نظریه های «تأمین ثبات» وحل مناسبات تباری -٣

٢ ثور (اردیبهشت) ١٣٨٧

در مورد انساب و ارقامي كه كاتب در باره ي «فِرَق و طوايف هزاره» مي آورد تأمل لازم است، او مي نويسد:«اين قوم ‏كه از فِرَق هاي مغول و تاتار اند و در افغانستان توطن و قرار دارند؛ فعلاً چه در موطن و مقام خود و چه در شهر و ‏ولايات و بين ديگر قبايل و ايلات افغان و تاجيك و اوزبك، از جور و ستم حكومت و نهب و غارت افغانان باديه نشين ‏ييلاق گزين و افزون ستاني و بيرحمي اربابان و كدخدايان و سركردگان قومي، ترك منزل و مسكن نموده، روز ذلت و ‏مغلوبيت به همسايگي به سر مي برند، ششصد و پنجاه هزار خانه و دوميليون و دويست و پنجاه هزار  نفر و همه شيعه ‏ي اماميه ي اثنا عشريه، ... به جز قليلي از هزاره ي شيخ علي و هزاره ي بهسود كه اسماعيليه و مريد و پيرو آقا خان ‏محلاتي مقيم بمبئي و معروف به غالي اند ،‏64  ديگران عموماً پابند دين و محب جان نثار ائمه ي طاهرين (ع) و شجاع و جنگجو و مهمان نواز و سخا... ‏ ‏»‏ 65  گفته هاي كاتب در مورد «فرقه ي اوزبك و تركمان» - مخصوصاً‌در مورد مسكن و مقر  آنان- از دقت لازم برخوردار ‏نيست:«اين دو فرقه در تركستان افغاني و قطغن و بدخشان متوطن و با تاجيك و افغان و هزاره و عرب مخلوط و در ‏بلدان ميمنه و مزار و بلخ و سرپل و تاشقرغان و اندخو و شبرغان و ايبك و خان آباد و اندراب و قندز و تالقان و ‏حضرت امام و نواح و توابع آنها متمكن و به زراعت و رمه  داري و از جمله تركمان به باديه و الاجيق و خرگاه نشيني ‏و ييلا ميشي شاغل و تخميناً يك ميليون و پنج صد هزار نفوس ... همه سني اند ‏.66» 67‏
اساسي را كه كاتب مي گذارد از آنرو در خور اعتماد است كه هنوز هويت زدائي ها و تاريخ سازي ها شروع نشده بود؛ ‏پس اگر اوسط نفوس هر خانه را شش نفر بگيريم، مجموع نفوس آنوقت طوايف افغان در افغانستان يك ميليون و هشتصد ‏هزار نفر مي شود. بي ترديد رشد نفوس طي حدود هشتاد سال بعد از ضبط اين ارقام – در همه ي اقوام – نرخي يكسان ‏داشته است. بنا بر اين، طوايف افغان نيز حدوداً نفوس كمتر از ثلث افغانستان را تشكيل ميدهند؛ و اين همان چيزي است ‏كه فرهادي با توجه به ارقام جديد عنوان كرده است.‏
‏ گذشته از اين ها، بيش از نيم قرن است كه تلاشهائي در جهت تغيير هويت اقوام وجود داشته؛ مثلاً براي مراجع محضاً ‏ديپلوماتيك و غير محقق، ساكنان ولايات شرقي و جنوبي افغانستان بطور يكدست پشتون قلمداد مي شوند. چنانكه احدي ‏تعبير ده ولايت پشتون نشين را در مورد آنان به كار مي برد. در حاليكه به قول كاتب هزاره، غبار، اعتضادالسلطنه و ‏حبيبي ريشه هاي اقوامي چون صافي، گُربز، وردك، استانكزي، اچكزي، اساكزي، كاكر، ناصري، مشوانَي و چند تاي ‏ديگر به تيره هاي غير پشتوني مي رسد ‏.‏68 مولف كتاب مخزن افغاني و تعداد زيادي از مورخين افغان پدر غلجائي ها را شاه حسين غوري مي دانند و «سراولاف ‏كيرو» نويسنده ي كتاب «پتهانان » (شايد) به استناد از آنان  اصالت پشتوني غلجي (= خلجي) را زير سوال برده اند و ‏آنان را از طايفه ي خلج يعني ترك وانمود ساخته اند. با اينحال بطور مثال در چهار ولايت شرقي افغانستان، نورستاني ‏ها ، پشه ئي ها، گجر ها، تاجيك ها، عرب ها و دهگان ها حدود نيم نفوس را تشكيل مي دهند. فيض محمد كاتب پشه ئي ‏و نورستاني را يكي دانسته نفوس و محل اسكان آنها را اينطور بيان مي كند:«اين فرقه تخميناً پنجصد هزار نفر اند و در ‏بطن سلسله كوه هندوكش از پنجشير و كوتل منجان بدخشان تا لمقان ‏‎]‎لغمان‎[‎‏ و چترار ‏‎]‎چترال‎[‎‏ و كاشغر و دره جات ‏اريت و شماس و كلمان و اسمار مسكن و مقر دارند. از جمله ي ايشان ساكنان دره ي نور و دره جات لمقان و اسمار و ‏غيره در سابق پذيراي اسلام شده...‏ ‏» 69‏ كاتب محلات مسكوني تاجيكان در ولايات شرق و جنوب شرق را چنين بيان مي كند:«در دهات قريبه و متصله ي شهر ‏غزنين و نفس آن بلده و قريه جات بزرگ آرزو، شاليج ‏‎]‎شاليز= شاه ديز‎[‎‏ ، رباط، رامك، تاسن... جلال آباد، گرديز، ‏كالگو، لمقان، سرده، ارگون و پرمل و غيره متوطن اند. و عموماً به جز تاجيك باميان، گيزاب و چوره كه شيعه بوده اند ‏و املاك و قرا و مزارع شان را حكومت به افغان بخشود، سني و متعصب و با شيعه نهايت معاند ند‌‏ ‏.»‏70 چغه سراي مركز ولايت كنر از قديم مسكن دهگانان بوده است. «بيليو»‌- پيش از كاتب- در مورد پراگندگي اتنوگرافيك ‏تاجيكها گفته بود: «تاجيكها در سراسر اراضي پهناور افغانستان، از هرات الي خيبر، و از قندهار الي اكسوس ‌(آمو ‏دريا) زيست دارند.‏ ‏»‏71

سني ساروف در كتاب «تاريخ افغانستان» (چاپ سال 1921) نفوس هندي تباران افغانستان [از جمله جت ها] را – در ‏مجموع – سه صد هزار نفر تخمين مي كند. در حاليكه آمار و ارقام امروزي كميت هندي تباران را بمراتب كمتر از اين ‏نشان ميدهند. و اين دلالت به آن دارد كه اين اقليتها يا در كتله هاي بزرگ قومي مستحيل شده اند، و يا در اسناد رسمي ‏هويت آنان تغيير داده شده است.‏
گوئي نويسنده ي مقاله ي زوال پشتونها... به ضعف استدلال تاريخي و بي اساس بودن ارقام و آمار ارائه شده ي خود، ‏آگاه بوده كه پيوست آن دو فرضيه، يك مسئله ي عاطفي را پيش مي كشد:«پشتونها معتقدند كه آنها اكثريت را در ‏افغانستان تشكيل مي دهند و دولت افغان بوسيله ي پشتون ها تشكيل شد و افغانستان تنها دولت پشتوني در جهان است و ‏اقليت ها بايد هويت پشتوني دولت افغان را بپذيرند. اكثريت گروههاي تباري ديگر در منطقه دولتهاي خود را دارند.‏ ‏»‏ 72نويسنده، گروههاي تباري غير پشتون را به كشورهاي  همسايه ي افغانستان رجعت مي دهد ‏ ‏73

و مي گويد كه آن دولتها متعلق به اين هاست؟! اگر تركمني يا ازبكي در افغانستان فاقد حقوق شهروندي است، باكي ‏ندارد چون تركمنها و ازبكهاي كشورهاي تركمنستان و ازبكستان از حقوق برتر نسبت به اقليتهاي ديگر آن كشورها ‏برخوردارند؟! اگر اينان مي ميرند، چه فرقي مي كند چون آنها آنجا زنده اند. آقاي عبدالغفور ليوال همين دليل را در عدم ‏توجه دولت به رشد زبان فارسي ارايه ميكرد و مي گفت كه در ايران و تاجيكستان به زبان فارسي توجه ي لازم مي ‏شود، ‌فقط زبان پشتو است كه اگر دولت افغانستان به آن توجه نكند، وارث ديگري ندارد ‏.‏ 74 ‏ اما در عمل حينيكه گوينده اي واژه اي را استعمال كند كه در ايران و تاجيكستان مصطلح است، فوراً به او مي تازند كه ‏به زبان ايراني حرف مي زني؟! اين حكم چنان بود كه كج دار و مريز
استدلال مشابهي را خانم گيلاني (احدي) در مخالفت با مطالبه ي رسمي شدن مذهب اماميه‌،‌ در كميسيون تسويد قانون ‏اساسي داشت. او گفته بود كه زماني بايد مذهب جعفري رسميت بيابد كه ايراني ها مذهب حنفي را در كشور خود ‏رسميت بدهند؟!‏ 75

فرضيه ي سوم: «اقليت ها در افغانستان مخرج مشترك محكم ندارند تا آنها را قادر به ايجاد ائتلافي دوامدار عليه پشتون ‏ها بسازد.

به طور تاريخي خصومت ازبك – هزاره به همان شدّت مخاصمت بين پشتون ها و هزاره ها مي باشد. به ‏همين‌ ترتيب، ازبكها و تاجيكان تاريخچه ي روابط غير دوستانه، هم در افغانستان و هم در آسياي ميانه دارند... علاوه بر ‏آن، برخي اقليتها مانند نورستاني ها، پشه ئي ها، براهوئي ها، و بلوچها هميشه به پشتونها نزديكتر از ساير گروههاي ‏قومي بوده اند. ازينرو بسيار غير محتمل است كه اقليتها قادر به ايجاد يك ائتلاف دوامدار با پشتيباني بيشتر از نصف ‏نفوس افغانستان گردند...»‏
اين فرضيه بر مقوله ي معروف انگليسي "‏Divide and rule‏" (تفرقه بينداز و حكومت كن) بنا يافته است؛ نزديكي ‏اقوام نورستاني، پشه ئي، براهوئي، و بلوچ به پشتون ها، از جهت قرابت جغرافيائي است. زبان نورستاني از جمله ي ‏زبانهاي هند و اروپائي است كه بطور مستقل در كنار زبانهاي هندي و ايراني رشد كرده است. زبان پشه ئي از خانواده ‏ي زبانهاي «دارديك» است كه شامل زبانهاي چترالي و گيلگيتي نيز مي شود. اين زبانها با زبانهاي پاميري قرابت ‏نزديك دارند. زبان پشه ئي در سلسله ي تحول، خود را به فارسي نزديك ساخته است. زبان بلوچي از زبان هاي ايراني ‏نو است و خواهر تني زبان فارسي دري شمرده مي شود. احدي ثبات و آرامش افغانستان را نه در تأمين حق شهروندي، ‏و نه در ايجاد تغيير در ساختار نظام سياسي بر مبناي حفظ حقوق مساويانه ي اتباع، بلكه در تفرقه و اختلاف ميان (به ‏قول او) اقليتها، و اعمال زور از جانب (بازهم به قول او) پشتونها بعنوان بزرگترين گروه قومي مي بيند و بديهي است ‏به خطوط خلط ناپذيري كه او ميان اقوام ساكن در اين كشور مي كشد، و هر كدام را به دسته ي تباري بزرگتر در ‏كشورهاي همسايه نسبت مي دهد،‌ به ادامه ي اين حالت الي بي النهايه فتوا صادر مي كند. احدي با تكيه به اين امر كه ‏‏«‌سيستم بين المللي در برابر تجزيه ي دولت- ملت هاي مدرن شناخته شده توسط جامعه ي جهاني،‌ بسيار مقاوم و ‏سختگير بوده است.» تجزيه ي افغانستان را غير ممكن مي داند و آنرا زمينه ي مساعدي براي «سلطه ي غير رسمي ‏دوباره ي بزرگترين گروه قومي» مي شناسد.‏ ‏ 76  گر براي چند لحظه فرض احدي مبني بر %50 بودن پشتون ها را بپذيريم، رابطه بين دو نيمه ي جامعه (پشتون ها – ‏غير پشتون ها) را فقط در محور «آقا – نوكر» مي توان تصور كرد؛ گناه اين نيمه اينست كه «اقليت ها» هستند؟! اگر ‏بخواهيم استدلالي شبيه استدلال آقاي احدي داشته باشيم بايد بگوئيم كه اولاً برخلاف ظاهر، آنچه كه كليت افغان (پشتون) ‏را تشكيل مي دهد، در حقيقت طوائف متعددي نژادي، زباني و مذهبي هستند كه طي دو قرن استيلاي طائفه ي افغان بر ‏آنان، اصل و نسب و تا جائي زبانشان بالاجبار به فراموشي سپرده شده است. چنانكه به تفاريق در صفحات پيشين ‏آورديم، طوايف مسما به افغان به چهار ريشه بر مي گردند:سربن، غرغشت، كرلاني و غلجائي، چنانكه در اين شعر ‏خوشحال خان آمده است: ‏
پشتون په اصل سربني دي    
يا غورغشتي دي يا بيتني دي
لودي غلجي دي د بيتي له لوره    
په سربني پوري بيا كرلاني دي
 بيتني (يا غلجائي ) و كرلاني داراي نصب وصلي اند يعني هويت اصلي خود را تحت شرايط خاص زماني و ‏مكاني عوض نموده و در ميان طوايف افغان مستحيل شده اند. رمودين در كتاب تاريخ افغانستان، قبائل منسوب به افغان ‏را اين طور معرفي مي كند: سر بن 105 قبيله، غرغشت 95 قبيله، ماتو يا متي يا بيتني يا غلجائي 95 قبيله، كرني يا ‏كرلاني يا كرراني105 قبيله. بدين ترتيب نيمي از قبائل منسوب به پشتون وصلي و اصالتاً غير پشتون اند كه اكنون به ‏اعتبار استعمال زبان واحد ميان آنان، جمله پشتون خوانده مي شوند.‏ 77

ثانياً:پس آنچه مخرج مشترك ميان اقوام شمرده مي شود، زبان است، در اين صورت چرا زبان فارسي دري مخرج ‏مشترك اقوامي كه فرزندانشان اين زبان را از مادران خود مي گيرند نباشد؟ اين سوال كه اين اقوام چي وقت زبان ‏فارسي را اخذ نموده اند به اساطير ماقبل التاريخ مي پيوندد؛ اما از اينكه غلجائي ها و كرلاني ها چي وقت زبان پشتو را ‏گرفته اند، چند قرني بيش نمي گذرد، پس چرا يك شهر و دو نرخ باشد، زبان پشتو مي تواند مخرج مشترك براي طوايف ‏مختلف منسوب به پشتون باشد، اما زبان فارسي دري نمي تواند؟ آيا اين يك عوامفريبي آشكار نيست؟
علاوه بر اين، فرهنگ، ادبيات و تاريخ مشترك اقوام فارسي زبان به درازاي زماني پيش از اسلام مي رسد. ميان تاجيك ‏ها و ايماق ها فاصله ي وجود ندارد؛ بخشي از هزاره ها را از بخشي از تاجيك ها، مذهب جدا مي كند، چون هم تاجيك ‏هاي شيعه وجود دارد و هم هزاره هاي سني. تركها با بخشي از هزاره ها نژاد مشترك دارند. در عين حال تركها با ‏تاجيك ها تاريخ، فرهنگ و ادبيات مشترك دارند. اگر به روايات اساطيري اعتبار قايل شويم تركها و تاجيكها فرزندان ‏فريدون اند:‏
نهفته چو بيرون كشيد از نهان
به سه بخش كرد آفريدون جهان
يكي روم و خاور يكي ترك و چين  
سوم دشت گردان ايران زمين
نخستين به سلم اندرون بنگريد   
همه روم و خاور مر او را گزيد
به تخت كيان اندر آورد پاي   
همي خواندنديش خاور خداي
دگر تور را داد توران زمين ‏   
و را كرد سالار تركان و چين
بزرگان بر او گوهر افشاندند   
جهان پاك توران شهش خواندند
پس آنگه نيابت به ايرج رسيد   
مر او را پدر شهر ايران گزيد
سران را كه بد هوش و فرهنگ و راي  
مر او را چه خواندند ايران خداي 78

احدي كه از نظر تباري «عرب» است ‏ ،‏79 ‏ از اين حرفها طرفي كه مي خواهد ببندد همانا دست يابي به قدرت سياسي است. در حاليكه بعيد است تصور كنيم آقاي ‏احدي با آنهمه مدرك تحصيلي،‌ نظامهاي سياسي كشورهاي را كه مثل افغانستان از اقليتهاي قومي، زباني،‌ و مذهبي ‏تشكيل شده اند، مطالعه نكرده باشد. اما با نشان دادن مدلها و نمونه هاي موفقي چون كشور هندوستان  (با 350 زبان و ‏دهها قوم ودين) يا سويس، درست است كه مشكل «مناسبات تباري» در افغانستان حل مي شود، مگر طرفي كه آقاي ‏احدي و امثال او ازين طرح مي بندند چيست؟ ‏
در مسئله ي زبان، احدي مانند افراد ناآگاه استدلال مي كند: «پشتون ها معتقدند در مناسبات شان با اقليتهاي تباري بيشتر ‏از ساير كشورهاي منطقه كه دولت هاي شان زبان خود را با جبر بر سايرين برتري داده اند، از بردباري و شكيبائي كار ‏گرفته اند.‏ ‏80 ‏هرچند برخي پشتونها معتقدند كه زبان پشتو بايد موقف مشابه در افغانستان داشته باشد، اما بسياري پشتون ها مايل به ‏پذيرش زبان دري به عنوان يك زبان رسمي هستند به شرطي كه به زبان پشتو ارجحيت سمبوليك داده شود.» تجربه ‏نشان داده است كه تماميت خواهي و تعصب تنها در حد تحميل زبان متوقف نمي گردد؛ گروه تبار گرا به تعقيب تحميل ‏زبان، برداشت ها و قرائت هاي برخاسته از ذهنيت قبيلوي خود را كه «شريعت» مي خوانند، نيز تحميل مي كند. تحقير ‏اقليت هاي ديني و مذهبي از زمان امير عبدالرحمن تا عصر طالبان گواه بر اين ادعا است.‏

 يكي از معاونين آقاي احدي در جريده ي "مشعل دموكراسي"‌ نوشته بود كه «‌زبان دري را نادر افشار به زور به مردم ‏افغانستان تحميل كرد.‏ ‏81»‏ اما واقعيت تاريخي اينست كه از زمان نادر افشار، قندهار (با ابعاد تاريخي آن) منطقه ي پشتون نشين شد، و آن به ‏ترتيبي بود كه اهالي فارسي زبان قندهار ( اعم از هزاره ها و قزلباشها و تاجيكها)‌، علي رغم تجانسهاي زباني و مذهبي ‏با نادر،‌در برابر او مقاومت كردند. نادر پس از استيلا بر قندهار، آنان را كوچ داد و پشتونها را جانشين آنان ساخت. ‏اسامي فارسي ولسوالي ها، كوه ها و قريه ها شاهد اين مدعاست. بخشي از پشتونها (قبيله ي الكوزائي به رهبري ‏عبدالغني خان ماماي احمد شاه ابدالي)، با نادر عليه حاكميت هوتكي ها همكاري كرد. نادر در ازاي خدمت عبدالغني ‏خان زمينهاي بسياري را به او داد. علاوتاً نادر وي را نائب الحكومه ي قندهار مقرر نمود.‏

پس از نادر، احمد شاه نيز اراضي قندهار را بين عشاير دراني تقسيم نمود. ماليات اراضي خشكابه را در قندهار و ‏نواحي مجاور آن براي دراني ها تخفيف داد، در حاليكه ماليات مذكور براي دهقانان غير پشتون افزوده گرديد. علاوه بر ‏اين وظيفه ي تحصيل ماليات زمينداران غير پشتون به خانان دراني سپرده شد. اين امر به خانان موقع داد تا به تدريج ‏املاك دهقانان غير افغان را تملك كنند. در مجموع دراني ها از اداي ماليه، سرانه، مواشي، درخت ميوه دار وتاك معاف ‏بودند.‏ ‏ 82  ملك هاي كه به قلمرو دولت درانيان داخل مي شدند يا زير اطاعت آنها قرار گرفته بودند به سه گروه تقسيم مي شدند: به ‏گروه اول ولايت هاي شامل بودند كه مستقيماً از طرف شاه بواسطه ي حاكمان اداره مي شدند. شاه در اين ولايت ها ‏مطلق العنان بود، ساكنان اين ولايت ها از مردمان غير افغان عبارت بودند. به اين گروه ولايت هاي زيرين داخل مي ‏شدند: قندهار، هرات، فراه، غزني، كابل، باميان و غوربند، بلخ، ميمنه، جلال آباد، پيشاور، ديره ي غازي خان، ديره ي ‏اسماعيل خان، شكارپور، كشمير، ملتان، لاهور و سرهند. به گروه دوم خراسان، سيستان، بلوچستان، سند، بهاولپور و ‏غيره داخل مي شدند كه واليان آنها احمد شاه را به صفت حاكم عالي اعتراف مي كردند و از طرف نايب الحكومه ها ‏مستقلانه اداره مي شدند. وابستگي كشورهاي فوق از آن عبارت بود كه آنها يك مقدار انداز مي دادند و هنگام لشكر كشي ‏هاي شاه يك قطعه عسكر سوار اعزام مي كردند.‏
به گروه سوم اساساً ايالات قبيله هاي افغان شامل بودند كه آنها از طرف خانهاي محلي اداره مي شدند و در قيد و بست ‏مقررات قبيلوي بودند، به حكومت مركزي اطاعت زباني ‏‎]‎ظاهري‎[‎‏ داشتند و كاملاً به سر خود مختار بودند. سرپرستي ‏لشكر قومي و جمع آوري ماليات سائر ايالات در اختيار آنها قرار گرفته بود.‏ ‏83 عزيز الدين وكيلي پوپلزائي اين صلاحيت سران قبائل افغان را تائيد نموده و  معافيت  ماليه را شامل حال تمام افغانها‌ ‏‏(پشتونها) مي داند.‏ ‏84  بنا بر اين وقتي ادعائي از سر نا آگاهي تاريخي با نا آگاهي علمي در مورد طبيعت زبان همراه باشد، كار به تعصب كور ‏مي كشد؛ شبيه همين ادعائي كه در تحميل زبان پشتو از مسامحه كار گرفته شده است. ‏
حال، آقاي احدي گويا كوشش هاي سردار هاشم خان و وزير محمد گل خان را فراموش كرده كه چنين منتي را بر ‏ديگران مي گذارد ؟ ‏85 به قول فرهنگ در آن كوششها (براي پشتو سازي دروس مكاتب، مكاتبات و مراسلات دولتي) مردم افغانستان مليونها ‏ساعت كار را ضايع كردند، معارف افغانستان دهها سال عقب ماند ولي دست آوردي نداشت ، 86
 

چرا؟
به پديده ي زبان چهار نوع نگاه مي تواند وجود داشته باشد:

يك- زبان به عنوان يك پديده ي تاريخي - فرهنگي؛ دو- ‏زبان به عنوان يك سوژه ي علمي؛ سه- زبان وسيله ي افهام و تفهيم؛ چهار- زبان به عنوان يك ابزار سياسي.‏
مطالعه ي تاريخي زبان همان بحث تاريخ زبان است كه مي تواند زبانهاي مرده ئي چون اوستائي، سانسكريت و يا ‏آرامي و غيره را در برگيرد؛ ويا زبانهاي زنده ي چون فارسي دري، پشتو، بلوچي يا ازبكي را شامل باشد. در اين ‏مطالعه محقق با ديد بيطرفانه، بدون توجه به جنبه هاي سياسي زبان وارد بحث مي شود و چگونگي تحول زبان را- با ‏در نظرداشت امكانات ذاتي زبان و عوامل موثر از بيرون- به طور منظم و در توالي زمان مطالعه مي كند. آثاري ‏نگاشته شده به يك زبان كه عبارت از فرهنگ مكتوب (يا ادبيات) همان زبان است در اين مطالعه شامل مي باشد.‏
زبان به عنوان وسيله ي افهام و تفهيم: اكثريت قريب به اتفاق شش ميليارد نفوس زمين، حين سخن گفتن، به زبان از ‏همين زاويه نگاه مي كنند. آنان به زبان نه به عنوان پديده ي تاريخي-فرهنگي، نه سوژه ي علمي، و نه هم ابزار سياسي ‏نگاه نمي كنند.‏
زبان به عنوان سوژه ي علمي موضوع علم زبان شناسي است. زبان شناسي ترجيحي به قدامت زبان و اهميتي به تعداد ‏گويندگان آن نمي دهد. از اين منظر مباحث مورد بحث در زبان شناسي اين هاست:‏
زبان شبكه ي سيستم هاست، سه سيستم خارجي دارد، و سيستم هاي داخلي در درون هر يك از سيستمهاي خارجي قرار ‏گرفته است:‏
‏1-‏ سيستم يا دستگاه آوايي: هر زباني آواهاي مخصوص خود را دارد. وقتي حرف از دو زبان مختلف در ميان ‏است،‌قطعاً ‌دو دستگاه آوايي جداگانه وجود دارد، زبان پشتو علاوه بر آواهاي مشترك با فارسي، آواهاي مخصوص خود ‏را دارد مثل تگ، ؤ، خگ، نگ ... از نظر  آوايي هيچ زباني بر زبان ديگر امتيازي ندارد. نبود بعضي آواها دليل نقص ‏يك زبان شمرده نمي شود؛
‏2-‏ دستگاه دستوري: هر زباني گرامر خاص خود را دارد. موقعيت اجزاي كلام در جمله، از يك زبان تا زبان ‏ديگر فرق مي كند. مانند مورد آوايي، وقتي از دو زبان حرف مي زنيم، اختلاف گرامر امر حتمي و غير امتيازي است.‏
‏3-‏ دستگاه واژگاني: در عين حالي كه درين قلمرو ميان زبانها تداخل وجود دارد،‌يعني هيچ زبان مدنيئي وجود ‏ندارد كه واژگان غير(يعني از زبانهاي ديگر ) در آن دخيل نباشد، در عين حال تمايز زبانها نيز در همين عرصه ‏مشخص مي گردد. استفاده از واژگان و اصطلاحات زبانهاي ديگر به ميزان مستعمل بودن زبان در درازناي تاريخ و ‏در پهناي فرهنگ و جغرافيا و مربوط به قدامت به كتاب در آمدن زبان است( نورستاني از كهن ترين زبان هاي موجود ‏در افغانستان است، اما تا حال به كتابت در نيامده است. از همينرو است كه اين زبان – كماكان – منزوي و راكد باقي ‏مانده است.) هر قدر زبان در داد و گرفت فرهنگي مسن باشد، به همان اندازه وام واژه هاي بيشتر دارد،‌هر قدر يك زبان ‏ دستگاه واژگاني فربه تر داشته باشد،‌توان علمي آن بيشتر است. اين امر خود باعث مي شود كه نويسندگان و شاعراني ‏كه زبان مادري شان- في المثل- غير فارسي است، با اشتياق تمام (بدون اكراه و جبر) ما في الضمير و عواطف و ‏احساسات خود را به زبان فارسي دري مي نويسند و مي سرايند. اينجا نه مسئله ي اكثريت و اقليت است،‌و نه امتياز تكيه ‏بر قدرت سياسي. اگر اينطور نبود، چنگيز خان زبان مغولي را بر تمام قلمروي كه با خونبارترين پيروزي زير سيطره ‏آورده بود،‌تحميل مي كرد. تيمور و اخلاف او، با آنكه زبان مادري شان تركي چغتايي بود، با آگاهي بر اين نكته كه زبان ‏فارسي دري، زبان قوم خاصي نيست و زبان ديني و بين الاقوامي قلمرو خلافت شرقي است كه در رشد و باروري آن، ‏تمام اقوام-مخصوصاً ترك ها- سهيم بوده اند، نه تنها تركي چغتايي را تحميل نكردند، ‌بلكه در رشد و پرورش فارسي ‏دري كوشيدند. به همين دليل است كه بزرگترين شاعران فارسي گوي قرون اخير افغانستان، پشتونها بوده اند. اكثريت ‏آثار منثور خلق شده و يا ترجمه شده توسط نويسندگان پشتون، به زبان فارسي دري است؛ به طور مثال: آثار محمود ‏طرزي و پدرش، آثار مستغني، آثار عبدالهادي داوي، اغلب آثار سليمان لايق، آثار رحيم الهام، آثار سرور همايون، ‏زندگي نوين تركي، اغلب آثار عبدالحي حبيبي ... كريم خرم – برخلاف ظاهر - شكست اسلام سياسي را به فارسي ‏ترجمه كرده است؟!‏
و اما نگاه سياسي به زبان همان است كه آقاي احدي دارد؛ معنا نگاه سياسي به زبان اين است كه زبان را وسيله ي ‏تحميل اهداف سياسي قرار بدهيم، آن را زبان حاكميت يا «زبان دولت»، وسيله يا ابزاري در دست زورمندان بدانيم، در ‏حاليكه خود زبان وسيله ي افهام و تفهيم است و منطقاً انسان بايد از وسيله ي استفاده كند كه سهل الاستعمال، فراگير و ‏زود به هدف رساننده باشد. زبان جزو ذات انسانها نيست؛ اگر فرانسوئي در جاپان متولد شود و در آنجا، در محيط آنجا ‏و در مكتب و مدرسه ي آنجا تحصيل كند، قطعاً زبان او جاپاني خواهد شد و برعكس. ديانت اسلام و بشريت روزگار ‏كنوني اهميتي براي نژاد قائل نيستند كه بي ترديد ريشه هاي عميق تر از زبان در ذات انسان دارد و با تغيير محل جا ‏عوض نمي كند؛ علايم و مشخصه هاي آن تا نسل ها زدوده نمي شود.‏
باري، ضعيف ترين بخش استدلالهاي احدي، همين بخش زبان است؛ مي بايست وي با انتباه از اين واقعيت ها كه نمي ‏شود- از اصالت افغانستاني بودن زبان فارسي دري چشم پوشيد؛ نمي شود عظمت فرهنگي و ديرينگي تاريخ اين زبان ‏را ناديده گرفت؛ نه مي شود اكثريت فارسي گوي افغانستان را از نظر دورداشت؛ بايد به اين نتيجه مي رسيد: به فرض ‏اينكه پشتون بايد و بلامنازع حاكم افغانستان باشد،‌اما واقعيت فرهنگي، تاريخي و زمينه ي برتر «زبان بين الاقوامي ‏بودن زبان فارسي دري» را بايد اعتراف كرد.‏
تهديد بر تحميل زبان دلالت به يك روان بيمار دارد؛ ترجيح سمبوليك هرگز زمينه هاي رشد زبان پشتو را فراهم نمي ‏آورد(كما اينكه در گذشته نياورد). ناگزير از گفتن اين حقيقت تلخ هستيم كه زبان پشتو تا كنون موقعيت بين الاقوامي را ‏پيدا نكرده است. ذخاير فرهنگي و منابع علمي نگاشته شده به زبان پشتو و يا ترجمه شده به اين زبان در حدي نيست كه ‏نيازمندي هاي محققين و حتا محصلين دانشگاهها را بر آورده سازد. از به كتابت در آمدن زبان پشتو چهار‌ قرن بيشتر ‏نمي گذرد (تأليف خيرالبيان در نيمه ي دوم قرن شانزده؛ قتل پير روشان در 1578 م)؛ ناشر مخزن الاسلام (تأليف ‏آخوند درويزه، در همان عصر) سيد تقويم الحق كاكاخيل گفته است:«پيش از خيرالبيان اگر در زبان پشتو كتاب ديني ‏موجود نبود كتاب بي ديني هم وجود نداشت» مولانا عبدالقادر كاشف كتاب خيرالبيان و حافظ محمد عبدالقدوس قاسمي ‏ناشر آن (سال 1967)‌ تاكيد دارند كه كتاب مذكور «نخستين كتاب به زبان پشتو است كه به دست دنياي متمدن رسيده ‏است.»‏ ‏ 87 علاوتاً پير روشان و آخوند درويزه هر كدام مخترع علايمي صوتي مخصوص زبان پشتو اند كه هر دو براي اولين بار ‏در كتابهاي خود آنانرا به كار گرفته اند.‏
ريسنر محقق شوروي پيشين مي نويسد:«شواهد زبان شناسي گواه تشكل قوم افغان و پيدايش آن در عرصه ي تاريخي در ‏ازمنه ي ديرتر (از قرن يازده بدينسو) مي باشد. زبان افغانها يعني پشتو متعلق به خانواده ي زبانهاي ايراني است. به ‏عقيده ي ب.ا. دُرن زبان پشتو عميقاً از زبانهاي فارسي دري و زبانهاي جديد هندي متأثر است. ن. و. خانيكوف كه از ‏عقيده ي دُرن پيروي كرده است، چنين مي پندارد كه زبان پشتو ديرتر از زبانهاي ديگر ايراني و هندي تكوين يافته ‏است. به عقيده ي خانيكوف زبان پشتو نه زودتر از قرن 9 و 10 بوجود آمده است.‏
آنچه به زبان ادبي نوشتاري مربوط است، ظاهراً كهن ترين يادگار آن به زبان پشتو همانا تاريخ گرفتن سوات از طرف ‏قبيله ي يوسفزائي است كه در قرن پانزده شيخ ملي شخص برجسته ي روحاني و شركت كننده در اين حوادث آنرا نوشته ‏است. نسخه ي اصل دست نويس اين اثر  فعلاً پيدا نشده است، هر چند مضمون آنرا تعدادي از تواريخ افغاني دوره هاي ‏اخير نقل كرده اند. ‏
نكته ي در خور توجه اينكه افغانها حتا براي افاده ي نهادهاي قبيلوي خود اغلب از اصطلاحات اقتباس شده از زبانهاي ‏فارسي، عربي، مغولي و تركي چون قوم، طائفه، ملك، خيل‎]‎قبائل، جرگه، ولس ...‏‎[‎‏ و غيره كار مي گيرند. نكته ي ‏جالب ديگر اينكه بر اساس معلومات توصيف كننده ي اصطلاحات اجتماعي و اقتصادي يوسفزائي ها در قرن نزده، كه ‏چندي پيش «رامودين» با مشورت «م. اصلان اف» ترتيب داده است، كلمات و اصطلاحات مالداري اين دسته از قبائل ‏افغان از آن خودشان است، ولي واژگاني مربوط به زندگي شهري، پيشه و صنعت و نيز زمينداري، غالباً از زبانهاي ‏فارسي، عربي، و هندي جديد وام گرفته شده اند. علم زبان شاسي موئد آنست كه بر مبناي معلومات تاريخي، معلمين ‏افغانها در آموزش پيشه و صنعت و كشاورزي تاجيكان و برخي از اقوام هندي بوده اند. و جالب تر اينكه در چهل جلد ‏كتاب روزگار كه نعمت الله هروي در كتاب مخزن افغاني ذكر كرده هيچ گونه اشاره اي  به اشتغال افغانها به كشت و ‏زرع نشده است.‏ 88
‏‏

... ادامه دارد

--------------------------------------

‏رویکرد ها:

‏  64- فرقه ي اسماعيليه از جمله ي فرق اسلامي به حساب مي آيند. ‏
‏  65- همان مأخذ ص ص 140-139 اين ارقام با ارقام داده شده در مورد كل نفوس غير پشتونها تناسبي ندارد. ‏
‏  66- همان مأخذ ص ص 156-155  ‏
‏  67- لورل كورنا در كتاب افغانستان 2002 مي نويسد:«يكي ديگر از گروههاي عمده ي نژادي در شمال افغانستان ازبك ها هستند ‏كه تعدادشان بالغ به يك و نيم ميليون نفر مي شود.» ص 18‏
‏  68- حدس علامه حبيبي جالب است: هفتالي (=ابدالي) هفت كتيبه ي قديم ص 11؛ و هونهاي هفتلي (خاندان ابدالي) افغانستان بعد ‏از اسلام ص 29؛ فرهنگ از نپرداختن بابر نامه به قبيله ي ابدالي تعجب مي كند، آيا ميان آن حدس و اين تعجب را بطه اي ميتوان ‏پيدا كرد؟ غبار ريشه ي اقوام اچكزي و اساكزي را از اصل «سكزي» يعني سيستاني و سكائي مي داند، جغرافياي تاريخي ‏افغانستان، زير ماده ي اراكوزيا (نظر زبانشناسان در مورد قرابت هاي زبان پشتو با زبانهاي پاميري، مي تواند مؤيد حدس حبيبي و ‏كشف غبار باشد- براي مطالعه ي بيشتر در اين مورد به كتاب «د افغانستان ژبي»، تأليف دوست محمد دوست مراجعه كنيد)؛ كاتب ‏هزاره فصلي در معرفي اقوامي كه پشتون وانمود شده اند دارد. نژاد نامه ي افغان، از ص 111 به بعد.‏
‏  69- نژاد نامه ي افغان، ص 154‏
‏  70- همان مأخذ ص 139‏
‏  71- نژادهاي افغانستان ص 110، چاپ كلكته، سال 1833‏
‏ 72- صفحه انترنتي پيمان ملي.‏
‏  73- در عمل شاهد بوديم كه وقتي طالبان به بخش هائي از شمال افغانستان دست يافتند، براي اجراي اين دستور العمل علناً اعلان ‏نمودند كه ازبك ها و تركمن ها به ازبكستان و تركمنستان بروند،‌ تاجيكها به تاجيكستان؛ و هزاره ها به قبرستان. سايت فارسي بي بي ‏سي از قول ملا عبدالمنان نيازي.‏
74‏- در بحثي در تلويزيون آيينه با رهنورد زرياب و سميع حامد‏
‏75- به نقل از خانم صديقه بلخي عضو ديگر كميسون تسويد قانون اساسي‏
‏76- در اين گفته ي احدي حقيقتي نهفته است و آن اينكه: اقوام ساكن در افغانستان در عين اينكه نمي توانند از هم جدا شوند، نمي ‏توانند تحت شرايطي كه احدي ترسيم مي كند با هم زندگي كنند. پس، آيا راهي جز توزيع عادلانه ي قدرت در پيش است؟
‏77- با تلخيص از ص ص 61- 62 تاريخ تحليلي افغانستان‏
78‏- شاهنامه ي فردوسي، چاپ ژول مول ص 26، سال 1375‏
‏79- هفته نامه ي پيام مجاهد‏
80‏- منظور احدي كشورهاي تاجيكستان، ازبكستان، ايران و شايد پاكستان نيز هست. احدي به ديرينگي هم زيستي اقوام تاجيك و ترك ‏توجه نكرده است. ازبكي در تاجيكستان نيست كه فارسي نداند، و تاجيكي در ازبكستان وجود ندارد كه ازبكي نداند. گذشته از اين هيچ ‏ازبك صاحب دانشي، فارسي را بيگانه نمي داند، چون ازبك ها مي دانند كه در رشد زبان فارسي و باروري فرهنگ آن، ترك ها ‏بيش از هر قومي سهم داشته اند. زبان فارسي در ايران، عنصر اصلي ناسيوناليزم ايراني است. فارسي زبان بين الاقوامي، علمي، ‏ديني و زبان تاريخ مشترك اقوام ايراني است. هيچ نوع اجباري در رسميت زبان فارسي در ايران در كار نبوده است. ‏ß
à‏ اردو زبان مادري %8 مردم پاكستان است. اما، در عين حال اردو زبان بين الاقوامي مردمان پاكستان، زبان ديني آنان و يكي از ‏اساسات تشكيل پاكستان است. مسلمانان شبه قاره ي هند، با زبان اردو از غير مسلمانان آن سرزمين متمايز مي شوند. پس در اينجا ‏نيز اكراهي در كار نيست.‏
‏81- جريده ي مشعل دموكراسي سال1382‏
82‏- تتمة البيان في تاريخ الافغان- سيد جمال الدين افغاني، ترجمه فارسي چاپ كابل ص 106 به نقل از افغانستان در پنج قرن اخير ج ‏‏1 ص 142‏
‏83- حق نظر نظروف، مقام تاجيكان در تاريخ افغانستان، ص ص 56- 55‏
‏84- درةالزمان، ص 226‏
‏85- هاشم خان در مصاحبه ي در سال 1937 تأكيد كرد كه:«در سال 1938 زبان پشتو به حيث زبان رسمي ما تبديل مي شود و ‏زبان فارسي را به دور مي افكنيم. آنگاه هر كسي به افسانه ها و اشعار ما معرفت خواهد داشت و از آن به فرهنگ كهن خود افتخار ‏خواهيم كرد و موجب اتحاد ما قرار خواهد گرفت.» روزنامه ي حبل المتين چاپ كلكته در واكنش به اين سخنان نوشت:« تحميل يك ‏زبان تصنعي به حيث يك زبان رسمي آسيبي بزرگي به وحدت مردم افغانستان وارد خواهد كرد. براي حكومت بهتر بود تا گروهي ‏اقليت قبائل را وادار كند كه زبان فارسي را بياموزند، زيرا اين زبان، زبان اكثريت مردم افغانستان است.» به نقل از تاريخ تحليلي ‏افغانستان ص‌102‏
‏86- افغانستان در پنج قرن اخير، ج اول قسمت دوم ص 637‏
87-خير البيان ص ص 67 و 65؛ مخزن الاسلام ص ص 137 و 138‏
‏88- ريسنر، ص ص 118-117 ‏







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



دكتر محي الدين مهدي