر و نیروهای واپسگرا، فاشیست و تبارگرا از دست دادند.

[4]  دکتر افشین زرگر، مدلهاي دولت-ملت سازي؛ از مدل اروپایي تا مدل اوراسیایي

 

[5] داکتر رنگین دادفر سپنتا، ملت- دولت شهروندان گفتمان ضد نژادگرایی تباری، ۳۱ سرطان ۱۳۹۳

[6] Lucy Morgan Edwards, State-building in Afghanistan: a case showing the limits, (International Review of the Red Cross, December 2010)

[7] همانجا

[8]  پیر بوبی: مارکس، مارکسیست ها و دولت،  برگردان : ب . کیوان



 







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



بهمن تکوین