رازِ لاله در شعر فارسی و به ویژه در شعر صفا - بخش نهم

۲۵ سرطان (تیر) ۱۳۹۶

مرگ برادر (سودا) در شعر صفا

  

 

"داغ ها از دل من شعله عیان ساخته است          عشق ویــرانــۀ من لاله ستان ساخته است

داغ "سودا" به جگر بسکه فگنده است آتش       چون سپندم همه فریاد و فغان ساخته است . . ." 

 

دراین قسمت با دریافت احساس و حال شفا پس از مرگ برادرعزیز ونامرادش محمد اسماعیل سودا در زندان، غزل کوتاه و نکاتی را می آوریم که گشایش دریچه یی را برای بازبینی های بعدی ما دارد.

آنچه تا حال گرد آوردیم ونوشتیم، بیشتر اشاره های مقدماتی وگذرا اند از نام افراد واشخاص با کوتاه یادآوری های ضمنی وحاشیه وار. مقدماتی که بایسته بود می آمدند. اما برای دریافت روز و روزگاری که به شب تار رسیده است، قلم می خواهد بیشتر بنویسد وپیشتر و ژرفتر ره ببرد. لازم و درست است که باید بنویسم آنها زندانی شدند. زیرا زندانی شدند وتعدادی از جوانان وکودکان از دانشگاه ومکتب اخراج. اما اگر اوضاع زندان، اوضاع ودنیای اخراج شده از مکتب، یا تصویر دنیایی که زندانیان وخانواده های آنها طی سالیان متمادی دیدند، شرح نشود، اهمیت تاریخنویسی را فرو کاسته ایم و قلم ونیازتاریخ افغانستان معاصر را نیز آزار داده ایم. آنگاه معلوم است که سرچشمه های رویکرد صفا به لاله را نیز نیافته ایم. واگر تا حال دچار کمبود در زمینۀ دسترسی به این کمبود ها هستیم، دلیل اش آنست که صاحب قلم آگاه از حقایق را روانۀ زندان  نموده قلم ها را شکسته اند، افرادسخندان وبا اطلاع را وادار نموده اند که زبان در دهان فرو ببرند. پس اندک اطلاعی اگر خویشاوند و یاهمسایه ها از حال زندان دیده ها به دست آوردند، در این حدود بود که محترم فلانی  مدتی زندانی بود. نه بیشتر از جزئیات زندان دیده گی های او. این ناآگاهی سبب شده است که مردم ما از این بخش تاریخ خویش را نیز محروم بمانند.

بدون این که نیاز مراجعه به تهیه وشرح هریک از افراد خانوادۀ ناظر وکلیه زندان دیده ها فراموش شود، در اینجا سرگذشت مظلوم بی آزار، فرهنگی و مستعد انجام کارثمربخش برای وطن یا آن جوان نامراد، محمد اسمعیل "سودا" را می نگریم.

 

     محمد اسماعیل سودا، قطره اشکی بر بالین تاریخ

 

محمد اسماعیل سودا 

 

 محمد اسماعیل سودا متولد سال 1286 خورشیدی، در زمان پادشاهی امیرحبیب الله خان"سراج الملة والدین"، دوشادوش محمد ابراهیم صفا، به خواندن ونوشتن، اشتغال داشت. دروس ابتدایی را نخست در خانه فرا گرفت و درخان آباد، در صنف سوم مکتب اتحاد شامل شد. به مطالعه، خواندن وسرایش شعر وفراگیری زبان های خارجی علاقمند بود. پس از آمدن به کابل در مکتب امانی  داخل شد. از آنجا به منظور  فراگیری رشتۀ نظامی روانۀ   آلمان شد. در آلمان نیز خود را متمرکر نمود که زبان آلمانی را بهتر وزودتردرسطح بالاتری فراگیرد که چنان نیز شد. اما رنج وآزار درد کشنده یی همواره با او بود. سودا به مرض سل(توبرکلوز) مبتلا شده بود. مدتی در شفاخانه های آلمان سپری نمود، اما علاجی نیافت. به وطن برگشت. با آن مرض و تکلیف صحی موجود در تن انسان محجوب و بی آزار، رشتۀ تحصیلی پیشین گسست. ولی ذخایرگرد آمده ناشی از تسلط بر زبان آلمانی، او را برای ترجمانی خیرمقدم گفت. به ترجمانی پرداخت. با بانو خدیجه ازدواج نمود، صاحب فرزندی نشد. در حالی که مرض سل اندک، اندک جانش را می گرفت وبا سرودن شعر و وظیفۀ ترجمانی مشغول بود، در سال 1311 او رابردند و زندانی نمودند. بدون این که کسی ویا جمعی را آزرده باشد.

"با گذشتاندن و سپری کردن شش سال حبس در زندان قلعۀ ارگ و محبس عمومی دهمزنگ، علاوه بر فشارسلب آزادی، زجر و شکنجه، زنجیر و زولانه، دیگرعذاب فراق فامیل و خانواده، فاقگی، نبود اعاشه و اباطۀ لازم، نبود دوای مورد نیاز  . . . تاب آورده نتوانست.

فحش دادن، ناسزا گفتن و رویه های دور از ادب و انسانیت آمران زندان قلعه ارگ و محبس مهیب دهمزنگ بر زندانی های سیاسی و ایجاد ترس و خوف که  قمچین دیگری بود، تمام این مصایب دست به دست هم داده، باعث وخامت وضع علیل و حالت شکنندۀ محمد اسمعیل "سودا"ی مریض گردید. "سودا" روزهای اخیر حیات پُر ازمشقت اش را در بین دهلیزهای شفاخانۀ داخل محبس و سلول زندان سپری نمود. بالاخره همراه به سر رسیدن سال 1317 شمسی، آخرین نفس های ناتوان "سودا" نیز بسر رسیده، دیگر تحمل و حوصله نتوانست و در حالِ حبس، جان را به جان آفرین تسلیم داد. جنازۀ محمد اسمعیل "سودا" را درقالب یک کالبد بی جان و بی کس، از محبس دهمزنگ بیرون کرده با بیکسی تمام، توسط خدیجه خانمش و چند نفر دیگر از طبقۀ اناث در حضیره پدری اش (حضیره ناظرصفر)، در قول آبچکان ده افغانان در گوشه یی به خاک سیاه گذاشته و دفن کردند."(1)

 

حضیرۀ ناظرمحمد صفرخان وچند تن ازپسران و نواسه هایش: محمد ابراهیم صفا، محمد اسمعیل سودا، محمد اسلم بسملزاده، محمد اکبراختر و محمد آصف اختر.

 

مرگ او را درکنارمرگ همه آنانی در نظر آوریم که توانمندی های لازم برای خدمت به وطن داشتند، اما به سان قطره اشکی از چشم داغدار، خونین وپرسشگر بربالین تاریخ فرو افتاده اند. قطره های که نخشکیده اند.

             

 

صفای جوان و محبوس، رنج های برادرکهتر خویش محمد انور بسمل را می شناخت.  بسمل که یا به قول ضیأ قاریزاده "شمع داغدیده" پس از ناظرمحمد صفر، بزرگ خانواده بود، با دریافت هر گزارشی حاکی از اعمال شکنجه و آزار خانواده، در بستر رنج می سوخت.

داغ ها از دل من شعله عیان ساخته است            عشق ویرانۀ من لاله ستان ساخته است

داغ "سودا" به جگر بسکه فگنده است آتش       چون سپندم همه فریاد و فغان ساخته است

بــه طـــــراز شرر از سینه بـــدر می آید               بسکه گرم آه مرا داغ فغان ساخته داست

داغدارم همه تن، شکوۀ دردم که چو شمع           آب کرده است مرا، سوز و زبان ساخته است

                                   برزبانم نــــرود جز سخن داغ صـــفا

                                  که مراسوز والم شعله بیان ساخته است(2)

ادامه دارد.  

.................................................................................................................................................

1-    در این قسمت بیشتر ازسلسله نوشته های جناب کلیم الله ناظر زیرعنوان "سلاله ودود مان" ناظر محمد صفر خان ،محمد اسمعیل "سودا " بهره گرفته ایم.همچنان مواردی از سوانح بسمل دردیوان اشعار اشعار بسمل.

2-    مجموعۀ لالۀ آزاد. اثری که در قسمت نخست معرفی شده است.ص 47.

3-    عکس های حضیرۀ خانوادۀ ناظر محمد صفرخان را، جناب محمد حیدراختر لطف نموده است.







به دیگران بفرستید


دیدگاه ها در بارۀ این نوشته
نام

دیدگاه

جای حرف دارید.

شمارۀ زیر را درج کنید
   



نصیر مهرین