دیالکتیک اسـتبداد و مـزدوری "استراتیـژیک"

١١ دلو (بهمن) ١٣٩٠

احمد بهزاد نمایندۀ هرات در مجلس نمایندگان کشور شاید نخستین کسی باشد که اصطلاح "بازسازی استبداد" توسط حکومت کنونی را بر زبان راند. اگر عملکردهای حکومت ازین زاویه دیده شود، هیچ شکی در درستی تصور آقای بهزاد در مورد این حکومت نمی توان کرد.

همین حالا رییس جمهور کشور به سفری رفته است که هدفش برقراری روابط "استراتیژیک" به هرکه پیش آمد خوش آمد می باشد- آنهم بدون مشوره و کنکاش با شورای ملی.

این سفرها به منظور حفظ حاکمیت استبدادی و دورزدن ارادۀ مردم و نادیده گرفتن مردم به شیوۀ مستبدین تاریخ درین کشور است. دولت به جای استقرار دوستی "استراتیژیک" با مردم به دوستی استراتیژیک با خارجی ها دل بسته است.

چند روز پیش یک گزارش مهم در روزنامه هشت صبح به نشر رسید. این گزارش در مورد غصب زمینها در ولایت بلخ توسط قول اردوی شاهین بود. برمبنای این گزارش غصب زمین های ولایت بلخ به نام ملکیت قول اردوی شاهین در هیچ موردی قانونی و مستند نبوده است. در تمام موارد دیده می شود که زمینهای مردمی که قباله دارند از سوی عمال قول اردوی شاهین غصب شده است.

اگر سفرهای "استراتیژیک" جناب رییس دولت به خارج و برنامه های حکومت از جنس آنچه در بلخ روان است را در چوکات "بازسازی استبداد" به مطالعه بگیریم، در می یابیم که دولت برای تامین حاکمیت خودکامۀ خود همان راهی را می رود که هرخودکامه یی در سراسر تاریخ بشری و به ویژه در تاریخ صد و چندسال اخیر در کشور رفته اند.

به گونۀ نمونه برنامه های دولت در شمال همان برنامۀ محمدگل خان مهمند است. یعنی غصب زمین مردم و توزیع آن به اقوام غیر بومی به مقصد تامین حاکمیت قومی درشمال کشور. اندرین راستا قول اردوی شاهین با فرماندهی کنونی اش وظیفه دارد تا این زمین ها را در آغاز به نام ملکیت وزارت دفاع غصب و پس از آن که حاکمیت تمامتیتخواهانۀ قومی مطابق برنامه به پیش رفت آنرا به حسب دلخواه به مزدوران و چاکران حاکمیت ویا هم به کسانی که در آینده در خدمت اهداف غیر ملی همین دولت قرار بگیرند توزیع کند.

همانگونه که محمدگل خان مهمند در زمان استبداد کبیر یعنی دوران صدارت هاشم خان جلاد به غصب زمین مردم شمال پرداخته و این زمین ها را به اقوام خودشان و حتی مردم آنسوی دیورند بخشید، همین برنامه را اکنون قول اردوی شاهین می رود تا پس غصب زمینهای یاد شده دنبال کرده و زمینه را برای مرحلۀ بعدی که همانا اسکان هرچه بیشتر اقوام مورد نظر دران مناطق است، مساعد بسازد. اگر دولت زمین های جنوب را به اقوام تاجیک و هزاره و و ازبک بدهد، دران صورت می شود پذیرفت که برنامه ملی است. ورنه این برنامه انگیزه های قومی دارد و جز تباهی بیشتر و جز زمینه سازی و تداوم جنگ و برادر کشی بیشتر چیز دیگری نمی تواند به بار بیاورد.

چنانچه دیده می شود، فرمانده قول اردوی شاهین شخصیست به نام جنرال زلمی ویسا. این شخص هموست که از سوی قوای المانی متهم به جاسوسی به آی اس آی و همکاری با طالبان است. از سویی هم، جنرال ویسا به پنداشت بسیاری از مردم به صفت قاتل و یا همکار قاتلین جنرال داوود داوود شناخته می شود. قتل جنرال داوود توسط مرمی بوده است و نه بم انتحاری. همچنان تغییر محل مجلس از جای قبلی تمام شک و گمانها را به سوی زلمی ویسا بر می گرداند. اما هیچگونه تحقیق مستقلی درین زمینه صورت نگرفته است و مظنونین اولیۀ قتل زیر پروبال دولت پنهان استند. در مورد قتل استاد ربانی نیز مساله به همین منوال است.

نتیجه این که دولت نقش محمدگلخان مومند را برای جنرال زلمی ویسا سپرده است و به سخن دیگر دولت در شمال برنامه هایی دارد که در حال حاضر جنرال زلمی ویسا مجری آن است.

هردولتی باید برای تامین حاکمیت خودش برنامه داشته باشد. اما این برنامه ها درصورتی مورد تایید و برحق اند که در جهت رفاه، آزادی، تامین حقوق، عدالت اجتماعی و امنیت همۀ مردم باشد. هرگونه برنامۀ یک جانبه به نفع یک قوم، به نفع یک حزب... ناحق است، ظلم است، جنایت است.

مشکل همه کسانی که بادۀ قدرت مست شان می سازد همین است که هرگز از گذشته نمی آموزند. کسانی که به قدرت دست می یابند همه در جهت استبداد میلان می داشته باشند. اگر نظام سیاسی در خود میکانیزمی برای جلوگیری از تمرکز قدرت در دست یک گروه و یا یک شخص نداشته باشد، استبداد جاگزین می شود. در دولت کنونی که چنین میکانیزمی وجود ندارد و تفکیک قوای ثلاثه صرف به نام است، دولت حتی از شنیدن صدایی که خواهان تقسیم قدرت باشد، پت و بخار می کشد؛ تب می کند و به هذیان و فحش گفتن روی می آورد.

 نخستین خیالی که پس از رسیدن به قدرت کله ها را مسموم می سازد اینست که گویا جامعه خمیریست در دستان مبارک شان و هرچه خواسته باشند می توانند ازان بسازند. حزب دموکراتیک خلق هزاران انسانی را که حتی تصور می شد شاید روزی دشمن نظام شوند سربه نیست کرد. حفیظ الله امین یک ماه پیش از سرنگونی خودش در ادیتوریم دانشگاه کابل به محافظین دهن دروازه گفته بود که دروازه ها را رها کنند و بیایند در داخل، دیگر دشمنی ندارند. یعنی آنقدر کشته بودند که مطمین بودند دیگر کسی نیست تا علیه شان اقدامی کند. اما دیدیم که چه توفانی این کشور را فراگرفت و چگونه تروخشک را یکسان بسوزانید...

عصر ما عصر سرنگونی خودکامگی و خودکامگان است. اما شماری جنونزده در ارگ ریاست جمهوری لانه کرده اند تا خودکامگی را در کشور ما بازسازی کنند. پیشوا و الگوی این جنونزدگان عبدالرحمن خان و حکومت استبدادی هاشم خان و محمد گل خان مهمند است. تجلیل ازین شخصیتهای خونخوار با وقاحت تمام از سوی همین حلقات صورت می گیرد و جالبتر آن که کتاب مورد علاقۀ رییس جمهور "تاج التواریخ" است- یعنی کتابی که گفته می شود توسط عبدالرحمن خان نوشته شده باشد.

تاسف و دریغ درین است که در پیشاپیش معماران استبداد نوین در کشور دیگر سرداران محمدزایی یی که یک سر در ایران، سردیگری در ترکستان روسی و سرانی هم در دیره دون هندبرتانوی داشته باشند، نیستند. اینها کسانی اند که در علوم سیاسی و اقتصاد و غیره گواهینامه های داکتری و ماستری زیر بغل دارند. اما ذهنیت این نکتایی پوشان تکنوکرات و گواهینامه دار، همان ذهنیت سرداران محمدزایی قرن نزده است. تنها تفاوت این دو نسل اینست که محمدزایی ها حاکمیت خاندانی می خواستند و اینها حاکمیت قومی. در حاکمیت خاندانی مردم در برابر مردم قرار نمی گیرند. اما در حاکمیت قومی یک ملیت در برابر ملیت دیگری قرار می گیرد. در نتیجه خونریزی بیشتر، تباهی بیشتر و جنایات بیشتری بار می آورد. به سخن دیگر سرداران محمدزایی باهمه جنایاتی که کرده اند، انگشت کوچک تکنوکراتهای قومی و افغان ملت نیستند....

استبدادی که توسط عبدالرحمن خان درین کشور پایه ریزی شد، مادر تمام بدبختی هاییست که امروز مردم ما با آن دست و گریبان است. صد و اند سالی از حکومت عبدالرحمن خان می گذرد و درین مدت استبداد خاندانی که امروز می رود به استبداد قومی در حکومت کرزی مبدل شود، سبب شد که هرگز کشوری به نام افغانستان نتواند به یک ساختار کشور دولت برسد. در حالی که درین صد سال اکثریت کشور های دور و پیش ما این مرحله را با موفقیت سپری کردند و امروز از ثبات و پیشرفتی که با ابرقدرتهای جهان کله می زنند برخورد می باشند. اما کشور ما به خاطر تحمیل استبداد خاندانی و قومی از داشتن چنان استحکام ملی درونی یی که بتواند مشکلات درونی را حل و با مشکلات بیرون مقابله کند ندارد. چرا که در زمان ما حاکمیت به مردم تعلق دارد و اگر حاکمیت به مردم تعلق نداشته باشد، نظام به تنهایی نمی تواند حاکمیت ملی را تمثیل و تعمیل کند. چرا که تعمیل حاکمیت نیاز به قدرت دارد و قدرت از مردم می آید. وقتی مردم از حاکمیت تبعید شوند، در حقیقت بیخ شاخی را که حاکمیت رویش نشسته است اره می شود. وچنین است که نظامها سرنگون می شوند.

این که گفته می شود "حاکمیت به مردم تعلق دارد" یک حرف مفت نیست و نه هم جمله ییست که برای عوامفریبی اختراع شده باشد. این گفته معرف رابطۀ واقعی، عینی و منطقی حاکمیت و مردم است. حاکمیتی که ارادۀ مردم دران نباشند، زور نمی داشته باشد. یعنی حاکمیت توانایی تعمیل شدن و تامین شدن نمی داشته باشد. اگر این حاکمیت زوری برای اعمال داشته باشد، منطقاً زور بیگانگان است نه مردم. و بنابران منطقاً حکومت مزدور است. راز مزدوری حکومتهای گذشته به بیگانگان درهمین جا نهفته است. هرقدر حکومت از مردم مهجور باشد، به همان اندازه یا ضعیف است یا مزدور بیگانگان. از همینروست که همیشه با ختم پشتیبانی بیگانگان حکومتهای مزدور در افغانستان سرنگون می شود. چرا که پشتبیانی بیرونی دیگر وجود ندارد و مردمی که در داخل اند خود دشمن حاکمیت شده اند. روشنترین و نزدیکترین نمونه ازین ادعا، حکومتهای حزب دموکراتیک خلق و طالبان است. به همین گونه حکومت مجاهدین به خاطر نداشتن پشتیبان خارجی دریک سو و نداشتن اجماع و پشتیبانی کافی داخلی از سوی دیگر توان تامین حاکمیت را نیافت که بازهم چگونگی بقا و فنایش را باید در همین فورمول بالا جستجو کرد.

حالا تلاشهای حامدکرزی برای امضای "پیمانهای استراتیژیک" با هرکشوری که پیش آمد، ریشه در همین اندیشه و برنامه دارد که حاکمیت می خواهد با زور خارجی ها و با زور پیمانهای استراتیژیک حکومت کند. این روش حکومت همان روشیست که عبدالرحمن خان پیش گرفت و سپس توسط نادرخان دنبال شد؛ یعنی تکیه به کمک انگلیس و سرکوب مردم. حزب خلق نیز به همین راه رفت و به جای ساختن حکومت مشارکتی به کمکهای انترناسیونالیستی همسایۀ بزرگ شمالی تکیه کرد... درک دیالکتیک پیوند مردم و حاکمیت به همین روشنی وسادگی است که در بالا آمد. اما سرگیچۀ قدرت افراد را چنان به خرفتی می کشاند که هرچه پا دارند در یک موزه می کنند تا سوار بر اسپ خودکامگی شوند.

بسیاری ویرانی کابل پس از سرنگونی حکومت کمونیستی را به تنظیم های جهادی نسبت می دهند. شکی نیست که بخشی ازین ویرانی ناشی از جنگی است که میان تنظیم های جهادی و حکومت مجاهدین می باشد. اما از نظر من بخش بیشتر ویرانی ناشی از خشم فروخفتۀ مردمی است که سالها ازین مرکز قدرت، مرکز استبداد و مرکز ظلم و بیگانه پروری جفا دیده بودند. البته منظورم درینجا تبریۀ کسانی که در ویرانی سهم گرفته اند و یا توان جلوگیری از ویرانی را داشتند و جلونگرفتند نیست. بلکه منظورم زمینه های ذهنی ییست که سبب ویرانیها و عدم توجه به سرمایه های مشترک شد. ویرانی به خاطری صورت گرفت که کابل دارالحکومت بود و حکومت هرگز و هیچگاهی به مردم تعلق نداشت. مردم کابل و آنچه در آن به نام دولت وجود داشت را نه مال مشترک خود می دانستند و نه از ویرانی اش چنین احساسی می کردند که مال مشترک شان ویران شده باشد و یا خود را مکلف به نگهداری اش بدانند. و دیدیم که با چه "اخلاصی" کابل ویران شد و به دست فرزندان خودش ویران شد.

امروز نیز حکومت پا در جای پای عبدالرحمن و نادرخان و حزب خلق می گذارد و راه استبداد و خودکامگی پیش گرفته است و هیچ انتظار متفاوتی از فرجام حکومتی که به همچو راهی برود با فرجام حکومتهای پیشین نباید داشت. اگر کسانی به راستی و صادقانه به ویرانی های کابل و ویرانی کشور پس از سرنگونی حزب خلق دل شان می سوزد، باید با هرچه در توان دارند از ریشه گرفتن یک دور دیگر از حکومتهایی استبدادی یی که حاکمیت کنونی در پی آن است جلوگیری کنند.

تاسف و دریغ درینجاست که مشاورین ارگ، چه آنهایی که هنوز نکتایی دارند و چه آنهایی که ترک نکتایی کرده به سترواخفا به زیر ریش و عمامه روی آورده اند، به جای درک دانشمندانه از جامعه به فورمولهای قرون وسطی یی تامین حاکمیت روی آورده اند. همین ها اند که بر طبل تغییرناپذیری نظام می کوبند. همین ها اند که با وجود تحصیل درغرب و در جوامع مردمسالار در مساله حاکمیت ذهنیت شان با طالبان وحشی و قرون وسطی یی هیچ تفاوتی نداشته موضع مشترکی با آنها دارند. این استبداد گرایی است که اینها را به هم پیوند می دهد ورنه طالبان زن ستیز عقبمانده و به اصطلاح بنیادگرای مسلمان کجا و تکنوکراتهایی که ذهنیت جهانی و لیبرال داشته و داماد مسیحیان و یهودان اند کجا. اینها در میعادگاه تمامیتخواهی باهم یکی می شوند.

اینست بدبختی این کشور که ذهنیت برگشتگان ما از کرسی های استادی و چوکیهای شاگردی دانشگاه های معتبر دنیا، هرگز نمی تواند از قالب تنگ ذهنیتهای تمامیتخواهانۀ بدوی و قبیلوی برون آیند و به جای تامین حکومتی که مشارکت مردم دران تضمین باشد رای به حکومتهای توتالیتر قومی می دهند. و همین ها اند که به فکر تامین حاکمیت قومی در کشور اند؛ کشوری که هیچ قومی دران اکثریت نیست.

بیست سال پیش جهان شاهد تلاش وحشیانۀ صربها برای تامین حاکمیت قومی در یوگوسلاویا بود؛ اما دیدیم که چه شد. در یوگوسلاویایی که صربها خواهان حاکمیت قومی خود بودند، حتی کشورها و حاکمیتهایی به وجود آمد که هم از نگاه نفوس و هم از نگاه سرزمین کمتر از کوچکترین ولایت در افغانستان بود- مثلاً مونتنگرو. تکنوکراتهایی که امروز در ارگ نشسته و ذهن رییس جمهور را در راستای برنامه های جنایتبار شان کشانده اند، شاهد بودند و دسترسی به مفصلترین گزارشها از صربستان و بوسنیا داشتند که صربهای جنایتکار یک استدیوم راقبرستان افراد ملکی یی ساختند که خود قتل عام کرده بودند. منظورم، قتل عام سربرنیتا است- چنانچه طالبان ستدیوم ورزشی کابل را برای همین کار آماده می کردند. اما پایان کار ذهنیت قبیلوی و قومی صربستان با آنهمه قساوت و جنایت چه بود؟ تجزیۀ یوگوسلاویا به چندین کشور و بدنامی تاریخی صربها.

و حالا ارگ نشینان در کشور ما به جای رفتن به سوی یک حاکمیت مردمسالار، همانند صربها به فکر تامین حاکمیت یک قوم در کشور اند. چه می شود به این وضعیت نام نهاد جز رفتن به سوی جهالت و جنایت؟ آیا قرار گرفتن دولت زیر نظر مشاورینی ازین دست، چیزی جز حاکمیت جهل و خودکامگی بر مردم و کشور است؟ عدم تحمل دیگران و پافشاری بر تامین حاکمیت گروهی زیر هر نامی که باشد تباهی جامعه و کشور را به دنبال دارد.

با تاسف آنهایی که در ارگ نشسته اند فکر می کنند که مردم را خلع سلاح کرده اند و اردویی که اینها با معاش خیراتی ساخته اند می تواند تطبیق کنندۀ امیال آنها باشد. اینها نمی توانند درک کنند که اگر مردم اراده کنند و اگر به تنگ بیایند، نه سلاح کم است و نه هم سلاح فروش. این اردوها هم هیچ دردی را برای دولتهای خودکامه دوا نمی کنند. زمانی که حزب خلق کودتا کرد مردم نه سلاح داشتند و نه هم می دانستند چگونه بجنگند. اما این ملت امروز سی سال جنگ را پشت سرگذاشته اند. هنوز اکثریت مردان این کشور رزمدیده و کارکشتۀ جنگ اند. کشتن سیدخیلی ها و مجاهدها و داوود ها نمی تواند درمان دردسرهایی باشد که دولت می خواهد برای خودش درست کند. عمال ذهنیت قبیلوی مزدور تصور می کنند که با کشتن داوود و سیدخیلی و انجنیرعمر و خان محمدمجاهد... دیگر گلیم مقاومت در برابرزورگویی و قلدری و خودکامگی جمع می شود. بازهم این مظاهر جهالت نمی دانند که این رزمندگان شهید در کدام دانشگاه نظامی تربیه نشده بودند که با رفتن شان جای شان خالی باشد. آنها محصول درد و رنج جامعۀ خود بودند و هرزمانی که جامعه نیاز داشته باشد، تولید همچو سرداران و افسرانی از واکنش های طبیعی جامعه است.

با وجود اینهمه تجربه از ویرانی و ریختن خونهای تازه یی که نتیجۀ استبداد و تمامیتخواهی بوده است، روی آوردن به بازسازی اسبتداد با تکیه به کمک های "استراتیژیک" تنها توسط کسانی برگزیده می شود که از تاریخ نمی آموزند و نمیخواهند بدانند که تجربۀ های ویرانگر گذشته را تکرار می کنند و اراده کرده اند تا گسترۀ خونریزی و جنایت آفرینی را هرچه بیشتر در زمان و مکان گسترده تر کنند.

برگرفته از تارنمای خاوران







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



عصر دولتشاهی