نگرشی بر"غزل در خاک" و "صدای برف"

٢١ حمل (فروردین) ١٣٨٦

آنگهی که چشم با زکردم و جهان را دریافتم، به شعرو ادبیات و هنر داستانی پیوسته عشق ورزیده ام، اما با دریغ زندگی من درپهنه ی گسترده ی زمان دستخوش توفانهای سهمگینی شد که در فراسوی آن به یک سلسله ارزشها و باورهای دیگری دست یافتم. اگراین باورها برمبنای پندارهای دنیای خاص خودم بودند، صادقانه درهستی و پندارهای خود دگرگونی می پذیرفتم، ولی اگر باورهایم ریشه در واقعیت های درد ناک زندگی مردمم و مردم جهان داشتند، آنگاه باورهایم چون خوشه های خشمی گل خواهند داد وچون یک هستی زنده در جامعه به نبرد وستیزبر خواهم خاست. من اصولاً به مرز های سیاسی، ایدولوژیک، تبار گرایی و نگرش های نژادی اعتقادی ندارم، اما خلاف اندیشه وتمایلات درونی ام به رغم تلاش ها وتکاپوی دژخیمان، در کوره راه نبردی کشانیده می شوم که آنجا فریاد های هویت زن، فریاد های هویت ملی، فریادهای هویت زبانی چون آزرخشی  براندیشه ی آدمی فرو می غلتند. از چنین کوره راهی که عبورمیکردم، پژواک صدایم طنین های سیاسی پیداکرد و در دفاع از زبان و هویت مردمم شکل گرفت، فکر کردم گلهای فارسی  پرپرمیشوند وبادهای تند درجنگل سبز زبانم زوزه میکشند و آنگاهی که شیار های آتشین فارسی زدایی روحم رامی آزرد، داستان "غزل در خاک" را نامق کمال بدری با صدای دلنشین خود در گوش دلم زمزمه کرد و با محبت بیکرانش مراکشانید بسوی داستانهای دیگر "قادرمرادی" بر پهنه ی گسترده ی زبان فارسی. و آنگاه ازستیغ هویت های ریشه دار، زبان فارسی راباز نگری کردم ودریافتم که ژرفای این زبان تا انتهای تاریخ  ریشه دارد. وچه ابلهانه دژخیمی با تیشه ی خیال بر ریشهء یک فرهنگ سترگ میکوبد؟

 داستان "صدای برف"  قادر مرادی به این ریشه ها آب میرساند،  بارورش میکند و زنده  اش نگه میدارد، در داستان" صدای برف"، برف میاید، آب می شود و تا روح ریشه ها نفوذ میکند وآنگاهی که خون گرم متلاشی شده ی انسانی روی برف سپید راگلگون میکند، مادر آهن پاره های راکت و بمب ها رامی کوبد ولحظاتی  که تیغه های یخ  در جان "طلا گل" چون دشنه های فرو میروند و اندکی بعد جسم کوچکش را یخ می بندد، "غنچه گل" مادر طلاگل با برف آب می شود و در زمین فرومیرود، صدای ترنگ ترنگ کوبیدن آهن پاره ها با فریاد خشمگین مادر، در میآمیزد و این فریاد ها در خاک ریشه میگیرند.

"قادر مرادی" در اوج هنر داستانی اش با یک حس گنگ ومبهم  ازمادرکراچی وان که آهن پاره می کوبدو طلاگل کوچک که یخش می بندد چنین می نگارد:

"در بسته ماند . صدایی هم نشنیدم . طلاگل ما میان غنداق و پتو می جنبید . برف چپ و راست می بارید . چه هوایی ، خطک های سپید برف در هوا یک دیگر را قطع می کردند . جنگ داشتند . ازمسجد که بیرون شدم ، چند نفر می آمدند. برف بود . شناخته نشدند . خوب که نگاه کردم ، دیدم، هووو، می گویند چه چه را  که یاد کنی ، پیش رویت سبز می شود . همان لحظه در دلم گشته بود . سربازان بودند  . نمی دانم از کدام ملک ، من چه می دانم ، همه ء شان موی زرد هستند. مقصد خارجی  بودند ، از دیدن من وارخطا شدند . تفنگ های شان را سوی من گرفتند. فریادزدم : نی ، نی میستر ، میستر ، من از خود ، از خود ... از سرو صدا و ایما و اشاره های شان دانستم که باید طلا گل را به زمین بگذارم و دست هایم را بالا بگیرم . دانستم که باز طالب گیرانی است و آمده اند که طالب پیدا کنند و بگیرند . چاره نبود . دست ها بالا  و گفتم: من سلام کراچیوان … یکی از آن ها با احتیاط به من نزدیک شد و مرا به سوی دیوار کوچه راند و به دیوار کوفت .  تمام بدنم را پالید .  قوطی نسوار و یک تا پنجایی که برای ملا نگهداشته بودم، دیگر چیزی نداشتم که می یافت . وقتی میان پتو را دیدند ، تعجب کردند و باخود چیز هایی گفتند مانند : بی بی ، بی بی … من که طلا گل را دربغل گرفته بودم  ، در دلم گفتم : بی بی ننیت ، قریب طلا گل مارا کشته بودید ، خدا ناشناس ها … و این که زودتر خودر ا ازشر شان خلاص کنم، گفتم: تنکیو، خره شو ،بای بای. همین قدر زبان خارجه  یاد داشتم .اما نگذاشتند . مقصد تا جایی باید همراه شان می رفتم تا  کسی پیدامی شدو  گپ های مرابه آن می فهماند و مرا به آن ها معرفی می کرد که این آدم ا ز آن کاره ها نیست. همراه کراچی لق ولوق و خر دیوانه اش سر گردان است وبس. 

ظالم ها روزم را بیگاه کردند . تاکه یک عسکر خودما پیدا شد و مرا از گیر شان خلاص کرد . می دانستم که طلا گل ما چه حال دارد . دیگر پشتم را نگاه نکرده ، دوان دوان به خانه برگشتم . ها ، توچشم به راه  من بودی . از آشپزخانه صدای ترنگ ترنگ می آمد . دانستم که مادرم آهن پارچه های جمع کرده گی مرا می کوبد تا خرد تر شو ند ، می خواستم بگویم مادر ، خودت را عذاب مده، پوچک مرمی تانک ها و راکت ها خرد نمی شوند … ها راستی ، یادم رفت ، هنگام آمدن ، به خانه ء صوفی ایشانقل هم تک تک کردم ، کسی نبرآمد ،  دیگر جایی نرفتم ، آمدم خانه ، وضع خوب نبود . یگان صدای ترق و تروق فیرمرمی هم از دور ونزدیک شنیده می شد .  گلوله ها در هوای سر د و برفی صدای  نمزده یی داشتند. صدا هارا برف و سردی هوا قورت می داد. شاید سردی هوا و برف ها نمی خواستند که صدای گلوله ها تا دور ها برود. زود گم می شدند.  "

"غزل در خاک" داستان دیگر قادر مرادی است که در هستی یک هویت ریشه می دواند واین ریشه ها را نامق کمال بدری با حس آرامش وصلابت عجیبی که در صدایش هست، آبیاری میکند، قادر مرادی داستان سرگشتگی وتوفانهای درونی انسان غربت نشین  را دریک کمپ پناهندگی درهالند به تصویر میکشد که تند باد توفنده ی  درغربت ، زندگی اش را ، عزیزترین خاطراتش را، غزلی را که  گل جانش بود وهمه چیزش را به نابودی میکشاند ، دریک جدال درونی در میابد که جهان پیرامونش را تنها خس وخارگرفته است ، همه چیز سنگ است ، زندگی برایش معنی ومفهوم فراتر از زنده بودن می یابد،  برای رهایی ،  برای رسیدن به آزادی ، برای دست یافتن به بیت دیگر غزلش به دوستش چنگ میاندازد که وعده آمدن کرده بود ، شاید بیاید وآنگاه نیمه ی دیگر غزلش تکمیل خواهد شد ، اما  به تلخی درمی یابد که  دوست هم سنگ شده ،  سنگواره شده ودر نا کجا آباد غربت تعهد بردوش دوست  سنگینی نمیکند٠  زندگی بایادها وخاطرات گذشته ، نقطه عطف زندگی وی درغربت میشود٠یافتن دوست را یافتن غزل فراموش شده اش می پندارد " به لبم رسیده جانم تو بیا که زنده مانم" مصراع دیگر این غزل را بیاد نمی آورد واگر مصراع اش را تکمیل نکند میمرد و باین غزل" صدایش ، فریادش درکائنات آن سوی ستاره های دوردست فراترازلاهیتنایی طنین انداز خواهد شد توفانها بپا خواهد شد٠"  ناگاه بیاد دوستی میفتد که  این غزل را باهم یکجا می پرستیدند زمزمه میکردند ، شاید دوستش غزل را روح جاویدانه شعر می پنداشت که بنایش ، اساسش ، بر آمیزش دو" مصراع  " استواربود ، غزل، با یک مصراع ، آغاز می شد، اما بی مصراع دیگر ، به منزل نمی رسید، بیت نمی شد ٠ او یگانه کسی بود که میتوانست مصراع غزل گمشده اش را بیادش بیاورد ، دوستش وعده آمدن داده بود، چند روزی ناخودگاه به انتظار آمدنش بود برای یافتن دوست برای یافتن غزل وبرای دست یافتن به آزادی ورهایی برای دوستش! تیلفون میکند ٠

قادر مرادی جنبه های شخصیتی دو دوست را مقابل هم قرار میدهد، یکی را دارای روح  حساس، عاطفی وشکنند ودیگری را صاحب روح سودجووخودخواهی دانسته که با بهره برداری از موقعیت ها ونیاز های خودش، دوستی ها یش را شکل میدهد٠ مها جر برای دوستش زنگ میزند.

"زنگ زدم صدای خودش بود ، صدای گذشته های گمشده ، صدای غزل های گمشده ، که  بدنبال آن سر گردان بودم ، صدایم را شنید، شروع کردبه عذر خواهی که نتوانسته است بیاید٠ زبانش دگرگون شده بود ، گفتارش مثل گذشته ها نبود ٠ من در فکر بیت های فراموش شده بودم ٠ سخنش را قطع کردم وگفتم مهم نیست ، میخواستم چند بیتی راکه یادم رفته است به من بگویی٠ حیرت زده پرسید :

بیت ؟ کدام بیت ؟

گفتم : خم می ذخیره کردم که بکار خواهی آمد ٠ وچند تای دیگرش ٠

گفت : نی عزیزم ، در این جا ازاین چیزها پیدا نمی شود٠

یک نوع حس حقارت بمن دست داد ٠ به خیالم آمد که به نظر او من یک آدم ساده دل ودیوانه  هستم ازاین گپ او کمی ناراحت شدم وپرسیدم :

چرا پیدا نمی شود، باید پیدا شود ٠ پاسخ داد :

هی برادرپسان می فهمی ٠ پسان توهم مانند ما می شویی٠

این گپ او تکانم داد ٠ دلم را شکست ، کاسه چینی از دست افتاد ، روی سنگفرش وشکست ، سویش که دیدم، روی سنگفرش ، ریزه های چینی به هر سو ریخته بودند ، گوشی در دستم بود ازپشت تلفون به بیرون می دیدم ٠ کاسه چینی افتادوشکست، دیگرپیوند نمی شود ، دل شکست ، غزل شکست ، ساقه از ریشه جدا شد،و از گلدان ٠٠٠ خم می ذخیره کرده گی هم شکست ، اشک از چشم هایم جاری ، دیگر شکسته های چینی باهم پیوند نمی شوند٠"٠٠٠

داستان "غزل درخاک" را با صدای گیرای نامق کمال بدری بیاد بسپاریم با کلماتی که انگار از مخمل برآمده اند وازشفافیت چشمه های پاک.

"غزل در خاک" با یاد همه غزل های که زمزمه کردیم و از آن گذشتیم وهمه خاطرات که  بیاد سپردیم وانگار که فراموشی از برای آن نیست وریشه در خاک دارد.

 

ثریا بهاء:  کالیفورنیا

 

یاداشت:

ایمیل:    kabul2020@sbcglobal.net

وبلاگ : حماسهء زن  http://hamasah.persianblog.com/

غزل در خاک : با صدای با صلابت نامق کمال بدری:  www.junbish.org/voice_of_nima.htm







به دیگران بفرستید



دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ رَمز را وارد کنید. اگر زمان اعتبارش تمام شد، لطفا صفحه را تازه (Refresh) کنید و شمارۀ نو را وارد کنید.
   



ثریا بهاء