ما و شـاهنـامۀ فـردوسی بازگشت برویۀ نخست

در نخستین شمارۀ «خاک» لازم بود از سرآّغاز مدنیتی ارجمند، سخن گفته آید که در هر برگ آن، نقش روشن خاکی را میتوان دید که مردمی با کار و پیکار شان فرهنگ گسترده دامان و ریشه داری را پی افگنده بودند. این البته مایۀ سر افرازی و افتخار ما و بشریت فرهنگ پرور است. ولی این بحث را در مجالی دیگر وا میگذاریم و از علل عدم اقبال ما به فردوسی و شاهنامه میگوییم.

شاهنامۀ فردوسی اثریست در اوج هنر سخنوری نوشتاری، در جامعه شناسی تاریخی ما، در ایمان زرف به اصول اخلاق پسندیدۀ انسانی و در بیان استوره (اسطوره) ها و آیینهای ملی و مردمی ما. آیینه یی در برابر ما که در آن خود را و گذشتۀ خود را با همه کمبود ها و زشتیها و با همه پاک نهادی ها و خوبی های ما بنگریم.

بدانیم که کی بوده ایم و چی گونه زیسته ایم. چی داشته ایم و چی نداشته ایم. ازین جاست که میگوییم شاهنامه آیینه یی است قد نما در برابر ما و چنین اثری بیشتر از هردورانی دیگر برای ما (این زمانی) است اگر بتوانیم آنرا برتابیم و دریابیم. جای بسی افسوس است که سالیان دراز آنرا بر نتابیدیم چرا که سیاست فرهنگی ما در گذشته ها، این اثر بزرگ را برایمان بیگانه وانموده بود و آنرا به گوشه یی رانده. سیاست قبیله سالارانه، سیاست ضد ملی در پوشش جانبداری از به اصطلاح (وحدت ملی) که اگر از ریشه ات و از افتخارات ملی ات میگفتی، آن به گونه یی کوششی در راه برهم زدن آن وحدت موهوم تلقی میگردید و میدان چنان کاری ازت گرفته میشد. چرا که یکی از نمود های بافت قبایلی آن است که انتقاد کردن بر شیوه های همه گیر اندیشه های کلیشه یی، پوسیده و دگمها و تابو های مرسوم که با سخت جانی از سوی دولتهای قبیله پندار ادامه مییافت، جرم نا بخشودنی به شمار میرفت.

رویداد های بیست سال پایانی باز هم به این گفته مهر پذیرش میگذارد. آنهمه کشت و خون که در کشور جان گرفت و هنوز هم روان است اگر از دست اندازیهای بیرونیان چشم بپوشیم، انگیزه درونی را بشترینه در فوران احساسات سر کوفتۀ ملی، عقده ها وسختگیریهای قومی باید جستجو کرد که از سالیان دور بدینسو دامن ما را گرفته است.

انگیزه دیگری که بازهم از همان سیاست ضد ملی دولتهای گذشته ریشه میگیرد آن است که کوشش به خرچ داده میشودتا از سر چشمه های والای فرهنگ ملی خویش دور بمانیم واز خود بیگانه گردیم تا شاهنامه و آثاری از این دست را که بسته به تاریخ، زبان و ادبیات فارسی دری است به گونه غیر مستقیم بسته به ایران کنونی بدانیم. من خود در دانشکدۀ زبان و ادبیات کابل چنین تلاشها و جفا ها را به چشم دیده ام. که آگاهانه ذهن و روان شاگردان دانشجو را در بارۀ شناخت حقایق فرهنگ ملی شان سمت و سوی ناروا میبخشیدند. گذشته از این گونه شیوه های آشکاره و نا آشکاره، در بارۀ فردوسی، هرگز نشستی پژوهشی یا یاد کردی از سوی دولت بر پا نگشت. نه تنها از او که از ناصر خسرو، سعدی، حافظ،نظامی، رودکی و برخی دیگر از ستاره گان درخشان ادب و زبان دری نیز. بگذریم از این که هیچگاه از مایه های داستانی شاهنامه که در این آب و خاک روی داده اند فیلمی برای جوانان کشور ساخته نشد تا بر غرور شایستۀ ملتی صحه گذاشته میشد. مگر ما حق داشتیم شاهنامه را به دست فراموشی بسپاریم؟ یا شخصیتهای جهانی شدۀ خودمان را در محدودۀ تنگی بگنجانیم و آنگاه به آسانی کنار شان بزنیم به این بهانه که اینان یا از سر زمین ما بر نخاسته اند یا اندیشه های شان منع مذهبی دارد (!). تا جایی که به یاد دارم تنها از مولانا عبدالرحمان جامی، دقیقی بلخی، سنایی غزنوی، وخواجه عبدالله انصاری، مولوی جلال الدین محمد بلخی و خالد برمکی ویکی دوتن دیگر به این دلیل ساده که خاک افغانستان زادگاه و یا آرامگاه اینان بوده است، بزرگداشتی برپا گشته است. این فرو گذاشتها، کژ اندیشیها و بد انگاریها بازهم ریشه در همان سیاست اغفال ملی و پرورش شوونیزم قبایلی داشت که هر کدام از فرهنگیان کشور به نوعی از آن آزار ها دیده و در دل خون خورده اند. اگر سلطان محمود غزنوی امپراتور توانمند کشور باری برای زمان کوتاهی از روی کینه ورزی و سخن چینی برخی از بد گویان در بار، دست رد به سینۀ (شاهنامه) این اثر جاودانی زد، تاریخ گویی یکبار دیگر آن رویداد را به دست متعصبان دربار کابل در سدۀ بیستم وبیست ویکم تکرار کرد. در حالی که نامهای شاهنامه یی در همین آب و خاک هنوز که هنوز است به زنده گی خویش ادامه میدهند و مردم نسل اندر نسل نام فرزندان خود را از متن شاهنامه بر میگزینند. نامهایی چون: جمشید، رستم، بهمن، بهرام، هوشنگ، اسفندیار، آرش، آرزو، هما، سهراب، فریدون، زریر، زردشت، تهمینه، فرامرز، کاوه، رودابه، سیاووش و.... ونام شهر هایی چون: کابل، زابل، بلخ، سمنگان، تالقان، فاریاب،گوزگانان، بربرستان، قندهار، اندراب، پنجشیر، بدخشان، شگنان، نیمروز، بامیان، سیستان و نام کوهها و دریا ها چون: البرز، هندو کوه، جیحون، آمو، هیرمند،، دریای بست و غیره. که در سراسر شاهنامه، این نامهای دیار کهن ما و قهرمانان آن هستند که ماجرا ها و کارنامه های مردان و زنان نام آور شاهنامه را رنگ و معنا بخشیده اند.

جای افسوس است که در بررسی و چاپ شاهنامه تلاش غربیان بیشتر از شرقیان بوده است که درین راه کار های چشمگیر و سودمند پژوهشگرانی چون: بارتولد، نولدکه، ژ.مول، وولرس، برتلس، سرویلیام جونز، لومسدن و دیگران سزاوار یاد آوریست و میدانیم که اینان بررسیهای بسیاری در بارۀ ادیبان و هنر وران خویش چون راسین، کرنی، شکسپیر، ودیگران نیز انجام داده اند وسد ها کتاب و نسک در بارۀ هر کدام آنها چاپ کرده اند که اکنون دیگر مایه و زمینه یی یرای کار بیشتر میسر نیست. ولی در کشور فردوسی (کشور فردوسی میگویم.زیرا با آنکه زادگاه او آنسوی مرز قرار گرفته است ولی او در قلمرو دولت غزنوی پرورده شده و به زبان دری خراسانی شعر گفته است. در کتاب « از فردوسی بیاموزیم » از زبان استاد علی احمد کهزاد،مورخ نامدار کشور، میخوانیم: « افغانستان یک نام تازه وجدید است وفردوسی شاعر بزرگ و حماسه سرا از عدم استعمال آن معذور است.کلمۀ (افغان) به شهادت شاهنامه به عنوان عشایری سابقه هزارساله دارد – ولی اسم ترکیبی و وطن (افغانها) یعنی (افغانستان از ١٥٠سال تجاوز نمیکند. کسی که شاهنامه را سرتا اخیر یک دفعه مرور کرده باشد و با عقل سلیم کمی در اطاف نامها ی خاص – اماکن دقت نموده باشد، میداند که ایران فردوسی کجاست؟ در میان این اسما یاد شده، در شاهنامه ٩٥ در صد آن نام های نقاط مختلف افغانستان است...، مملکت ما در تاریخ معاصر (افغانستان) در دورۀ اسلامی (خراسان) به طور کل و جامع در دوره های قدیم پیش از اسلام (آریانا) (ایران) یاد میشد.... پس فردوسی مملکت (خراسان) یعنی کشور خودش – سلطان محمود زابلی شاهنشاه خودش که او را شاهنشاه ایران میخواند، همه را خوب میشناسد و از جزییات آن به کلی با خبر است و این یک امر طبیعی است و غیر از این طور دیگر نمیتواند باشد.... » _ (١)

و از خامۀ پروفسور عبدالحی حبیبی میخوانیم: «.... برای مردم افغانستان که با فردوسی خراسانی علایق کهن استوار دارند و بسا حقایق و مجعولات را در بارۀ او غزنه و سلطان محمود شنیده اند وفردوسی هم در آن زمان از تبعۀ دولت غزنویه بود و کتابش هم سر آمد آثار زبان دری است فرقی ندارد که فردوسی مذهبا چه بود؟... فردوسی در قلمرو سیاسی و ادبی وفکری عصر سامانیان بلخی و غزنویان افغانستان پرورده شد و شاهنامه او سر آمد آثار دری این عهد است و بنابرین خود او با اثر جاویدش جزُ تاریخ و ادب ماست.» (۲).

ولی با اینهم جز چند کتاب انگشت شمار و شماری از مقاله، در بارۀ او و همگنان او چون بیهقی و مولوی وسنایی و ناصر خسرو و....کار جدی و پژوهشی در خور در کشور آنان، به چشم نمی خورد. که این غفلت رفته رفته به گونه یی به از خود بیگانه گی ملی ما انجامیده است. همان سان که چسبیدن به گذشته و اتکای بیش از حد به آن زیانبار است، بریدن و نداشتن آگاهی از آن نیز به گمراهی و بی هدفی می انجامد. ملتی می تواند راه آیندۀ خودش را با استواری وسربلندی بپیماید که از گذشته اش و از خوب و خراب آن به روشنی آگاه باشد. زیرا راه آینده تنها وتنها از گذشته و حال میگذرد وهیچ آینده یی بدون گذشته و اکنون، نمایی ندارد.

پس از کودتای هفت ثور که برخی از روشنفکران و استادان کشور با استفاده از وضعیت دگرگون شده و این شعار که همه ملتها و مردم کشور دارای حق و حقوق برابر فرهنگی اند و هیچ قومی بر قوم دیگر برتری ندارد، کار هایی را روی دست گرفتند. کتابهای آموزشی به زبانهای ملی کشور دری و پشتو، ازبکی و ترکمانی و بلوچی تالیف گردید و انجمن نویسنده گان از سوی دولت پیریزی گردید.چاپ کتابها وپژوهشهای ادبی فزونی گرفت. هرچندکه در این بازار کالاهای سبکمایه یی نیز پیشکش گردید که بیشترینه اهداف آوازه گرانه داشتند در راه گسترش اندیشه ها ودستور های حزب فرمانروا، ولی با آنهم برخی از روشنفکران و اندیشمندان به چاپ آثار خوبی دست یافتند. که می توان از آن شمار چاپ دوبارۀ شاهنامه فردوسی، تاریخ بیهقی، مثنوی مولوی، تاریخ سیستان وتاریخ بخا را را نام برد. این کتابها بیشتر از سوی کمیتۀ دولتی طبع و نشر به ریاست آقای نورالله تالقانی (از یاران زنده یاد محمد طاهر بدخشی) و به کوشش او چاپ و نشر گردید.

باید افزود که در گذشته با سوادان و روشنفکران اگر نه به گونۀ گسترده، در گِردۀ ویژه، با شاهنامه آشنا بودند. به ویژه از سالهای ۱٩٣۱و بنیاد یافتن انجمن ادبی کابل بدینسو، مردم و با سوادان با جهان اساتیری (اساطیری) و واقعیتهای شاهنامه، کم وبیش آشنا گشتند. چاپ کتاب « افغانستان در شاهنامه » نخسین کوشش در معرفی شاهنامه و نقش تاریخی کشور از سوی دانشمند و مورخ بر جسته استاد احمد علی کهزاد بود. همچنان چاپ شاهنامه از سوی کمیتۀ طبع و نشرو پخش آن در میان مردم دومین گام سازنده در معرفی این اثر گرانبهای ملی ما بود. سپس چاپ ترجمۀ کتاب « چهار مقاله » اثر محمود شیرانی هندی توسط پروفیسور عبدالحی حبیبی قندهاری و چاپ کتاب « دقیقی نامه » به کوشش استاد سید مخدوم رهین (گمان میرود هردو کتاب یاد شده در دورۀ حکومت داوود خان به چاپ رسیدند) و سپس در سال ۱۳٦٣«تاریخ ادبیات دری » برای صنوف هشتم که در آن برای نخستین بار شاهنامه و فردوسی به گونۀ گسترده، در نمای کتاب آموزشی برای شاگردان مکاتب کشور چاپ گردید و در فراخنای گسترده تری به دسترس خانواده ها و مکاتب سپرده شد، از جمله کار های ارزنده یی بودند در آن راستا. به همین گونه در سال ۱٣٦١ به مناسبت هفتۀ بزرگداشت فردوسی کتاب « از فردوسی بیاموزیم » (٣) که دارای بخشهایی از ویژه بیتهای متن شاهنامه زیر نام: دیدگاههای فردوسی، سخنانی از دیروزیان وامروزیان در بارۀ فردوسی و شاهنامه و معرفی فردوسی به چاپ رسید و در میان دانشجویان پخش گردید. همچنان گشایش کرسی فردوسی شناسی در دانشکدۀ زبان و ادبیات از جمله تلاشها و کوششهای نیکی بودند در راستای شناساندن شاهنامه و آفریننده اش فردوسی خراسانی. جا دارد در این باره از خدمات استاد سیدمخدوم رهین یا سپاس یاد آوری کرد که برای نخستین بار مضمون فردوسی شناسی را در دانشکدۀ زبان و ادبیات – بخش دری او تدریس کرد. بنده که دانشجو بودم برای نخستین بار به دنیای راز ناک شاهنامه توسط ایشان آشنا گشتم که تاکنون آن تشنه گی، سیرابم داشته است.که میتوان گفت آن کار به گفتۀ عربها - فتح الباب فردوسی شناسی درکشور بود.

دران سالها برگزاری هفته فردوسی در دانشگاه کابل کار آسانی نبود. زیرا سیاست تبعیضی علیه یزرگان ادب فارسی دری به ویژه فردوسی، دوام خود را در میان برخی از حلقه های متعصب درباری حفظ کرده بود. باید یاد آوری گردد که در یکی از مجالس سیمینار علمی خالد برمکی در تالار وزارت اطلاعات و فرهنگ، بنا به رسم روان که پیشنهاد هایی از سوی اعضای سیمینار مبنی بر بزرگداشت از شخصیتهای علمی – ادبی کشور برای آینده داده میشد بنده و استاد مایل هروی، پیشنهاد بزرگداشت از فردوسی را به مجلس تقدیم کردیم و جناب پروفسور حبیبی که خود گرداننده مجلس بود، آنرا یادداشت کردند و نتیجه را به مجلس آینده وا گذاشتند. در مجلس آینده آقای حبیبی آن پیشنهاد را از سوی وزارت اطلاعات و فرهنگ به رهبری آقای عبدالمجید سر بلند، رد شده اعلام نمود. چون این روزنه بسته شد با همراهی و پایمردی گروهی از استادان دانشکدۀ زبان وادبیات دانشگاه کابل – بخش دری، چون زنده یاد پروفسور سرور همایون، استاد عارف پژمان، استاد بنووال، استادعین الدین نصر، استاد کامله، استاد بیرنگ کوهدامنی و استاد بهروز، موضوع را با رییس دانشگاه کابل دکتر اسدالله حبیب در میان گذاشتیم و از شکست آن برنامه از سوی وزارت فرهنگ یاد آور گردیدیم. دکتر حبیب از پیشنهاد یاد شده با خوشرویی پذیرایی نمود و گفت. دانشگاه کابل میتواند و حق دارد از آن گوهر تابندۀ هنرو ادب در ی بزرگداشتی را سازمان دهد. همان بود که موضوع را از راههای دیگر و به کمک بلند پایه گان حزبی، حل شده اعلام کرد و بدینگونه برای یک هفته در تالار کتابخانۀ دانشگاه کابل از فردوسی خراسانی با خوانش مقاله های پژوهشی علمی بزرگداشتی شایسته و رسمی به کار گرفته شد ونیم تنۀ فردوسی نیز توسط یکتن از استادان دانشکدۀ هنر های زیبای آن زمان در آستانۀ دروازۀ دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه کابل ساخته و نهاده شد (با افسوس نام آن استاد گرامی، سازندۀ آن پیکرۀ زیبا یادم نیست) که پس از استیلای مجاهدین بر دانشگاه کابل ندانستیم که بر سر آن تندیسۀ زیبا چی آمد که ازان اکنون خبری و نمایی دیده نمیشود. نکتۀ بسیار مهم و شایستۀ یاد آوری آن است در نشستهای آن سیمینار از جناب پروفسور حبیبی نیز فراخوان به عمل آمده بود تا در آن حضور کارا داشته باشند. که ایشان نظربه ضعف مزاجی که عنوان کردند از دادن مقاله چشم پوشیدند ولی در عوض در یکی از نشستهای آن، سخنرانی عالمانه و جالبی داشتند که به گفتۀ جناب عبدالغفور پویا مدیر مجلۀ « عرفان » برخی از گفته هایشان را بلا فاصله در یکی از شماره های مجلۀ خود در آن سال، به چاپ رساندند.

استاد حبیبی در جایی از سخنان خویش به موضوع جالبی اشاره کرده گفتند: « روی سخنم با شماست. (رو به جوانان) من شاهد یک واقعۀ بد سیاسی بوده ام که پسانها زیانهای بزرگی به پیکر فرهنگ ما وارد کرد و آن بخشیدن نام (ایران) به کشور همسایه ما بود. قضیه چنان است که در دورۀ زعامت رضا شاه، مکتوبی از سوی کشور فارس عنوانی دولت امانی فرستاده شد و در آن نامه از دولت افغانستان خواسته شد تا نطر خودرا در مورد گزینش واژۀ (ایران) به جای (فارس) که نام اصلی آن کشور بود، ابراز بدارد و حکومت امانی بی آنکه به پیامد های آن آگاه باشد و سهم کشورما را درآن نام در نظر بگیرد، موافقت خود را به آن گزینش اعلام کرد. من وعبدالهادی داوی و نور محمد به وزارت خارجه وقت رفتیم و اعتراض خود را در مورد آن حاتم بخشی ابراز کردیم ولی کسی سخن ما را نشنفت.... حالا شما جوانان وقتی به کشور های اروپایی میرویدو در سیمیناری و کنفرانسی می نشینید، میشنوید که همه میگویند فرهنگ ایران، ادبیات ایران، تمدن ایران مولوی ایرانی، سنایی ایرانی دقیقی ایرانی وغیره، شما نمیتوانید که اعتراض کنید و بگویید نه اینها افغانستانی هستند نه ایرانی. زیرا منظور این شرقشناسان ایران بزرگ یعنی افغانستان امروز، آسیای میانه و فارس است و نه ایران امروز. پس اعتراض شما جای ندارد ولی این برای کسانی که واقعیت تاریخی را نمیدانند هم در افغانستان و هم در خارج، گمراهی آور است وبه سود ایران امروز تمام میشود و شما جز خاموشی چیزی گفته نمیتوانید. پس ما با گزینش نام موجود کشور یعنی (افغانستان)، در یک انزوای فرهنگی که زادۀ اشتباه سیاستمداران ما بود قرار گرفته ایم. »

پسانها این حقیقت را از زبان استاد احسان یار شاطر، پژوهندۀ نامدار ایرانی در رادیوی اروپای آزاد - رادیوی آزادی به تاریخ ٣٠ جولای سال جاری ۲٠٠١ در برنامۀ (یک کتاب، یک نویسنده) شنیدم که عین موضوع را بیان داشتند.

 

ایران فردوسی کجاست؟

همان سان که میدانیم واژۀ (ایران) تقلیب وازۀ (ایریا)ی اوستایی است. این واژه در اوستا به گونۀ (AIRYANAM VAEJAH) آمده است. به معنای تخمه و نژاد آریایی. در زبان پهلوی اشکانی به گونۀ ARYN نیز آمده است. این واژه به معنی نجیب زاده و آزاده است با پسوند (ان – پسوند نسبت) به معنی نجیب زاده گان و اگر (ان) پسوند مکان گرفته آید به معنای جایگاه ایرها یا ایرانیان خواهد بود.

در کتاب « اوستا » (نشر کردۀ شورای فرهنگی افغانستان در سویدن) به خامۀ پروفسور عبدالاحمد جاوید، در بارۀ این واژه چنین آمده است:

« این لفظ در سنسکریت آریا ورته (ARYA VARTTA) یا (ARYA VARSHA) ضبط شده است. یعنی جایگاه و چراگاه که محتملا دامنه های شمالی هندوکش و حوزۀ رود آمو (اکسوس) یا (جیحون) بوده است. مارکوارت در کتاب معروف خود (ایرانشهر) مینویسد: آریانم وایجو AIRANEM VAEJO یعنی ایران ویج یا سر زمین اصلی ایرانیان همین خوارزم است در صورتی که تا سر چشمه های زرافشان آمو دریا و سیر دریا در طول تاریخ، ایران نشین بود. از سوی دیگر آرتور کریستین سن آریا را از نام اقوام آّئورس AURSS که از قرن دوم پیش از میلاد در خوازرم میزیسته اند مشتق میداند. فرای در تاریخ ایران باستان آورده است: بسیاری از دانشمندان، سر زمین باستان ایرانیان (آریانیم ویجه) را خوارزم تشخیص داده مطابق با نام محلهای که در وندیداد١ـ٢ذکر یافته است. دانشمند گرانقدر دکتر صفا در یکی از مقالات خود نوشته است: تاریخ داستان ایران با زنده گانی آریاییان یعنی قوم هندو ایرانی در کشور های سیر دریا (سیحون) و آمو دریا (جیحون) آغاز شده است که در فر گرد دوم وندیداد آنرا ئیرن واجه airyana vaeja نامیده اند و در جای دیگراین دفتر آمده است، آریانا در ادوار قدیم منحصر به ایران شرقی (افغانستان) اطلاق میشده است. پس بنابر اشارات، قدیمترین نام کشورتاقرن ٤ میلادی آریانا بوده است. که در دورۀ ساسانی مبدل به (ایرانشهر) و بعد ایران میگردد. مرزهای آن گسترش مییابد. » همانجا.

از بحث تاریخی و درستی و نادرستی این نامگذاریها میگذریم. آنچه که درین بحث مهم است، این است که واژۀ (ایران) هیچگاه در شاهنامه به معنا ومفهوم ایران کنونی یعنی سر زمین وکشور ایران کنونی نبوده و نیست، بلکه کشور ما را اگر نه کل کشور ایران بدانیم، بخش اساسی و بزرگ ایران باستان بوده است. چنانکه در شاهنامۀ فردوسی از زبان دقیقی شاعرمیخوانیم:

از آنجا به بلخ اندر آمد سپاه

جهان شد ز تاراج و کشتن سیاه

نهادند سر سوی آتشکده

بران کاخ و ایوان زر آژده

همه زند و استش همی سوختند

چه پرمایه تر بود بر توختند

از ایرانیان بود هشتاد مرد

زبانشان زپزدان پر از یاد کرد

همه پیش آتش بکشتند شان

ره بنده گی بر نوشتند شان

زخونشان بمرد آتش زردهشت

ندانم جزا جایشان جز بهشت

زنی بود گشتاسپ را هوشمند

خردمند وز بد زبانش به بند

زآخر چمان باره یی بر نشست

به کردار ترکان میان را ببست

از ایران ره سیستان بر گرفتپ

ازان کار ها مانده اندر شگفت

نخفتی به منزل چو بر داشتی

دو روزه به یک روزه بگذاشتی

چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد

به اگاهی درد لهراسپ شد

بدو گفت چندین چرا ماندی

خود از بلخ بامی چرا راندی

سپاهی زترکان بیامد به بلخ

که شد مردم بلخ را روز تلخ

همه بلخ پر غارت و کشتن است

 ازایدر ترا روی بر گشتن است

بدو گفت گشتاسپ کین غم چراست

 به یک تاختن درد وماتم چراست؟

چو من با سپاه اند آیم زجای

همه کشور چین ندارند پای

چنین پاسخ آورد کین خود مگوی

 که کاری بزرگ آمدستت به روی

شهنشاه لهراسپ را پیش بلخ

 بکشتند و شد بلخ را روز تلخ...(٤)

دیده میشود که پس از یورش ارجاسپ تورانی به بلخ، زن گشتاسپ شاه از بلخ به سوی سیستان نزد شوهر میرود تا او را از آن هجوم هولناک، آگاهی دهد. وشاهنامه بلخ را ایران میخواند. از ایران ره سیستان بر گرفت.

 همانسان که پروفسور حبیبی اشاره کرده بودند با از دست دادن آن نام، کشور اکنون ظاهرا از انتساب بسا از مفاخر گذشتۀ خویش به نوعی بی بهره و محروم مانده و در انزوای فرهنگی قرار گرفته است و این چنانکه گفته شد زادۀ سیاست نادرست حکومتهای با ادارۀ قبایلی است که در تقریبا یک قرن گذشته بر این خاک تسلط بیدادگرانه داشته است هر چند ملت هرگز چنین ناروایی ها را بر نتابیده و آنرا به رسمیت نشناخته است.

جمشید شعله شاعر تخارستانی میگوید:

زادگاه پاک ما میهن آزاده گان

کنام مردان مرد، کمینگه پر دلان

مهد نژاد بزرگ سلالۀ آریان

سلاله دیهیم جم، وارث تخت کیان

همیش نقش سنان، مه علم کاویان

زیسته مردانه وار،به دهر در هر زمان

خواه به شمشیر کین، خواه به تاج ونگین

از گه پیشین زمان تا به دم واپسین

استاد صلاح الدین سلجوقی گفته است:

کشور گزین، خطۀ برین

ملک راستین، خاک آریان

مهد دانش وهنر فخر آسیا

و دهها و سد ها تن دیگراز نویسنده گان وشاعران دیروز و امروز از شکوهمندیهای آن نام بار بار یاد کرده اند. رودکی سمرقندی، ابو شکور بلخی وفردوسی خراسانی، عنصری بلخی و فرخی سیستانی و...، ممدوحان خویش را « شاه ایران » خوانده اند و میدانیم که ممد.حان این شاعران یا در پاردریا، بخارا و سمرقند یا غزنه و جوزجان و بلخ که از مراکز مهم سیاسی وفرهنگی خراسان دیروز و افغانستان امروز بوده اند بنیاد فرمانروایی نهاده اند نه ایران امروز.

رودکی میگوید:

شادی بوجعفر احمد بن محمد

آن مه آزاده گان و مفخر ایران

ابوشکور بلخی گفته است:

خداوند ما نوح فرخ نژاد

که بر شهر ایران بگسترد داد

فرخی سیستانی سرزمین سلطان محمود غزنوی را ایران ومردم آنرا ملت ایران میخواند:

چه روز افزون وعالی دولتست این دولت سلطان

که روز افزون بدو گشته ست ملک و ملت ایران

عنصری بلخی در قصیده یی در مدح خواجه احمد بن حسن میمندی وزیر سلطان محمود غزنوی میگوید:

دل نگهدار ای تن از دردش که دل باید ترا

تا ثنای کدخدای خسرو ایران کنی (٥)

بنا به گفتۀ شاد روان استاد جاوید، سعدی و حافظ هیچگاهی پادشاه فارس را پادشاه ایران نخوانده اند. حال آنکه شعرای غزنوی، محمود و مسعود را پادشاه ایران گفته اند. « زیرا تا دوران سلسلۀ امپراتوری ساسانیان کشور ایران کنونی را (پرشیا) مینامیده اند و تنها در دورۀ ساسانیان به شمول فلات شرقی آ نرا (ایران). (ایرانشهر) نامیده اند. به گفته پژوهنده یی بخش شرقی امپراتوری به نام (ایران و بخش غربی وجنوبی به نام (پارس) نامیده میشده » (٦) فردوسی از شهر های ایران که میتوان گفت تقریبا همه آن در خاک امروزین افغانستان قرار دارد، بدین گونه یاد میکند:

هر آن شهر کز مرز ایران نهی

بگوتا کنیمش ز ترکان تهی

از آباد و ویران وهر بوم وبر

که فرمود کیخسرو دادگر

از ایران به کوه اندر آیم نخست

در غرچه گان تا در بوم بست

دگر تالقان شهر تا فاریاب

همیدون ببخش اندرون اندراب

دگر پنج شهرست تا بامیان

دگر مرز ایران وجای کیان

دگرگوزگانان فرخنده جای

نهادست نامش جهان پهلوان

دگر از در بلخ تا بدخشان

همین است ازین پادشاهی نشان

فروتر که از دشت آموی و زم

همیدون به ختلان در آید به هم

چوشنگان و چون ترمذ و ویسه گرد

بخارا و شهری که هستش به گرد

همیدون برو تا در سغد نیز

نجوید کس آن پادشاهی به چیز

و زانسوکه شد رستم نیو سوز

سپارم بروکشور نیمروز

زنزدیک اوباز خواهم سپاه

سوی باختر بر کشاییم راه

بپردازم این تا در هندوان

نداریم تاریک ازین پس روان

زکشمیر وزکابل و قندهار

روا رو سوی سند هم زین شمار

وزین مرز پیوسته تا کوه قاف

به خسرو سپارم ابی جنگ و لاف (٧)

در استوره ها آمده است که در دورۀ فرمانروایی منوچهر، آرش تیری از تخارستان به سوی توران می اندازد که برکنارۀ جیحون فرود می آید که ازان پس آنجا را مرز ایران و توران میشناسند. هم اکنون آن جیحون استوره ها، در تاریخ امروز ما نیز مرز کشور ما و آسیای میانه را میسازد.

اگر واقعبینانه و بدون سختگیری به شاهنامه نگاه کنیم چنانکه مورخ نامدار استاد احمد علی کهزاد فرموده بودند میتوانیم گفت: نود وپنج در سد نامها و سرزمینها و شهر های یاد شده، بسته به سرزمینی است که در دورۀ باستان ایران، در دورۀ اسلامی (خراسان) و امروز افغانستانش میخوانند. بی آنکه سهم آسیای میانه و فارس نادیده گرفته شود چه همۀ این سرزمینها در درازای سده های بیشمار واحد فرهنگی یگانه یی بوده اند که امروزه حد ومرز جفرافیایی را چنانکه برخیها بسیار برجسته کرده اند، نباید در این گستره برجسته نمود و به انحصار آن پرداخت.این کار عملا به زیان فرهنگ یزرگ و غنامند ما می انجامد که از آن بیگانه گان سود خواهند برد.

 

پی نوشتها:

١- «ازفردوسی بیاموزیم » تالیف نگارنده دانشگاه کابل. عقرب ١٣٦۱ص – ٢٠

٢- همانجا.ص ٢٠ـ۲١

٣- پس از توزیع شمار اندک، این کتاب در هفتۀ فردوسی، از سوی مقامات دانشگاه کابل توقیف گردید و از توزیع آن جلوگیری به عمل آمد..بنده در سال ۱۳٨٧آخرین سفری که در کشور داشتم. چند جلد آنرا جناب پوهاند حیدری، رییس دیپارتمنت دری از انبار دیپارتمنت یافتند و در اختیارم گذاشتند که بدین وسیله از ایشان سپاس میدارم.

٤– شاهنامه – چاپ مسکو.

٥- نمونه های آورده شده از معاصران و کلاسیکها، از دفتر (اوستا) تالیف پروفسور عبدالاحمد جاوید – به کوشش پروفسور رسول رهین. چاپ شورای فرهنگی – سویدن.

٦- دفتر اوستا.

 ٧ – از نامۀ گودرز وذکر شهر های ایران - برگرفته از کتاب « ازفردوسی بیاموزیم » ص – ٩٤.

 

این مقاله در سال ١٣٨٠ در مجلۀ « خاک » به چاپ رسیده بود که با اندک افزایشی و ویرایشی در اینجا به چاپ سپرده شد.

 



دکتر رازق رویین
4 دلو (بهمن) 1388
  
Copyright © 2005-2009 www.khorasanzameen.net