مناسبات مرکز- اطراف

۲۱ جدی (دی) ١٣٩٢

نویسنده: دکتور محمد نظیف شهرانی1

برگردان: دکتور لعل زاد

لندن، جنوری 2014

 

علت اصلی بحران مشروعیت در افغانستان پسا- طالبان، اوجگیری مناسبات آشفتۀ یکصد ساله در بین مرکز و اطراف توسط یک کشور- دولت (پسا-) استعماری است. این دولت حایل محصول ازدواج عاشقانۀ "بازی بزرگ" در بین قدرت های استعماری تزار روسیه و هند برتانوی بوده؛ به منظور جدا سازی این دو غول امپریالیستی از همدیگر بوجود آمده و از گروههای متفاوت قومی- زبانی، قبیلوی و جناحی تشکیل گردیده است؛ اولا بنام دارالسطنۀ کابل و بعدا بنام های دولت شاهی افغانستان (تا سال 1973)، جمهوری افغانستان (1973 - 1978)، جمهوری دموکرایتک افغانستان (1978 - 1992)، دولت اسلامی افغانستان (1992-1996/2001)، امارت اسلامی افغانستان (1996 - 2001) و فعلا بنام جمهوری اسلامی افغانستان (از2001) نامیده میشود. صرفنظر از زمان، تغییر نام های والا یا توجیه ایدیولوژیک داخلی برای موجودیت آن، مسئلۀ دولت- سازی همیشه تحمیل یک برنامۀ نا آشنا (بیگانه) یا یک نظام متمرکز حکومتی از کابل بالای رعیت اکثرا مخالف آن بوده که همیشه به "کمک" قدرت های خارجی حامی این حاکمان، تطبیق شده است. نخبگان حاکم افغان بطور مداوم تلاش کرده اند تا نهاد های خود- گردانی محلی را گویا به نفع ملی سازی و متمرکز سازی قدرت تخریب نموده و از بین ببرند. اما این مداخلات فراگیر دولتت دلیل عمده بر جنجالزا شدن روابط مرکز- اطراف در کشور شد. با آنهم، مهم است خاطر نشان کرد که مناسبات دولت یا مرکز با گروههای خاص قومی، قبیلوی یا محلی بطور قابل ملاحظۀ نظر به زمان و مکان تغییر خورده است. اطراف و روستا های افغانستان تاریخ های مناسبات خاص خویش را در رابطه به سیستم های متغییر دولتی دارند.

 

ایجاد دولت افغان (1880 - 1900)

 

امتیاز ایجاد و استحکام یک کشور- دولت دارای محدودۀ معین نصیب عبدالرحمن خان (1880 - 1901) یک عضو خاندان درانی پشتون- محور پیشین بنام سلطنت کابل میشود. او توسط هند برتانوی بحیث امیر تاج گذاری شده و کمک های قابل توجۀ نظامی، مالی و تخنیکی برایش داده میشود. در زمان حکومت وی قسمت اعظم قلمروی بخشیده شده برایش توسط روسای خود مختار و زمینداران محلی و منطقوی در هزاره جات، ترکستان، قطغن، بدخشان، هرات، کندهار، کافرستان، مشرقی و جنوبی اداره میگردید. در جریان دهه های پیش از 1880، هر یک از این قدرتمندان محلی (خان ها، میرها، بیک/بیگ ها) خود را با یکی از مدعیان درانی برای تخت کابل متحد ساخته اند و یا در صورت امکان، آنها را کاملا نادیده میگرفتند. در نبود یک مرکز قوی قدرت، جوامع محلی محور به اقارب در هر وادی و منطقه بالای رهبران محلی تکیه میکردند که مورد پشتیبانی رهبران مذهبی محلی (مولوی ها، ملا ها و سید ها) بوده اند. قدرت و امیال میرها، بیک/بیگ ها و خان ها محدود به توانائی آنها در جذب پشتیبانی بزرگان جوامع مربوط شان یعنی روسای خانواده های تشکیل دهندۀ شوراهای بزرگان (شورا، جرگه، قوریلتای) بوده که در تامین نظم اجتماعی در محلات ایشان کمک میکردند.

 

عبدالرحمن خان در جریان پادشاهی دو دهۀ خود، از به راه اندازی حملات خونبار، هجوم، اشغال نظامی و به زیر انقیاد آوردن این خان ها و میرهای سرکش قلمروی جدید خویش، دریغ نمیکند. او مردم شیعۀ هزاره جات را مرتد دانسته و به مقابل آنها اعلان جهاد میکند. عبدالرحمن خان در کنار برده سازی کامل مردم هزاره جات پس از شکست بیرحمانۀ آنها در سال های دهۀ 1890، پسران جوان خان ها و میرهای مناطق مختلف کشور، بخصوص شمال هندوکش (ترکستان، قطغن و بدخشان) را بحیث غلام بچگان به کابل آورده و گروگان می گیرد. بعدا برای آنها آموزش و تربیۀ نظامی میدهد تا نیازمندی های دربار را مرفوع سازند. هدف او ایجاد حاکمیت مطلق العنان شخصی خودش در صدر یک سلطنت متمرکر است. عبدالرحمن خان در زندگینامۀ خود، استعارۀ "اعمار یک خانه" را برای توجیه شیوه های بیرحمانۀ ملت- سازی خود اینطور شرح میدهد:

 

"لازم بود آن خانه را از شر تمام کژدم های زهری جاگزین در آن پاک کرد، کژدم های که موانع بزرگی در مسیر صلح و پیشرفت ایجاد کرده بودند... منظورم اینستکه من باید تمام متمردین، روسای کوچک، غارت گران، دزدان و جنایت کاران را محو و یا تحت نظم میآوردم که علت مشکلات دوامدار در افغانستان بودند. بدین منظور لازم بود سیستم فیودالی و قبیلوی را درهم شکسته و یک جامعۀ بزرگ را در زیر یک قانون و یک حاکم ... (و) یک سلطنت متحد جایگزین میکردم".

 

او ادامه میدهد که سیاست های او بعضی از آن "کژدم ها"، خان ها و میرها را "از دشمنان بدمنش به دوستان خوب" تبدیل کرده و آنها را در "مقامات بلند حکومت خویش" می گمارد. کسانیکه به حاکمیت او تسلیم نمی شوند، یا کشته و یا فرار از کشور میگردند. عبدالرحمن خان، موجودیت حکومت مرکزی را با ایجاد شاخه های ادارۀ مرکزی، تقرر مامورین و باز گشائی محکمه یا دادگاه شرعی در مراکز ولایات، مراکز حکومتی (که بعدا بنام ولسوالی یاد میشود) و مراکز علاقداری در سراسر کشور گسترش میدهد. کسانیکه در مقامات عالی حکومتی مقرر می شدند، در اکثر مناطق تا سال های دهۀ 1960، اعضای خانوادۀ شاهی (با استثنات اندک) بودند. عبدالرحمن خان سیاست منع ملکیت سلاح و مسئولیت دستجمعی را تحمیل میکند: روستائیان در ساحۀ خود مسئول تامین امنیت، فراهم آوری سربازان نظامی، کار بیگاری به درخواست ارگان های دولتی و تادیۀ مالیات زمین و مواشی به دولت بودند. بعلاوه عبدالرحمن خان به کنترول صلاحیت های مذهبی با تقویۀ تعلیمات مذهبی از طریق ملی سازی اوقاف (دارائی های مذهبی تامین کنندۀ فعالیت های مختلف خیریه، بشمول تعلیمات اسلامی) و استخدام افزاری اسلام در خدمت دولت، اصرار میورزد.

 

امیر عبدالرحمن تا زمان مرگ خود (1901) بطور موثر جوامع محلی در سراسر کشور را از وجود رهبران محلی، خالی ساخته و بخاطر بی رحمی در مقابل اتباع/رعیت خود، لقب "امیر آهنین" را از جانب حامی برتانوی خود کمائی میکند. او در اجرای این اقدامات یک سیاست جدید رابطۀ مرکز- اطراف را تطبیق میکند که توسط تمام اخلاف یا جانشینان او پیروی می گردد. عناصر جدید این آرمان ها و عملکرد ها متشکل از نورم ها و قواعد زیر بوده است: نهاد های سلطنتی یا پادشاهی؛ وفاداری های قرابتی یا ارثی (با وجود شکاف ها و تنش های چند همسری خانوادۀ شاهی) ؛ طایفوی و قبیلوی و ارزش های پشتونوالی؛ اسلام و ملی سازی دین. همچنین ادعای اینکه حاکمیت در قدم اول، هدیۀ مستقیم از جانب الله به پادشاه است.

 

اکثریت سیاست ها و عملکرد های عبدالرحمن خان با کاربُرد شیوه های ترس و تطمیع نهادینه و تقویه شده و تا نیمه های سدۀ 20 ادامه می یابد. "امیر آهنین" و جانشینان او در هزاره جات، ترکستان، قطغن و بدخشان (یعنی جاهائیکه او مظنون به  وفاداری مردم بومی غیرپشتون آن بود)، از سیاست مهاجرت اجباری یا جابجا ساختن افراد و اقوام پشتونی کار گرفتند که از بیوفائی شان به دولت ترس و بیم داشتند. در عین زمان، کسانیکه مطلوب دولت او بودند، برایشان مشوق زمین و پول نقد در بدل جابجائی (ناقلین) پیشکش میشود، مانند پشتون های مسکون و کوچی/مالدار که موافق به انتقال شان از جنوب به قلمروهای غیرپشتون در مناطق مرکزی و شمالی بودند، جائیکه برای آنها حق استفاده از چراگاه های وسیع مربوط به باشندگان محلی هزاره ها، تاجیک ها، ترکمن ها و ازبیک ها داده میشود.

 

غلبۀ مرکز (1900 - 1978)

 

امیرحبیب الله (1900 - 1919) نیز مانند پدرش تصور میکرد که توسط خدا برای رهبری افغانستان برگزیده شده است. اما برخلاف پدرش، علما و یکتعداد اعضای خانواده های روحانی مانند مجددی ها و خان های قبیلوی در مناطق روستائی را مورد علاقه و اعتماد قرار میدهد تا نگهداری قدرت و کنترول میراث خود را تضمین کند. او در اکثر موارد سیاست های اداری پدر خود را تعقیب میکند، اما با افراط در آسایش دربار راج- مانند خودش که درآن تعداد بیشمار زنان و صیغۀ های را که از قبایل، گروه های قومی و مناطق مختلف گرد آورده بود. او شاید آخرین شاهی باشد که از چنین کاربُرد سیاسی مستقیما در ازدواج های خود برای تحکیم مناسبات مرکز- اطراف در بین جوامع پشتونی و غیرپشتونی استفاده میکند.

 

شاه امان الله (1919 - 1929) پسر سوم و جانشین تخت امیرحبیب الله میخواهد تمرکز ادارۀ حکومت و نفوذ اعظمی آن در اطراف را بالا ببرد. او در جریان حاکمیت خود و بی خبر از احساس یا امیال رعیت خود، بخصوص در اطراف و محلات، آنچه بنام سیاست های ابتکاری عصری سازی نامیده شده و مشمول سبک لباس اروپائی و گسترش مکاتب عصری بصورت عام و آموزش دختران و رهائی زنان بصورت خاص است، بیباکانه تعقیب میکند. با دستیابی به استقلال کامل از هند برتانوی در 1919، شاه امان الله کمک های اساسی و مهم نقدی و تسلیحاتی ایرا از دست میدهد که پدر و پدر کلانش از حامیان برتانوی خویش بدست میآوردند. این امر او را مجبور میسازد که وضع مالیات داخلی جدیدی را رویدست گیرد. او این کار را با وضع مالیات جدید و گسترش ادارات و عمال حکومتی برای جمع آوری آن (که غالبا فاسد و حریص بودند)، بخصوص در مناطق روستائی غیرپشتون ها آغاز میکند. این تدابیر باعث ایجاد بعضی نا آرامی ها اولا در کمربند قبیلوی پشتون ها در شرق و بعدا در منطقۀ کوهستان در شمال کابل میشود. برنامه های نامناسب عصری سازی او بهانۀ برای دشمنان او در داخل و خارج فراهم میسازد تا اغتشاش های قبیلوی قابل توجیه از نگاه مذهب را در ولایات شرقی تشویق کنند. این تحریکات ضد امان الله سرانجام در جنگ داخلی 1929 به اوج خود رسیده، باعث کناره گیری اجباری او و به قدرت رسیدن یک حاکم تاجیک بنام امیرحبیب الله (دوم) میشود که بعدا توسط جانشینانش، بصورت تحقیرآمیزی بنام بچه سقا نامیده میشود. در جنگ داخلی متعاقب آن، جنرال نادر، یکی از اقارب پدری امان الله میتواند قبایل پشتون در هر دو جانب سرحد را بسیج کند. جنرال نادر بخاطر رسیدن به تخت کابل، آنرا یک مسئلۀ قبیلوی و عزت ملی پشتون ها برای قبایل پیشکش میکند. با ثبوت موثریت شعار سیاست های قبیلوی- ملی برای مقاصد خویش، این شعار سنگپایۀ سیاست های ملیگرایان افغان (پشتون) خانوادۀ مصاحبان و جانشینان آنها برای چندین دهۀ آینده میشود. پس از چند ماه تلاش، قبایل جنوبشرق (بخصوص منگل، جاجی و شنوار) برای تجاوز بر کابل بسیج گردیده و شهر کابل را غارت و تاراج میکنند.

 

 انگیزۀ این سلطۀ پشتونی مصاحبان تحت رهبری نادرشاه (1929 - 1933) و پسرش ظاهرشاه (1933 - 1973) برای تضعیف اطراف با یک سلسله سیاست های مهم انکشافی مشهود میشود: برگزاری لویه جرگه ها برای چربکاری و مشروع سازی حق حاکمیت خانوادۀ جدید؛ ایجاد دو اتاق قانون گذاری (مجلس شورا و اعیان که بعدا در پشتو، ولسی جرگه و مشرانو جرگه نامیده میشود) که وسایل مطلوب و دلخواهی برای همکاری، کنترول و رضائیت یکتعداد شخصیت های محلی میشود. هدف خانوادۀ مصاحبان ایجاد کنترول مرکزی در تمام مناطق کشور است. مهم ترین عرصۀ حاکمیت مطلق العنانی عبارت از تقرر، ارتقا، تنزیل و عزل مقامات از وزرای کابینه تا پائین ترین ماموران محلی است. صلاحیت حاکمان با استقرار ارتش منظم، نیروی پولیس (در شهرها) و ژاندرمری (در مناطق روستائی) تامین میشود. پادشاه مصاحبان با اطمینان به انحصار وسایط خشونت خویش، به جمع آوری مالیات از رهبران قدرتمند قبیلوی و مذهبی در قسمت های از ساحات پشتون نشین شروع میکند.

 

تشویش اولیۀ پادشاه عبارت از بقای سلطنت او است که به تامین کنترول روستا ها از طریق همکاری شخصیت های محلی و بهره کشی از مردم ضرورت دارد. با آنهم، حاکمان مصاحبان مظنون خان های روستائی و رهبران مذهبی بوده و آنها را از طریق کشتار، زندان یا تبعید داخلی مطیع ساخته و مناطق روستائی را داخل سیستم دولتی میسازند. در واقعیت، گروههای محلی اقارب- محور به مناسبت حفاظت جماعت شان در برابر مقامات استفاده جو و فاسد حکومت، مهم ترین عنصراجتماعی مورد اعتماد، با دوام، انعطاف پذیر و موثر داخلی باقی میمانند. این جوامع اقارب- محور بر بنیاد شورا/جرگه/قوریلتای های محلی کار نموده و با وجود تخریب دوامدار توسط دستگاه دولتی متمرکز، با اتکا به شیوه های مرسوم شرع، مناقشات محلی را حل و فصل و نظم را تامین میکردند و میکنند.

 

در زمان سلطنت ظاهرشاه (1933 - 1973) حکومت از سیاست های امیر عبدالرحمن، بخصوص درجریان سال های دهه های 1930 و 1960 پیروی میکند. حکومت بخاطر تضعیف نهاد های خود- گردانی، برنامه های انکشاف آبیاری و صنعتی را بخصوص در افغانستان شمالی به عهده میگیرد. این تدابیر از طریق استرداد و احیای اراضی تطبیق میشود که منجر به انتقال و سکونت تعداد بسیار زیاد پشتون ها (ناقلین) از جنوب به این مناطق میشود. این سیاست آگاهانۀ پشتونیزه سازی باعث تغییر ساختار قومی ولایات شمال، تنش های بین القومی و نارضائیتی غیرپشتون ها به مقابل نخبگان حاکم پشتون در مرکز میشود.

 

قانون اساسی 1964 نیز اطراف را ضعیف میسازد. از این قانون برای بازسازی ادارات ملی و واحد های انتخاباتی، از هفت ولایت بزرگ و هفت حکومت های اعلی به 28 ولایت کوچکتر و دارای عین موقف، استفاده میشود. از ساختارهای جدید ولایتی و ولسوالی ها در داخل آنها نه تنها استفاده میشود تا مناطق هزاره جات، ترکستان و قطغن را بیشتر تجزیه کنند، بلکه برای ایجاد ساختارهای اداری مطلوب برای تخصیص منابع انکشافی و محیط انتخاباتی دلخواه به نفع پشتون ها، بکار گرفته میشود. زیان های اداری و انتخاباتی مردم غیرپشتون همراه با تغییر نام های جغرافیائی محلات تاریخی از زبان بومی محلی به پشتو است. این اعمال آشکار نقض فرهنگی و اداری باعث افزایش تنش های رو افزون در بین مرکز و اطراف غیرپشتون کشور میشود.

 

در آن هنگامیکه حکومت مرکزی بطور موثر، چالش ها به مقابل صلاحیت های خود را از طریق خان ها، روحانیون و ملا های سنتی در اطراف خنثی میساخت، با چالش های تازۀ شهری از طرف جوانان آموزش دیده مواجه میشود. نهاد های کهنۀ حکومت مرکزی و فرهنگ سیاسی بصورت مستحکم در جای خود باقی میماند، اما با تغییر افراد و اشخاص در بین اعضای وفادار غیرخانوادۀ شاهی در سطح کابینه. این آزمایش سیاسی نیمه- قلبی لیبرال 1964 - 1973 باعث افزایش تحریک سیاسی دانشجویان دانشگاه و مکاتب و استادان آنها در مراکز شهری میشود که غالبا توسط جنبش های مخالف و مخفی چپگرا (مانند پرچمی و خلقی) و اسلامگرا  تنظیم و رهبری میشدند. این حالت نشاندهندۀ یک تغییر انقلابی در جغرافیه و دموگرافی (مردم نگاری) قدرت از اشخاص برجستۀ روستائی در اطراف (بحیث قاعدۀ سنتی در برابر قدرت دولت مرکزی) به یک صف بندی جدید عناصر جوان شهری و روستائی آموزش دیده و رقیب است که باعث راه اندازی انقلاب و سرنگونی پادشاه میشوند.

 

پادشاه در سال 1973 پس از یک کودتای نظامی بدون خونریزی توسط محمد داود صدراعظم اسبق و عضو خانوادۀ شاهی به کمک افسران نظامی جوان و آموزش دیده در شوروی سرنگون میشود. مردم روستا ها در سراسر کشور صعود داود به قدرت را یک شکل عادی پادشاه گردشی در داخل خانوادۀ شاهی می پندارند. اما در کابل و سایر مراکز شهری، در حالیکه چپگرایان طرفدار شوروی، بخصوص پرچمی ها مصروف تجلیل از تغییر میباشند، رهبران جنبش جوانان مسلمان در بیم جان خویش بودند. داود با احساس اعتماد، خود را در جریان حکومت از پرچمی ها و حامیان شوروی خویش به نفع اتحاد جدید با شاه ایران دورتر میسازد. او همچنان روابط حسنۀ سیاسی با ذوالفقار علی بوتو صدراعظم پاکستان ایجاد میکند. این انکشافات باعث خشم کمونیست های داخلی و منجر به کودتای نظامی 27 اپریل 1978 و کشته شدن داود میشود. این کودتا توسط افسران مربوط به اتحاد جدید خلق- پرچم در حزب دموکراتیک خلق افغانستان راه انداری شده بود.

 

جنگ های افغان (1978 - 1996): بازگشت (نقش) اطراف

 

رژیم حزب دموکراتیک خلق حتی دو سال هم دوام نکرد. پیشنهاد اصلاحات انقلابی حزب دموکراتیک بزودی باعث طغیان شورش ها و قیام ها در سراسر کشور (شهرها و مناطق روستائی) شد. وقتی رژیم کمونیست خلق در آستانۀ سقوط قرار گرفت، حفیظ الله امین از کرملین دعوت برای مداخله کرد. سربازان شوروی به افغانستان هجوم آورده (در روزهای کریسمیس 1979)، امین را به قتل رسانده و ببرک (رئیس جناح پرچم حزب دموکراتیک) را بحیث دست نشاندۀ جدید خویش بر تخت نشاندند. مداخلۀ شوروی باعث مهاجرت کتلوی بیش از 4 ملیون نفر به ایران و پاکستان شد، جاهائیکه مقاومت درآنجا تنظیم میگردید. با آنهم، هر دو کشور وحدت یا همکاری در بین گروههای مقاومت را تشویق نمی کردند؛ هریک از احزاب جهادی جدید التشکیل بر جلب پیروان در کمپ های مهاجرین و جذب فرماندهان- آینده در داخل کشور با هم رقابت میکردند. در داخل افغانستان (با جود مداخلۀ شوروی با حدود 120 هزار سرباز)، در اواسط سال های دهۀ 1980، مقامات حکومت مرکزی در اکثر حصص کشور به سقوط مواجه شد. در نبود مقامات مرکزی، جوامع محلی خود را برای تنظیم و مدیریت دفاع، امنیت و خدمات اساسی محلات شان در شرایط فوق العاده دشوار عیار میسازند. به اینترتیب خلای قدرت در روستا ها توسط ساختارهای جدید خود- گردانی محلی و مقاومت به رهبری محلی قوماندان های جوان نظامی، غالبا پسران شخصیت های مطرح محلی (مولوی ها، ملا ها، استادان یا بروکرات های سابق) به کمک شورا های غیررسمی بزرگان (متشکل از روسای خانواده ها) پُر میشود. این وضع در بعضی موارد منجر به ظهور چپاولگری، فعالیت های جنائی و تفنگ/توپک سالاری در بعضی محلات نیز میشود. وظایف این فرماندهان محلی تا اندازۀ زیادی محدود به دفاغ از وادی ها و جوامع خودشان میشود. لذا مردم محل در داخل و مهاجرین در خارج کشور بطور ناگهانی مجبور می شوند با مراکز چند گانۀ قدرت و ساختار های فرماندهی برای حفاظت، امنیت و تامین خدمات ضروری خویش، معامله و یا برخورد کنند.

 

با درنظرداشت این حقیقت که افغانستان به میدان جنگ سرد تبدیل شده بود، زنجیرهای وابستگی برای بدست آوردن سلاح و پول نقد از پایتخت های متعدد جهان شروع شده و در روستاها و وادی های کوچک افغانستان پایان مییابد. رهبران مقاومت محلی بطور مستقیم یا غیرمستقیم از طریق نمایندگان فرستاده شده به پشاور یا مشهد، خواهان محموله های سلاح و پول از رهبران جهادی در خارج کشور میشوند که توسط آی ایس آی پاکستان یا حکومت ایران برای تنظیم های مقاومت مجاهدین تخصیص یافته بود. پیشکش چنین کمک های مادی برای "استخدام" قوماندان ها و تنظیم آنها در داخل کشور (بعضا توسط بیش از یک حزب جهادی)، باعث ایجاد سستی در شبکه های مقاومت شد، اما جوامع محلی را تواناتر ساخت تا از روستا ها و وادی های خود در مقابل ارتش سرخ و رژیم کابل دفاع کنند. این قوماندان ها در جستجوی کمک از تعداد زیاد سازمان های غیر دولتی بین المللی نیز میشوند که قسما توسط کارمندان افغان اداره شده و کمک های صحی، تعلیمی و انسانی را برای آنها پیشکش می کنند. در درخواست یا پذیرش کمک از سازمان های غیردولتی و گروهای مقاومت در پشاور و مشهد، عواملی مانند وابستگی خانوادگی یا قومی توسط تمام جوانب بصورت ستراتژیک مورد بهره برداری قرار گرفته و به اینترتیب به سیاسی سازی بیشتر هویت ها در جریان سال های جهاد 1979 تا 1989 می انجامد.

 

با فرسایش حکومت افغان، تصادمات شخصی و حتی اختلافات اندک سیاسی در بین احزاب مجاهدین برون مرزی، غالبا منجر به درگیرهای خونینی در میان فرماندهان محلی بر سر کنترول ساحه یا مسیر انتقالات اسلحه و امتعه گردیده که بعضا پیامد های ناگواری برای تلاش های مقاومت داشته است. فرماندهان هزاره جنگ های شدیدی بر سر ذغال سنگ با همدیگر داشته و بصورت عام، خشونت خویش را با تفاوت ایدیولوژیکی یا اختلاف تکتیکی توجیه میکردند. این کشمکش های محلی باعث تحریک اختلافات پیشین خانوادگی، قرابتی، قومی، زبانی و جناحی شده و منتج به خشونت و بیجا شدن مردم، بخصوص جوامع پشتون اخیرا مسکون شده در ولایات مرکزی و شمالی میگردد. در بعضی مناطق، تمام روستاهای مسکونی پشتون تخلیه ویکجا با کوچیان مالدار به پاکستان فرار میکنند. فقط در مناطقی که پشتون ها وجود دموگرافیکی قوی و پشتیبانی احزاب جهادی را با خود داشتند (مانند مناطقی در بغلان و کندز)، توانستند باقی بمانند. اکثریت این روستاهای پشتون نشین باقیمانده در جریان اشغال دوبارۀ ولایات شمالی و مرکزی در اواخر سالهای دهۀ 1990، به طالبان پیوستند. در این مناطق دسته های طالبان بازگشتی در این اواخر فعال گردیده و به منبع نارآمی های جدید در بین ناقلین (پشتونهای مسکون) و جوامع غیرپشتون محلی تبدیل شده است. در ساحات دیگر مانند ینگی قلعۀ ولایت تخار، تلاش بازگشت بعضی از پشتون ها به روستاهای اسبق ایشان یا بازگشت کوچیان مسلح در بهسود هزاره جات (به چراگاههای این مناطق) پس از سقوط رژیم طالبان، قویا با مقاومت جوامع محلی ازبیک ها، تاجیک ها و هزاره ها مواجه شده است.

 

پیروزی نظامی مجاهدین در بهار 1992 همراه با ظهور متعدد مراکز قدرت شرایط را برای رشد واحد های دفاعی خود- گردان آماده مهیا کرده بود. این ساختار (جبهه) های فرماندهی محلی و غیرمتمرکز که از همآهنگی سست منطقوی و معامله گرائی روی وفاداری های شکننده با یک یا چند حزب جهادی پشاور (یا ایران) شکل گرفته بود، در جنگ با دشمن مشترک خویش (بر ضد نیروهای اشغالگر شوروی و رژیم کمونیست افغان آنها)، از نگاه نظامی فوق العاده موثر ثابت شده بود. اما به علت نبود یک دیدگاه سیاسی مشترک، ستراتژی های موثر و تعهدات لازم در میان رهبران سیاسی و مداخلات خارجی، ثمرۀ موفقیت نظامی آنها به پیروزی سیاسی برای برقراری یک نظام مناسب حکومت داری نه انجامید. جنگ های کشنده که چهار سال برای کنترول پایتخت ادامه یافت، کابل را به مخروبه تبدیل کرد. بخش های دیگر کشور به اساس درزهای قبیلوی، قومی- زبانی و جناحی به واحد های خود مختار و دارای قلمروی کاملا معین تقسیم شد. رشید دوستم بالای پنج ولایت شمالغربی عمدتا ازبیک- نشین فرمان میراند. شورای مشرقی در جلال آباد بالای چند ولایت شرقی و جنوبشرقی افغانستان حکومت میکرد که باشندگان آنها عمدتا قبایل غلزی و پشتون های غیردرانی اند. منطقۀ هزاره جات زیر کنترول حزب وحدت قرار گرفت که تمام جناح های رقیب شیعه را در زیر سایۀ یک تنظیم واحد جمع کرده بود. اسماعیل خان کنترول هرات و چند ولایت همجوار غربی را بدست گرفته بود. احمدشاه مسعود و شورای نظار او کنترول مستحکم شمال کابل تا وادی پنجشیر و سراسر هندوکش، بشمول مناطق زیر کنترول حکومت استاد برهان الدین ربانی را در اختیار داشت. قرار معلوم، گلب الدین حکمتیار بر ساحات جنوب و شرق کابل غلبه داشت. اما کندهار و جنوب افغانستان که عمدتا مسکونۀ قبایل پشتون درانی است، در کنترول فرماندهان متعدد جهادی قرار داشتند که نتوانسته بودند با همدیگر روی رهبری مشترک موافقت کنند. در چنین شرایط وخیمی است که جنبش طالبان گویا برای نجات مردم کندهار عرض وجود میکند. طالبان بزودی با خلع سلاح فرماندهان جهادی محلی و پاک کردن جاده ها و شاهراه ها از وجود دزدان و باجگیران، یک نظم ظاهری را برقرار میکنند.

 

با قرار گرفتن کندهار و ولایات مجاور آن در زیر کنترول جنبش طالبان، تمام مناطق کشور یکبار دیگر به واحد های اداری خود مختار تبدیل شده بودند. عروج دو بارۀ این واحد های سیاسی منطقوی که بازتاب جهتگیری های تاریخی و فرهنگی در مناطق سرحدی خارج کشور و مناسبات قبیلوی، جناحی و قومی- زبانی قدرت در داخل کشور میباشد، یاد آور صف بندی های قدرت درعصر امپراتوری های پیشین اسلامی است، یعنی پیش از تحمیل کشور- دولت حایل موجود توسط عبدالرحمن خان "امیر آهنین" و کنترول آن توسط جانشینان او برای هشت دهۀ سدۀ بیستم. هر واحد منطقوی به محور یک مرکز عمدۀ تجارتی و فرهنگی با وابستگی معینی درخارج از کشور بوجود آمده بود و رهبران هرکدام غالبا به تفاهم آسانی با همسایگان خویش چه در داخل و یا خارج افغانستان رسیده بودند تا احساس خود مختاری نسبی همدیگر را تضمین کنند. هر واحد با یکمقدار آزمون (کنترول) و توازن با کمترین قید و شرط و به خواست و دلخواه مرد قدرتمند آن اداره میشد. سوئ استفاده از قدرت معمول و حاکمیت قانون محدود به گسترش مقاومت مردم و تطبیق عدالت اسلامی بر بنیاد درک محلی از شریعت و عادات مرسوم بود.

 

طالبان با وجود ادعاهای مذهبی ایشان، از افکار زنگ زده و تحریک آمیز نشنلیزم پشتون (که قبلا بصورت موفقانه توسط امیرعبدالرحمن خان و جنرال نادر استفاده شده بود) جهت اشغال این مناطق وسیعا خود- مختار غیرپشتون (یعنی تاجیک - پارسیوان، ایماق، ازبیک، ترکمن و هزاره) بهره برداری میکنند. مقاومت بر ضد طالبان در مناطق غیرپشتون بسیار تند، مستحکم و عمومی بود. طالبان در هزاره جات و بخصوص در ولسوالی یکاولنگ هزاره ها را قتل عام کردند. طالبان در جنگ های خویش با احمد شاه مسعود در کوهستان و کوهدامن در شمال کابل که بدون پیروزی روشن برای جوانب به نظر می رسد، بصورت مکرر از تکتیک های زهرآگین آتش زدن بر زمین های روستائیان تاجیک استفاده کردند. در واقعیت، این حوادث یکبار دیگر یاد آور خاطرات وحشتناک تاریخی، احساس به یاد آوری اشغال خشونت بار و تحقیرآمیز سرزمین های ایشان و مطیع سازی شان توسط حاکمان برتریخواه پشتون در عصر پیشا- 1978 میباشد که بازهم توسط حامیان استعماری خارجی کمک میشدند.

 

پشتیبانی خارجی از طالبان به مقابل غیرپشتون ها در افغانستان (1996 - 2001) صدمات بیشماری به احساس همبستگی ملی و اهداف مشترک وارد کرده است و میکند. بطورعجیب، طالبان در میان نخبگان پشتون (چه کمونیست، سلطنت طلب، اسلامگرا و ملیگرایان سیکولر نیز) پشتیبانان قوی پیدا کرده اند. همین نخبگان پشتون (و مشهور ترین ایشان حامد کرزی)، با نیروهای اشغالگر امریکا در اکتوبر 2001 یکجا گردیده و یک بخش بزرگ رژیم فعلی در افغانستان پسا- طالبان را تشکیل میدهند. کرزی بالای تحمیل یک قانون اساسی که دارای یک سیستم حکومتی قویا ریاستی متمرکز مانند قدرت اجرائیوی عصر پادشاهی میبود، اصرار ورزید. سرانجام، واقعیت های مبرم و ساختارهای خود- گردانی محلی در سراسر کشور نه تنها نادیده گرفته شد، بلکه حتی به شیوه های مختلف و اصولی آهسته آهسته تخریب گردید.

 

نتیجه گیری

 

در یک نگاهی به گذشته می بینیم که تخم انقیاد و نادیده گرفتن سیاسی جوامع اطراف حدود 130 سال قبل توسط عبدالرحمن خان کاشته میشود. استعارۀ تحقیرآمیز "کژدم ها" برای رهبران محلی بحیث موانعی در مقابل برنامۀ دولت- سازی او ( لذا نابودی، تبعید یا همکاری اجباری)، بنام تامین صلح و امنیت در زیر یک قانون و یک حاکم و یک سلطنت واحد توجیه میشود. در واقعیت، این برنامه نمیتوانست حاصل دیگری بجز از اشغال خونبار و ضرب و ستم در اکثر مناطق قلمروی او، بخصوص در میان پشتون های غلزی شرقی و هرات، هزاره جات، نورستان و ترکستان داشته باشد. در حقیقت، "امیر آهنین" و جانشینان او بطور مداوم چیز دیگری بجز از تحقیر و اهانت برای رعیت خویش در این مناطق و سایر قبایل پشتون روستائی نشان نمی دهند. سیاست های اولیۀ کاشتن تخم نفاق و اختلاف در افغانستان از طریق عملکردهای استعماری داخلی شامل تخصیص زمین (چراگاه و زراعتی)، آب، زن و مال در این مناطق برای پشتون های درانی ناقل مالدار، غلزی های تبعیدی و قبایل پشتون کوچی بوده است. نهادینه سازی سیاست ها و عملکرد های تبعیض آمیز دولت از زمان سلطنت عبدالرحمن خان به تحول تدریجی و موثر تفاوت های موجود اجتماعی، فرهنگی، قومی- زبانی و جناحی به دوری، نفاق و پارچه شدن اجتماعی منجر میشود. پیامد های این سیاست مغرضانۀ دولتی توسط حکومت های بعدی در جریان سالهای دهۀ 1980 و بخصوص سالهای دهۀ 1990 به خشونت بین الاجتماعی، شک و تردید فراگیر و سوئ اعتماد در درون جامعه و به مقابل حکومت کابل به اوج خود میرسد. از همه مهم تر، غیرانسان پنداری و برچسب زدن تکراری شخصیت های برجستۀ محلی را بنام "غارتگران، دزدان، جنایتکاران"، مالکان فیودال و مرتجعین مذهبی یا نوکران کاپیتالیزم غرب توسط رژیم کمونیست، و بحیث "جنگ سالاران" توسط طالبان و رژیم کرزی، مردم را به وحشت انداخته و جوامع محلی مجبور می شوند که خود را به هر قیمتی از نهاد های حکومتی قبیلوی سرکوبگر و غارتگر دور سازند.

 

خشونت ها و ناکامی های دولت در طول سه دهه ثابت میسازد که جوامع محلی نمی خواهند به حالت "وضع پیشین"، یعنی یک ساختار دولتی متمرکز و بیگانه، (این بار) با تحمیل یک سیستم ریاستی متمرکز بالای مردم، برگردند. تمام مردم در سراسر کشور توانائی خود برای تنظیم اداره، جنگ و دفاع از جوامع خود را به اثبات رسانده اند. اطراف و روستا ها بطور یقین در تقاضا های خود به مقابل دولت مرکزی پسا- طالبانی تاکید بمراتب بیشتر از گذشته دارند، زیرا این دولت به تحقیر ایشان ادامه داده و میخواهد بالای ایشان عین شرایط انقیاد (تبعه/رعیت) را تحمیل کند که آنها، سالها قبل از آغاز تصادمات خشن 1978، رنج آنرا کشیده اند.

 

این واقعیت مبرم را در تابستان 2008 از زبان یکی از دوستان نزدیک سال های دانشجوئی خود در دانشگاه کابل (آقای نورستانی، شخصیت متقاعدی از دولت افغانستان که حالا در روستای پدری خود در وادی وایگل نورستان زندگی میکند) شنیدم:

 

دراین اواخر حکومت نورستان یک ولسوالی جدید در ساحۀ ما ایجاد کرد. آنها چند هفته پیش تعمیر اداری جدید را تکمیل، ولسوال و کارمندان آنرا که از کابل مقرر شده بودند، معرفی و افتتاح کردند. ما در ساحۀ خود شورای قومی بسیار موثر داشتیم و مردم تمام مشکلات محلی خود را جهت حل و فصل به این شورا میآوردند. پس از بازگشائی ولسوالی جدید، ولسوال و کارمندان او یک هفته، دو هفته، سه هفته سپری کرده و هیچ کسی شکایت خود را به آنها نمی برد. لذا کارمندان ولسوالی متعجب میشوند از اینکه چرا و چگونه این محل اینقدر آرام و بدون مشکل است. قرار معلوم او با نا امیدی از مردم محل پرسان میکند، چرا کاری وجود ندارد که او انجام دهد. برای او گفته میشود که مردم مشکلات خود را به شورای قومی میبرند تا حل وفصل شود. ولسوال بعدا به سربازان خود فرمان میدهد تا اعضای شورای قومی را برای ملاقات به نزد او بیاورند. آنها حاضر گردیده و وقتی همگی حاضر میشوند، او برایشان میگوید، "ببینید، حکومت این تعمیر زیبا را اعمار کرده، مرا با سایر کارمندان مقرر نموده تا مناقشات و شکایات شما را حل کنم. از زمان آمدنم تا کنون هیچ کسی شکایت خود را برای من نیاورده است، زیرا قرار معلوم شما وظیفۀ مرا انجام میدهید. از این ببعد، من بشما فرمان میدهم اگر هر کسی با شکایتی نزد شما میآید، باید آنرا به این شعبه و برای من راجع سازید". بزرگان شورا بصورت مودبانه برایش میگویند، مردمان ما مسایل خود را خودشان دربین خود حل و فصل میکنند. ما مورد اعتماد مردم بوده و برایشان فیصله های عادلانه و بموقع را ارایه میکنیم. آنها همچنان ادامه میدهند، "حتی اگر ما بخواهیم که نزد شما بیایند، آنها نخواهند آمد، زیرا آنها از شما و حکومت می ترسند".

 

درس های این حکایت روشن است: بازسازی و نگه داری عین سیستم کهنه، متمرکز و فرد- محور دولتی بر بنیاد حاکمیت ریاستی، با یک نیروی بزرگ اداری و امنیتی جهت نفوذ و دسترسی به تمام اطراف و روستا ها بسیار مشکل بوده و مهم تر از همه، در گذشته ناکام بوده و در آینده هم کار نخواهد داد.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. این مقاله فصل دوم کتابی است که توسط کانراد شیتر تالیف و در سال 2013 در لندن زیر این عنوان به نشر رسیده است:

Local Politics In Afghanistan. A Century of Intervention in the Social Order.

 

سیاست محلی در افغانستان: یک قرن مداخلات در نظام اجتماعی، ص 23 تا 37

 

اگر دوستان مایل اند نظرات، پیشنهادات و یا معلوماتی در مورد مقاله/کتاب داشته باشند، توسط ایمیل های زیر با جناب شهرانی یا اینجانب در تماس شوند:

shahrani@indiana.edu                                    lalzadabdul@hotmail.com

 







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

شکرالله31.08.2016 - 20:29

  یکی از چالش های عمده و سرگردان کننده در افغانستان عدم ارتباط کامل مرکز با اطراف است و این چالش عبارت از جاه طلبی و کرسی نشینی قدرت طلبان و خوش عیشان بوده که تنها در فکر پرورش خویش بوده و می باشند . نه اینکه کدام هدف و برنامه ی برای گریز یا خروج از این معزله های انسان خور و خانه ویران بوده باشد. جهت خروج از این مهلکه فقط به یک نیروی مردمی نیاز است که ارتباط همه جانبه مرکز را با اطراف مهیا نموده و مردم و سرزمین را از مهلکه و مخروبه به سوی حیات و نو آوری بکشاند.
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



دکتور محمد نظیف شهرانی