به مناسبت سومین سالگرد درگذشت رازق فانی بازگشت برویۀ نخست

 

از شمار دوچشم، یک تن کم       وز شمار خرد، هزاران بیش

 

از در گذشت دوست دیرینم رازق فانی، سه سالی چه زود گذشت. مثل یک خواب، مثل عمر حباب، مثل یک  رویا، و اما آن سخنور توانا، و غزل سرای ژرف اندیش، انسانی بیدار دل و در ویشی وارسته، همیشه زنده است وبا سروده های ناب وهمیشه جاودانش در دفتر تاریخ زمانه ودر قلمرو عشق، زنده خواهد ماند.و بیشتر از این جهت که رازق فانی، در غربتسرا ودور از خانه وکا شانه اش، به جهان باقی رحلت کرده است.زیرا همیشه در دل وخاطرش این شعر حافظ بزرگ بود که میگفت:

«غم  غریبی و غربت، چو بر نمی تا بم

به شهر خود روم و، شهر یار خود، باشم»

 

ما، در نزدیکی باهم ودر نشست های همدلی وهمصدایی، پیوسته در انجمن شاعران و نویسنده گان افغانستان در  کابل ملا قات میکردیم.و به مجرد دیدن من، میگفت: « تو بخوان نی، چیز تازه ای سروده ای یا نه؟ » میگفتم:« آری سروده ام اما به خواندن وشنیدن ، نمی ارزد.» دندان های صد ف ما نند ش مثل برق می درخشیدند و می گفت:« عیبی ندارد. « هرچه میخواهد دل تنگت، بگو» می فهمی؟ من، بهترین شنونده ی شعر استم. و سپس، مستانه می خندید. و ضمن خنده های گرم وصمیمانه اش، به جفنگ های من ، گوش میداد.چه دل پاک ومهربان داشت.غزل هاییکه از خود میخواند،مثل رود بار همیشه جاری، پر از صدا ها بودند صدای دوستی،صدای صداقت ها،وانسان دوستی صدای عشق ومهر مرزی از آن بگوش می آمد.

 

روز های دشواری، فرا راهش اورده بودند.نا مردان، و قدر نا شنا سان هنر، خنجر های کین را از پشت حواله میکردند. دلش را در قفس سینه اش تنگ، کرده بودند.آری همان ها ییکه دموکراسی و قلم را سر مشق زنده گی و کار خود علم کرده بودند.، جاده های عبور را برویش بسته بودند.بر دهان آدمهایی مانند فانی ها مهر سکوت زده بودند تا صدای اعتراض« نه» گفتن را خفه کنند.به همین دلیل بود که فانی، پشت به وطن داد وآخرین روز هاییکه قصد برامدن از میهن را گرفته بود، میگفت: « من، می روم ، دیگر حوصله را برایم تنگ کرده اند. این ماده شیطان !!!( میروم تا که نشنود، نامم!) ویکروز شنیدم که فا نی، از سر زمینش، کوچ کرده است.

 

شعر ها، وبویژه غزل های غریبا نهء فانی ، در سالهای هجرت، پخته تر وآبدیده تر وپر از سوز وگداز تر شده بود.کمتر شاعر غزل سرایی امروز ما داریم که مانند فا نی، اینقدر با درد و داغ، غزل سروده باشد.با آن بلندای قامت شعر با آن استواری و پختگی وروانی هایش. نا میرا بودن وجاودانه بودن رازق فانی ، از سروده های جاودانه اش، نمایان است.دل او، به عشق، زنده شده بود، به انسان و انسانست زنده بود لذا بقول خواجهء شیراز:

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریدهء عا لم، دوام ما »

 

دریغم از آن می آید که چرا ادمهای خوب، انسان های بیدار دل و آگاه در این جهان خاکی و پر از رنگ و نیرنگ، دیرپا نیستند تا الگویی باشند برای بیمایگان و کور دلان و کژ اندیشان. چه کنیم که طبیعت ما چنین بوده است. وآن شاعر فرهیخته نیکو فرموده است:

«جهانا، همانا فسونی وسازی           که با کس نپایی و با کس، نسازی

چرا عمر طاووس ودراج، کوتاه       چرا زاغ وکرگس، زیید در درازی؟»

 



دستگیر نایل
١٥ ثور (اردیبهشت) ١٣٨٨
  
  
Copyright © 2005-2010 www.khorasanzameen.net