نقش خراسانيان در جامعۀ پيامبر اسلام

٢٦ ثور (اردیبهشت) ١٣٩١

ادبگاهيست زير آسـمان از عرش نازكتر

نفس گم كرده مى آيد جنيد و بايزيد اينجا

از همان شب و روزى كه آفتاب اسلام از كوه نور سر كشيد تا زماني كه شعاع ملكوتى آن افق قاره هاى مسكون سياره ما را فرا گرفت، افراد، گروه ها، طبقات، نژاد ها، قبايل و ملتهاى گوناگوني در تأسيس و تحكيم پايه هاى فرهنگ و تمدن آن نقش ايفا نمودند، در اين ميان خراسان بزرگ و خراسانيان فرزانه نقشي پر رنگ داشته اند كه شهكار هاى جاودانه آنها شاهد اين ادعا است.

اسلام به عنوان دينى الهى، آيينى است كه مخاطب آن تمامى فرزندان آدم و حوا بوده اند ولي اين پيام جهانى با سرشت كساني كه اديان را نيز تفسيري فاشيستى مى نمايند جور نمى آيد. گروهي از فاشيستهاى عرب اسلام را به خود نسبت مى دهند طورى كه «ميشل عفلق» بزرگترين تيوريسن حزب «بعث» با آنكه خود مسيحى بود ولي اسلام را دينى عربى مى پنداشت و پيامبر اسلام را قهرمان قوم خودش مى ناميد و به او مى باليد. در مقابل فاشيستهاى قبيله زده عربي، ما با فاشيستهاى حوزه خود ما مواجه هستيم كه ايشان نيز همين كار را كرده و در اين راستا « حزب رستاخيز» آخرين شاه ايران نقش مهمى در اين زمينه داشته است. دو گرايش فاشيستى در دو سوى مرز كه يكى بر بنياد عربيت و ديگرش بر اساس ايرانيت تأسيس شده بود نه تنها كه جوهر كار شان يكى بود بلكه آنها عين نام را براي احزاب شان گزيدند طورى كه «رستاخيز» در فارسي و « بعث» در زبان عربي همان يك مفهوم را افاده مى نمايند.

براى بيگانه ساختن مردم كشور هاى خاور ميانه با تاريخ پر بار يكهزار و چهار صد ساله شان و تهى كردن اين تاريخ و سپس متلاشي ساختن امپراتورى اعتقادى اسلام برنامه پيچيده اى روى دست است كه در بريدن بخش اسلامي نوار تاريخ اين منطقه و خيز زدن از روى آن خلاصه مى گردد.

در اين مقال سعى خواهيم نمود تا به اين پرسش پاسخ دهيم كه نقش فرزندان حوزه تمدنى خود ما در جامعه پيامبر اسلام كه در يكقدمى ما به دنيا آمد چه بوده و روابط فرزندان خردمند حوزه خراسان با پيامبر اسلام و زمان و زمينه دعوت او چه گونه بود.

در آغاز اين نوشته لازم به ياد آورى مى دانم كه همان طورى كه امروز «خاور ميانه» داراى تعريفي بسا متحول و شناور است، خراسان ديروز نيز در برهه هاى مختلف تاريخ به قلمرو هاي جغرافيايي مختلفي اطلاق مي گرديد كه هدف از خراسان در اين نوشتار بيشتر از آنكه داراي مدلولي سياسي باشد داراى مفهومي فرهنگى است. در قلمرو فرهنگ ما اصطلاحاتي داريم كه بدانها «سبك خراساني »و يا «شيوه عراقي» و يا «هندي» گفته مى شود و بدين نحو گذشتگان ما در بسا حالتها خراسان را در برابر حوزه هاى هند و يا عراق بكار مى بردند. خراسان در اين مقاله نيز به سرزمين پهناورى اطلاق مي گردد كه به گفته ياقوت حموي يكسوى آن در تخارستان و مرز هاي هندوستان « پاكستان امروزي» قرار داشت و سوى ديگرش به مرز هاي عراق مى رسيد. امام ابو حاتم سيستاني دانشمند بزرگ قرن سوم هجري خراسان را همان قلمرو پهناوري مى دانست كه در گستره آن آهنگ زبان فارسي شنيده مى شد.

در رابطه به سهم خرانيان در توسعه فرهنگ اسلامي آثار فراواني نگاشته شده ولى در اين ميان كمتر كسى به نقش فرزندان اين مرز و بوم در جامعه پيامبر اسلام پرداخته است. هنگام كاوش در تاريخ صدر اسلام و كتب حديث ما به ده ها بل صد ها نامى از فرزندان اين حوزه بر مى خوريم كه معلومات كمى در باره شان در دست است. يكى از دشوارى هايي كه بدان مواجه هستيم تغيير نام برخي مسلمانان صدر اسلام است كه ما را در كشف هويت خراسانيان جامعه پيامبر دچار اشكال مى سازد. در اينجا ما به كسانى اشاره خواهيم نمود كه روابط بسيار نزديكي با پيامبر اسلام داشته و نقش بارزي در حوادث آن دوران بازى نموده اند.

فساد دستگاه هاى فرسوده سلطنتى آن زمان از يكسو و نارضائي توده هاى مردم از سوى ديگر همراه با بشارتهاى كتابهاى مقدس دينى و فرهنگهاى منطقه مبنى بر ظهور يك قهرمان مصلح و ناجي زمينه را براى پذيرش دعوت پيامبر اسلام مهيا نمود. همين عوامل و انگيزه ها سبب گرديد تا پيش از آنكه سعد ابن ابي وقاص از مدينه به فارس رود، سلمان فارسي از فارس به مدينه آمده بود، و يا سالها قبل از آنكه احنف بن قيس به بلخ برسد مهران بلخي از بلخ به مدينه رسيده بود.

آري! مهران و يا رومان بلخي پسر فرخ و يا كردوى يكى از ياران خراساني پيامبر بزرگ اسلام به شمار مى رود. اين فرزند بلخ باستان كه تقدير پايش را به مدينه كشانده بود در آن شهر شرف صحبت و همراهي پيامبر اسلام را يافته و به نام «سفينه» شهرت حاصل نمود.

مؤرخان و محدثان نامهاي زيادى را به او نسبت مى دهند ولي امام نووي نام «مهران» را ترجيح مى دهد. مهران كه در آغاز برده بوده و سپس از سوى ام سلمه همسر پيامبر اسلام خريدارى شده و آزاد گرديده بود يكى از راويان حديث نيز به شمار مى آيد. امام طبرى مهران را در قطار محافظان شخصي پيامبر به حساب مى آورد كه نه تنها در بدر و احد بلكه در تمامي حوادث بزرگ در كنار پيامبر اسلام قرار داشت. گفته مى شود كه مهران در يكى از سفر هايي كه با پيامبر همسفر بود، در مسير راه گروهي از پا ماندند و مهران امتعه شان را از قبيل لباس و شمشير و نيزه برداشت و با خود حمل نمود. پيامبر كه شاهد اين صحنه بود به رسم شوخي برايش گفت: تو به سان سفينه « كشتى» هستي، و مهران پس از آن خاطره به نام سفينه شهرت يافت. پيامبر روزى به مهران گفت: خداوند ترا آزاد نموده و سپس او را عضو خانواده خودش خواند. ابن حجر در « الاصابة» از ابوحاتم رازي روايت مى نمايد كه روزي ابوايوب او را به خاطر نسبت نژادى اش طعنه داد، پيامبر فرمود: او را طعنه مده اگر ايمان در ستاره ثريا هم باشد افرادي از قوم او بدان دست خواهند يافت. مى گويند كه به خاطر تقويه عزت نفس در وجود اين انسان تحقير شده، روزى پيامبر اسلام برايش گفت تا از كسى چيزى نخواهد، و مهران پس از آن اگر در پشت اسپ هم مى بود و تازيانه اش به زمين مى افتاد، خود از اسپ پائين شده و تازيانه را بر مى داشت.

مؤرخان و دانشمندان حديث و از آن جمله ابن حجر عسقلاني بيشتر از بيست نام را در كتاب «الاصابه» براى مهران نقل نموده اند كه شايد برخى از آنها مربوط به افراد ديگرى باشد و علت معلوم نبودن نام نخست او اين بوده كه هرگاهي او را مى پرسيدند: نامت چيست؟ مي گفت: من نامم را به شما نخواهم گفت، من سفينه هستم، نامي كه پيامبر بر من گذاشته است.

مؤلف كتاب «الاستيعاب» كنيه مهران را «ابوالبختري» گفته است. واژه «بختر» و «باختر» و «بكتريا » كه به بلخ بر مي گردد آهسته آهسته همراه با مال و متاع تجارتى از راه جاده ابريشم وارد حوزه زبان عربي نيز گرديد كه عربها فعل «تبختر» را از همين واژه اشتقاق نمودند. در زبان عربي تبختر به رفتارى مغرورانه اطلاق مى شود كه از حركت با ناز وكرشمه و تكبر شتران پشم دار و دو كوهانه حوزه بلخ كه آنها را در انگليسي «بكترين كمل» خوانند، گرفته شده است. واژه «بخت» در قاموس لسان العرب به معنى شتران خراساني ترجمه شده كه صاحب قاموس ياد شده واژه مذكور را فارسي خوانده است. به گفته دانشمند آلماني «شوارتز» و به نقل از داكتر آزرميدخت عربها پيش از آمدن به خراسان در مورد باكترياي قديم شناختى كسب كرده بودند. او معتقد است كه واژه بلخ كه در عربي به كار رفته مبتني بر كاربرد كلمه مذكور در فارسي ميانه اخير است. به گفته ايشان واژه هاى باخترى و بخت نيز از همين ريشه به عربي راه يافته است. هنگام مطالعه حديث مى بينيم كه پيامبر اسلام از شتر هاى بخت خيلي صحبت نموده، به طور مثال در حديثى كه امام مسلم روايت نموده است از همين شتر ها به عبارت «أسنمة البخت المائلة » يعني «كوهان شتران ميلان كننده بخدي» ياد مى نمايد.

شخصيت بزرگوار ديگرى كه از حوزه تمدني ما روانه حجاز شد و در آنجا نامش ثبت تاريخ گرديد، سالم بن معقل از شهر استخر بود، شهرى كه روزگارى پايتخت دينى و سياسي ساسانيان به حساب مى آمد. سالم در آغاز برده اي بيش نبود؛ برده ابوحذيفه. ابوحذيفه كه از تربيت يافتگان بزرگ مكتب نبوت بود، سالم را در قدم نخست آزاد نمود، سپس او را فرزند خويش خواند، پس از آن او را برادر خطاب نمود، بعد از آن برادر زاده اش فاطمه دختر عتبه را به نكاحش در آورد، پس از آن در يك معركه هردو شهيد شدند و در فرجام در در كنار هم دفن گرديدند. او يكى از دانشمندان انگشت شمار جامعه پيامبر و دوران پيامبر به حساب مى آيد. سالم امام مسجد قبا نخستين مسجد در اسلام بود و ياران بسيار بزرگ پيامبر چون عمر بن الخطاب از مقتديان او به شمار مى آمدند. روزى سالم قرآن را با صدايي دلنشين تلاوت مى نمود، پيامبر زمانى كه صداى او را شنيد، گفت: خدا را شكر گذارم كه افرادى چون سالم در ميان امت من ديده مى شوند. سالم در تمامي عرصه هاي دانش و جهاد حضور داشت و زمانى كه دندان و پيشاني پيامبر در احد جراحت برداشت و خون از رخسارش سرازير بود، همين صحابي خراساني در كنارش نشسته بود و زخمى را كه فرزندان قريش در پيشاني و دندان پيامبر بجا گذاشه بودند با دست خويش پاك مى نمود.

در فتح مكه سالم در جمع گروه خالد بن الوليد بود. خالد هنگام ورود به مكه وارد جنگ شده و تنى چند را كشته بود. زمانى كه اين خبر به پيامبر رسيد، گفت: خدايا! من از آنچه خالد انجام داده برائت مى جويم. سپس پيامبر پرسيد: آيا كسى نبود تا اين كار خالد را تقبيح نمايد؟ گفتند: بلي، سالم اين كار را كرد.

در جنگ يمامه كه در سال 12 هجرى به وقع پيوست، و گروه بزرگى از اعراب بغاوت نمودند، سالم همراه با ابوحذيفه كسى كه روزى برده او بود روانه جنگ شده و هردو از خداوند شهادت خواستند. فرماندهى جنگ را زيد برادر عمر بن الخطاب به دوش داشت. زيد در ميدان جنگ كشته شد و پرچم فرماندهى را به سالم سپردند. سالم دست راست خويش را كه پرچم را با آن محكم گرفته بود از دست داد و پرچم را به دست چپ گرفت. ضربه ديگرى بر او وارد شد و در ميدان جنگ غلطيد. سالم در حالى كه نفسهاي آخر خود را مى كشيد، پرسيد از ابوحذيفه چه خبر؟ گفتند: او شهيد شده است. سالم گفت: مرا در كنار او به خاك بسپاريد.

ابن كثير در « البداية والنهاية » و ابن عبدالبر و ديگران نقل مى نمايند، زماني كه عمر بن الخطاب هدف تيغ ابولؤلؤى نهاوندى قرار گرفت و در بستر مرگ به سر مي برد، گفت: اگر سالم زنده مى بود نيازى نمى ديدم تا شورايى براى انتخاب خليفه تعيين نمايم، سالم شايسته ترين فرد در مقام خلافت بود. كساني كه امروز تروريزم ابولؤلؤيي را واكنش يك ايراني در برابر خليفه عربي مى دانند، ايكاش به اين وصيت عمر بن الخطاب نيز توجهى بي طرفانه مى داشتند.

يكي ديگر از ياران پيامبر اسلام "رُشيد" و يا "ابوعقبه" فارسي نام داشت. لقب فارسي در آن زمان به تمامي كساني اطلاق مى گرديد كه در حوزه تمدني خراسان مى زيستند،چه آنها از سرزمين امروزي افغانستان بودند و يا از جغرافياي خراسان بزرگ و يا هم اينكه مربوط به امپراتورى ايران و يا آريانا. ما در جمع فقهاي بزرگ تاريخ اسلامي به شخصيتهايي بر مى خوريم كه پسوند فارسي در نامهاي شان اضافه شده ولي خود از شهر هاي امروزي افغانستان اند كه شهرت «علي بن احمد فارسي» يكى از فقهاي بزرگ شهر بلخ شاهد اين ادعا است. به هر حال رُشيد از جمله كساني بود كه در جنگ احد در كنار پيامبر قرار داشت. ابن اسحاق در كتاب خويش و احمد بن حنبل و همچنان "استيعاب" و "اسد الغابة" و "الاصابة في تمييز الصحابة" نوشته ابن حجر عسقلاني و ديگران از او ياد نموده اند و از جمله واقدي در باره او مى نويسند. در جنگ احد رُشيد فارسي با يكى از مشركان بني كنانه كه سر و روي خود را با آهن پوشيده بود روبرو گرديد ... رشيد به سوى آن مرد يورش برده و ضربه اي بر شانه اش فرود آورد و فرياد زد كه اين ضربه را از من جوان فارسي بگير، آن ضربه چنان سنگين بود كه زره مرد بني كنانه اي را شكستانده و دو نيمش نمود. پيامبر كه در آن نزديكى قرار داشت و صحنه را مى ديد، گفت آيا مى شود بگويي كه اين ضربه را از جواني انصارى بگير «چون لقب انصاري رنگ و بوي خوني و نژادي وقبيلوى نداشت»، در همين اثنا برادر آن مرد بني كنانه اي كه از سوي يار خراساني پيامبر اسلام از پا در آمده بود چون سگي مى ديد «در اصل روايت همينطور آمده» سر راه رشيد را گرفته و فرياد برآورد: من « ابن عويف» يعني برادر مقتول هستم. رشيد ضربه ديگري بر فرق او نيز وارد آورد و اين بار هم ضربه چنان سنگين و كوبنده بود كه هم كله و هم كلاه آهنين آن مرد را دو نيم نمود. رُشيد فارسي اين بار فرياد برآورد: و اين را از جواني انصارى بگير. پيامبر كه نظاره گر صحنه بود، با شنيدن سخن رُشيد تبسم نمود.

سرزمين يمن داراي اهميت بزرگى در جغرافياى صدر اسلام بوده و فرمانبردارى يمن از دولت مدينه در زمان پيامبر كفه توازن استراتيژيك را در شبه جزيره عربستان به نفع پيامبر اسلام سنگين نمود. نخستين كسى كه به گفته ثعلبي در يمن مسلمان شد «باذان» نام داشت كه مربوط به حوزه تمدني ما بود. باذان پادشاه يمن و نماينده امپراتورى ساساني نقش بزرگى در تأسيس پايه هاى دعوت اسلامى در شبه جزيره عربستان بازى نمود. بازان كه از سوى خسرو پرويز در يمن مقرر گرديده بود مسئوليت سرزمين حجاز و تهامه نيز بر دوش او بود. زماني كه باذان در دفاع از پيامبر اسلام كشته شد، فرزند او كه شهر نام داشت مسئوليت يمن را به دوش گرفت. ابن حجر عسقلاني در « اسد الغابة» و طبري و مسعودى و گروهى ديگر او را در جمع ياران پيامبر به شمار آورده اند.

فردوسي گويد:

چو باذان پيروز و چون شير زيل

كـــه بــا داد بودند و با زور پيــــــل

حنيش ديلمي، دادويه، و فيروز نامهاي ديگرى اند كه در يمن مى زيستند و در زمان پيامبر اسلام ايمان آوردند. ديلم حميرى پسر فيروز از ياران ديگر پيامبر بود كه نزد معاذ بن جبل قرآن آموخت و سپس به مدينه آمد و يكي از شخصيتهاى مهم فتح مصر به شمار مى رود كه بخاري و ابوحاتم نيز از او ياد نموده اند.

زنان خراساني ساكن يمن نخستين علمبرداران اسلام به شمار مى آيند. گفته مى شود زماني كه نماينده پيامبر اسلام وارد يمن شد در خانه دو خواهري اقامت گزيد كه تاريخ نام برادر شان را « عبدالله فرزند بزرگ» خوانده است. شگفت اينكه عبدالله نيز از سوى خواهرانش به اسلام فراخوانده شده بود.

شاپور فيروز شخصيت ديگرى مربوط به حوزه ما است كه پيش از اسلام به يمن هجرت نموده بود. فيروز همان كسى است كه مدعى نبوت از قبيله عربي بني مذحج را كه اسود عنسي نام داشت از پا در آورد. اسود عنسي كه توانسته بود قبايل مختلف عربي را زير پرچم خويش جمع آورد پيش از آن پادشاه اقليم يمن « شهر فرزند بازان» را كشته و همسرش "آزاد" را به عقد نكاح خود در آورده بود. طبري مى نويسد پيامبر اسلام نامه اي به فيروز و گُشْنسب و جشيش و دوستان ايشان نوشت و از آنها خواست تا از دين خويش دفاع نمايند و در برابر اسود عنسي خاموش نه نشينند. بنا به گفته امام نووي در « تهذيب الاسماء» و ابن اثير در « البدايه و النهاية» زماني كه خبر مرگ اسود عنسى به پيامبر رسيد، گفت: «مردي وارسته از دودمان وارستگان أسود عنسى را از پا در آورده است». طبري و بلاذري همچنان اضافه مي كنند: زماني كه خبر نابودى اسود عنسي به پيامبر اسلام رسيد، پيامبر گفت: « فيروز پيروز گرديد.». مؤرخان سركشي اسود را بزرگترين بغاوت قبيلوي در برابر پيامبر اسلام مى دانند، بغاوتي كه از سوى خراسانيان ساكن در يمن كوبيده شد.

امام ذهبي در « سير اعلام النبلاء» از شخصى به نام « منبه» ياد مى كند. منبه فرزند كامل از فرزندان هرات بود. منبه كه در زمان ساسانيان از سوى كسرا تبعيد شده بود، به يمن رفت و در آنجا مسكن گزيد، و زماني كه هنگامه ظهور پيامبر را شنيد مسلمان شد. اين شخصيت هراتي فرزندان دانشمند و بلند آوازه اى به نامهاى همام، وهب ، عبدالله ، معقل و مسلم تربيت نمود كه فرهنگ اسلامى با نامهاى شان آشنا است. امام ذهبي مى گويد كه وهب فرزند منبه پيوسته به هرات رفت و آمد داشت. تأثير فرزندان خراسان بر فرهنگ و زبان يمني ها نيازمند بحثى عليحده مى باشد بويژه وقتى ديده مى شود كه مردم حضرموت يمن واژه هاي اصيل فارسي را در گفتگو هاى روزانه خويش به كار مى برند كه مى توان به نمونه هايي مانند بُقچه، دَنبك، اوستا، دريچه، تخته، چكش، پرده، كليد، تنبل ، بندر، ميز، پهلوان، سپاهي و امثال آن اشاره نمود.

سلمان فارسي چهره بزرگ ديگرى است كه نياز به ياد آورى هم ندارد. اما زماني كه سلمان وارد مدينه شد كساني ديگرى از حوزه خراسان در آن شهر مى زيستند و به پيامبر ايمان آورده بودند. ابن مندة از سلمان چنين روايت مى كند: زماني كه من وارد مدينه شدم بانويي اصفهاني را در آنجا يافتم كه پيش از من مسلمان شده بود و مرا به سوى پيامبر رهنمايي نمود، اسم او « امه الفارسية» بود.

ابوشاه شخصيتى ديگرى از حوزه خراسان است كه در يمن مى زيست و سپس به حجاز آمد و در فتح مكه اشتراك نمود. در كتاب صحيح بخاري و صحيح مسلم از ابوهريره چنين روايت شده است: زماني كه پيامبر اسلام مكه را فتح نمود، در آنجا خطبه اي ايراد نمود، سپس شخصي به نام « ابوشاه» برخاست و گفت اي فرستاده خدا اين خطبه را برايم بنويسيد. پيامبر در پاسخ گفت: خطبه را براي ابو شاه بنويسيد. آشنايي پيامبر اسلام با نام ابو شاه بيانگر مقام و نزديكي او به پيامبر اكرم بوده و دانشمندان حديث، سخن ابوشاه را نيرومند ترين دليل در جهت جمع آوري حديث پيامبر مى دانند.

خلاصه سخن هر آنچه از پيامبر اسلام صلى الله عليه وسلم در تعامل با فرزندان خراسان به يادگار مانده همه لطف بوده و مهرباني و برادرى و همدردي كه صفحات درخشان تاريخ شاهد آن است. پيامبر گروه بزرگى از بردگان حوزه تمدنى ما را از مالكين شان خريده و سپس آزاد نمود كه تاريخ نام برخي از آن جمع را ثبت نموده كه مى توان افرادي چون « باذام » و « ذكوان » و « كركره» و « وردان» و « رُشيد» و « مهران» و « ابوضميره» و « ثوبان» و « سلمان فارسي» و « هرمز » را به عنوان مثال ذكر نمود. پيامبر برخي آنها را اعضاي خانواده خودش خواند چون سلمان و سفينه و برخي ديگر از اين بردگان آزاد شده را همكارى نمود تا با دختران عرب ازدواج نمايند چون هرمز كه سلمى را در عقد ازدواجش در آورده بود. فرزندان خراسان در حلقه نزديكترين و معتمد ترين ياران او شامل بودند كه چند تن آنها چون انسه فرزند كردويه و ذكوان از جمله محافظان شخصي پيامبر به حساب مى آمدند. محافظان ديگر پيامبر ابوبكر صديق و عبدالله بن مسعود و زبير بن العوام بودند. پيامبر اسلام به رسم محبت و دوستى گاهي اسم خود را بر سر يكى از همين بردگان آزاد شده مى گذاشت همان طورى كه به گفته ابن اثير پيامبر خود "ماياهيه" را « محمد» نام گذاشت. زماني كه پيامبر وفات هم نمود تنها شش تن او را شستند كه يكي از آن شش نفر «شقران» نام داشت كه به گفته برخي مؤرخان از فرزندان حوزه فرهنگى ما بود.

تاريخ مي گويد كه پيامبر اسلام نگاهي دوستانه به خراسان و خراسانيان وارسته و خردمند داشت. امام بيهقي در «دلائل النبوة» از ثوبان روايت مى نمايند كه پيامبر اكرم فرمودند: ارتش مهدي با پرچمهايي سياه از سوى خراسان مى آيند. هرگاه اسم مهدى را شنيديد به سويش شتافته و به او بيعت نمائيد.

قرآني كه به پيامبر اسلام نازل گرديد با آنكه با ديدي كلي به جامعه بشري و جهان مى نگرد ولي باز هم مى بينيم كه اشاره هايي به مردم اين حوزه داشته است. قرآن كريم در سوره جمعه مى فرمايد: «اوست آن كس كه در ميان بى‏سوادان فرستاده‏اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد و آنان قطعا پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند. و نيز گروهي ديگر از ايشان كه هنوز به آنها نه پيوسته‏اند و اوست ارجمند سنجيده‏كار. اين فضل خداست آن را به هر كه بخواهد عطا مى‏كند و خدا داراى فضل بسيار است». بخاري، مسلم، ترمذي، نسائي، ابن ابي حاتم، وطبري از ابوهريره روايت مى نمايند كه پس از نزول اين آيت، گروهي از ياران پيامبر نزد ايشان آمده و سه بار پرسيدند كه اين كدام گروهي است كه تا هنوز به ما نپيوسته اند قرآن از ايشان ياد مى كند. پيامبر اسلام دست خود را بر سلمان گذاشت و گفت اگر ايمان در ستاره ثريا هم باشد مرداني از اين گروه و يا مرداني از فارس بدان دست خواهند يافت. مفسران بزرگى چون ابن كثير، الوسي، بغوي، خازن، سيوطي، قرطبي و جمعي ديگر به همين شأن نزول اشاره نموده اند.

در عين زماني كه پيامبر اسلام و قرآن او اشارات مثبت ومحبت آميزى به خراسان و خراسانيان داشته اند، همين قرآن بيشتر از نه بار بر اعراب مى تازد و آنها را آلوده به كفر و نفاق مى داند. پيامبر اسلام طورى كه آيه سي سوره فرقان ثبت نموده است از قوم خودش چنين شكوه مى نمايد: (وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا)، يعني: "پيامبر گفت پروردگارا قوم من اين قرآن را رها كردند". قرآن در آيه ششم سوره انعام همچنان مى گويد: (وَكَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَهُوَ الْحَقُّ)، يعني: «و قوم تو قرآن را دروغ شمردند در حالى كه آن بر حق است». پيامبر اسلام در حالي كه سلمان و مهران بلخي و اقوام شان را مي ستايد، قرآن كريم عم ثروت اندوز و لجوج پيامبر را كه به « ابو لهب» معروف بوده و از رهبران عرب آن روزگار به شمار مى رفت در سوره اى به نام «لهب» سخت نكوهش نموده است كه تا روز قيامت و در امتداد زمان و پهناى زمين تلاوت خواهد شد.

محبتي را كه پيامبر و خانواده و ياران او در حق خراسانيان در دل داشتند، زمينه را براي نبوغ و استعداد گروه بزرگى از فرزندان اين حوزه فراهم نمود كه براي توضيح بيشتر اين سخن و مشاهده منظره علمي يك قرن بعد از رحلت پيامبر توجه خواننده را به روايت ذيل جلب مى نمايم.

امام حاكم در "معرفت علوم حديث" و ابن عبد ربه اندلسي در « العقد الفريد» و ديگران دو حكايت جداگانه اى را نقل نموده اند كه شباهت فراوانى با هم دارند؛ حكايتى كه بيانگر موقعيت دانشمندان خراسانى در آن عصر مى باشد. اين گفتگو اگر حقيقت هم نباشد، باز هم مى تواند به گوشه اى از اوضاع آن زمان روشنى افگند كه ترجمه آن به نقل از كتاب « العقد الفريد» چنين است: ابن ليلي گويد: عيسي بن موسي که نسبت به عرب سخت تعصب داشت، از من پرسيد: «فقيه اهل بصره کيست؟» پاسخ دادم: « حسن بصري است» گفت: «ديگري هم هست؟» گفتم: « محمد بن سيرين» پرسيد: «نژاد آنها چيست؟» گفتم: « موالي هستند.» گفت: «فقيه اهل مکه کيست؟» گفتم: عطاء بن رباح، مجاهد، سعيد بن جبير و سليمان بن يسار. گفت: «آنها کيستند؟» گفتم: «موالي هستند. گفت: فقهاي مدينه کدامند؟» گفتم: «زيد بن اسلم، محمد بن المنکدر و نافع بن ابي نجيح» گفت: «آنها از چه قومي هستند؟» گفتم: « از موالي»، گفت: «داناترين فقهاي اهل قبا کيست؟» گفتم: « ربيعه الرأي و فرزند ابوزناد» گفت: « آنها از کدام گروه اند؟ » گفتم: « موالي.» بر اثر شنيدن اين سخن چهره او تيره و سياه شد و گفت: «فقهي اهل يمن کيست؟» گفتم: « ابن طاووس و و فرزند او و فرزند منبه» گفت: «آنها چه مردمي هستند؟ » گفتم: «موالي.» رگ هاي او پر خون شد و به خود تکان داد و خوب توجه کرد و نشست و پرسيد: «دانشمند اهل خراسان کيست؟» جواب دادم: «عطا بن عبدالله خراساني» گفت: «او چيست؟» گفتم: «مولى مي باشد.» چهره او سياه تر و بدتر شد و من از او هراسيدم. پرسيد: “فقيه اهل شام کيست؟ گفتم: “مکحول.” پرسيد: او از كدام جمع مى باشد؟ گفتم: او نيز از موالي است. پرسيد: « فقيه جزيره عربستان كيست؟» گفتم: « ميمون بن مِهْران» پرسيد: « او مربوط به كدام جمع مى باشد؟» گفتم: « او از موالي است». آنگاه آهي کشيد و آرام گرفت؛ سپس پرسيد: «فقيه اهل کوفه کيست؟» به خدا سوگند اگر از او بيم نمي داشتم، مي گفتم: «حکم بن عتبه و عمار بن ابي سليمان است»؛ ولي چون او را آماده خشم و کين ديدم، گفتم: « ابراهيم نخعي و شعبي.» پرسيد: «نژاد آنها چيست؟» گفتم: « آنها عرب اند» گفت: «الله اکبر!» سپس آرام گرفت.

حال ببينيم كه اين شخصيتهاى بلند قامت علمي منسوب به كجا سرزمينى اند. حسن بصرى مربوط به سرزمين ميسان كه در مرز ميان ايران و عراق واقع شده است مى باشد. محمد ابن سيرين از حوزه فرهنگى خراسان است. مجاهد و سعيد و سليمان هم از همين منطقه بوده اند. طاوس فرزند كيسان از جمله خراسانياني بود كه كسرى به يمن فرستاده بود. عطاء بن عبدالله خراساني كه نامش بيانگر هويتش مى باشد به گفته ابن حبان از بلخ بوده است. ربيعة الرأي خراساني است. سليمان فرزند يسار خراسانى و از كسانى بود كه در خانه ميمونه همسر پيامبر اسلام پرورش يافته بود. ابن منبه از هرات بود. مكحول از فرزندان كابل بود. ميمون فرزند مهران كه از نامش پيداست مربوط به حوزه فرهنگى خراسان بود. در روايتى از ضحاك فرزند مزاحم ياد مى شود كه او هم از بلخ بود.

برخي از اين شخصيتها در دامان خانواده پيامبر تربيت يافته بودند طورى كه حسن بصري در آغوش ام سلمه همسر پيامبر بزرگ شده بود و سليمان فرزند يسار در دامان ميمونه همسر ديگر پيامبر تربيت يافته بود.

آنچه در بالا از آن ياد گرديد، دعوت به سوى ارتجاع و نژادگرايي و «شعوبيت نوين» نه بلكه كوششى در استقامت توضيح حقايقي است كه در زير نواي دلخراش برخي رسانه هاي ماهواره اي و سياهي نبشته هاى فاشيستهايي از هر قماش و گروه پنهان مانده است. امروز هستند افرادى كه به ياد جنگهاي سعد بن ابي وقاص اشك مى ريزند غافل از اين حقيقت كه سعد و ياران او پيش از آنكه در قادسيه با ايرانيان رزم آزمايند با رهبران قوم خودشان در بدر و احد و خندق و حنين و طايف جنگيده بودند، جنگهايي كه سلمان و امثال سلمان در آن طرح خندق را ريختند و منجنيق ساختند. در قادسيه و امثال قادسيه اگر فرزندان خود اين حوزه نمى بودند - حد اقل- به گواهي تاريخ پيروزى نصيب مسلمان نمي شد. در جنگ قادسيه به گفته طبرى و ديگر مؤرخان همين «ضخم» و « مسلم» و «عشنق» و ديگر ايرانيان بودند كه با سعد ايستادند و كفه جنگ را تغيير دادند و سعد زماني كه از مداين به كوفه رفت « قباد خراساني» را در مرز گماشت. كساني هستند كه امروز به ياد يزدگرد اشك مى ريزانند، غافل از اينكه مردم اين حوزه در آن زمان حاضر نبودند تا از يزدگرد كه هنگام فرار خويش يكهزار آشپز در آشپزخانه شاهي او خدمت مى نمودند، دفاع نمايد، تا آنكه به دست آسياب باني قصابي گرديد.

از سوى ديگر يك نكته را نبايد فراموش نمود كه تاريخ اسلام و بازيگران اين تاريخ يكهزار و چهار صد ساله هيچگاهي معصوم و مصئون از خطا نبوده اند، خطاهايي كه پيش از هر معيار ديگر در ميزان خود دين محكوم اند.

آنچه گفتيم نگاه مختصري به يك فصل مفصل است كه در مورد آن مى توان فراوان سخن گفت و در اين مقاله به همين قدر اكتفا مى نمائيم.

آيا پس از اين همه مى توان اسلام را دين تازيان ناميد و تاريخ اسلام را با ديدي فاشيستى مطالعه نمود؟ فاشيستهاي عرب و عجم از هر قماش و قبيله اي كه هستند پاسخ دهند!

 

برگرفته از تارنمای نویسنده







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته

خجندی09.04.2015 - 11:24

 در جلد دوم کتاب تاجیک نوشته شده باباجان غفورف عرب‌ها نقل از زبان پیغامبر میگن "فتح ماورانهر شرف و وظیفه مقدس پیروان دین من است ."
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



خواجه بشیر احمد انصاری