دنیای عرب؛ دنیای زبونی و درماندگی

۱۸ سرطان (تیر) ۱۳۹٣

وقتی بم هواپیماها و موشک های کروز امریکایی و اروپایی بر شهرهای لیبیا فرود می آمد (آغاز حمله28 حوت1389(19مارچ 2011) مردان عرب لبیایی مخالف معمر قذافی، با فریاد الله اکبر از آن استقبال می کردند. آنها با بلند کردن انگشتان دست به عنوان پیروزی، به کمره های خبرنگاران تلویزیون می چسپیدند و هر چه بلند تر الله اکبر می گفتند تا شور و شعف درونی خود را به گوش دنیا برسانند.

 دیدن این صحنه ها من را به یاد روزهای ورود ارتش امریکایی ها و انگلیس ها در آغاز بهار 1991 میلادی به کویت می انداخت که مردان عرب کویتی پرچم امریکا و گردن سربازان امریکایی را می بوسیدند و سپس پسران نوزاد خود را جورج دبلیو بوش نام  می گذاشتند. شاید، هم مردان لیبایی در آن روزها و هم مردان کویتی دو دهه قبل از آنها، چاره ای نداشتند تا از شر دیوانگان خود کامه و خون آشامی چون صدام حسین و قذافی رها شوند. 

اما انگیزه های شور و شادی مردان وزنان عربی هر چه که بود، این فریاد ها و شادی ها با شعار الله اکبر در استقبال از بم های امریکایی و اروپایی تنها یک تصویر را ترسیم می کرد:

تصویر زبونی و درماندگی دنیای عرب را!

 

صد سال ذلت و حقارت:

نکتۀ مهم و قابل توجه این است که روند تحقیر و ذلت اعراب مسلمان  در برابر قدرت های غربی اروپایی و امریکایی روندِ صد ساله است. عرب، صد سال است که بار این حقارت و ذلت را می کشد و هنوز این بار را به گردن دارد. درست، زمانیکه آتش جنگ جهانی اول شعله ور شد و دنیای مقتدر غربی  آخرین امپراتوری مسلمانان عثمانی را متلاشی کردند، عرب ها که بخشی از قلمرو آن امپراتوری بودند در نقش ستون پنجم اروپایی ها عمل کردند تا به تشکیل دولت و کشور مستقل عربی برسند. پادشاه حجاز یا شریف مکه(شریف حسین) و پسرانش امیر فیصل و امیر عبدالله در رهبری شورش اعراب بر ضد عثمانی و در کنار نیروهای بریتانیایی قرار گرفتند. ماکماهان نمایندۀ بریتانیا در مذاکره با شریف حسین متعهد شد که بریتانیا در ازای ایستادگی اعراب علیه دولت عثمانی استقلال و حاکمیت عربی آنان را به رسمیت می شناسد.  در حالی که قبل از آن، مصر و سرزمین های شیخ نشین ساحلی شبه جزیره عربستان تحت الحمایۀ بریتانیا قرار گرفته بود.

فرانسوی ها در اواخر سده نوزدهم(سال 1881 عیسوی)با امضای پیمان "باردو "، تونس را تحت الحمایه خود ساخته بودند. سپس بر  مراکش، الجزایر  و موریتانیا دست یافتند. ایتالوی ها در سال 1912عیسوی لیبیا را گرفتند و سومالیا را بصورت مشترک با انگلیس ها تحت سیطرۀ خود در آوردند.

ملک حسین و پسرانش در حالی که مبتنی بر وعده و وعید انگلیس ها بر ضد قوای عثمانی در جزیرة العرب شوریدند تا به کشور و دولت مستقل عربی برسند، اما انگلیس ها قبل از پایان جنگ در توافقنامه غیر علنی سایکس – پیکو (16می 1916میان ژرژ پیکو نماینده فرانسه و سرمارک سایکس نماینده بریتانیا ) متصرفات عربی عثمانی را میان خود تقسیم کردند. سپس در دسمبر 1918، "کلمانسو"صدر اعظم فرانسه و "لوید جرج"صدر اعظم بریتانیا توافقات تقسیم محرمانۀ متصرفات عربی عثمانی ها را بصورت آشکار در قرار داد "کلمانسو – لویدجرج" تأیید کردند.

تلاش عرب ها در جهت ایجاد دولت مستقل عربی، به ویژه تلاش امیر فیصل پسر ملک حسین شریف مکه از رهبران شاخص دنیای عرب در آن زمان به نتیجه نرسید. فیصل که به کمک نیروهای بریتانیا به فرماندهی ژنرال "آلن بی "در اکتوبر 1918 دمشق را از نیروهای دولت عثمانی متصرف شد و در آنجا سلطنت مستقل عربی را به نام پدرش اعلان کرد در یاد داشت خود به کنفرانس صلح پاریس (جنوری 1919)نوشت که پدرم به خواهش بریتانیا و فرانسه بر ضد دولت عثمانی دست به قیام زد؛ حالا باید ملت عرب دارای حق حاکمیت مستقل شوند. پاسخ  فرانسوی ها به التماس ملک فیصل این بود که قوای فرانسوی به فر ماندهی ژنرال گورو Gouraud در 25 جولای 1920 دمشق را اشغال کردند و فیصل را بصورت تحقیر آمیزی از آنجا بیرون راندند. هر چند امیر فیصل پس از اخراج از سوریه، به کمک و تأیید بریتانیا در 23 آگست 1921 پادشاه عراق اعلان شد، اما سلطنت مذکور تحت نفوذ و استیلای بریتانیا قرار داشت. پس از آن فرانسوی ها لبنان و سوریه را اشغال کردند، انگلیس ها بر فلسطین و عراق دست یافتند و تسلط خود را بر تمام شیخ نشین های عربی خلیج فارس حفظ کردند.

 

ناسیونالیزم عربی؛ مظهر ناتوانی و شکست عرب:

در فاصله های دو جنگ جهانی اول و دوم  و سالهای پس از جنگ دوم  جهانی مبارزات مردم عرب در بسیاری از کشور های عربی تحت استیلا و اشغال استعمار گران اروپایی به تشکیل کشور های جداگانه و در ظاهر مستقل عربی انجامید. در این دوره، نسل جدیدی از نخبگان عربی بر خاسته از جریان مبارزات استقلال خواهی اعراب بوجود آمد که بیشتر از نسل پیشین خود شور و روحیۀ ناسیونالیزم عربی داشتند. این ناسیونالیست های عرب با تلفیق  اندیشه های مختلف مارکسیستی، لیبرالیزم غربی و حتا اسلامی وارد میدان سیاست و اقتدار در جوامع عربی شدند. برخی از افراد و گروه های آنها با توسل به کودتای نظامی سلطنت های عربی را بر انداختند و قدرت را در کشور های خود قبضه کردند. افسران آزاد مصر به رهبری جمال عبدالناصر در مصر، احزاب بعث در عراق و سوریه و معمر قذافی در لیبیا از پیشقراولان جنبش ناسیونالیستی عرب در نیمۀ دوم قرن بیستم عیسوی بودند.  در حالی که دولت های این جنبش و چهره های معروف و نامدار آن در دنیای عرب  با شعار احیای استقلال و اقتدار ملت عرب وارد میدان شدند اما دنیای عرب طی  نیم قرن حاکمیت آنها نه تنها که به استقلال و اقتدار نرسید، بلکه به قهقرای مذلت و درماندگی بیشتر فرو رفت.

جمال عبدالناصر چهرۀ نامدار و اصلی ناسیونالیزم  عربی برغم آنکه  با ملی ساختن کانال سویز در 1954 و عقیم ساختن اشغال نظامی کانال از سوی بریتانیا، فرانسه و اسرائیل، در آغاز، شور و امیدی به ناسونالیزم عربی ایجاد کرد، اما شکست او در جنگ 1967 با اسرائیل به آغاز شکست ناسیونالیزم عربی انجامید. هر چند ناصر با مرگ خود در 28 سپتمبر 1970 دیگر شاهد زبونی و شکست ناسیونالیزم  عربی تا پایان سده بیستم  و نخستین سدۀ بیست و یکم عیسوی نبود. پس از او ناسیونالیزم عربی در مسند اقتدار سیاسی تا پایان سدۀ بیستم و در نخستین سدۀ بیست و یکم عیسوی بصورت افتضاح آمیزی شکست خورد. این شکست در دو جبهه بوقوع پیوست:

در داخل و در عرصۀ آیدئولوژی و سیاست، و در بیرون در میدان مبارزه و مقابله با اسرائیل و با استیلا و سیطره جویی غرب.

جنبش ناسیونالیزم  عربی در طول بیش از نیم قرن حضور خود در مسند اقتدار سیاسی  به جای ایجاد نظام  سیاسی مبتنی بر آزادی و عدالت به تشکیل رژیم های استبدادی و خود کامه پرداخت و در بطن خود خون آشام ترین، فاسد ترین و دیوانه ترین چهره هایی چون صدام حسین، معمر قذافی و . . .  را پروراند.

پهلوی دیگر شکست نا سیونالیزم عربی شکست آن در برابر سیطره جویی دنیای غرب بود. دولت های غربی به رهبری ایالات متحده امریکا و بریتانیا، قلمرو حاکمیت صدام حسین سرکش ترین چهرۀ متکبر ناسیونالیزم عرب در نیمۀ دوم قرن بیستم  را لگد مال کردند و  با چه مذلتی گردن سرکش او را  به طناب دار بستند.

 قذافی سرکش و انقلابی را به سرنوشت بدتر و غم انگیز تر از صدام گرفتار کردند. او را توسط مخالفانش از درون لولۀ فاضلاب که پناه جسته بود، بیرون کشیدند. پس از تحقیر و شکنجه هلاکش ساختند و جسدش را روزها در قصاب خانه ای در معرض دید مردم قرار دادند. در حالی که قذافی چهل دو سال بر اریکۀ قدرت تکیه زده بود و از پول های سرشار نفت، ارتش تا دندان مسلح ساخت و لیبیا را به زراد خانه مبدل کرد، فریاد حمایت از فلسطین سرداد، از محو اسرائیل سخن گفت و پرچم مبارزه با امریکا و امپریالیزم را برافراشت و در درون کشور خود مانند فراعنه با خودکامگی و بیدادگری فرمان روایی کرد.  

 

سه بار شکست  در برابر اسرائیل:

کشور های عربی با 360 ملیون جمعیتی که اکثریت مطلق شانرا مسلمانان تشکیل میدهند، متشکل از 23 کشور(عربستان سعودی، عراق، سوریه، لبنان، اردن، فلسطین، بحرین، قطر، امارات متحده عربی، عمان، کویت، یمن، مصر، لیبیا، تونس، الجزایر، مراکش، موریتانیا، سودان، سومالی، جیوبوتی، کومور و صحرای غربی) در براعظم آسیا و شمال افریقا هستند. عرب ها در نیم سدۀ اخیر  سه بار از سوی نیروهای اسرائیلی به عنوان کشوری که بیشتر از پنج ملیون جمعیت یهودی ندارد شکست فضیحت باری دیدند.

در دومین روز تشکیل اسرائیل(15 می 1948)نیروهای عربی متشکل از ارتش مصر، اردن، سوریه، عراق، لبنان، یمن، داوطلبانی از عربستان سعودی و فلسطینیان از چند جبهه به اسرائیل حمله کردند. اما پس از هشت ماه جنگ، اسرائیل اراضی بیشتری را از اعراب گرفت.

دومین جنگ اعراب و اسرائیل در می 1967 رخ داد. جمال عبدالناصر  رهبر ناسیونالیزم  عربی و رئیس جمهور مصر با مشارکت سوریه، اردن، عراق و کویت در صدد حمله بر اسرائیل شد. اما دولت شوروی از طریق سفیر خود در قاهره ناصر را شب هنگام از خواب بیدار کرد و او را از حمله منصرف ساخت. در فردای آن شب نیروی هوایی اسرائیل در یک تهاجم  سریع و ناگهانی فرودگاه های این کشور ها را بمباران کرد. سپس نیروی زمینی اسرائیل در یک جنگ شش روزه اعراب را شکست دادند و مناطق: صحرای سینا، کرانۀ باختری رود اردن، بلندی های جولان، نوار غزه و بیت المقدس را تصرف کردند. یک ملیون فلسطینی در این جنگ آواره شد.

سومین جنگ اعراب و اسرائیل به شرکت مصر در زمان ریاست جمهوری انور السادات و سوریه به ریاست جمهوری حافظ الاسد در اکتوبر 1973 بوقوع پیوست. نیروهای عربی پس از پیروزی اولیه از سوی قوای اسرائیل عقب رانده شدند. اسرائیل در این جنگ توانایی نظامی خود را با کمک های بلاوقفۀ امریکا تقویت کرد و کماکان سرزمین های اعراب را که در جنگ 1967 تصرف کرده بود در دست خود نگهداشت.

دولت های عرب که با شعار ناسیونالیزم عربی و دفاع از فلسطین به عنوان قضیه  عرب وارد جنگ با اسرائیل شدند،  پس از سه بار جنگ  ناکام امید خود را در غلبۀ نظامی از دست دادند. آنها در صدد مذاکره و راه حل سیاسی و تأمین روابط با اسرائیل بر آمدند.  دولت های مصر، اردن و سازمان آزادیبخش فلسطین برهبری یاسر عرفات اسرائیل را به رسمیت شناختند. بسیاری از دولت های دیگر عربی حتا شیخ نشینان عرب خلیج فارس و شبه جزیره عربستان بصورت غیر رسمی با اسرائیل  ارتباط بر قرار کردند. تا پایان سده بیستم عیسوی دیگر فلسطین به عنوان قضیۀ ملی اعراب برای سران دولت های عربی اهمیت خود را از دست داد و در واقع  آخرین میخ بر تابوت ناسیونالیزم عرب کوبیده شد.

 

اتحادیه عرب؛ مظهر ناتوانی و استیصال دنیای عرب:

اتحادیه کشور های عربی در مارچ 1945 نخست توسط  شش عضو مؤسس  کشور های مصر، عربستان سعودی، عراق، سوریه،  لبنان و اردن تشکیل شد و سپس اعضای آن به 22 کشور عضو و چهار کشور عضو  ناظر  رسید. هدف از تشکیل اتحادیه آن بود تا بر معضلات دنیای عرب رسیدگی کند و حتا دنیای عرب را به عنوان یک قدرت تأثیر گذار در جهان در آورد.  اما این اتحادیه، نه تنها به قدرت مؤثر جهانی و حتا منطقه ای مبدل نشد، بلکه  بصورت افتضاح آمیزی در حل معضلات درونی جامعۀ عربی ناتوان باقی ماند.  

 اتحادیه  کشور های عربی در طول حیات خود هیچپگاه  بر سر یک موضوع  واحدی به تصمیم واحد و عملی نرسید. مؤفق به حل هیچ مشکل دنیای عرب نشد.  درگیری و خصومت های درونی کشور های عربی که با اشغال کویت در آگست 1990 توسط صدام حسین به اوج خود رسید، نمایانگر ناتوانی و رسوایی این اتحادیه بود.

 اشغال عراق توسط ایالات متحده امریکا و بریتانیا در سال 2003 و قتل صد ها هزار عرب عراقی پس از این اشغال، دستگیری صدام حسین رئیس جمهور پیشین عراق به عنوان چهرۀ اصلی و مقتدر اندیشۀ ناسیونالیزم عربی، محاکمه و اعدام دراماتیک و نمادین او در برابر دیدگان اتحادیۀ عرب و مردم عرب، ضعف و افتضاح  غیر قابل تصور اتحادیه عرب را به نمایش گذاشت.

 تداوم جنگ و بی ثباتی در عراق که پس از خروج نیروهای امریکایی و انگلیسی که با رقابت و دخالت دولت شیعۀ جمهوری اسلامی ایران و دولت سلطنتی سنی -سلفی عربستان سعودی به جنگ فرقه ای تبدیل شد، درماندگی و استیصال اتحادیۀ عرب را بیشر آشکار ساخت.

جنگ در کشور لیبیا و سقوط دولت قذافی و قتل فضیحت بار او و سپس اضمحلال دولت مرکزی در این کشور، جنگ خونین سوریه با صد ها هزار کشته و ده ملیون آواره، سرکوبی نتیجۀ انتخابات مصر و سقوط دول منتخب آن با کودتای ارتش، ظهور گروه های افراط گرای اسلامی چون القاعده، داعش، جبهۀ نصرت و غیره از میان جوامع عربی که پیامی جز نفرت و کشتار در جهان ندارند، استیصال فضیحت بار اتحادیۀ کشورهای عربی را بیشتر از بیش آشکار ساخت.

 

اعراب و جنگ داخلی؛ نابودی ارتش و تخریب زیربناهای حیات اقتصادی و اجتماعی:

اگر اعراب در جنگ سه گانه با اسرائیل به پیروزی دست نیافتند و فلسطین را با سرزمین های اشغال شده به آزادی نرساندند، اما پس از آن دولت های ملی گرا و ناسیونالیست عربی در کشورهای شان به تشکیل ارتش های منظم دولتی پرداختند و بیشترین در آمد کشورهای خود را در جهت تجهیز ارتش کشورهای خود با سلاح مدرنِ متعارف اختصاص دادند. در این میان، ارتش های مصر، عراق، سوریه و حتی لیبیا که بدست نظامیان ملی گرای کودتاچی شکل گرفت، در ظاهر نیرومند ترین و مجهز ترین ارتش ها شمرده می شدند. یکی از انگیزه ها و دلایل این زمام داران ناسیونالیست نظامی در تقویت و تجهیز ارتش، گویا مقابله با دشمن اسرائیلی بود.

اما این اعراب ناسیونالیست حاکم، ارتش های خود را پس از نیم قرن تقویت و تجهیز به بهانۀ مقابله با اسرائیل، در جهت کشتار مردم و ویرانی سرزمین خود بکار بردند. ارتش های عراق و لیبیا با تمام سلاح و تجهیزاتی که طی نیم قرن از دارو ندار این کشورها شکل گرفته بود، متلاشی و مضمحل شد. ارتش سوریه را خانوادۀ حاکم اسد برای ویرانی سوریه و کشتار مردم بکار بردند و هنوز این ویرانی و کشتار ادامه دارد.

 

ریشه های ناتوانی و درماندگی دنیای عرب در چیست؟

اگر به توانایی دنیای عرب  در هر سه شکل ناسیونالیزم عربی، جنبش های چپ و مارکسیزم و نهضت های اسلامی یا اسلام گرایی نگاه شود، تمام این اشکال حکایت از ناتوانی و شکست اعراب دارد.

جنبش چپ کمونیزم در دنیای عرب در همان سالهای اوج اقتدار و گسترش این جنبش در دهۀ پنجاه، شصت و هفتاد میلادی نقشی در احیای اقتدار اعراب و در مبارزه با دنیای غرب و اسرائیل ایفا نکرد. اقتدار  جریان چپ مارکسیستی در دو کشور عربی یمن جنوبی و سومالیا به شکل گیری نظام سیاسی بهتر از سایر کشور های عربی نیانجامید.  شوروی و چین به عنوان دو قدرت جهانی  پرچمدار  حنبش مارکسیزم  علی رغم  روابط نزدیک دولت های ناسیونالیست و انقلابی عرب با آنها در کنار آن دولت ها و جنبش های چپ عربی تا غلبه بر اسرائیل و گویا امپریالزم غربی ایستاد نشدند. برعکس، اتحاد شوروی سوسیالیستی اسرائیل را به رسمیت شناخت و  با آن کشور روابط  نزدیک ایجاد کرد.

داستان ناکامی جنبش ملی گرا و ناسیونالیست عرب که دیگر نیازی به حکایت ندارد.

جنبش های اسلامی یا اسلام گرایی علی رغم آنکه قدرت سیاسی و حاکمیت را در دنیای عرب تجربه نکردند، در میدان عمل و سیاست ناکام تر و ناتوان تر از مارکسیست ها و ملی گرایان ظاهر شدند.  اخوان المسلمین مصر در اقتدار یکسالۀ خود بر کشور مصر نشان داد که  برای رهبری و مدیریت کشور فاقد درایت و برنامۀ سیاسی است.

مهم ترین گروه های نقش آفرین که از درون جنبش اسلامگرایی عرب سر بر آوردند، گروه های  افراطی و تکفیرگرای چون: القاعده، داعش، جبهۀ نصرت و غیره هستند که پیامی جز نفرت و کشتار و ترویج فرهنگ عملیات انتحاری و سربریدن آدم ها، چیز دیگر ندارند. امروز اگر داعش(دولت اسلامی عراق و شام) به رهبری ابوبکر بغدادی به بخشی از عراق مسلط است، نویدی از نظام سیاسی و تمدن انسانی ندارد.

گروه های اسلام گرای شیعه در میان جوامع عرب که بیشتر دست نشاندگان ولایت فقیه حاکم بر ایران هستند، بهتر از گروه های تکفیر گرای سنی عرب ظهور نیافتند. آنها در میان کشورهای خود به بخشی از گروه های افراطی عامل و حامل نفرت و خصومت فرقه ای و مذهبی تبدل شدند که هر چه بیشتر به آتش کشتار و ویرانی در دنیای عرب روغن می ریزند.

صرف نظر از هر دیدگاه و تحلیلی که در مورد ناتوانی و ناکامی جریانات سیاسی و فکری اعراب ارائه شود، ضعف آنها در برخورداری از عقلانیت مدرن سیاسی و شکل دهی نظام سیاسی مبتنی بر این عقلانیت، مهم ترین مورد این شکست را تشکیل میدهد. نظام مبتنی بر عقلانیت مدرن سیاسی، در فضای استبداد و خود کامگی و در سایۀ تبعیض و بی عدالتی اجتماعی و تمامیت خواهی سیاسی ناشی از هر گونه توجیه و تفسیر آیدئولوژیک چپ و راست و ناسیونالیزم قومی شکل نمی گیرد.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

صفوی19.07.2014 - 13:05

 آیا این همان دنیای نیست که درعقب اش همه مان همچون سرمه چشم سرگردانیم؟
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



محمد اکرام اندیشمند