جهاد در اساس زمینه ای بود برای ابهام زدایی

١٨ ثور (اردیبهشت) ١٣٩٢

سال1352 هـ.ش ،هنگامی که ظاهرشاه دراستراحتگاه خویش درایتالیا ،مصروف بود؛ حکومت اش به وسیلۀ پسر عمویش، سردار محمد داود سرنگون شد.  به دنبال فروپاشی  نظام سلطنتی ، داود خان، مردی هردم خیالاتی و  تأثیر گذارترین حکومتگرسال های گذشته ،افغانستان را بار دیگر در بین «غرب- شرق» مانند«جنازه‌ای در دست غسّال» قرار داد.

او به جای اینکه کانون های بحران آفرین پنهان در بتن جامعه را، علامت گذاری و بنیاد های سنتی جامعه خود را  به تدریج متحول سازد و روند جایگزینی را به مدد راستگری نهاد های فرسوده وناکارآمد تدارک ببیند. بر عکس بر زعامت  یک قوم و حکومت داری به روش مستبدانه  تأکید ورزید، وی نمی دانست که ناسیونالیسم افغانی دیگر نمی تواند با اتکاء به یک قوم در این کشور دوام آورد. جامعه از بیخ و بن تکان خورده بود و نظامی که می خواست برجا بماند، می بایست به نیاز های هویت طلبانه ی اقوام مختلف پاسخی مناسب و در خور بدهد.

 تأکید افراطی داود خان بر هویت پشتونی افغانستان، وتکیۀ او بر شوروی وبعدتر به رقیبان شوروی، بیش از آن که تصور میرفت ، جامعه را به بحرانهای دامنه دار نزدیک ساخت، که  حوادث سال های بعدی و بهایی گزافی  که مردم افغانستان  برای این  دیگرگونیهای قهرآمیز پرداخت گواه آن می باشد. از جانب دیگر  داود خان که  در این کودتا از پشتیبانی جناحی چپ وابسته به شوروی بر خوردار بود، پس از پیروزی تعداد از وزارت خانه هارا به نیرو های چپ می سپارد. اما در فرجام  با هم در می افتند واین منجر به کودتایی خونین ثور 1357 شد ، کمونیست ها به هنگام دستیابی به قدرت بی تردید سازمانهای حزبی قدرتمندی در اختیار داشتند. از این گذشته از پشتیبانی کشوری ابرقدرت ای  برخورداربودند که از سالها پیش در افغانستان جای بازکرده بود.

 این مجموعه در عمل ، تمامی سرنوشت کشور را در دست گرفتند وزمینه مداخله اتحاد جماهیرشوروی را در افغانستان هموار ساختند. از جانب دیگر  محاسبات نطریه پردازان روسیه،  به دلیل عدم آشنایی عمیق با جامعه و فرهنگ افغانستان  و تحمیل نظریه های ذهنی گرایانه بر واقعیات نمی توانست حاصلی جز خشونتهای فاجعه آمیز به بار بیارد.  حزب« خلق - پرچم» که خواسته اند در هاله اي از آرمان گرائي و مطلوب خواهي گروپی عمل كنند، نه تنها خود، بلكه جامعۀ  افغانستان را به پرتگاه هاي بي بازگشت سوق داده اند که وقايع خشونت بار این سال ها و سرنوشت مردم  و نتايج بعدي آن، نمونه اي از اين «آرمان گرائي» و «مطلوب خواهي» بی سنجش  مي تواند باشد.

 با اين توضيحات، در سال های قبل  و بعد از کودتای 57، ما در حزب «خلق- پرچم» بيشتر ايدئولوگ داشتيم تا روشنفکر، چونکه برداشت ایشان از داده هاي موجود تاريخی-سياسی ، فراتر نمي رفت. بلكه روز به روز در گرداب باورها و فرضيه هاي از پيش داده شده فرورفته. عمومآ،دستخوشِ نوعی تنگ نظری‌هاى سياسى و تفسيرهاى ايدئولوژيک شدند.

در حقیقت اینها ميراث ايدئولوژيک حزب  کمونیست اتحاد شوروی را تغذيه و تکرار می کردند. که فکر نکردن، تقدّس شريعت مآبانهء حزب يا سازمان، نسبی نبودن، مطلق  نگاه کردن به حوادث و رويدادها و خصوصآ سلطهء عاطفه و احساس حزبی(يا قبيله ای) بر عقل نقّاد و پرسشگر وجه مشخصهء میراث ایدئولوژی شوروی بود. بطوریکه همه، بجای فکر کردن، «نقل قول» می‌  فرمودند.

این مدعیان عدالت ، مسائل و مشکلات افغانستان  را به شکل لحظه ای و سطحی می ديدند، يعنی تنها به تغيير رژيم سياسی فکر می کردند این در حالیست که  مشکل جامعـهء  ما «يک کلمه» (يعنی تغیر رژیم) نيست، بلکه مشکل اساسی جامعـهء ما يک مشکل معرفتی و فرهنگی و تاریخی و قومی وزبانی و مذهبی و اقتصادی و حاکمیت های استبدادی می باشد و به همين اعتبار، نيازمند يک پيکار درونی، تاريخی، صادقانه و دراز مدّت است.

و ديديم که رژيم حکومتی تغيير کرد امّا هم آزادی های اجتماعی قربانی شد و هم توسعه و تجدّد ملّی واین چنین است که آزادی خواهان و آرمانگریان دیروز ما «خود» به استبداد گرویدند، دست به جنایت زدند ،آزادی دیگران را پایمال کردند و خود شدند ناقضان حقوق بشر.

جهاد مردم افغانستان  بر علیه این کودتا و حمله روسها،  حکایتیست درد آور و   روایتی است ماندگار از فراز و فرودهاى ملتى كه  با مقاومت  شجاعانه خود  عليرغم حملات بنيان‌كن  "روسها"  « مجهز به تفکر سوسیالیستی بعنوان یک تفکر مهاجم و با خصلت سياسی ـ ايدئولوژيك خويش، که از آغاز، ضمن مضمحل كردن زبان ها، فرهنگ ها، باور ها و هويت های قومی و ملی و ازبين بردن مرزهاى ملی و جغرافيائی كشورهای مفتوحه، در صدد ذوب كردن و اضمحلال اين ملـّت ها در کشور شوراها بود » كوشيد تا هويت و موجوديت تاريخى خود را حفظ كند.  این جهاد بااتکاء به اسلام،  به عنوان یک اصل وحدت دهنده پایه گذاری شد و تحول یاقت. اسلام در این مقطع تارخی  خاص  توانست همه ی تنشها و حساسیت های قومی، زبانی و مذهبی رابه کنار بزند ونماد اتحاد مردمانی پراگنده در سرزمین واحد شود.علاوه براین زمینه ای جلوه گری نیروهای خفته ای قومی ،دینی وزبانی را فراهم نموده  وآنها را به شرکت در نبرد سراسری علیه حکومت  کمونیستی برانگیخت. همچنان  جهاد در اساس زمینه ای بود برای ابهام زدایی  که طومار توهمات واهی اکثریت، شجاعت، صاحب اصلی کشوربودن و سد ها اراجیف دیگر یک قوم خاص  را در کشور برای همیشه درهم  پیچید. اگر از تأثیرات بین المللی جهاد مردم کشور ما، بر حق بودن، ماندگار بودن، اسطورآفرینی، حماسه سازی  جهاد گران، مقاومتگران و مدافعین شرف، ناموس، عزت و تمامی هست و بود  کشور که بحث جداگانه ای می طلبد بگذریم، فقط به این بسنده کنیم که افغانستان دومین کشوری آسیایی است که در قرن گذشته توانسته روسیه را به شکست بکشاند.در آغاز قرن بیستم در سال 1905 میلادی ژاپن توانست با شکست دادن روسیه به آسیاییان اعتماد به نفس بدهد.اما  پیکار روسیه  با کشورافغانستان  برای حوزه ی تمدنی ما از اهمیت بیشتری بر خوردار است. شکست  شوروی در برابر ما نه تنها نشان داد که حوزه ی تمدنی مشترک ما توان دفع تجاوز روسیه را دارد «چیزی که در 200 سال گذشته ناممکن می نمود» بلکه مردم این منطقه را اعتما د به نفس  بخشید و بر انیگیخت که تقاضایهای خود را بدون بیم و هراس بی دریغ  مطرح کنندو با اتکاء به خود در جهت کسب استقلال و حفظ شیوه ی زندگیشان گام بردارند. این نخستین پیروزی بزرگ در این حوزه ی تمدنی«به ویژه بعد از لشکر کشی معروف پترکبیر در 1722 به قفقاز می باشد که  بعداً بازی بزرگ نام گرفت » و اصلاًً نخستین پیروزی بزرگ نظامی مسلمانان بر یکی از ابر قدرتهاست که نباید آن را از نظر دور داشت.

 اما اگر بخواهیم این دوره از تاریخ کشور را آسیب شناسی کنیم و  آنگونه که بوده است نگاه کنیم. پس اول ما بايد خود را از اسارت مصالح ايدئولوژيك آزاد كنيم و از واقعيت هاى تاريخى و سياسى همانگونه كه هستند سخن بگوئيم حتى اگر طرح اين واقعيت ها، تلخ و با « مصالح  اعتقادی» مان، مخالف باشد. ما -معمولآ- از ياد می بريم که بد و خوب اين گذشته تاريخی، محصول مشترک ما و  عملکرد ماست. (تمامی خانواده های کشور«مجاهد- کمونیست» در ترکیب خود دارند) بى ترديد، بدون يك تحليل انتقادی از گذشتهء  تاریخی ـ سياسی مان، نمی توان آنرا كاملاً پشت سر گذاشت و از تكرار آن، خودداری كرد. بنابراين، این گذشته را باید  با شهامت به  نقد کشید و با فروتنی و تواضع از آن آموخت.

راست آنست که جهادهم  اسیر تفکر ایدئولوژیک قرارگرفت  و استیلای دیرپای حکومت های ایدیولوژیک ، «دینی -  غیردینی» نوعی اخلاق و عصبیّتِ  حزبی– ایدیولوژیک و «جنگ سردی» را در جامعۀ ما نهادینه کرد. در رفت و آمدها و کشاکش های حکومت های   اعتقادی ، جامعۀ  افغانستان از یک عصبیّت به یک عصبّیت دیگر پرتاب شده است. تاریخ اجتماعی و سیاسی50 سالی اخیر  افغانستان– عموماً – بازتاب این عصبیّت ها و عصبانیّت هاست.   

با تأسف و دریغ که جامعه "روشنفكري"( جهادی و چپ کمونیست) ما اسير دو مطلق گرائي يا دو بنيادگرائي بودند: يكي بنيادگرائي اسلامي و ديگري بنيادگرائي ماركسيستي. وجه مشترک اين دو بنيادگرائي، مقابله با مدرنيسم، تجددگرائي، دگراندیشی و توسعه بود. این روشنفکران «چپ-راست» در نتيجه، فاقد روحيهء انديشيدن و تفکر و آینده نگری بودند. در اين دوره خاص به تعبير کانت، ديگر «عقل نقّاد» نبود که مسائل و مشکلات جامعهء ما را نقد و بررسی کند، بلکه يکسری «چه بايد کرد؟»های حاضر و آمادهء «روسی- اسلامی»  بود که زحمت انديشيدن را از دوش روشنفکران ما برداشته بود، در واقع، فلسفه بافی ها، شعارها و برنامه های كلّی(كه اساسآ رونوشتی از برنامه انقلاب شوروی و چين وچند متفکر بنیاد گرای اسلامی) جای تفكر و ارائه يک  طرح اجتماعی مبتني بر شرايط واقعی و منافع ملّی ما را گرفته بود.

در چنان شرايطی، هر يک از  مدعیان عدالت  يک «مانيفست » (چه دينی و چه غیر دینی) زير بغل داشتند و تمامی مشکلات تاریخی، سیاسی و... را فقط با  ارجاع به آن قابل حل می دانستند و منکرین« کافر،ملحد و مرتجع» قلمدادشده مورد شدیدترین توبیخ تا سرحد «اعدام -  تیرباران» قرار می گرفت.

اينكه ما پس از دو  تحول بزرگ ( 7 ثور – 8 ثور)و باوجود  گذشت این همه سال ها هنوز بدنبال الفبای جامعهء مدنی (يعنی: استقرار قانون، آزادی و حقوق شهروندی) یا مصروف مبارزه با( فساد اداری، رشوه و ارتشاء، فقر و بیکای) هستيم، برای اينست كه این گذشتگان دارندۀ افکار واعمال کجروانه و غلط، نتوانستند  جامعه وگذشته تاریخی خود را آسیب شناسی کنند،  ایشان فكر مى كردند كه با استخراج همهء مقولات فرهنگى، سياسى ، فلسفى، اقتصادی و تاریخی از درون تاريخ سياسى و فلسفى غرب ویا  از آن ناكجاآباد ........... مي  توانند مشکلات  کشورمان را حل کنند.اما دیدیم که «نسخه برداری» کلیشه سازی یا قالب بندی ماکسیستی و غیر آن،  نه با واقعیت های تاریخی – فرهنگی و شرایط  کشور دمساز بود و نه طرحای های  قدیمی با شرایط امروز قابل تطبیق.

این چنین است که ما هنوز نتوانستیم به آن توسعه و رفاه ملی، به آن جامعهء ملّی، به آن وفاق ملی، به آن تاريخ و توافق ملی دست بيابيم… و اينچنين بود كه "روشنفكران" و رهبران سياسی ما ـ چونان منادیان دوآتشه ايدئولوژي  های  بزرگ به تنها چیزی که فکر نکردند  واقعیت  های  موجود کشور و  رضایت مردم افغانستان بود. 

اما ،چه باید کرد؟. بى ترديد، بدون يك تحليل انتقادی از این گذشتهء   تاریخی ـ سياسی مان، نمی توان آنرا كاملاً پشت سر گذاشت و از تكرار آن، خودداری كرد.

فکر میکنم بهتراست این گذشت را  به هر نامی ‌كه بناميم، بعنوان يك «گذشته»، بايد به «تاريخ» تبديل كرد و آن را «موضوع» مطالعات و تحقيقات منصفانه قرار داد.   اما یک واقعیت را منصفانه باید پذیرفت که، هم  احزاب  "چپ" افغانستان در کُل، هم "مجاهدین و احزاب اسلامی" ، در بلندپروازی‌های مغرورانــه‌ی خويش،  افغانستان  را سربلند و آزاد و آباد می‌خواستند، هر چندكه سرانجام، هر يك ـ چونان عقاب های بلندپرواز ـ در فضای تنگ باورها ، ضعف‌ها و اشتباهات خود،  «پَرپَر» زدند و" خود" و" ملت" را یکجا  پَر سوختند.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



وحید غیاثپور کاظمی