طالبانیزم: کنشی از ستمگریهای ملی یا توطئه خارجی؟ -بخش یکم

۱۴ اسد (مرداد) ۱۳۹٣

آنگاه که بمبی در ارگون منفجر شد و بیش از 200 تن از زنان، مردان و طفلان - اکثرا پشتون تبار- شهید و یا زخمی شدند، دکانها و خانه هایشان طعمه حریق گردید، الی زمانی که حدود 20 تن از هموطنان هزاره ما توسط فاشیستان قبیله، سلاخی شدند و یا هرروز ده ها هموطن تاجک، ازبک، پشه ای، ایماق، نورستانی، بلوچ، پشتون و پامیری ما از اینهمه جنگ، ترور و وحشت هست و بود شان را از دست میدهند، مگر میتوان در برابر ستمگری های ملی و تباری بی توجه بود؟ مگر میشود همه گناه این همه صف بندی های تباری، قومی و ملیتی را فقط به گردن خارجی ها انداخت و با ارائه "تیوری های توطئه"ی ساده انگارانه همه این کارنامه ها را در پای امریکا، ایران، پاکستان، عربستان، اسرائیل و ... نوشت؟ و یا نه، ... باید با یک دید جامعه شناسانه ی علمی و دقیق، به مسئله ملی و تباری نگاه کرد و به قول شاعری "چشمها را باید شست، جور دیگری باید دید".

در نبشته کنونی کوشش مینمایم تا با یک چشم انداز دیالکتیک به گفتمان مسئله ملی، که ریشه تضادهای اجتماعی را در عوامل درون جامعه مطالعه میکند و بر اولویت عوامل درونی بر عوامل بیرونی تاکید میورزد، به بررسی بخشی از مشکلات بنیادی  با ریشه یابی مسایل ملی بپردازم. همچنان پدیده هایی مانند ملی گرایی، فاشیزم و تبارگرایی را ذریعه بازشناسی مولفه های اساسی تضادهای موجود در این پدیده های سیاسی، به کنکاش بیگیرم. گذشته از آن، تاکید این بحث روی آغاز ریشه یابی مشکلات سیاسی و اجتماعی کشور، نخست با بازشناسی عوامل درونی این مشکلات بوده و سپس به عوامل بیرونی (منحیث عوامل درجه دوم) اشاره دارد. بدین اساس آنچه در نبشته حاضر میخواهم در کل به بررسی بگیرم، ادامه گفتمانی پیرامون پیدایش، تغییر و تکامل تضادهای داخلی افغانستان است که به بحرانهای اجتماعی و سیاسی این کشور انجامیده و این مامول را به اساس تحلیل و تجزیهء طرز تفکر برتری طلبانه فاشیزم (نوع افغانی) که در وجود طالبانیزم متبلور میباشد، آغاز و ادامه میدهم.

  1. 1.      تیوریزه شدن طالبانیزم و ادامه رویکردهای عملی فاشیزم تباری:

آنچه من به عنوان طالبانیزم مورد بحث قرار میدهم دارای تعریف ویژه است. طالبانیزم نوعی از فاشیزم دینی – قبیله ایست که جهت برقراری نوعی از نظام شوونیستی تحت قیادت طبقهء "اعیان تباری"[1] (مشران پشتون) برمبنای برتری جویی دینی، نژادی، ملیتی و قبیلوی به حذف مخالفین در عرصه اجتماع، سیاست و اقتصاد میپردازند[2]. این طرز تفکر و جنبش عملی زمانی در افغانستان بیشتر قوام یافت که کشور در آتش جنگهای داخلی میسوخت، با آنکه ریشه های آن به دوران مبارزه استقلال طلبانه مردم علیه تجاوز شوروی برمیگردد. در سالهای 1994 الی 1996 عده ای از سران قومی و قبایل پشتون در جنوب غرب افغانستان با استفاده از امکانات سازمان استخبارات پاکستان (ISI) و در همیاری با تروریسم بین المللی به شکل دهی این نیروی افراطگرای اسلامی[3] پرداختند و آنان را کمک نمودند تا بشکل برق آسا شهرها و قصبات کشور را به تصرف در آروده و در کمتر از یک سال برتریهای نظامی خویش را به نمایش گذارند. با توجه به کمکهای نظامی که عمدتا از منابع بیرونی بعدا در اختیار این گروه قرار گرفت، پیروزی های آنان در ابتدا عمدتا به اساس این حقیقت استوار بود که مردم زجرکشیده از جنگهای تنظیمی و ستمهای چند لایه گروه های جهادی، (بیشتر در مناطق پشتون نشین) تصور میکردند که این گروه همانطوریکه در ظاهر پرچم صلح را بر دوش میکشیدند، واقعا برایشان صلح و امنیت تامین خواهند کرد. از این رو آنان از برپایی یک نیروی "صلح طلب" (که ابتدا مدعی آوردن ظاهر شاه به افغانستان نیز بود) خوشبین بوده واکثرا ورود شان را به شهرها و دهات خویش استقبال می نمودند. اما دیری نگذشت که سر و کله جنگجویان قبایلی، ازبکستانی، چچینی، عرب، پنجابی وغیره در صفوف عریض و طویل طالبان پیدا شد و این موضوع توده های عام، بشمول اقوام پشتون را متوجه خطر واقعی جنبش طالبان که همانا تسلط بی چون و چرای تروریزم بین المللی و برپایی مستبدترین نظام دینی – تباری بود، ساخت. آنگاه بود که دیگر شعار صلح و امنیت طالبان خریدار نداشت و مردم افغانستان که روحیه بیگانه ستیزی شان را فراموش نکرده بودند، هرگز حاضر نشدند تا استقلال و آزادی کشور را قربانی وعده های میانتهی صلح و امنیت طالبانی نمایند. همین بود که مردم افغانستان به مبارزه و پیکار در برابر این گروه افراطی و متحدان تروریسم بین المللی آن آغاز نمودند.

بدین ترتیب در سالهای 1995 و 1996 که طالبان با موجی از مقاومت مردم برای رهایی از قید تروریسم بین المللی مواجه شدند، این بار ماهیت فاشیسم قومی خویش را بیشتر برملا ساخته و با ترغیب احساسات شیونیستی و تنگنظریهای شیادانه در میان اقوام پشتون، به نسل کشی های قومی آغاز نمودند که هزاران هموطن بیگناه ما قربانی جنوسایدهای قومی طالبان شدند. برعلاوه، ما شاهد تصفیه های قومی در مناطق تاجک نشین، هزاره نشین و ازبک نشین در ولایات مختلف کشور از "زمین سوخته" شمالی الی قتل عامهای دایکندی و کشتارهای خانه به خانه مزار هستیم. در این تصفیه های اجتماعی - تباری، طالبان چنان سبعیت نشان دادند که اگر چنگیز، هلاکو و تیمور لنگ زنده میبودند، برای شان پشت دست میگرفتند. اما متاسفانه در این میان، عده ای آگاهانه یا نا آگاهانه استدلال میکنند، که طالبان این تصفیه های قومی را به دستور "بیگانگان" انجام داده اند و هرچه شده به دستور "خارجی" ها شده است! پس "بیایید کاسه و کوزه را بر فرق خارجی ها بشکنیم"! قدر مسلم اینست که این عده یا نمیدانند و یا خود را به کوچه حسن چپ میزنند، آنگاه که نمیبینند یا نمیخواهند ببینند که ماهیت تفکر طالبانی در قالب فاشیسم وطنی ای دینی، قومی و تباری آن اظهر من الشمس است.

اما سوال اینجاست که تیوریزه شدن طالبانیزم چه زمان، در چه شرایطی و توسط چه کسانی اتفاق افتاد؟

بر همگان آشکار است که رهبری طالبان عمدتا شامل نیمچه ملاها و چلی بچه هایی پشتون تبار میشد که در مدارس دینی پاکستان تربیه شده بودند و درسهای دینی را هم خوب نیاموخته بودند. گفته میشود که حتی دانش خود ملا عمر از مسائل دینی در سطح بسیار عامی و ابتدایی بود.[4]  بدین ترتیب درست پس از ابتدایی ترین دستاوردهای نظامی و سیاسی این جماعت چلی ها، نیاز به تیوریسن ها و مغزهای متفکر پیدا کردند. اما اکثر روشنفکران تحصیل کرده افغانستان که از تفکر افراطی و عملکرد رادیکال آنان دوری میجستند، نمیتوانستند، با آنان همکاری نمایند. این بود که این خلا را بیشتر آنعده از خلقی ها و افغان ملتی ها پر ساختند که حتی قبل از جنگهای داخلی نیز به طراحی نقشه های "مهمند خانی" مشغول بودند. در این زمینه یکی از متفکران اصلی فاشیزم تباری،  انور الحق احدی (از بنیان گذاران حزب افغان ملت) مینویسد: "هنگامیکه ﮐﻤﻮﻧﺴﺖ ها ﻗﺪرت را ﻗﺒﻀﻪ ﻧﻤﻮدﻧﺪ، رواﺑﻂ ﺑﻴﻦ اﻻﻗﻮاﻣﯽ ﻣﻮرد ﺗﻮﺟﻪ ﺧﺎص ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ. در دورﻩء ﺣﺎﮐﻤﻴﺖ ﺟﻨﺎح ﺧﻠﻖ (ﺣﺰب دﻳﻤﻮﮐﺮاﺗﻴﮏ ﺧﻠﻖ اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ) ح،د،خ،ا (1978 -1979) بر علاوه ﭘﺸﺘﻮ و دری (فارسی)، زبانهای ازبکی، ﺗﺮﮐﻤﻨﯽ، بلوچی و ﻧﻮرﺳﺘﺎﻧﯽ را ﻧﻴﺰ ﺑﻌﻨﻮان زﺑﺎن های رﺳﻤﯽ ﮐﺸﻮر ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ. اﮔﺮ ﭼﻪ اﻳﻨﮑﺎر ﺟﻨﺎح ﺧﻠﻖ در ﺁن زﻣﺎن ﺑﻪ ﻧﻈﺮ رﺳﻴﺪ ﮐﻪ  ﺑﺎﻋﺚ ﺗﻀﻌﻴﻒ ﺑﺮﺗﺮﯼ ﭘﺸﺘﻮن ها ﻣﯽ ﺷﻮد، اﻣﺎ در واﻗﻊ، ﻏﺮض اﺻﻠﯽ اﻳﻦ ﺳﻴﺎﺳﺖ ﺿﻌﻴﻒ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻣﻘﺎم درﯼ و ﻧﻬﺎﻳﺘﺎ ﺗﺮوﻳﺞ زﺑﺎن ﭘﺸﺘﻮ ﺑﻌﻨﻮان زﺑﺎن ارﺗﺒﺎﻃﯽ ﺑﻴﻦ اﻻﻗﻮاﻣﯽ ﺑﻮد."[5]

اظهارات آقای احدی قبل از همه به عمیق بودن سیاستهای تباری و ایجاد مشکلات ملی توسط "داخلی" ها تاکید داشته و به وضاحت آشکار میسازد که این "خارجی" ها نبودند که طراح برتری طلبی های اتنیکی و تباری باشند. همچنان هیچ خارجی ای از روس گرفته الی پاکستان، ایران و سایر کشورها به تضعیف ملیت و زبان یا قوت گرفتن ملیت و زبان دیگری تیوری و نقشهء سازمانیافته ای مطرح نکرده بود، بلکه همین "داخلی"ها بوده و هستند که گوی سبقت را از آنان ربوده و طراح اصلی نقشه ها و عملکردهای نژدادی و تباری در افغانستان میباشند. در تاریخ ظهور "امپراطوری درانی" هم، هیچ خارجی ای نه انگلیس، نه روس و نه فرانسوی، به طراحی ساختار یک نظام به قول آقای احدی "تباری پشتون" نه پرداخت. اما در طول مداخلات روسها، پاکستانی ها و امریکایی ها در 35 سال گذشته، اگر قبول کنیم که زمانی خلقی ها از شوروی دستور میگرفتند که این کار را انجام دهند، و طالبان هم از پاکستان و عربستان فرمان میبردند که "زبان پشتو را به عنوان زبان بین الاقوامی" استفاده کنند، سوال اینجاست که مگر این خارجیها از شوروی گرفته تا ایران، اعراب و پاکستان اینقدر عاشق سینه چاک "زبان پشتو" بودند که هم و غم شان را ترویج این لسان تشکیل میداد و یا پدرکشی دیرینه با "زبان دری" داشتند که میخواستند این زبان را نابود سازند؟ و یا حقیقت آنست که اینجا همه طرح ها و نقشه ها در دست همین "داخلی ها" (فاشیستان خلقی و افغان ملتی) بوده است و اینان کسانی بوده اند که آمارها، معلومات و اطلاعات دروغین را به خارجی ها ارائه میکرده اند تا ذهنیت خارجیها را در مورد واقعیت های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی افغانستان تغییر داده و با عشوه گری های بیشرمانه، جهتگیری های آنان را در قبال مسائل داخلی افغانستان شکل دهند. بعنوان نمونه آمارگیری ها و ادعاهای استاتستیک آقای احدی را در مقاله ایکه ذکر نمودم مشاهده نمایید و آنرا با آمار سازمان سیا CIA مقایسه کنید، آنزمان معلوم خواهد شد که برداشت امریکایی ها و جهانیان از مقیاسها و آمار مثلا تباری افغانستان چیست و آنچه را که احدی ها به خورد آنان میدهند چگونه است، و آنگاه به پوچ بودن ادعاهای "توطئه گرانه خارجی" پیرامون تضادهای ملی، بیشتر پی خواهیم برد.

بدین ترتیب، پس از آنکه طالبان در سالهای 1994-95 درعرصه نظامی موفقیتهای قابل توجهی بدست آوردند، به مغزهای فاشیستی و به شدت قومی جناح خلق و افغان ملت نیاز شان بیشتر شد تا در داخل و خارج کشور، به طراحی برنامه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی شان پرداخته و این چلی بچه های پا شده از مدرسه های پاکستان را  در امور مختلف همراهی و معاونت نمایند. هرچند این حقیقت غیرقابل انکار است که طالبان از بدو پیدایششان در خدمت تروریسم دینی برخاسته از جهادگرایی شیوخ عرب و ملیتاریسم پاکستانی قرار داشته اند که در اوایل از منابع مالی استخبارات ایالات متحده نیز با وساطت استخبارات پاکستان بهره مند بودند. اما در بعد داخلی، راهبرد طالبانیزم "افغانی" فقط و فقط بر اساس برقراری نظام قبیله ای مبتنی بر برتری جویی طبقه خاص (اعیان تباری پشتون ها) بر سایر طبقات، گروه ها و اقشار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی استوار بوده است. البته در بعد جهانی، سیاستگذاری های خارج از مرزهای افغانستان مربوط القاعده بود که به طالبان در آن حق حرف زدن را نمیدادند.

تاریخ گواه است که از احمد شاه درانی الی طالبان تمام حکام و رهبران فاشیست و شیونیست که به نحوی از انحا به سیاست برتری جویی قومی و قبیله ای مبادرت ورزیده اند، فقط در خدمت همین طبقه یعنی اعیان تبارگرای پشتون که در مقیاس بزرگتر شامل اشرافیت ارگ نشین و ملکهای قبایلی در اقصا نقاط کشور و بخصوص مناطق جنوبی، جنوب شرق و جنوب غرب میشود، قرار گرفته اند، که همواره در تکاپوی غلبه به سایرین بوده اند. اما نتیجه این خدمات در عرصه اجتماعی درست برعکس بوده است و این حکام مستبد و دسیسه گر عملا به تضعیف ملیت پشتون پرداخته اند. آنان بر علاوهء آنکه خون طبقات فرودست پشتون را با بهره کشی های بیرحمانه اقتصادی و نظامی چوشیده اند، با اعمال سیاستهای شیونیستی و قبیله ای نخست حساسیت های قومی را در میان اقوام مختلف پشتون (بخصوص دو قوم بزرگ درانی و غلجایی) به اوج رسانیده و بعد کینه سایر ملیت ها را در برابر اقوام شریف پشتون تشدید بخشیدند. ثانیا، به جای توجه به وضعیت اسفناک زندگی اقتصادی و فرهنگی توده های پشتون، عمدا آنان را از علم، تحصیل وتمدن دور نگه داشته اند تا در موقع ضرورت از آنان منحیث چماقی بر سر مخالفین قومی و غیر قومی شان استفاده نمایند. بدین اساس طبقه اعیان تباری که بر طرز دید و طرز سلوک قبیله مانند "کدهای پشتونوالی" وفادار بودند، تمام شراین اقتصاد، سیاست و جامعه را در سطح کشور در دست گرفته و در تبانی با امپریالیزم و نیروهای متجاوز بیرونی، به قلع و قمع توده های متعلق به تمام ملیتهای شریف کشور، بشمول ملیت پشتون  پرداخته اند. این است اصل قصه ایکه در طول تاریخ افغانستان اتفاق افتاده و در درازای 35 سال گذشته نیز گاهی عناصر ستم پیشه، کم سواد، نا آگاه و خودفروخته با کتمان حقایق متذکره به بهانه "مبارزه طبقاتی" و زمانی هم بنام "داعیه های دینی و مذهبی" به جنگها و منازعاتی تا سرحد نسل کشی پیش رفته اند.

برعکس باور عده ای از روشنفکران، این حقایق ادعاهای محض نیستند بلکه طرز تفکر فاشیستی ایست که از قلم "پشتونگرای اصیل" یعنی آقای احدی میتراود. ایشان مینویسند: "اﻣﭙﺮاﻃﻮرﯼ دراﻧﯽ ﺑﺮاﯼ اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﭘﺸﺘﻮن ها را ﺗﺤﺖ ادارﻩء ﻳﮏ ﻣﺮﮐﺰ ﺳﻴﺎﺳﯽ واﺣﺪ درآورد. ﺟﻨﮕﺠﻮﻳﺎن ﻗﺒﺎﻳﻠﯽ ﺳﺘﻮن ﻓﻘﺮات ﻗﻮت هاﯼ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺁن اﻣﭙﺮاﻃﻮرﯼ را ﺗﺸﮑﻴﻞ ﻣﯽ دادﻧﺪ و دوﻟﺖ ﻧﻴﺰ  ﭘﺸﺘﻮن ها را ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺳﺎﻳﺮ رﻋﺎﻳﺎﯼ ﺧﻮد از اﻣﺘﻴﺎزاﺗﯽ ﺑﺮﺧﻮردار ﮐﺮدﻩ ﺑﻮد. ﻣﺎﻟﻴﺎت ﭘﺸﺘﻮن ها ﮐﻤﺘﺮ از ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ بود، قبایل آنها مخصوصا  دراﻧﯽ ها، ﺑﺰرﮔﺘﺮﻳﻦ درﻳﺎﻓﺖ ﮐﻨﻨﺪه ﺑﺨﺸﺸﯽ زﻣﻴﻦ های دوﻟﺘﯽ ﺑﻮدﻧﺪ و ﺁﻧﻬﺎ اوﻟﻴﻦ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﻮدﻧﺪ ﮐﻪ از  ﺑﻮدﺟﻪ و هزﻳﻨﻪ های دوﻟﺘﯽ ﺑﺮﺧﻮردار ﻣﯽ شدند. ﺑﻄﻮر ﺧﻼﺻﻪ، دردوران اﻣﭙﺮاﻃﻮرﯼ دراﻧﯽ، ﭘﺸﺘﻮن ها  از ﺑﺮﺗﺮﯼ ﺳﻴﺴﺘﻤﺎﺗﻴﮏ و ﻧﻬﺎدﻳﻨﻪ ﺷﺪﻩء ﻧﻈﺎﻣﯽ، ﺳﻴﺎﺳﯽ و اﻗﺘﺼﺎدﯼ در اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮدﻧﺪ. حتی بعد از همپاشیدگی ﺁن اﻣﭙﺮاﻃﻮرﯼ، اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ﺑﻠﺤﺎظ ﺗﺒﺎرﯼ ﻳﮏ ﮐﺸﻮرﻋﻤﺪﺗًﺎ ﭘﺸﺘﻮن ﺑﻮد، ﻣﮕﺮ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﺸﻤﮑﺶ های ﻣﻴﺎن - ﺧﺎﻧﺪاﻧﯽ، دوﻟﺖ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﺑﺎﻻﯼ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﮐﻨﺘﺮول ﺑﺴﻴﺎر ﮐﻤﯽ داﺷﺖ. ﺑﺎ اﻳﻨﺤﺎل، در اﻳﻦ دورﻩ ﭘﺸﺘﻮﻧﻬﺎﯼ دراﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎ رﻗﻴﺒﺎن ﺑﺮاﯼ ﻗﺪرت ﺳﻴﺎﺳﯽ ﺑﻮدﻧﺪ، و در ﻣﻨﺎﺳﺒﺎت ﺑﻴﻦ اﻻﻗﻮاﻣﯽ، ﺳﻠﻄﻪء ﻧﻈﺎﻣﯽ و ﺳﻴﺎﺳﯽ ﭘﺸﺘﻮن ها ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﻣﻨﺎﻗﺸﻪ بود."

چنانچه از این متنها و سایر اسناد تاریخ استنباط میشود، از آغاز به اصطلاح امپراطوری افغانی درانی، جنگ طلبی، توطئه، برادر کشی و نسل کشی یگانه دستاورد امپراطوران، امیران، شاهان و حکام این مرز و بوم بوده است که همه مردم را به اطاعت بی چون و چرای اقلیت مستبد اعیان و اشراف تباری متعلق به قوم پشتون مجبور ساخته و جنگهای گوناگون را بر آنان تحمیل نموده اند. این طبقه به شدت ارتجاعی و حامی منافع یک اقلیت حریص و منزلتخواه، بخاطر رسیدن و حفظ قدرت از هیچ دنائتی در برابر خود توده های پشتون و بالاخره تمام مردم افغانستان دریغ نورزیده اند. شهزاده هایی که لحاظ نسب نواسه های احمد شاه درانی بودند بخاطر چوکی و مقام برادرانشان را کل و کور ساختند و آنگاه که زور شان در جنگهای روبرو نمیرسید از نیروهای بیرونی (انگلیس و روس) که آنزمان دو قدرت اثر گذار در منطقه بودند استفاده میکردند؛ و اما زمانی که قوام و حاکمیت محکمتری میافتند به تصفیه های قومی و ملیتی دست می یازیدند. درست همین ها بودند که سیاست "تفرقه بیانداز و حکومت کن" انگلیس را توسط چوکره های شان مانند محمد گل خان مهمند جامه عمل میپوشاندند و بعدا وارثین خلقی، طالبی و کرزی ای شان با کشاندن پای مداخله روسها، پاکستانی ها و امریکایی ها به داخل مرزهای افغانستان، هست و بود کشور را به بازی گرفتند. اما هرآنچه اینها کرده و میکنند، فقط بخاطر "برتری سیستاتیک و نهادینه شدهء نظامی، سیاسی و اقتصادی" بوده است که در چهارچوب اهداف راهبردی اعیان تباری پشتونگرا قابل تعریف است و بس. اما آقای احدی با زیرکی ویژه "پشتونوالی" حین تاریخ انگاری های شرورانه، در برابر حضور سایر تبارها، ملیتها و مقاومت آنان در قالب قیامهای مردمی در برابر طبقه اعیان تباری و متحدان ستمگر آنان، که در شکل و شمایل  خیزشهای دهقانی و ملی برای احقاق حقوق سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شان بوده و تاریخ "غبار" از آن حکایتهای مبسوطی دارد، خاموش است.  

در ضمن، پشتونگرای طالبانیست ما که از جمله تیوریسنهای درجه یک برای بسط و توسعه منافع اعیان تباری میباشد، از دغدغه برتری و سلطه پشتونها بر دیگران، دست بردار نیست. باز هم از این آقا بشنویم:

 "ﻋﺮوج اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ﻣﺪرن در ﺧﻼل ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻋﺒﺪاﻟﺮﺣﻤﺎن ﺧﺎن (1880-1901) دو ﭘﻴﺎﻣﺪ ﻣﺘﻀﺎد ﺑﺮاﯼ ﺳﻠﻄﻪء ﭘﺸﺘﻮن ها داﺷﺖ. در ﺳﺎل 1893 از ﻳﮏ ﻃﺮف، معاهدهء دﻳﻮرﻧﺪ ﺑﻴﻦ هند بریتانوی و اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن، ﺑﻴﺶ از ﻧﺼﻒ ﻧﻔﻮس ﭘﺸﺘﻮن ها را از ﮐﻨﺘﺮول دوﻟﺖ  اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ﺧﺎرج ﺳﺎﺧﺘﻪ و ﺑﻄﻮر ﻗﺎﺑﻞ ﻣﻼﺣﻈﻪ اﯼ اﮐﺜﺮﻳﺖ ﻧﺴﺒﯽ ﺟﻤﻌﻴت ﺷﺎن را در اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ﺗﻘﻠﻴﻞ داد؛ و از ﻃﺮف دﻳﮕﺮ، ﺗﺤﮑﻴﻢ دوﻟﺖ ﻣﺮﮐﺰﯼ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ وﻻﻳﺎت، ﺟﺎﺑﺠﺎ ﺳﺎزﯼ ﻧﺎﻗﻠﻴﻦ ﭘﺸﺘﻮن در ﺷﻤﺎل، و ﺳﺮﮐﻮﺑﯽ هزاره ﺟﺎت ﺳﻠﻄﻪء ﭘﺸﺘﻮن ها را در ﺳﺮﺗﺎﺳﺮ اﻓﻐﺎﻧﺴﺘﺎن ﺑﺎ ﻗﺪرت ﻗﺎﻳﻢ ﻧﻤﻮد." حال این سیاست فاشیستی مبتنی بر برتری دهی پشتونها نسبت به سایر ملیت ها که توسط عبدالرحمن خان جان تازه گرفته بود و چنانچه آقای احدی نیز آنرا با وضاحت اقرار مینماید، در آثار معتبر تاریخی از جمله افغانستان در مسیر تاریخ نوشته میر غلام محمد غبار نیز از تکاندهنده ترین وقایع تاریخ کشور ماست. این سیاستهای فاشیستی که گاهی حتی "آشویتس" هیتلری را نیز کمرنگ میسازد، چنان با قساوت اجرا میشده است و ذکر آن در آثار کاتب هزاره به تکرار مو بر بدن انسان آگاه و با احساس سیخ میکند، که با جدیدترین نمونه های آن نیز در نوع بیداگریهای طالبانی، همه روزه آشنا هستیم. اما کجاست وجدان احدی ها و همکاسه های فکری و عملی شان که بجای عذرخواهی از مردم افغانستان و بخصوص ملیتها و طبقات ستمدیده، به تیوریزه کردن فاشیسم در قالبهای مدرن مشغول اند؟

به همین ترتیب اصول دکترین "دیورندخواهی" پشتونگرایان افغان ملتی نیز که به معنی "یکجا سازی نصف نفوس پشتون" به بدنه اصلی حکومت قبیله میباشد را میتوان به آسانی درک کرد. ولیکن هنوز هم هستند کسانی که این حقایق را نکار نموده و یا کم اهمیت جلوه میدهند و بسیار بسادگی از "جابجا سازی ناقلین پشتون در شمال"، "سرکوبی" خونین و هستریک قیامهای مردمی در هزاره جات و سایر نقاط کشور و مستندات ویژه تاریخ مبتنی بر ستمگریهای ملی و قومی را که فاشیستانی مانند احدی برای آن گلو پاره میکند و آنرا افتخار "پشتونوالی" قوم خود میداند، چشم پوشی نموده و مانند چمچه های داغتر از آش، با قیافه گیریهای "روشنفکرانه"، "انقلابی"، "کمونیستی"، "اسلامی" و "ترقیخواهانه" در خدمت منافع اعیان تباری و متحدان سیاسی- تیوریک آنان قرار میگیرند و بعد هی داد میزنند که هرچه شده از دست "خارجی" ها شده!

بدین اساس میتوان نتیجه گرفت که چنین افراد و گروه ها یا از حقایق معتبر تاریخی نا آگاه اند و یا شامل آن عده ای هستند که خود از عقب عینک های فاشیسم، ناسیونالیسم و شیونیزم قومی به قضایای افغانستان نگاه میکنند.

اگر به تاریچه 35 سال گذشته نیز مراجعه نماییم با وضاحت میبینیم که نخستین جرقه های مسئله ملی زمانی به آتش فراگیر مبدل شد که اختلافات اساسی میان جناح های خلق و پرچم در رابطه به مسائل تباری برملا شد. آنان این اختلافات شان را رنگ و بوی ایدئولوژیک و پاتریوتیک داده و گلوی همدیگر را برای غصب بیشتر قدرت دریدند. اما بنابر عقیده طالبانیزم از نوع احدی "این روند به زوال بیشتر پشتونها کمک نمود." زیرا به عقیده ایشان، جناح پرچم که در راس قدرت قرار داشتند، به کنار زدن پشتونها اقدام نموده و این امر باعث عقده مندی های آنان گردید که بالاخره این "عقده" ها هیولای طالبان را زایید. بلی این است حرف دل بزرگترین متفکر طالبان، و از آن میتوان چنین استنباط نمود که پدیده طالب و فکر طالبانیزم محصول متبارز عقده های تباری، قومی و مذهبی میباشد که عاملان وحشی آن برای رسیدن به اهداف غیر انسانی شان دست به هرنوع جنایت و وحشت میزنند و از خونخوارترین عناصر، گروه ها و نیروها نظیر القاعده و داعش نیز کمک و حمایت بی شایبه دریافت میدارند.

اما در این میان نقش "خارجی"ها و قدرتهای بیرونی در قبال طراحی طالبانیزم چه بوده است؟

در خصوص استراتیژی روسها، پاکستانی ها و امریکایی ها بارها گفته ام که یگانه هدفی که آنان دنبال میکرده و میکنند، مانند هر کشور فعال در روابط خارجی و بین المللی، همانا بسط و توسعه منافع ملی شان در خارج از مرزهای سیاسی شان است. در این رابطه آنان در هر کشوری، نخست جای پای مناسب "داخلی" را جستجو میکنند تا از آنجا به داخل قلمرو سیاستگذاری های درونی این کشورها وارد گردیده و به گسترش اهداف استراتیژیک خویش بپردازند. این مامول بخصوص بعد از جنگ جهانی دوم، به توصیه وینستون چرچیل، صدر اعظم وقت انگلستان در سیاستگذاری های خارجی امپریالیزم انگلیس تطبیق گردیده و از آن زمان تا اکنون رنگ و رونق خاصی در دکترین سیاستگذاریهای برون مرزی کشورهای "جاه طلب" در عرصه بین المللی بخود گرفته است. بنابر این، منافع روسها و انگلیسها در اواسط قرن نزده ایجاب میکرد تا به تفاهمی در آسیا برسند که فرصت رسیدگی به رقابت های جدید اروپایی را داشته باشند. این بود که، نقشه جغرافیای افغانستان در اواخر قرن 19 توسط این دو قدرت در شمال و جنوب مبنی بر عدم پیشروی به قلمروهای استعماری همدیگر (منطقه حایل یا Buffer state ) شکل گرفت. به همین منوال، بعد از دهه 70 قرن بیست، رقابت میان امپریالیستهای شوروی و امریکا حین جنگ سرد و پس از آن بخاطر منافع استراتیژیک شان پای مداخله آنها را به افغانستان کشاند. همچنان، برای جلوگیری از ادعاهایی ناعاقلانه و غیر عادلانه حکام افغان در رابطه با خط مرزی دیورند و بلندپروازیهای نظامیان پاکستان برای دسترسی به منابع آسیای میانه، دست مداخله پاکستانیها را در امور افغانستان، از بدو تأسیس این کشور، باز گذاشته است. تضاد منافع منطقوی میان کشورهای مختلف در زمان اشغال شوروی و بعد از آن همه بخاطر تفوق طلبیها و منافع اقتصادی و سیاسی شان بوده است که به جنگ نیابتی در افغانستان مشغول گشته اند. اصول سیاستگذاری های خارجی هریک از این کشورها حکم میکند که بخاطر رسیدن به منافع شان از هر وسیله ای در بیرون مرزهایشان (داخل افغنستان) استفاده نمایند. بدین اساس میتوان مداخله های کشورهای دیگر منطقه ای و فرا منطقه ای مانند امریکا، روسیه، چین، هند، ایران، آسیایه میانه و دیگران را نیز تعریف نمود که از حوصلهء این نبشته خارج است.

اما آنچه میخواهم تاکید نمایم اینست که در طول تاریخ، ناهنجاری های اتنیکی "داخلی" و تفوق طلبی های تباری اعیان و اشراف پشتون همیشه وسیله ای خوب و بستر مناسبی بوده است برای مداخلات بیرونی. چنانچه این نابسمانانی ها شورویها را کمک نمود تا تا با استفاده از آن راهبرد معروف "رسیدن به آبهای گرم"  خویشرا، ذریعه اشغال افغانستان و بعدا پاکستان به منصه اجرا گذارند که با مداخلت امریکایی ها (رقیب جنگ سرد آنها) این راهبرد نقش بر آب شد. به همین منوال، زمانیکه طالبان در اوج قدرت قرار داشتند، جنرال پرویز مشرف با "نزدیک ترین متحد" خواندن "پشتونها" از احساسات شیونیستی، تبارگرایان داخل و بیرون صفوف طالبان استفاده نموده و به تعرض و تجاوز بیشرمانه اش در خاک افغانستان ادامه داد. پس از سال 2001 زمانیکه نیروهای امریکایی وارد افغانستان شدند، عناصر به شدت فاشیست و تبارگرایی مانند زلمی خلیل زاد (از مهره های اصلی طالبانیزم امریکایی) با مهارت ویژه ای برنامه های تباری اش را با راهبردهای منطقه ای سفارت امریکا در افغانستان تطبیق نموده و ذهنیت اداره بوش را در قبال پلانها و عملکرد امریکایی ها در افغانستان، شکل میداد. این  است "اهداف استراتیژیک خارجی"ها و دلیل مداخلات آنان و به صراحت باید گفت که فاشیزم دینی و تباری نیز جزء لاینفک این استراتیژیها و مداخلات بوده است. اما بار دیگر اذعان مینمایم که این فاشیزم تباری داخلی، با نظریه پردازی و عملکردهای نازیستی و الترا صهیونیستی منحیث وسیله ای محکمی به اهداف استراتیژیک "خارجی ها" کمک کرده و میکند و آنانی که یگانه عامل همه بدبختی های کشور را فقط "خارجی" ها میدانند، و به تبلیغات کور و ناعاقلانه در زمینه مشغول اند، در نهایت به "کرزی" ای مبدل خواهند شد که با زر زدن در گوش مردم میخواهند برای خود "نام" و "نشان" ملی کمایی کنند، و یا در "انقلابی" ترین حالت به انتحاریون و آشوبگران خدمت نمایند. اما در عین حال باید خاطرنشان ساخت که حساب مبارزه برحق مردم این مرز و بوم، که شامل تمام اتنیکها، اقوام و گروه های اجتماعی در برابر اعیان تباری و متحدان خارجی و داخلی شان، برای احقاق حقوق شهروندی و عدالت اجتماعی، با این "خارجی" ها و "داخلی" ها واضح است که بعدا با تفصیل به آن خواهم پرداخت.

 کوتاه سخن اینکه، طرح و تیوری طالبانیزم که بعنوان نمونه از دیدگاه آقای احدی منحیث تیوریسن معتبر این جریان به آن مراجعه نموده ام، بطور اخص بدین باور تکیه دارد که چون پشتونها اکثریت افغانستان را تشکیل میدهند  باید بر افغانستان حاکمیت بلامنازع خود را به هر وجه ممکن اعمال نمایند (قابل ذکراست که آقای احدی به آمار های من دراوردی - % 75 پشتونی – هم دل خوشی بسیار دارد و یا شاید آنطرف خط دیورند را نیز در این محاسبه شریک ساخته است). بنابر این، طالبانیزم که منحیث یک طرز تفکر و طرز تلقی اعیان تباری پشتون رونما میشود، همانا چهرهء شنیع ایدیولوژی این طبقه عقبگرا بوده و در حقیقت ادامه دهنده نقشه های جنایتکارانه عبدالرحمن خان، محمد گل خان مهمند، نادر خان، شاه محمود خان وغیره را در قالبهای "مدرن" تروریستی یعنی انتحار، انفجار، سربریدن، قتل زنان و کودکان و حتی نسل کشی های نازیستی- صهیونیستی میباشد که در این راستا از هیچ نوع جنایت و خیانت کوتاه نخواهند آمد. اما بصورت کل هرگاه خواسته باشیم پدیده طالبانیزم را از لحاظ استراتیژیک به مطالعه بگیریم، به اساس تیوریهای آقای احدی و سایر رهبران "تحصیل کرده" اشرافیت تباری، میتوان اهداف راهبردی این جریان را در سه بعد به مطالعه گرفت:

  1. در بعد سیاسی -  الف: استقرار دولت دیسپوتیک اعیان تباری بر اساس برتری طلبی قوم پشتون و حذف سایر هویتهای ملی یا به گفته اشرف غنی احمد زی حذف "خرده ملیتها": در این راستا طالبانیزم خواستار یک حکومت مستبد قوی مرکزی شبیه حکومت عبدالرحمن خان و نادرخان میباشد تا بتواند با تصفیه های قومی و جابجایی اعیان پشتون (اشراف و "مشران" این اقوام)  در مناطق مسکونی وغیر مسکونی متعلق به اقوام غیر پشتون نفوذ و حاکمیت تباری خویش را تضمین نماید. در این مورد، به عنوان نمونه در 13 سال گذشته حملات سالانه "کوچی ها" به مناطق هزاره نشین را میتوان ذکر کرد. ب: تحمیل هویت واحد پشتونی بر کشور با یک سازوکار منظم راسیستی غرض تضعیف و بالاخره حذف هویتها و زبانهای ملی مانند فارسی، ازبکی، پشه ای، نورستانی، بلوچی و سایر لسانها. نمونه های آن در جدال لجوجانه طالبگرایان، در برابر از کار انداختن واژه های زبان فارسی- دری و تحت انقیاد در آوردن این زبان با اختلاط زبانهای پشتو و عربی میباشد. نمونه دیگر این سیاست نیز چاپ و پخش "دایره المعارف اتنوگرافی" بود که از طرف اکادمی علوم سازماندهی شده بود و بعد از سروصدا های زیاد از انظار عامه دور گردید.
  2. در بعد نظامی: الف: تشکیل قوتهای بی رحم و خوانخوار نظامی- قبیله ای (عمدتا شبتاز) مانند ملیشه های نادر خان با حمایت مستقیم تروریسم بین المللی بشمول القاعده و داعش غرض استقرار حاکمیت قبیله با زور سلاح، انتحار، انفجار و ایجاد رعب و وحشت. ب: جابجا سازی کادر های وفادار به نظام قبیله و تبارگرا در رده های رهبری ارتش ملی کشور، دامن زدن مسائل قومی و تعصبات تباری در داخل ارتش و بالاخره آماده شدن برای انجام کودتا و براندازی حکومت از داخل.
  3. در بعد اقتصادی: الف: حمایت از مافیای اقتصادی، بشمول غاصبان زمین، تولید کنندگان مواد مخدر و قاچاقبران برای کسب منافع مالی از اقتصاد جنگی و فرآورده های مواد مخدر در سطح ملی و بین المللی، ب: بسط و توسعه سرمایه داری رانتی[6] با اتکا به منابع مالی خارجی، نهادینه ساختن سرمایه داری رانتی، فلج کردن تولیدات داخلی و محدود ساختن هرچه بیشتر صادرات در عرصه بازرگانی. ج: غصب و چپاول منابع اقتصادی بشمول زمینهای زراعتی، معادن و صنایع به بهانه "اصلاحات ارضی" ثانی، "مدرنیزه ساختن صنعت و کشاورزی" و قرار دادن این منابع اقتصادی در دست اشرافیت تباری. د: به حاشیه راندن هرچه بیشتر، موالی و فرودستان قبایل، دهقانان فقیر، مزدورکاران روستایی و کارگران شهری غرض استثمار هرچه بیشتر آنان و خوش خدمتی به غاصبان زمین (در شهرها و دهات)، حمایت از سرمایه داران رانتی و حامیان مالی بین المللی شان.

ادامه دارد...

 



[1] طبقه اعیان تباری عبارت از طبقه خاص اجتماعی – اقتصادی در ساختار قبیلوی افغانستان است که معادل واژه "مشران" زبان پشتو، در این نبشته بکار برده میشود. پیرامون چگونگی پیدایش، رویش و عملکرد آن در زمینه های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بحث گسترده ای نیاز است که امیدوارم به یاری پژوهشگران عرصه سیاست و اجتماع در نبشته های بعدی به وضاحت بیشتر آن بپردازم. اما بطور اخص و به اساس مقاله ای از مصطفی همدانی درمورد "اشرافیت" میتوان چنین نتیجه گرفت که این نوع اعیان گرایی طبقاتی در میان قبایل پشتون در افغانستان و بسط آن در جامعه بعد از خراسان، چیزی است که آنرا میتوان بر مبنای مطالعه از سیستمهای اقتصادی و اجتماعی نظامهای "استبداد شرقی" ماقبل فیودالی درک کرد. در این نوع نظامها به گفتهء آقای همدانی، "اشراف در همه‌جا مدعی امتیازات موروثی و خانوادگی و غیرقابل انتقالی بودند. در کشورهایی که دارای اشرافیت نیرومندی بودند، حتی حق تغییر شاه و یا دودمان سلطنتی از امتیازات اشرافی به‌شمار می‌رفت... در غرب، مالکیت ارضی مهم‌ترین ویژگی اشرافیت فئودال به‌شمار می‌رفت. لیکن در شرق به‌ویژه در خاورمیانه، احراز وظایف و مناصب نظامی و ادرای مهم‌ترین ویژگی اشرافیت بود." اما در افغانستان طبقهء "مشران" مورد نظر ما یعنی اعیان تباری که بر تبار و دودمانهای ( بویژه نزدیک به مراکز قدرت سیاسی) پشتون از لحاظ اجتماعی و نظامی متکی بوده است، از لحاظ اقتصادی نه مانند فیودالیسم که وابسته به زمین و کشاورزی بودند، به بادیه نشینی، کوچیگری و زندگی کوهی، مشغول بودند. این طبقه در نظام قبیله ای حتی قبل از تشکیل سلطنت موروثی درانی در طول تاریخ در پی کسب مالکیت ارضی و احراز وظایف و مناصب نظامی و اداری بوده و هستند که این جاه طلبی و قدرتخواهی حریصانه آنان در عرصه های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، دلیل اصلی تضاد میان این طبقه با سایر طبقات بشمول زمینداران بزرگ و کوچک، سرمایه داران نوخاسته و سایر طبقات و اقشار گردیده است. چنانچه جابجا شدن و جابجا ساختن تبارهای پشتون از اطراف کوه های سلیمان در مناطق هموار و زراعتی خراسان بزرگ از طریق جنگ، دسیسه و سیاستهای خصم پرورانه ی تبار محور از اولویتهای اساسی طبقه اعیان تباری حتی قبل از تشکیل کشوری بنام افغانستان بوده است و رویکرد عملی آن هم نظام سیاسی ای بود که به اساس خواسته های اعیان و اشراف پشتون تبار شکل گرفته و در پیکار و مبارزه برای گرفتن بیعت بی چون و چرای سایر ساکنان این جغرافیا انجامیده است.

 

[2] "... خواجه بشیر احمد انصاری به نقل از کتاب رشید احمد که در این کتاب هویت 29 تن از رهبران کدری و کلیدی طالبان نوشته شده است که از میان این رهبران تنها دو عضو اند که از یک قبیله نیستند در حالی که 26 تن دیگر این افراد منصوب به یک قبیله اند. و در عین حال تمامی رهبران سیاسی طالبان مربوط به یک سمت و یک قبیله بودند، پایتخت کشور را عملاً از شهر کابل به شهر و دیار انتقال دادند که خود از آن دیار بودند. تمامی معاملات کشور را به زبانی گزینش نمودند که خود به آن صحبت می نمودند." رامش نوری، ایدئولوژی طالبانیزم و تاثیرات آن بر امنیت ملی افغانستان.

 

[3]  بسیاری از روشنفکران افغانستان عقیده دارند که اسلامگرایی طالبان نوعی از دیدگاه های خوارج است. رامش نوری در مقاله ای بنام "ایدئولوژی طالبانیزم و تاثیرات آن بر امنیت ملی افغانستان" مینویسد: "دیدگاه های دینی این گروه بیشتر شبیه گروه "خوارج" است...خوارج گروه دینی است  که در زمان خلفایی راشدین ظهور نمودند و مهمترین ویژگی های خوارج عبارتند از: کج فهمی از دین "برداشت غلط از دین و آموزه های دینی"

 

[4] Carlotta Gall, The wrong enemy

 

[5] انورالحق احدی، زوال پشتونها در افغانستان، ﻧﺸﺮﻳﻪ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎت ﺁﺳﻴﺎﻳﯽ، ﺟﻠﺪ35، ﺷﻤﺎرﻩ 7، 1995 ﺟﻮﻻﯼ

 

[6]  نگاه به مقاله اشرف غنی احمدزی، پدر فساد مالی افغانستان از همین نویسنده. http://www.takwin2009.blogfa.com/9302.aspx







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



بهمن تکوین